معاویه پسر یزید چرا به خلافت پشت پا زد؟
ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: معاویه پسر یزید چرا به خلافت پشت پا زد؟

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 وقتى یزید از دنیا رفت طبق معمول فرزندش که معاویه نام داشت ، جانشین او شد. معاویة بن یزید وقتى که شب مى خوابید، دو کنیز؛ یکى کنار سر او و دیگرى پایین پاى او بیدار مى ماندد تا خلیفه را از گزند حوادث حفظ کنند. هنوز چهل روز از خلافتش نگذشته بود که شبى دو کنیزش به خیال این که خلیفه به خواب رفته ، با همدیگر سخنانى رد و بدل کردند.

کنیزى که بالاى سر خلیفه بود به کنیزى که پایین پاى او قرار داشت گفت : خلیفه مرا از تو بیشتر دوست مى دارد، اگر روزى سه بار مرا نبیند آرام نمى گیرد. کنیز پایینى در پاسخ گفت : مرده شوى تو و خلیفه ات را ببرد که جاى هر دوى شما جهنم است !

معاویه این مطلب را شنید، بسیار خشمگین شد. مى خواست برخیزد و آن کنیز را به قتل رساند ولى با خود گفت : بگذار همچنان خود را به خواب بزنم ببینم بحث این دو نفر به کجا مى کشد. کنیز بالا سر گفت : به چه دلیل جاى من و خلیفه در دوزخ است ؟ کنیز پایین پایى گفت : زیرا هم پدرش یزید و هم جدش معاویه غاصب این مقام بودند، اینک این خلیفه جاى پدرش نشسته و در واقع حق کسانى را که سزاوار این مقام هستند غصب کرده است ، معلوم است که جایگاه غاصب و ظالم جهنم است .

معاویة بن یزید که خود را به خواب زده بود ولى در واقع بیدار بود، این مطلب را که شنید، در فکر فرو رفت . در افق ژرفاى اندیشه خود سخن حق را دریافت ، با خود گفت : کنیز پایین پا، درست مى گوید، سخنش مطابق حق است . وقتى از بستر بلند شد، بدون آن که چیزى بگوید وانمود کرد خواب بوده و چیزى نشنیده است .

فردا که شد، فداکارى عجیبى کرد، او فرمان داد که اعلام کنند مردم به مسجد بیایند تا مطالب تازه اى را به آنان گزارش دهد، مردم از کارها دست کشیده براى شنیدن خبر تازه خلیفه به مسجد هجوم آوردند، مسجد و اطراف آن پر از جمعیت شد. معاویه بالاى منبر رفت و بعد از حمد و ثناى الهى و درود و سلام بر رسول خدا - ص - گفت : اى مردم بدانید که بدن من جز پوست و استخوان چیزى نیست و طاقت آتش سوزان جهنم را ندارد و حقیقت این است که من لیاقت خلافت را ندارم ، خلافت مال من و آل ابوسفیان نیست ، خلیفه بر حق و امام واجب الاطاعه فرزند رسول خدا - ص - على بن الحسین امام سجاد(ع ) است ، بروید و با او بیعت کنید که سزاوار خلافت اوست . و من در این مدت حق او را غصب کردم . این را بگفت و از منبر پایین آمد و به طرف خانه خود رهسپار شد، مردم گروه گروه مى آمدند و با او مسافحه مى کردند، به آنها مى گفت :

شما را به خدا سوگند مى دهم دیگر به من کارى نداشته باشید مرا به خود واگذارید، حقیقت آن بود که گفتم .

بعضى از مردم گمان مى بردند که معاویه این مطالب را مى گوید تا مردم را بیازماید و آنها را بشناسد، ولى بر خلاف این گمان ، معاویه به خانه آمد و در را به روى خود بست . تمام امور خلافت را رها ساخت . مادرش وقتى از جریان مطلع شد نزد او آمد، دو دستش را بلند کرد و بر سر خود زد و گفت : اى معاویه کاش نطفه تو خون حیض مى شد و به کهنه مى ریخت و ننگ دودمان خود نمى شدى . معاویه گفت : اى کاش همان طورى بود که به ننگ فرزندى یزید گرفتار نمى شدم .

معاویه در را همچنان به روى خود بسته بود و طرفداران بنى امیه دیدند که کار خلافت در پرتگاه هرج و مرج افتاده است ، از این رو مروان حکم را خلیفه کردند. او هم زن یزید را که نامادرى همین معاویه و مادر خالد بود، گرفت و بر تخت نشست . بعدها دید که با بودن معاویه به مرادش نمى رسد. شخصى را ماءمور کرد معاویه را مسموم نمود

                                                                               نرم افزار بوستان حکایت