پس تو کیستى ؟
ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: پس تو کیستى ؟

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

امیرالمومنین على (ع ) با لشکرش به سوى صفین حرکت کرد. در بین راه آب آنها تمام شد و همه تشنه ماندند، هر چه تفحص و جستجو کردند آبى نیافتند! به دستور حضرت براى یافتن آب ، مقدارى از جاده خارج شدند. در بیابان ، به دیرى (عبادتگاهى ) برخوردند، به سویش رفته و از راهبى که داخل دیر بود مطالبه آب کردند. راهب گفت : از اینجا تا نزدیکترین چاه آب دو فرسخ فاصله است و هر چند وقت یکبار براى من آب مى آورند من آن را جیره بندى مى کنم و گرنه از شدت تشنگى مى میرم ! حضرت فرمود: شنیدید که راهب چه مى گوید؟ سپاهیانش گفتند: آیا مى فرمایى به آنجایى که او مى گوید برویم و آب بیاوریم ؟

حضرت فرمود: نیازى به پیمودن این مسیر طولانى نیست . آنگاه سر شترش ‍ را به سوى قبله گردانید و محلى در نزدیکى دیر را نشان داد و فرمود: آنجا را حفر کنید، زمین را کندند و خاکها را کنار ریختند تا به سنگ بسیار بزرگى رسیدند و گفتند: اى امیرالمؤمنین ! اینجا سنگى است که وسائل ما (مثل کلنگ و تیشه ) در آن اثر نمى کند! فرمود: زیر آن سنگ آب است ، جدیت کنید تا آن را بردارید. اصحاب جمع شدند و تلاش کردند اما نتوانستند آن سنگ را حرکت دهند. حضرت که ناتوانى اصحاب را دید، نزد آنها آمد و انگشتانش را از گوشه سنگ به زیر آن برد و با یک حرکت آن را تکان داد و از جاى برکند و به کنارى انداخت که در این هنگام از جاى آن سنگ آب فوران نمود.

لشکریان آمدند و از آن آب که بسیار گوارا و سرد بود نوشیدند و به دستور حضرت مقدار زیادى آب براى خود برداشتند. آنگاه حضرت آن سنگ را برداشت و سر جاى خود گذاشت و دستور داد خاک بر آن ریخته و اثر آن را محو کردند. راهب که از بالاى دیر این منظره را مى دید گفت : مرا از اینجا پایین بیاورید، وقتى او را پایین آوردند نزد على (ع ) آمد و گفت : آیا تو پیامبر خدایى ؟ فرمود: نه . پرسید: آیا از ملائکه اى ؟ فرمود: نه . پرسید: پس تو کیستى ؟ فرمود: من جانشین پیامبر اسلام هستم . راهب گفت : دستت را به من بده تا با تو بیعت کنم و مسلمان شوم . حضرت دستش را به سوى او دراز کرد و او شهادت به توحید و نبوت و امامت على (ع ) داد و مسلمان شد. حضرت شرایط و احکام اسلام را براى او گفت ، و سپس از راهب پرسید: چه چیزى باعث شد که تو اسلام بیاورى ؟

راهب گفت : اى امیرالمؤمنین ! این دیر اینجا بنا شده تا کسى که این سنگ را از جاى خود بر مى دارد شناخته شود، قبل از من علما و راهبهاى زیادى در این دیر ساکن شده اند تا شما را بشناسند ولى موفق نشده اند، و خدا این نعمت را به من مرحمت نمود؛ زیرا ما در کتاب خود دیده ایم و از علماى خود شنیده ایم که از محل این سنگ هیچ کس جز پیامبر و یا جانشین پیامبر خبر ندارد، و تا او نیاید، محل آن آشکار نمى شود و کسى قدرت کندن آن را ندارد جز همان نبى یا وصى او. چون من تحقق این وعده را به دست تو دیدم مسلمان شدم .

على (ع ) وقتى این سخن را شنید آنقدر گریه کرد که صورت او از اشک چشمانش تر شد و فرمود: خدا را سپاس مى گویم که نزد او فراموش شده نیستم و در کتب آسمانى نام مرا ذکر کرده است . آنگاه اصحاب را صدا زد و فرمود: بشنوید آنچه برادر مسلمان شما مى گوید. راهب یک بار دیگر جریان را گفت و همه اصحاب شکر خدا بجاى آوردند که از یاران على (ع ) هستند.

لشکر حرکت کرد و آن راهب تازه مسلمان هم با آنها همراه شد و در جنگ با اهل شام و طرفداران معاویه شهید شد، حضرت بر او نماز خواند و او را به خاک سپرد و بسیار براى او استغفار کرد.

                                                                           نرم افزار بوستان حکایت