هاجر
ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: هاجر

حضرت ابراهیم خلیل ، پیغمبر خدا در ((آور کلدانیان )) از سرزمین بابِل واقع در بین النهرین یعنى جنوب کشور کنونى عراق دیده به دنیا گشود و همانجا پرورش یافت و بزرگ شد. ((آور)) یک واژه فارسى از زبان ایران باستان و به معناى ((شهر)) است . شاید پس از فتح بابل توسط ایرانیان این شهر توسط آنان بنا شده است یا زبان قوم غالب در آن سرزمین رواج یافته است . دلیل دیگر وجود زبان فارسى در سرزمین بابل و محل ولادت حضرت ابراهیم نام پدر ((عموى )) اوست که ((آزر)) بوده و قرآن مجید از وى نام مى برد.

بارى حضرت ابراهیم در همان آورکلدانیان به مقام نبوت رسید و در سایه اراده نیرومند و ایمان بى نظیرش ، با نمرود پادشاه مستبد آنجا که هم خود دعوى خدایى داشت و هم رسوم بت پرستى را حفظ مى کرد، به مبارزه برخاست . در این مبارزه ابراهیم پیروز و نمرود شکست خورد و حتى جان خود را هم از دست داد و به دیار عدم شتافت .

پس از نابودى نمرود و رهائى مردم از مظالم وبیداد وى ، ابراهیم با کسانش ، همسرش ساره و برادر زاده اش حضرت لوط از ((بین النهرین )) بیرون آمد و روى به ((سوریه )) نهاد. بدین منظور که در نقاط دیگر نیز وجدان خواب گرفته مردم غافل را بیدار کند و اوهام و خرافات را از مغزهاى آنان در آورد و به خداى یگانه دعوت نماید.

ابراهیم پس از مذاکرات و مناظره با مشرکان ((سوریه )) که آفتاب و ماه و ستاره مى پرستیدند، کار خود را به انجام رسانید و از آنجا عازم ((فلسطین )) شد. سپس بر اثر قحط سالى از فلسطین به مصر رفت و سالها در آنجا زیست . آنگاه به اتفاق همسرش ساره و خادمه مصرى او ((هاجر)) که زنى بزرگزاده و نجیب و با شخصیت بود، به فلسطین بازگشت .

ابراهیم و ساره سالها با هم زندگى کردند و هر دو پیر شدند ولى فرزندى نداشتند که یادگار آنان باشد. ساره که دختر خاله شوهر خود حضرت ابراهیم نیز بود، از اینکه همسر عالیقدرش ابراهیم ، پیغمبر خدا بلاعقب است ، رنج مى برد. از این رو به ابراهیم پیشنهاد کرد تا با ((هاجر)) ازدواج کند، باشد که خداوند فرزندى به وى موهبت نماید و نسل پاکش در زمین باقى بماند.

این ازدواج سرگرفت و خداوند به ابراهیم و هاجر پسرى روزى نمود و نامش ‍ را ((اسماعیل )) گذاردند. اسماعیل کودکى زیبا و دوست داشتنى بود. همینکه زبان گشود و سخن گفتن آغاز کرد و شیرین کاریها نمود، ساره روى طبیعت خود که یک زن و گرفتار احساس بود، ناراحت شد و از پیشنهاد خود پشیمان گردید! او مى دید از نظر روحى دچار وضعى شده است که نمى تواند کودک هووى خود را ببیند و خویشتندارى نماید!

پس از مدتها صبر و تحمل ، سرانجام حوصله اش به سر رفت و از ابراهیم خواست که هاجر و کودکش را بردارد و به نقطه دوردستى ببرد و در آنجا رها کند و برگردد، جایى که از مرگ و زندگى آنان خبرى به وى نرسد!

خداوند به ابراهیم وحى نمود که چون این فرزند را از گذشت و فداکارى ساره دارى و او که نازاست نمى تواند ناظر وجود فرزند هووى خود باشد، خواهش ساره را قبول کن . سپس ((بُراق )) وسیله سریع السیرى فرستاد و ابراهیم و هاجر و اسماعیل سوار شدند و از فلسطین پرواز نمودند و در نقطه اى که امروز شهر ((مکه )) است فرود آمدند.

ابراهیم ، هاجر و فرزند خردسالش را به امر خداوند در نقطه اى مسکوت و دره اى هول انگیز و میان کوههاى به هم پیوسته رها کرد و به فلسطین بازگشت .

این یک امتحان بزرگ ، هم براى ابراهیم و هم براى هاجر بود و تقدیر و سرنوشتى که ما از آن سر در نمى آوریم ولى نتایج حاصل از آن را امروز مى بینیم و از آن خبر داریم .

                                                                                         نرم افزار بوستان حکایت

ابراهیم ظرفى آب و مقدارى غذا که با خود براى هاجر آورده بود، به وى سپرد و سفارش کرد که پس از آن باید امیدوار به فضل خدا باشد. ((هاجر)) نیز که در آن نقطه آرام و بى سرو صدا و در عین حال وحشتناک تنها به سر مى برد، دل به خدا داد و به امید فضل او نشست .

آب و نان تمام شد و هاجر تشنه و گرسنه ماند. کم کم براثر بى غذایى ، شیر در پستانش خشک شد و اسماعیل کودک شیرخوارش نیز گرسنه گردید و بناى گریه و بیتابى نهاد. هر لحظه وضع کودک وخیم تر و رقت بارتر مى شد. هاجر نیز سراسیمه و پریشان ماند. ناگزیر از جا برخاست و با کمال ناامیدى به جستجوى آب پرداخت .

هاجر دید که در نقطه مقابل ، کنارکوه ((صفا)) آب روانى به چشم مى خورد. با اشتیاق زیاد خود را به آنجا رسانید ولى دید خبرى از آب نیست . از کوه صفا بالا رفت تا از آن بلندى ببیند آیا در جاى دیگر آب هست ؟ در آنجا دید که در دامنه کوه مقابل ((مروه )) که یک کیلومتر از آن فاصله دارد آب در روى زمین موج مى زند. از ((صفا)) به زیر آمد و با شتاب به سوى دامنه کوه ((مروه )) روان گردید چون به آنجا رسید دید آبى وجود ندارد و آنجا هم مانند نقاط دیگر آن منطقه محدود و کوهستانى ، شن و سنگ است .

به امید یافتن آب از کوه مروه بالا رفت و به اطراف نگاه کرد و با کمال تعجب دید که در پایین کوه صفا که بار نخست دیده بود، آب به چشم مى خورد. از مروه به زیر آمد و به طرف صفا دوید. این آمد و رفت هفت بار تکرار شد و سرانجام از یافتن آب ماءیوس گردید و متوجه شد که آب نیست بلکه سرابى است که از تابش نور آفتاب بر روى شنها به نظر آب مى آید. این آمد و رفت هاجر از صفا به مروه و از مروه به صفا در احکام حج اسلامى نیز به یاد او باقى ماند و جزو اعمال حج است که مرد و زن مسلمان باید هنگام انجام مراسم حج هفت بار فاصله بین صفا و مروه را طى کنند.

هاجر که از دسترسى به آب ماءیوس شده بود، به طرف کعبه برگشت تا ببیند بر سر کودک گرسنه اش چه آمده است . هاجر با کمال تعجب دید که از زیر پاى کودک که آن را بر زمین مى ساییده است ، آب از زمین مى جوشد. با ایمانى که به تفضل باریتعالى داشت ، اطمینان یافت که این کار با اعجاز غیبى انجام گرفته است ، هاجر نخست قدرى آب به صورت بچه پاشید، سپس ‍ دهان او را تر نمود، آنگاه خود آب نوشید و پستان به دهان اسماعیل نهاد و بچه را شیر داد.

جوشیدن آب بدینگونه را عرب ((زمزم )) مى گوید و این آب زمزم از آن زمان تا کنون هم از آن نقطه مى جوشد و همان ((چاه زمزم )) معروف است .

چون آب در آن درّه دور دست از زمین جوشیده بود، پرندگان با شمّ مخصوص آبیابى از صدها کیلومتر پى به وجود آن بردند و به خط مستقیم به طرف درّه مکه روى آوردند. بر اثر آمد و رفت پرندگان قوم ((جُرْهُم )) که از اعراب اصیل یمن بودند و از سالها قبل در گوشه اى از اراضى حجاز به سر مى بردند و به سوى نقطه اى که پرندگان آمد و رفت داشتند روى آوردند، با اجازه هاجر در آنجا رحل اقامت افکندند و بدینگونه شهر مکه پى ریزى شد.

((اسماعیل )) از همین قوم نجیب ، زن گرفت و خود و مادرش نیز در همانجا ماندگار شدند و بدرود حیات گفتند و در نقطه اى در کنار کعبه دفن شدند که آنجا را ((حِجْر اسماعیل )) مى گویند.

ابراهیم چند بار به همان کیفیت یعنى به وسیله ((بُراق )) از فلسطین به مکه آمد و زن و فرزندش را ملاقات کرد. یک بار خداوند به وى امر نمود تا با کمک اسماعیل که اینک نوجوانى برازنده بود خانه کعبه را بنا کند.

اسماعیل سنگ مى آورد و به دست پدر مى داد و او روى هم مى نهاد و دیوار کعبه را بالا مى برد تا اینکه خانه خدا را بدینگونه بنا کردند. همینکه کار بناى خانه خدا به اتمام رسید ابراهیم گفت : ((خدایا! این نقطه را شهر امنى قرار بده و مردمش را از ثمرات زندگانى روزى ده )).

سپس پدر و پسر دست به دعا برداشتند و گفتند: ((خداوند! این کار را از ما بپذیر، مى دانیم که تو شنوا و دانایى . پروردگارا! ما دو تن را چنان قرار ده که همیشه در پیشگاه مقدست سر تعظیم و تکریم فرود آوریم و از دودمان ما نیز مردمى پدیدآور که کاملا تسلیم ذات مقدس تو باشند. خداوندا! در میان اینان پیامبرى مبعوث کن تا آیات تو را بر آنان بخواند و حقایق کتاب آسمانى و حکمت و راز آفرینش را به آنان بیاموزد و از آلودگیها پیراسته گرداند(19))). آفریدگارا! مرا چنان قرار ده که پیوسته نماز گزارم و از فرزندانم نیز چنین افرادى پدید آور! پروردگارا! دعاى مرا قبول کن !

خداوندا! این نقطه را محل امنى گردان و مرا و فرزندانم را از پرستش ‍ بتهابازدار.پروردگارا!این بتها موجب شده اند که بسیارى از مردم گمراه شوند.

((خداوندگارا!من دودمانم رادراین سرزمین غیرقابل کشت و در کنار خانه محترمت ساکن گردانیدم تانمازگزارند،پس دلهاى مردم را به سوى آنان گرایش ‍ ده و از روزیهاى خودبه آنان روزى رسان تانعمت تو را سپاس گزارند(20))).

نام هاجر با صراحت و کنایه در قرآن نیامده است ولى لازم به ذکر نیست که در تمام این موارد یعنى علت آمدن ابراهیم از فلسطین به حجاز و دعا براى فرزندانش و آنچه در سوره بقره و سوره ابراهیم از زبان ابراهیم و اسماعیل حکایت شده است با زندگى هاجر بستگى دارد و در حقیقت داستان اوست که بدینگونه نقل مى شود و تردید نیست که مادر اسماعیل ((هاجر)) بوده است .