دو راهى بهشت و دوزخ
ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠   کلمات کلیدی:

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 حرّبن یزید ریاحى ، مردى شجاع و نیرومند است . اولین بار که عبیدلله بن زیاد حاکم کوفه ، مى خواهد هزار سوار براى مقابله با حسین بن على (ع ) بفرستد، او را به فرماندهى این گروه انتخاب مى کند. اینک حر آماده شده است تا با حسین (ع ) بجنگد، صحنه اى تماشایى است ، گوشها منتظر این خبرند که بشنوند حر با آن شجاعت و نیرومندى و دلیرى با حسین (ع ) چه مى کند؟

حر با این که ابتدا جلو راه امام (ع ) را گرفت و او را رنجانید، بگونه اى که امام نفرینش کرد و وقتى که با سربازان تحت امرش سر راه بر حضرت ابى عبدلله گرفت ، حضرت به او فرمود: ثکلتک امک ؛ مادرت به عزایت بنشیند

ولى بر خلاف تصور و انتظار، راوى مى گوید: در آن هنگام حربن یزید ریاحى را در لشکر عمر سعد دیدم در حالى که مثل بید مى لرزید! من تعجب کردم ، جلو رفتم ، گفتم : حر! من تو را مرد بسیار شجاعى مى دانستم بطورى که اگر از من مى پرسیدند شجاع ترین مردم کوفه کیست ؟ از تو نمى توانستم بگذرم . اینک چطور ترسیده اى ؟ که این گونه لرزه بر اندامت افتاده است ؟ حر جواب داد: اشتباه کرده اى ، من از جنگ نمى ترسم .

- پس از چه ترسیده اى ؟ حر گفت : من خودم را بر دو راهى بهشت و جهنم مى بینم ، نمى دانم چه کنم ؟ و کدام راه را انتخاب کنم .

عاقبت تصمیمش را گرفت ، آرام آرام اسب خودش را کنار زد، بطورى که کسى نفهمید چه مقصود و هدفى دارد، همین که رسید به نقطه اى که نمى توانستند جلویش را بگیرند، ناگهان تازیانه اى به اسبش زد و خود را نزدیک خیمه حسین (ع ) رسانید. سپرش را وارونه کرد، کنایه از این که براى جنگ نیامده ام بلکه امان مى خواهم . به نزدیک امام حسین (ع ) که رسید، سلام عرض کرد و سپس گفت :

هل لى توبة آیا توبه از من پذیرفته است ؟

اباعبدلله فرمود: بله ، البته قبول است .

آنگاه حر عرض کرد: آقا حسین جان ، به من اجازه ده تا به میدان روم و جان خویش را فداى راهت کنم .

امام فرمود: اینک تو مهمان ما هستى ، از اسب پیاده شو و چند لحظه اى را نزد ما بمان .

حر گفت : آقا اگر اجازه بفرمایید تا به میدان روم بهتر است . گویا حر خجالت مى کشید و شرم داشت ، شاید با خودش زمزمه مى کرد که :

اى خدا! من همان گنهکارى هستم که اولین بار دل اولیاى تو و بچه هاى پیامبرت را لرزاندم

بسیار مضطرب به نظر مى رسید، براى رفتن به میدان جنگ خیلى عجله داشت ؛ زیرا که با خود مى اندیشید: نکند هم اکنون که این جا نشسته ام یکى از بچه هاى حسین (ع ) بیاید و چشمش به من بیفتد و من بیش از این شرمنده و خجل شوم ؟!

امام (ع ) به او اجازه رفتن به میدان داد و او چون عقابى تیز پرواز خود را به میدان رسانید، طولى نکشید که از اسب به زمین افتاد، امام - ع - را صدا زد، حضرت فورا خودش را به بالین او رسانید. حر با کمال خجلت نظرى به طرف حضرت انداخت و گفت :

اى پسر رسول خدا! آیا از من راضى شدى ؟

فرمود: بله اى حر من از تو راضى هستم و خدا هم راضى است ؛ اءنت حر کما سمتک امک ؛ تو آزاده اى همانطورى که مادرت تو را چنین نام نهاد للّه و او با کمال دلخوشى جان به جان آفرین تسلیم کرد.

                                                                           نرم افزار بوستان حکایت