زنى که به خدا شکایت کرد .......................................
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ دی ۱۳٩٠   کلمات کلیدی:

((اوس بن صامت )) با دخترعمویش ((خَوله )) ازدواج کرده بود. آنان در شهر خود ((مدینه )) باهم زندگى مى کردند و یکدیگر را سخت دوست داشتند. اوس به واسطه تنگدستى و پریشانى ، مردى تندخو و کم حوصله شده بود.

روزى اوس به همسرش نزدیک شد تا خواسته مشروع خویش را برآورده سازد ولى زن امتناع ورزید و به تمنّاى شوهرش روى خوش نشان نداد. اوس ‍ هم خشمگین شد و زنش را ((ظِهار)) کرد و گفت : تو نسبت به من به منزله مادرم هستى . ولى بعد، از گفته خود پشیمان شد.

((ظِهار)) نوعى از طلاق زن در زمان جاهلیت بود و تا آن موقع منعى از اسلام درباره آن نرسیده بود. ظهارى که ((اوس بن صامت )) کرد، نخستین ظهارى بود که در اسلام به عمل آمد.

((اوس )) به زن خود گفت : ((تصور مى کنم تو بر من حرام شده اى . برو حکم آن را از پیغمبر سؤ ال کن و اگر راهى بر حلال شدن مجدد تو نباشد، نباید دیگر به خانه برگردى !)).

((خوله )) هم نزد پیغمبر آمد و گفت : یا رسول الله ! شوهر من اوس بن صامت ، وقتى که من جوان و داراى مال و ثروت و عشیره بودم ، با من ازدواج کرد ولى بعد از آنکه ثروتم از دست رفت و جوانیم زایل شد و بستگانم پراکنده شدند با من ((ظهار)) کرد و بعد هم پشیمان شده است ، آیا راهى هست که ما را دوباره با هم پیوند دهد؟

پیغمبر فرمود: آنچه من مى دانم این است که تو بر شوهرت حرام شده اى . ((خوله )) گفت : یا رسول الله ! به خدایى که قرآن بر تو نازل کرده است ، شوهرم نام ((طلاق )) را به زبان نیاورد. او پدر فرزندان من است و من او را از همه کس ‍ بیشتر دوست دارم .

پیغمبر فرمود: با این وصف تو بر او حرام شده اى و چیزى هم در این باره از جانب خداوند به من نرسیده است که بتوانم تو را راهنمایى کنم .

((خوله )) خواست باز هم چیزى بگوید ولى پیغمبر فرمود: تو بر او حرام شده اى و نمى توانى با وى سخن بگویى و تماس بگیرى .

وقتى ((خوله )) وضع خود را چنین دید، سخت اندوهگین شد، به گونه اى که از روى ناچارى گفت : خدایا! از بى کسى خود و دورى از شوهرم و آنچه بر سر خودم و بچه هایم آمده است ، به تو شکایت مى کنم . خدایا! از بدبختى و تنگدستى و پریشانیم به تو شکایت مى کنم . خدایا! چیزى به زبان پیغمبرت درباره من نازل کن !

آنگاه سخت گریست و شیون کنان گفت : پروردگارا! از فقر و تنهائى خودم و بى سرپرستى کودکانم که اگر به شوهرم بسپارم تلف مى شوند و چنانچه نزد خود نگاهدارم از گرسنگى مى میرند، به تو شکایت مى کنم . سپس سرودستها را به سوى آسمان بلند کرد و ناله سر داد.

تمام زنان و کسانى که در خانه پیغمبر بودند و مجادله وگفتگوى او را با پیغمبر مى شنیدند، به حال او رقّت برده و سخت گریستند.

موقعى که ((خوله )) به خانه پیغمبر آمد و با حضرت ((مجادله )) مى کرد پیغمبر مشغول شستن سر خود بود و عایشه یکى از زنان پیغمبر در شستن سر، به حضرت کمک مى کرد. پیغمبر از وضعى که براى ((خوله )) پیش آمده بود سخت ناراحت بود.

((خوله )) بار دیگر رو کرد به جانب پیغمبر و گفت : یا رسول الله ! خدا مرا فداى تو گرداند، فکرى براى من کن ! عایشه گفت : اى خوله ! سخن خود را کوتاه کن و دست از مجادله و زبان درازى بردار،نمى بینى پیغمبرچه حالى دارد؟

در همان موقع به پیغمبر وحى مى شد و حضرت آرام بود و گوش به وحى الهى یعنى نزول سوره مجادله فراداده بود. بعد از اعلام وحى که پیغمبر حالت عادى خود را باز یافت تبسّمى کرد و فرمود: عایشه ! این زن چه شد؟ عایشه گفت : اینجاست یا رسول الله ! پیغمبر رو کرد به خوله و فرمود: برو شوهرت را بیاور. وقتى شوهر ((خوله )) آمد پیغمبر وحى آسمانى را که آیات اول سوره مجادله راجع به حکم ((ظهار))دراسلام بود،بر وى تلاوت فرمود.

خداوند در آغاز سوره ((مجادله )) مى فرماید: ((به نام خداوند بخشنده مهربان . خداوند گفتار آن زن را که با تو - اى پیغمبر - درباره شوهرش مجادله کرد و شکایت به خدا برد، شنید. خداوند گفتگوى شما را مى شنود، خداوند شنوا و بیناست .

افراد شما مسلمانان که با زنان خود مظاهره مى کنند (با این سخن ) زنان ایشان مادران آنان نخواهند شد. مادرانشان کسانى هستند که ایشان را زاییده اند. مردان مسلمان با اداى این سخن (ظهار) سخنى زشت و بیهوده مى گویند. این را بدانید خدا آن را مى بخشد و از آن در مى گذرد.

کسانى که زنان خود را ((ظهار)) مى کنند (و بعد پشیمان مى شوند) و مى خواهند سخنان خود را برگردانند، پیش از آنکه با آنان تماس بگیرند، باید بنده اى آزاد کنند. این پندى است که خداوند به شما مى دهد و از آنچه انجام مى دهید خبر دارد.

اگر کسى بنده اى نیافت که آزاد کند، باید دو ماه متوالى قبل از تماس (با زن خود) روزه بگیرد. اگر نمى توانند دو ماه روزه بگیرند، باید شصت فقیر را اطعام کنند تا بدینگونه ایمانتان به خدا و پیغمبر محفوظ بماند. اینها حدود و احکام الهى است - که باید آن را معمول داشت - و اگر کسانى کفر ورزند - و از پذیرش آن سر باز زنند - کیفرى دردناک خواهند دید.

وقتى عایشه ، سوره مجادله را که راجع به گفتگوى ((خوله )) با پیغمبر بود و همان موقع نازل شد، شنید، گفت : آفرین بر خدایى که همه صداها را مى شنود. این زن با پیغمبر صحبت مى کرد و با اینکه من در گوشه خانه بودم و صداى او را مى شنیدم ، بعضى از کلمات او را نتوانستم بشنوم ولى خداوند

همه آن را شنید و به آن پاسخ داد!

پس از نزول این آیات ، پیغمبر ((اوس بن صامت ))، شوهر ((خوله )) را احضار کرد و فرمود: به فرمان خداوند، چون همسرت را ((ظهار)) کرده و پشیمان شده اى ،باید یکى از این سه کار را انجام دهى تا بتوانى به زن خود رجوع کنى :

1 - آیا قدرت دارى برده اى را به عنوان کفاره ظهار آزادکنى ؟

اوس بن صامت گفت : نه یا رسول الله ! قیمت برده زیاد است و من طاقت آن را ندارم ؛ زیرا در آن صورت باید تمام هستى خود را از دست بدهم چون من مردى تهیدستم .

2 - آیا مى توانى دو ماه متوالى روزه بگیرى ؟

اوس بن صامت گفت : یا رسول الله ! به خدا اگر من سه روز چیز نخورم بیناییم را از دست مى دهم و از آن مى ترسم که چشمم کور شود.

3 - آیا استطاعت دارى شصت گرسنه را طعام دهى ؟

اوس بن صامت گفت : نه به خدا اى پیغمبر! مگر این که خود شما در این خصوص به من کمک کنید!

پیغمبر فرمود: من پانزده صاع خرما (هر صاع تقریبا سه کیلو بوده است ) به تو مى دهم و دعامى کنم که خداوندبه آن برکت دهدتابه شصت فقیربرسد.

سپس پیغمبر آن مقدار خرما را به او بخشید و اوس بن صامت هم آن را به عنوان کفّاره به شصت فقیر داد. بدینگونه زنش ((خوله )) بر وى حلال شد و بار دیگر زندگى خود را از سر گرفتند.

سالها بعد از این ماجرا روزى عمربن خطاب در ایّام خلافتش ، از کنار ((خوله )) گذشت . خوله گفت : عمر! بایست ! عمر هم ایستاد. سپس به وى نزدیک شد و به سخنانش گوش داد. خوله مدتى عمر را نگاهداشت و سخنان تندى به وى گفت !

از جمله گفت : اى عمر! به خاطر دارم که به تو ((عُمَیره )) مى گفتند و در مکّه و بازار ((عُکاظ)) با عصبانیت از کنیزان برده مراقبت مى کردى . دیرى نپایید که موسوم به ((عمر)) شدى  بعد هم چیزى نگذشت که تو را ((امیرالمؤ منین )) خواندند. اکنون از خدا بترس و مواظب بندگان خدا باش . این را بدان که هر کس از عذاب قیامت نترسد، هر چیز دورى به وى نزدیک مى شود و هر کس ‍ از مرگ ترسید، مى ترسد که فرصت را از دست بدهد.

یکى از همراهان عمر به نام ((جارود)) گفت : اى زن ! در مقابل امیرالمؤ منین زیاد حرف زدى ! و به عمر گفت : مردم را به خاطر این پیرزن نگاهداشته اى ؟

عمر گفت : واى بر تو! آیا مى دانى این زن کیست ؟

جارود گفت : نه ، کیست ؟

عمر گفت : این زنى است که خداوند از فراز هفت آسمان  شکایت او را شنید و به او پاسخ داد. این ((خوله )) دختر ثعلبه است که سوره مجادله درباره او و گفتگویش با پیغمبر نازل شده است . به خدا اگر از من انصراف حاصل نکند و تا شب سخن بگوید، من از او روى بر نمى گردانم تا هر چه مى خواهد بگوید

                                                                                نرم افزار بوستان حکایت