داستان زن فداکار
ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: داستان زن فداکار

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 هند همسر عمرو بن جموح وى دختر عمرو بن حزام ، همسر عبدالله انصارى است . هند، به احد آمد و شهیدان و عزیزان خود را از روى خاک برداشت و بر روى شتر انداخت و رهسپار مدینه گردید. در مدینه انتشار یافته بود که پیامبر (ص ) در صحنه جنگ کشته شده است . زنان براى یافتن خبر صحیح ، از حال پیامبر، رهسپار ((احد)) بودند او در نیمه راه با همسران رسول خدا ملاقات کرد، آنان از وى حال رسول خدا را سؤ ال نمودند، این زن در حالى که اجساد شوهرش و برادر و فرزند خود را بر شترى بسته و به مدینه مى برد مثل این که کوچکترین مصیبت متوجه وى نگردیده بود، با قیافه باز به آنان گفت : خبر خوشى دارم و آن این که پیامبر(ص ) زنده و سالم است ؛ در برابر این نعمت بزرگ تمام مصائب ، کوچک و ناچیز است .

خبر دیگر این که : خداوند کافران را در حالى که مملو از خشم و غضب بودند گردانید. سپس از وى پرسیدند که این جنازه ها از کیست ؟ گفت : مربوط به من است . یکى شوهرم ، دیگرى فرزندم ، سومى برادرم ، مى برم در مدینه به خاک بسپارم .

بار دیگر در این صحنه از تاریخ اسلام یکى از عالیترین اثر ایمان که همان ناچیز شمردن مصائب و هضم تمام شدائد و آلام در راه هدف مقدس ‍ است ، تجلى مى کند. مکتب مادیت هرگز نتوانسته است چنین زنان و مردان فداکارى تربیت کند. این افراد براى هدف مى جنگند، نه براى زندگى مادى و نیل به مقام . این داستان ، شگفت انگیز است و هرگز با مقیاسهاى مادى و قواعدى که مادیت براى تحلیل مسائل تاریخى طراحى نموده است ، تطبیق نمى کند. فقط مردان الهى و کسانى که به تاءثیر عالم بالا اعتقاد دارند و مسائل اعجاز و کرامت را حل کرده اند مى توانند داستان را تحلیل نموده و از هر نظر صحیح بدانند. اینک ادامه داستان : هند، مهار شتر را در دست داشت ، به سوى مدینه مى کشید. اما شتر به زحمت راه مى رفت . زنى از زنان رسول خدا (ص ) گفت : لابد بار شتر سنگین است ، هند در پاسخ گفت : این شتر بسیار نیرومند است و مى تواند بار شتر را بردارد و حتما علت دیگرى دارد. زیرا هر موقع روى شتر را به طرف احد بر مى گردانم ، این حیوان به آسانى مى رود ولى هر موقع آن را به سمت مدینه مى نمایم به زحمت کشیده مى شود و یا زانو به زمین مى زند. هند تصمیم گرفت که به احد برگردد و پیامبر را از جریان آگاه سازد. او با همان شتر و اجساد به ((احد)) آمد و وضع راه رفتن شتر را به پیامبر (ص ) گفت :

پیامبر فرمود: هنگام که شترت به سوى میدان رفت از خدا چه خواست ؟ وى عرض کردم شوهرم رو به درگاه خدا کرد و گفت : خداوندا، مرا به خانه ام باز نگردان . پیامبر فرمود: علت این امتناع روشن گردید دعاى شوهرت مستجاب شده ، خداوند نمى خواهد این جنازه به سوى خانه ((عمرو)) برگردد. بر تو لازم است که هر سه جنازه را در این سرزمین ((احد)) به خاک بسپارى و بدان که این سه نفر در سراى دیگر پیش هم خواهند بود. هند در حالى که اشک از گوشه چشمانش مى ریخت از پیامبر درخواست کرد، که از خداوند بخواهند که او نیز در سراى آخرت پیش ‍ آنها باشد.

                                                                  نرم افزار بوستان جکایت