مادر و خواهر حضرت موسى (ع )
ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: مادر و خواهر حضرت موسى (ع )

کاهنان به فرعون گفته بودند مردى از دودمان یعقوب که در مصر پراکنده اند، سرانجام به سرنوشت تو خاتمه مى دهد و نابودى قطعى تو به دست اوست . فرعون براى جلوگیرى از این خطر، دستور داد ماءمورین مرد و زن ، زنان و خانواده هاى بنى اسرائیل را که آن روز خداپرستان عصر بودند زیر نظر بگیرند و هرگاه اطلاع یافتند یکى از زنان آنان آبستن است شکم بدرند و اگر جنین پسر بود به قتل رسانند.

مادر موسى و زن عمران از برزگان خاندان یعقوب پیغمبر که از زمان حضرت یوسف علیه السّلام در مصر ماندگار شده بودند و اینک جمعیت آنان تعداد قابل ملاحظه اى را تشکیل مى داد، آبستن به موسى بود. چون خدا اراده کرده بود نوزاد او را پیغمبر خود گرداند و به رهبرى خلق بگمارد تا لحظه ولادت ،کسى پى نبرد که او حامله است . همینکه وضع حمل کرد به فکر فرو رفت که اگر دژخیمان فرعون از ولادت بچه اطلاع یابند چه خواهد شد.

((درست در همان موقع خدا به مادر موسى وحى فرستاد که بچه را شیر بده و هرگاه از جانب او هراسان شدى او را به ((رودخانه نیل )) بیفکن و دیگر از بابت او بیمى به دل راه مده و محزون مباش که ما او را به سوى تو برمى گردانیم و از پیامبران مرسل قرار مى دهیم )).

این الهام غیبى که چون پرتوى از نور در دل پریشان مادر موسى تابیدن گرفت ، او را به لطف حق امیدوار ساخت و یقین حاصل کرد که خداوند متعال حافظ و نگهبان نوزاد او خواهد بود. مادر موسى نوزادش را در صندوقى نهاد و دَرِ آن را بست و از بیم اینکه مبادا تاءخیر در کار باعث شود ماءموران سر رسند و نوزاد دچار سرنوشت وحشتناکى گردد، صندوق را به رودخانه نیل انداخت و او را به لطف خدا سپرد.

در این هنگام ، درست اول صبح بود. مادر موسى دخترش مریم را نیز همراه داشت . در آن لحظه غم انگیز که هوا کم کم روشن مى شد، مادر و دختر مى دیدند صندوق در میان آبهاى نیل غلت مى خورد. گاهى به زیر آب مى رود و زمانى به روى آب مى آید. و معلوم نیست چه سرنوشتى در انتظارش باشد.

مادر موسى دید ((ماءمورین فرعون خود را به آب افکندند و صندوق را از آب گرفتند، بدون اینکه بدانند طفل درون صندوق دشمن آنان خواهد بود و باعث اندوهشان مى باشد، آرى ((فرعون و هامان )) وزیر او و سپاهیان آنان دچار اشتباه شدند!)).

وقتى مادر موسى صندوق محتواى نوزاد دلبندش را به رود نیل افکند ((دلش ‍ از همه چیز جز یاد فرزندش فارغ بود، به طورى که مى خواست فریاد زند و به آب افکندن طفلش را اعلان کند ولى خدا دلش را آرام ساخت تا ایمانش ‍ پایدار بماند)).

((آسیه )) زن فرعون سالها بود که با آن ستمگر سنگدل زندگى مى کرد و خوشبختانه از وى صاحب فرزندى نشد. او که زنى پاکدل و نجیب بود در همان لحظه که صندوق در آب نیل غلت مى خورد در کاخ خود شاهد این منظره بود. کاخ فرعون در کنار نیل قرار داشت و آسیه مى توانست از اطاق مخصوص خود هرگونه آمد و رفتى بر روى نیل را زیر نظر داشته باشد. او به ماءمورین کاخ دستور داد خود را به آب زنند و صندوق را در آن وقت صبح از آب گرفته به نزد وى بیاورند ولى در حقیقت لطف خدا بود که همچون سایه اى به دنبال صندوق حامل موسى روان بود.

وقتى مادر موسى دید ماءمورین فرعون صندوق را از آب گرفتند به خواهر موسى که با وى بود و هر دو صندوق را زیر نظر داشتند گفت : ((برو و کار او را دنبال کن و ببین چه بر سر او مى آید)).

خواهر موسى از مادر فاصله گرفت و به جایى آمد که مى توانست هر گونه حرکت ماءمورین را زیر نظر داشته باشد ولى ماءمورین نمى دانستند در صندوق چیست و آن دختر به چه چیز مى اندیشد؟

همینکه خواهر موسى دید صندوق را به درون کاخ فرعون بردند، در صدد برآمد به هر ترتیب که شده است وارد کاخ شود و از سرنوشت برادر آگاه گردد. ماءمورین در حضور آسیه دَرِ صندوق را گشودند و دیدند پسر بچه اى ظریف و زیباست که نگاههاى نافذش در بیننده تولید محبت مى کند. فرعون نیزدرآن لحظه درکنارهمسرش آسیه نشسته بود و منظره را تماشامى کرد.

زن فرعون که دید مادرى از بیم سطوت فرعون نوزاد خود را بدینگونه به آب افکنده و او را به دست تقدیر سپرده است ، سخت ناراحت شد و براى حفظ جان کودک به فرعون گفت : این نوزاد با لطف و ظرافتى که دارد نور چشم من و تو است ، او را نکشید ما او را به فرزندى مى گیریم ، شاید به حال ما سودمند باشد یا ناگزیر شویم او را به فرزندى بگیریم ولى هیچکدام نمى دانستند که با آن کار چه مى کنند؟

فرعون هم با همه دعوى خدایى که داشت از آن جایى که بشر محدود و خطاکار است بدون اینکه بداند سرانجام خطرناکى در پیش خواهد داشت ، تسلیم پیشنهاد همسرش شد و اجازه داد که آن بچه در کاخ و تحت مراقبت خود آسیه (ملکه ) پرورش یابد!

آسیه دستور داد دایه اى بیاید و بچه را شیر دهد ولى موسى پستان هیچ دایه اى را به دهان نگرفت . دایه دیگر آمد، باز بچه زبان به پستان او نزد و هکذا هر زنى را آوردند که بچه را شیر دهد، موسى پستان هیچکدام را به دهان نگرفت و شیر ننوشید!

((خدا حرام کرده بود که از پستان زنان دیگر شیر بخورد. در همین لحظه که آسیه ناراحت بود چرا بچه پستان دایگان را به دهان نمى گیرد، خواهر موسى سر رسید و گفت : آیا نمى خواهید خانواده اى را به شما معرفى کنم که بتواند بچه را شیر داده و چنانکه بخواهید از وى مراقبت کند؟)).

آسیه و فرعون اجازه دادند زنى که آن دختر معرفى کرده بود هم بیاید شاید بچه پستان او را بگیرد. خواهر موسى آمد و به مادر گفت بچه را از صندوق در آورده اند ولى از پستان هیچ زنى شیر نمى خورد. من تو را معرفى کرده ام و هم اکنون با هم برویم و ببینیم چه مى شود. همینکه مادر موسى پستان را در آورد و نزدیک بچه گرفت ، طفل چنگ زد و پستان مادر را گرفت و شروع به شیر خوردن کرد.

وقتى آسیه دید که بچه فقط پستان این زن را گرفت ، به مادر موسى و خواهرش تکلیف کرد که باید هر روز به کاخ بیایند و بچه را شیر دهند و از وى که پسر خوانده فرعون و زن اوست سرپرستى کنند!

((بدینگونه خداوند مهربان دوباره او را به آغوش مادر بازگردانید تا چشمش ‍ روشن شود و غمگین نباشد و بداند که وعده خدا حقیقت دارد ولى اکثر مردم این را نمى دانند(32))).

موسى ، نوزادى که مادرش از بیم قساوت فرعون او را به رود نیل افکند و به لطف خدا سپرد، در آغوش مادر و کاخ مجلل مصر شیر خورد و پرورش ‍ یافت و بزرگ شد و پس از آنکه بدون عمد یکى از ماءمورین فرعون را در یک درگیرى کشت و ناگزیر شد از شهر خارج شود، رو به بیابان گذاشت . موسى ((صحراى سینا)) را پیمود تا به شهر ((مَدْیَن )) آمد و به طورى که خواهیم گفت ، داماد شعیب پیغمبر شد و پس از یازده سال که به مقام نبوت رسید در سن 28 سالگى از جانب خداوند ماءمور شد براى هدایت فرعون و ملت مصر روانه آن دیار گردد تا هم مادر و برادر خود هارون را دیدار کند و هم به وظیفه دینى و رسالت الهى که داشت اهتمام ورزد.

ماجراى به آب افکندن موسى توسط مادرش به رود نیل را ((پروین اعتصامى )) شاعره نامى به بهترین وجه به شعر در آورده است . جلال الدین محمد بلخى هم داستان را در مثنوى به سلک نظم کشیده است ولى به اعتراف همه اهل فضل و ادب ((پروین )) به مراتب بهتر گفته است :

مادر موسى چو موسى را به نیل 

در فکند از گفته ربّ جلیل

 

خود ز ساحل کرد با حسرت نگاه 

گفت کاى فرزند خُرد بى گناه

 

گر فراموشت کند لطف خداى 

چون رهى زین کشتى بى ناخداى

 

گرنیارد ایزد پاکت به یاد 

آب ، خاکت را دهد ناگه به باد

 

وحى آمد کین چه فکر باطل است 

رهروما اینک اندر منزل است

 

پرده شک را برانداز از میان 

تا ببینى سود کردى یا زیان

 

ما گرفتیم آنچه تو انداختى 

دست حق را دیدى و نشناختى

 

در تو تنها عشق و مهر مادریست 

شیوه ما عدل و بنده پروریست

 

نیست بازى کار حق ، خود را مباز 

آنچه بردیم از تو باز آریم باز

 

سطح آب از گاهوارش بهتر است 

دایه اش سیلاب و موجش مادر است

 

نسبت نسیان به ذات حق مده 

بار کفر است این به دوش خود منه

 

به که برگردى به ما بسپاریش 

کى تو از ما دوست تر مى داریش ؟

 

ما بسى گم گشته باز آورده ایم 

ما بسى بى توشه را پرورده ایم

 

سوزن ما دوخت هر جا هر چه دوخت 

زاتش ما سوخت هر شمعى که سوخت

 

ما بخوانیم ارچه ما را رد کنند 

عیب پوشیها کنیم اربد کنند

 

آن که با نمرود این احسان کند 

ظلم کى با موسى عمران کند؟

 

این سخن ، پروین نه از روى هواست 

هر کجا نوریست زانوار خداست

                                                                          نرم افزار بوستان حکایت