زلیخا
ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: زلیخا

داستان ((زلیخا و یوسف )) زیباترین داستانهاى قرآن است . خداوند خود در آغاز سوره یوسف مى فرماید: ((ما زیباترین داستانى را که مى توان نقل کرد به تو وحى کردیم )).

زلیخا همسر ((عزیز)) یعنى نخست وزیر مصر بود. تواریخ اسلامى ، پست و مقام شوهر زلیخا را، مختلف نقل کرده اند: صدراعظم ، رئیس زندانها یا رئیس ‍ کل تشریفات دربار.

پادشاه مصر، فرعون (ریان الولید) از فراعنه عرب بود که بر مصر حکم مى راندند. شوهر زلیخا کسى است که ما او را به گفته قرآن مجید، ((عزیز)) مى خوانیم . از اینجا پیداست که او هر که بوده و هر مقامى که داشته ، از مقربان درگاه و مردى با نفوذ بوده است چون ((عزیز)) در زبان عربى که قرآن ذکر مى کند به معناى شخص مقتدر و با نفوذ است .

همسر او ((زلیخا)) در زیبائى و رعنایى و اعتدال قامت ، گوى سبقت از همگان ربوده و از این جهات در تمام مصر ضرب المثل بود.

یوسف کوچکترین فرزند یعقوب پیامبر که به وسیله برادرانش در فلسطین به چاه افتاده بود، توسط کاروانى که روانه مصر بود از چاه در آمد و در بازار برده فروشان مصر فروخته شد. در آنجا او را به عنوان غلام بچه براى عزیز مصر خریدند و بدینگونه وارد خانه او شد.

یوسف در خانه عزیز زیر نظر مستقیم همسر او ((زلیخا)) بزرگ شد تا به سن هیجده سالگى رسید و از علم و حکمت برخوردار گردید. در آن اوقات هنگامى که ((عزیز)) مى خواست به مسافرتى برود، همسرش را مخاطب ساخت و گفت : ((جایگاه او را گرامیدار، امید است در تنهائى ما مؤ ثر باشد یا او را چون فرزند خود بگیریم )).

با این وصف ، زلیخا زنى جوان بود واینک جوانى بیگانه را با اندامى برازنده و سیمایى زیبا و قیافه اى خوش ترکیب در کنار خود مى دید و سعى داشت به هر نحوى شده او را به خود متمایل سازد و راز دل خویش را با وى در میان بگذارد.

به همین جهت نخست با نگاههاى معنادار تمام حرکات یوسف را زیر نظر گرفت ، باشد که او را به خود متوجه سازد و چون نتیجه اى نگرفت ، از راه غَنْج و دَلال وارد شد و آنچه در قدرت داشت به کاربرد تا با این حربه برنده او را وادار به تسلیم کند ولى یوسف هم که هاله اى از نور نبوت و تربیت صحیح خانوادگى ، تمام وجودش را فراگرفته بود، بیدى نبود که با این بادها بلرزد. یوسف علاوه بر مقام عصمت ، مى دانست که زلیخا زنى شوهردار است و نسبت به او حق پرستارى دارد و سالهاست که خود و شوهرش او را تحت مراقبت گرفته اند تا به این سن و سال رسانده اند و نباید به آنان خیانت کرد.

سرانجام ((زلیخا)) در غیبت همسرش ((عزیز)) که به سفر رفته بود، یوسف را به خوابگاه خود برد تا در آنجا به طور آشکار از مراوده خود با وى و برخوردهاى معنا دارى که با او داشته است ، پرده بردارد. بدین منظور، درها را بست و گفت : ((من خود را مهیاى تو کرده ام ! ولى یوسف گفت : پناه به خدا! این خیانت است . او خداوندگار من است و مرا گرامى داشته و مقامى نیکو عطا کرده است . اگر من مرتکب چنین خیانتى شوم ، ستمکار و متجاوز خواهم بود. و خدا هرگز ستمکاران را رستگار نمى گرداند)).

((زلیخا پند یوسف را به هیچ گرفت و چون هوى و هوس تمام وجودش را فراگرفته بود، نزدیک آمد تا با وى در آمیزد. چنان لحظه حساسى فرا رسیده بود که یوسف چون به یاد خداست به مخالفت پرداخت و خدا نیز او را مورد عنایت قرار داد و قصد سوء و عمل زشت را از وى بگردانید؛ زیرا یوسف از بندگان پاک سرشت بود)).

با اینکه یوسف مى دانست درها بسته است ، مع الوصف براى اینکه از تماس ‍ با زلیخا برکنار بماند به طرف در دوید. در این هنگام قفل در شکست و در باز شد! زلیخا یوسف را دنبال کرد و از پشت سر پیراهن او را گرفت و کشید تا او را به خوابگاه باز گرداند. همین موضوع نیز موجب شد که پیراهن یوسف پاره شود.

یوسف و زلیخا در حال غیرعادى از اطاقها بیرون پریدند و چون وارد حیاط کاخ شدند ((عزیز)) را دیدند که از سفر بازگشته است .

((عزیز)) آن دو را دید که با رنگى پریده و سر و وضعى غیرعادى از اطاق بیرون مى آیند. ((زلیخا)) بدون درنگ گفت : ((مجازات کسى که نسبت به همسر تو قصد سوئى داشته است این است که یا به زندان افتد و یا سخت شکنجه ببیند)).

یوسف که خود را در معرض اتهام دید گفت : ((اى عزیز! همسر تو است که با من مراوده نموده و مرا به سوى خود کشیده است )).

در این هنگام طفلى شیرخوار از بستگان زلیخا با قدرت کامله خدا به زبان آمد و گفت : اگر پیراهن یوسف از جلو سینه دریده است ، زلیخا راست مى گویدویوسف دروغگوست - زیرادراین صورت یوسف به طرف اورفته است و زلیخا با وى گلاویز شده و پیراهن او را پاره کرده است - ولى اگر پیراهن یوسف از پشت سر پاره شده زلیخادروغ مى گویدو یوسف راستگوست .

عزیز که از سخن گفتن طفل شیرخوار در شگفت مانده بود، جلوآمد و پیراهن یوسف را نگاه کرد و چون دید که پیراهن از پشت سر پاره شده به زلیخا رو کرد و گفت : ((هرچه هست زیر سر شما زنان است ؛ زیرا افسون شما زنان بسى بزرگ است )).

ماجرا رفته رفته درز گرفت و به گوش خانمهاى دربار و اشراف بلکه عموم زنان شهر رسید و همه ، زلیخا را به باد انتقاد و سرزنش گرفتند:

((زنان شهر شایع ساختند که همسر عزیز، پیشخدمت جوان خود را به سوى خویش فراخوانده و دل در گرو عشق او نهاده و سخت به او دلبسته است ، ما او را در گمراهى آشکارى مى بینیم (49))).

چون زلیخا از مضمونهاى نیشدار زنان شهر که برایش ساخته بودند آگاه شد، آنان را دعوت کرد و براى هر کدام بالشى در گوشه و کنار سالن پذیرایى نهاد و به دست هر کدام ، کاردى براى قاش کردن میوه داد و همینکه مجلس آراسته شد از یوسف خواست که به مجلس در آید!

همینکه زنان اشرافى و خانمهاى دربارى مصر، یوسف را با آن اندام دل آرا و قامت موزون و سیماى درخشان دیدند، چنان محو تماشاى او شدند که بى اختیار انگشتان خود را با کارد به جاى میوه بریدند و متوجه نشدند و گفتند: ((محال است که این جوان محبوب و دلفریب ، بشر باشد، نه ، نه ، او فرشته اى بزرگوار است )).

و به گفته سعدى :

گرش ببینى و دست از ترنج بشناسى 

روا بود که ملامت کنى زلیخا را

 

در اینجا زلیخا از فرصت استفاده کرد و به زنان مصر گفت : این است آنچه مرا به خاطر آن سرزنش مى کنید. شما طاقت نیاوردید او را به یک نظر ببیند ولى او شبانه روز در کنار من است !

((این است آنچه مرا در خصوص عشق او ملامت کرده اید. من او را به خود دعوت کردم ولى او خوددارى کرد. صریحا مى گویم اگر آنچه را از وى مى خواهم و به او دستور مى دهم عملى نسازد، به زندان خواهد افتاد یا خوار و ذلیل مى شود)).

عزیز و همسرش زلیخا به منظور جلوگیرى از آبروریزى بیشتر و بدگویى و سرزنش مردم ، یوسف را به زندان افکندند ولى یوسف که از خطر بزرگ معصیت الهى رهیده بود گفت : ((پروردگارا! من زندان را بهتر از این مى دانم که زنان مرا به آن مى خوانند. اگر افسون زنان را از من بر طرف نسازى ممکن است به سوى آنان کشیده شوم و از نادانان به شمار آیم )).

خداوند مهربان هم دعاى یوسف را مستجاب کرد و با زندانى شدن او خطر فریب و افسون زنان را از وى برطرف ساخت .

یوسف در زندان به سر مى برد تا سالها بعد که فرعون مصر خواب دید که هفت گاو لاغر هفت گاو چاق را خوردند. چون از معبّران تعبیر خواست آنان گفتند خوابى پریشان است که قادر به تعبیر آن نیستیم . جوانى که ندیمان فرعون و با یوسف در زندان بود، در این موقع به یاد یوسف افتاد و به فرعون گفت : شخصى بزرگوار و پاکدل در زندان است که کاملا از عهده تعبیر این خواب برخواهد آمد.

فرعون دستور داد او را از زندان در آورند. ولى یوسف گفت : قبل از هر چیز باید معلوم شود گناه من چیست که باید سالها در زندان بمانم ؟ و به ماءمور گفت : برگرد و به پادشاه بگو از زنان مصر سؤ ال کند علت چه بود که زنان اشرافى و خانمهاى دربارى انگشتان خود را بریدند؟! خداى من از افسون آنان خبر دارد.

فرعون زنان را احضار کرد و پرسید: چرا با یوسف مراوده برقرار ساختید و او را به خود دعوت کردید؟ زنان گفتند: نه ، به خدا سابقه بدى از او سراغ نداریم . در این هنگام زلیخا که به واسطه مرگ شوهرش ((عزیز)) دیگر نه آن عزت و احترام را داشت و نه آن آب و رنگ را، گفت :

 

((هم اکنون حقیقت آشکار شد. من اعتراف مى کنم که این من بودم که او را به خود دعوت کردم ، او هر چه مى گوید راست است )).

یوسف با تجلیل خاصى از اتهامات وارده تبرئه شد و با عزت و سرافرازى از زندان بیرون آمد، در حالى که مرد و زن مصر اطلاع یافتند که یوسف به خاطر پاکى و ترتیب اثر ندادن به خواهشهاى همسر عزیز مصر به زندان افتاده بود!

فرعون مصر چون یوسف را از نزدیک دید و با او سخن گفت ، چنان شخصیت وى در نظرش بزرگ آمد که به نفع او از سلطنت کناره گرفت و سرنوشت ملت و مملکت مصر را به دست او سپرد.

بدینگونه یوسف که به خاطر خویشتندارى از معصیت الهى و پاس احترام ناموس مردم به زندان افتاد، سرانجام همه کاره مصر شد. او، هم پیغمبر خدا بود و هم عزیز مصر، هم با کمال قدرت بر مصر حکومت مى کرد و هم چشم و چراغ مصریان بود.

مطابق برخى از روایات اسلامى سالها بعد که زلیخا پیر و نابینا شده بود، روزى بر سر راه یوسف نشست و همینکه یوسف خواست از آنجا بگذرد، برخاست و از وى خواست که دعا کند تا خدا چشمش را بینا کند و جوانى و زیبایى روزگار نخستین را به او بازگرداند تا بتواند او را ببیند، و به همسرى او در آید. پیک الهى فرود آمد و از یوسف خواست دعا کند. یوسف پیامبر محبوب خدا هم دعا کرد و زلیخا به همان شکل و اندام خوش ترکیب ، ایامى که با یوسف برخورد داشت و مى خواست به طور نامشروع با وى تماس ‍ بگیرد، بازگشت و به صورت مشروع به همسرى یوسف در آمد.

این نتیجه دورى از گناه و دورى از نافرمانى خداست !

                                                                              نرم افزار بوستان حکایت