چرا ولیعهدى پدر را نپذیرفت ؟
ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: چرا ولیعهدى پدر را نپذیرفت ؟

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 هارون الرشید بیست و یک پسر  داشت که سه تاى آن ها را به ترتیب ولیهد خود کرده بود؛ یکى محمد امین ، دومى مامون الرشید و سومى مؤ تمن .

در این میان قاسم پسرى بود که گوهر پاکش از صلب آن ناپاک ؛ چون مرواریدى از دریاى تلخ و شور، ظاهر گشته و فیض مجالست زهاد و عباد آن عصر را دریافته بود. او از تاءثیر صحبت ایشان روى دل از زخارف دنیا بر تافته و طریقه پدر و آرزوى تاج و تخت را ترک گفته بود. قاسم جامه کهنه و مندرس کرباسین پوشیده و قرص نان جویى روزه خود را افطار مى کرد و پیوسته به قبرستان رفته و به نظر عبرت بر مرده ها مى نگریست و مانند ابر بهار اشک مى ریخت .

روزى پدرش در مکانى نشسته بود، وزرا و بزرگان و اعیان و اشراف در خدمتش کمر بندگى بسته و هر یک به تناسب مقام خود نشسته بودند که آن پسر با لباس مندرس و کهنه و سر و وضعى ساده و معمولى از آنجا عبور کرد، گروهى از حضار گفتند:

این پسر سر امیر را در میان پادشاهان زیر ننگ کرده ! امیر باید او را از این وضع ناپسند منع نماید، این حرفها به گوش هارون الرشید رسید، او پسر را خواست و از روى مهربانى و شفقت زبان به نصیحت او گشود. آن جوان سعادتمند گفت : اى پدر! عزت دنیا را دیدم و شیرینى ریاست را چشیدم حالا از تو مى خواهم که مرا به حال خود واگذارى تا عبادت خدا بجا آورم و زاد و توشه اى براى آخرتم فراهم سازم ، من از دنیاى فانى چیزى نمى خواهم و از درخت دولت پادشاهى تو ثمرى نخواستم . هارون قبول نکرد و به وزیر خود گفت : فرمان ایالت مصر و اطراف آن را بنویس .

قاسم گفت : اى پدر! دست از سر من بردار والا ترک شهر و دیار مى کنم و از تو مى گریزم .

هارون براى اینکه پسر را از این کار منصرف کند با مهربانى گفت : فرزندم ! من طاقت دورى تو را ندارم ، اگر تو ترک وطن گویى روزگار بى تو چگونه به من خواهد گذشت ؟!

گفت : تو فرزندان دیگرى هم دارى که دلت با دیدن آنها شاد شود. سرانجام چون دید پدر دست از او بر نمى دارد، نیم شبى خدم و حشم را غافل کرد و از دارالخلافه گریخت و تا بصره در هیچ جا توقف نکرد. او به جز قرآنى ، از مال دنیا هیچ با خود بر نداشت . در بصره با کارگرى امرار معاش ‍ مى کرد.

ابو عامر بصرى مى گوید:

دیوار باغ من خراب شده بود، از خانه بیرون آمدم تا کارگرى بیابم و دیوار باغم را بسازم . جوان زیبارویى را دیدم که آثار بزرگى از او نمایان بود و بیل و زنبیلى در پیش خود نهاده و قرآن تلاوت مى کرد.

گفتم : اى جوان ! کار مى کنى ؟

گفت : بله براى کار کردن آفریده شده ام ، با من چه کار دارى ؟

گفتم : گل کارى ، گفت : به این شرط مى آیم که یک درهم و نصف به من مزد دهى و وقت نمازم به من فرصت دهى تا نماز را سر وقت بخوانم . قبول کردم و او را بر سر کار آوردم . چون غروب آمدم ، دیدم یک تنه کار ده نفر را کرده است ! دو درهم به او دادم ، قبول ، نکرد و همان یک درهم و نصف را گرفت و رفت .

روز دیگر به دنبال وى به بازار رفتم ولى او را نیافتم ، سراغش را گرفتم ، گفتند: فقط شنبه ها کار مى کند، کارم را به تعویق انداختم تا روز شنبه رسید، به بازار رفتم همچنان او را مشغول تلاوت قرآن دیدم ، سلام مى کردم گویا از عالم غیب او را کمک مى کردند. شب خواستم به او سه درهم بدهم قبول نکرد و همان یک درهم و نصف را گرفت و رفت .

شنبه سوم به بازار دنبال او رفتم او را نیافتم ، از او سراغ گرفتم ، گفتند: سه روز است در خرابه اى بیمار افتاده ، به شخصى التماس کردم مرا نزد او ببرد، او را دیدم که در خرابه اى بى در و پیکر بیهوش افتاده و نیم خشتى زیر سر نهاده است . سلام کردم چون در حالت احتضار بود توجهى نکرد، دیگر بار که سلام کردم مرا شناخت ، خواستم سر او را به دامن بگیرم نگذاشت و گفت : این سر را بر روى خاک بگذار که جز خاک او را سزاوار نیست و من هم دوباره سر او را بر خاک نهادم .

گفتم : اگر وصیتى دارى به من بگو، گفت : از تو مى خواهم وقتى مردم مرا به خاک بسپارى و بگویى پروردگارا! این بنده خوار و ذلیل تو است که از دنیا و مال و منصب آن گریخت و رو به درگاه تو آورد که شاید او را بپذیرى پس به فضل و رحمت خود، او را قبول کن و از تقصیرات او درگذر. آنگاه پیراهن و زنبیل مرا به قبر کن ده و قرآن و انگشتر مرا به هارون الرشید برسان و به او بگو این امانتى است از جوانى غریب که گفت : مبادا با این غفلتى که دارى بمیرى ! این را گفت و حرکت کرد که برخیزد نتوانست ، دو مرتبه خواست بلند شود نتوانست ، گفت : عبدالله زیر بغلم را بگیر که آقا و مولایم امیرالمومنین (ع ) آمد. بلندش کردم ، دیدم جان به جان آفرین تسلیم کرد.

                                                                                   نرم افزار بوستان حکایت