بلقیس
ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: بلقیس

خداوند به حضرت سلیمان پیغمبر حشمتى موهبت کرده بود که به هیچیک از بندگان برگزیده اش نداده بود. سلیمان ، هم پیغمبر خدا بود و هم فرمانرواى بزرگ و مقتدر عصر. روزى سلیمان در حالى که طبق معمول گروه بى شمارى از جنیان و انسانها و پرندگان در صفهاى مشخص ، او را همراهى مى کردند، راهى سفر شد. در آن سفر سلیمان وارد سرزمین ((یمن )) گردید و در بیابانى گرفتار مضیقه بى آبى گشت . به دستور سلیمان ، همراهان در صدد برآمدند تا مگر در آن بیابان سوزان به آبى دست یابند ولى چندان که گشتند دسترسى به آب پیدا نکردند.

شاید علت اینکه خداوند به سلیمان مانند پدرش داوود مقام نبوت و سلطنت هر دو را عطا کرده بود، مادیگرى و دنیاپرستى قوم آنان ((بنى اسرائیل )) بود که مى پنداشتند کسى مى تواند بر آنان حکومت کند که از لحاظ مال و ثروت و جلال و حشمت سرآمد مردمان مصر باشد.

هر گاه سلیمان به سفر مى رفت یا به تخت مى نشست ، سپاهیانى از جن و انس و پرندگان که خداوند مسخر وى کرده بود، پیرامونش را مى گرفتند یا به دنبالش راه مى افتادند.

در آن بیابان گرم و آفتاب سوزان ، سلیمان دید در آنجایى که نشسته است از گوشه اى آفتاب بر او مى تابد. چون به اطراف خود نظر افکند جاى ((هُدْهُد)) را در بالاى سر خود خالى دید.

سلیمان مى خواست هدهد را که در میان پرندگان شامه خاصى براى یافتن آب ولو از مسافت دور داشت ماءمور کند تا هر طور شده او را در آن بیابان از وجود آب آگاه سازد ولى چون جاى او را خالى دید گفت : ((آیا هدهد هست و من نمى بینم یا از غایبان است ؟ اگر او در این لحظه حساس (بدون جهت ) غیبت کرده باشد به سختى کیفر خواهم داد یا براى عبرت دیگران سر از تنش جدا مى سازم مگر اینکه براى غیبت خود عذرى موجه بیاورد)).

خداوند به پرندگان مانند دیگر اصناف جانداران الهام کرده بود که باید تحت فرمان سلیمان پیغمبر باشند و از فرمانش سرپیچى نکنند. به همین جهت نیز سلیمان هدهد را در صورت غیبت غیر موجه ، مقصر مى دانست . این معنا موهبتى بود که از جانب خداوند فقط به حضرت سلیمان داده شده بود به طورى که نه قبل از وى سابقه داشت و نه بعد از او نظیر پیدا کرد.

دیرى نپایید که هدهد آمد و به سلیمان گفت : ((من پى به موضوعى برده ام که تو - پیغمبر خدا - با همه شکوه و جلال و علم و اطلاعى که دارى از آن بى خبرى ! من از قلمرو ((سبا)) مى آیم و خبرى مقرون به حقیقت و یقین آورده ام )).

((من در آن شهر زنى را دیدم که بر مردم آنجا حکومت مى کند و برایش ‍ همه گونه وسائل وقدرت وتجمل فراهم است .اوبه خصوص تختى عظیم دارد)).

((من دیدم که آن زن و افراد مملکت او به جاى پرستش خداوند جهان در برابر خورشید سر به خاک نهاده و آفتاب مى پرستند. شیطان هم شرک به خدا و کار نامعقول آنان را در نظرشان جلوه داده و از راه حق و صواب بازداشته است ، به همین علت هم از راه راست بازمانده اند)).

((شیطان آنان را فریب داده است تا خدایى که هر راز پنهان در آسمانها و زمین را آشکار مى سازد و از آنچه مردم نهان مى دارند یا آشکار مى سازند، آگاه است ، پرستش نکنند. خدایى که جز او خدایى نیست ، خدایى که دارنده جهان آفرینش است )).

((هدهد)) علت غیبت خود را این طور گزارش داد که در پى جستجوى آب ، به شهر ((ماءرب )) پایتخت ((قوم سبا)) در یمن رسیده و دیده است که ((بلقیس )) ملکه سبا با شکوه و جلال هر چه تمامتر در حالى که بر تختى عظیم جلوس کرده است بر مردم یمن حکم مى راند و خود مردم سبا نیز آفتاب پرست مى باشند.

بنابراین ، هدهد در انجام وظیفه کوتاهى نکرده بود و عذر موجه داشت ؛ زیرا اگرچه با همه کوششى که به عمل آورده بود، آبى نیافته بود ولى در عوض ‍ خبرى مهم آورده و بر امرى بزرگ آگاهى یافته بود.

سلیمان پس از استماع گزارش هدهد گفت : ((خواهیم دید که راست مى گویى یا از دروغگویانى ؟)) سپس دستور داد نامه اى براى بلقیس ملکه سبا بنویسند و چون نامه مهیا شد، هدهد را مخاطب ساخت و گفت : ((هم اکنون این نامه را ببر - و در حالى که بلقیس با مشاوران خود تشکیل جلسه داده است - در مجمع آنان ، بیفکن آنگاه از ایشان کناره بگیر و ببین با خواندن آن به چه نتیجه اى مى رسند)).

هدهد نامه سلیمان را گرفت و روانه قلمرو سبا شد و چون در بالاى سر بلقیس و مجمع او قرار گرفت ، نامه را درست به دامن او افکند، سپس به گوشه اى رفت و گوش داد تا ببیند پس از مطالعه چه تصمیمى خواهندگرفت .

بلقیس ، نامه را گشود و خواند، سپس رو کرد به مشاورانش و گفت : ((اى حاضران مجلس ! نامه اى گرانقدر به سوى من افکنده شد. این نامه از سلیمان است و مضمون آن چنین است : به نام خداوند بخشنده مهربان . بر من برترى مجویید و همه تان به نزد من بیایید و خود را تسلیم کنید))

سپس بلقیس به مشاوران خود گفت : ((اى حاضران مجلس ! بگویید تکلیف من چیست ؟ من هیچ تصمیم قاطعى نمى گیرم مگر اینکه قبلا شما نظر خود را اظهار کنید)).

مشاوران بلقیس گفتند: ((ما داراى نیروى کافى و نفرات جنگجو هستیم . در عین حال اختیار ما به دست تو است ، ببین تا چه پاسخى خواهى گفت )).

بدینگونه وزراى بلقیس امر جنگ و صلح را به عهده ملکه خود محول کردند و آمادگى خود را نیز براى جنگ اعلام داشتند.

بلقیس گفت : ((آنچه من مى دانم این است که در صورت اعلان جنگ و شکست ما، پادشاهان فاتح وقتى به عزم جنگ وارد شهرى یا کشورى مى شوند، نظام شهر و مملکت را در هم ریخته و عزیزترین افراد کشور را به صورت خوارترین آنان در مى آورند. آرى آنان این کار را خواهند کرد. من به جاى اعلان جنگ ، هدیه اى براى آنان مى فرستم تا ببینم فرستادگانم با چه تصمیمى از جانب سلیمان بر مى گردند)).

آنگاه بلقیس جعبه اى محتوى یک دانه گوهر گرانبها براى سلیمان فرستاد و به مشاوران خود گفت اگر سلیمان پیغمبر خدا باشد ما توانائى جنگ با او را نداریم و چنانچه پادشاه باشد، هدیه ما را مى پذیرد و با این قدرت و نفرات بر او پیروز خواهیم شد.

هدهد که در گوشه سقف قرار گرفته بود و سخنان آنان را مى شنید، موضوع را به سلیمان گزارش داد. وقتى فرستادگان بلقیس نزد سلیمان رسیدند و هدایا را به او تسلیم کردند، سلیمان که مى دید بلقیس و اطرافیانش به جاى اینکه تسلیم شوند و به خدا ایمان آورند، آن طور با وى رفتار کردند، سخت برآشفت .

همینکه فرستادگان بلقیس به حضور سلیمان رسیدند، سلیمان به آنان گفت : آیا مى خواهید نظر مرا با مال دنیا جلب کنید؟ اگر این قصد را دارید بدانید که ((آنچه خدا به من داده است از آنچه شما دارید بهتر و بیشتر است . شمایید که از این هدیه خود شادى مى کنید))؛ زیرا شما فقط به ظواهر دنیا مى نگرید و از آنچه در ماوراى عالم ماده و مظاهر جهان است غافل مى باشید.

سپس به فرستادگان بلقیس گفت : ((برگردید به سوى آنان (بلقیس و مشاورانش ) و هدایاى خود را نیز ببرید و به آنها بگویید: من سپاهى به سوى آنان گسیل مى دارم که قادر نباشید در مقابل آن مقاومت کنید و آنان را با ذلت و خوارى از مملکت سبا بیرون خواهم کرد)).

پس از رفتن فرستادگان بلقیس ، سلیمان رو به حاضران درگاه کرد و گفت : ((اى حاضران درگاه ! کدامیک از شما مى توانید تخت بلقیس را پیش از آنکه آنان نزد من بیایند و تسلیم شوند حاضر کنید؟)).

((عِفریت )) که از سرکرده هاى جن بود گفت : ((من آن را پیش از آن که تو از جایت برخیزى خواهم آورد. آرى من این کار را مى کنم و بر آن هم قادر و امین هستم )).

به دنبال آن ((آصف بن برخیا)) وزیر حضرت سلیمان که ((بهره اى از علوم کتاب آسمانى داشت گفت : من قادرم آن را پیش از آنکه مژه بر هم بزنى بیاورم )). در این مسابقه ((آصف بن برخیا)) برنده شد.

((همینکه سلیمان دید تخت بلقیس را آورده اند و نزد او نهاده اند)) زبان شکرگزارى گشود و گفت : ((این از موهبت خداى من است )) خدا این نعمت و موهبت را به من داده است ((تا مرا بیازماید که آیا پاس نعمت او را نگاه مى دارم یا کفران نعمت خواهم کرد)).

سپس گفت : ((هر کس پاس نعمت خدا را نگاهداشت ، سود آن به خود وى باز مى گردد و هر کس ناسپاسى کند، زیانى به خدا نمى رساند)) بلکه زیان آن به خود وى مى رسد ((زیرا خداى من نسبت به شکر بندگان بى نیاز و در عین حال نسبت به آنان کریم است )).

قبل ازآنکه بلقیس به حضور سلیمان بار یابدسلیمان گفت :((شکل تخت او را دگرگون سازید تا ببینم وقتى که آمد، درک و هوش لازم را دارد که امیدوار باشیم ایمان خواهدآوردیااز کسانى است که امیدى به هدایت آنان نیست )).

((وقتى بلقیس آمد به وى گفت : آیا تخت تو بدینگونه بوده است ؟ بلقیس ‍ گفت : مثل اینکه همان است ! سپس از تماشاى آن در دربار سلیمان مات و مبهوت شد. وقتى بلقیس پى برد که آن کار شگفت انگیز را ماءموران سلیمان انجام داده اند گفت : پیش از این از قدرت سلیمان و حشمت او آگاه بودیم و این حقیقت را اعتراف داشتیم )).

به دستور سلیمان کاخى از آبگینه براى سکونت بلقیس ساختند و چون کاخ آماده شد به بلقیس گفتند: ((به کاخ درآى ! هنگامى که بلقیس صحن کاخ را دید پنداشت که آنجا را آب گرفته است . به همین جهت دامن خود را بالا کشید ولى در این هنگام سلیمان گفت : نه ، این آب نیست بلکه صحن آن از آبگینه ساخته شده است )).

پس از آنکه بلقیس کاملا پى به عظمت و شکوه سلیمان برد و او را داراى نیروى مافوق بشرى یافت و سخت تحت تاءثیر شخصیت او قرار گرفت ، ایمان آورد: ((گفت : پروردگارا! من در گذشته به خود ظلم کردم و اینک با سلیمان به تو خداوند جهانیان ایمان مى آورم .

                                                                   نرم افزار بوستان حکایت