همسایه ابوبصیر
ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: همسایه ابوبصیر

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

ابوبصیر مى گوید: یکى از اعوان و عمال سلاطین جور در همسایگى من زندگى مى کرد. اموالى را از راه حرام به دست آورده بود، منزلش مرکز فساد و عیش و نوش و لهو و رقص و غنا بود و من در مجاورت او در رنج و عذاب بودم و راه چاره اى نمى یافتم . بارها او را نصیحت کردم ولى سودى نداشت . تا این که سرانجام روزى زیاد اصرار کردم تا شاید برگردد، به من گفت : فلانى ! من اسیر و گرفتار شیطان شده ام ، به عیش و نوش و گناه عادت کرده ام و نمى توانم ترک کنم . بیمارم ولى نمى توانم خودم را معالجه کنم . تو براى من همسایه خوبى هستى و من همسایه اى بدم . چه کنم اسیر هوا و هوسم ، و راه نجاتى نمى یابم . وقتى خدمت امام صادق (ع ) رسیدى احوال مرا بر آن حضرت عرضه بدار، شاید برایم راه نجاتى سراغ داشته باشد.

ابوبصیر مى گوید: از سخن آن مرد متاءثر شدم . صبر کردم تا چندى بعد که از کوفه به قصد زیارت امام صادق (ع ) به مدینه رفتم . وقتى خدمت امام شرفیاب شدم ، احوال همسایه و سخنانش را براى آن حضرت بیان کردم فرمود: آنگاه که به کوفه برگشتى ، آن مرد به دیدن تو مى آید. به او بگو: جعفر بن محمد گفت :

اخرج مما انت فیه و اءنا اءضمن لک الجنة

از گناهانت دست بردار که من بهشت را براى تو ضامن مى شوم .

ابوبصیر مى گوید: بعد از این که کارهایم را انجام دادم به کوفه برگشتم . مردم به دیدنم مى آمدند و در این میان مرد همسایه نیز به دیدنم آمد. بعد از احوال پرسى ، خواست بیرون برود، اشاره کردم بمان با تو کارى دارم . وقتى منزل خلوت شد به او گفتم : من احوال تو را به حضرت صادق (ع ) عرض ‍ کردم . فرمود: وقتى به کوفه برگشتى سلام مرا به او برسان و بگو که تو از گناه دست بردار و من بهشت را برایت تضمین مى کنم .

پیام کوتاه امام آنچنان بر قلب آن مرد نشست که شروع به گریه کرد. بعد از آن ، به من گفت : فلانى ! تو را به خدا سوگند جعفر بن محمد چنین گفت ؟ من قسم خوردم که پیام مذکور عین سخن امام است . گفت : همین سخن مرا کافى است . این را بگفت و از منزل بیرون رفت . تا چند روز دیگر از او خبرى نداشتم . روزى برایم پیام فرستاد که به نزد من بیا با تو کارى دارم . دعوتش را اجابت کردم و به در خانه اش رفتم از پشت در مرا صدا زد و گفت : اى ابابصیر! تمام اموال حرامى را که به دست آورده بودم به صاحبانش رد کردم حتى لباسهایم را نیز دادم و الآن برهنه و عریان پشت در هستم . اى ابابصیر! من به دستور امام صادق (ع ) عمل کردم و از تمام گناهان دست کشیدم .

ابوبصیر مى گوید: از توبه و دگرگونى مرد همسایه خشنود شدم و از تاءثیر کلام امام به شگفتى افتادم ، به منزل باز گشته ، مقدارى لباس و غذا تهیه کردم و برایش بردم چندى بعد باز مرا خواست ، به منزلش رفتم دیدم بیمار و علیل است . تا مدتى بیمار بود و من مدتى او را عیادت و احوال پرسى و پرستارى مى کردم ، ولى معالجات سودى نداشت . تا این که روزى حالش ‍ بسیار بد شد و به حالت احتضار در آمد. بر بالینش نشسته بودم و او در حال جان دادن بود. ناگاه به هوش آمد و گفت :

اى ابوبصیر! امام جعفر صادق (ع ) به وعده اش وفا کرد. این را گفت و دنیا را وداع نمود.

بعد از چندى به سفر حج مشرف شدم و خدمت امام صادق (ع ) رسیدم یک پایم در دالان و پاى دیگرم در صحن خانه بود که امام صادق (ع ) فرمود: اى ابوبصیر! ما درباره همسایه تو، به وعده خودمان وفا کردیم و بهشت را که برایش ضامن شده بودیم ، دادیم .

                                                                             نرم افزار بوستان حکایت