شش عاشق مهاجر
ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ دی ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: عاشق مهاجر

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

عدّه اى از قبیله ((عضل )) و ((قارة )) که ظاهرا با قریش همریشه بوده اند و در نزدیکى هاى مکّه سکنى داشته اند در سال سوّم هجرت به حضور رسول اکرم آمده اظهار داشتند:

((برخى از افراد قبیله ما اسلام اختیار کرده اند، گروهى از مسلمانان را به داخل ما بفرست که معنى دین را به ما بیاموزانند، قرآن را به ما تعلیم دهند و اصول و قوانین اسلام را با ما یاد بدهند)).

رسول اکرم (ص ) شش نفر از اصحاب خویش را براى این منظور همراه آنها فرستاد و ریاست گروه را بر عهده مردى به نام مرثد بن ابى مرثد یا مرد دیگر به نام عاصم بن ثابت گذاشت .

فرستادگان رسول خدا همراه آن هیئت که به مدینه آمده بودند روانه شدند تا در نقطه اى که محل سکونت قبیله هذیل بود رسیدند و فرود آمدند، یاران رسول خدا بى خبر از همه جا آرمیده بودند که ناگاه گروهى از قبیله هذیل مانند صاعقه آتشبار، با شمشیرهاى آهیخته بر سر آنها حمله آوردند، معلوم شد که هیئتى که به مدینه آمده بودند از اوّل قصد خدعه داشته اند و یا به این نقطه که رسیده اند به طمع افتاده و تغییر روش داده اند، به هر حال معلوم است این افراد با قبیله هذیل ساخته اند و هدف ، دستگیرى این شش نفر مسلمان است .

یاران رسول خدا همین که از موضوع آگاه شدند به سرعت به طرف اسلحه خویش رفتند و آماده دفاع از خویش گشتند.

هذیلى ها سوگند یاد کردند که هدف ما کشتن شما نیست ، هدف ما این است که شما را تحویل قریشیان در مکّه بدهیم و پولى از آنها بگیریم ، ما هم اکنون با شما پیمان مى بندیم که شما را نکشیم . سه نفر از اینها و از آن جمله عاصم بن ثابت گفتند: ما هرگز ننگ پیمان مشرک را نمى پذیریم ، جنگیدند تا کشته شدند.

اما سه نفر دیگر: به نام زید بن دثنه و خبیب بن عدى و عبداللّه بن طارق نرمش نشان دادند و تسلیم شدند.

هذیلى ها این سه نفر را با طناب محکم بستند و به طرف مکّه روانه شدند، عبداللّه بن طارق نزدیک مکّه دست خویش را از بند بیرون آورد و دست به شمشیر برد، اما دشمن مجال نداد و با ضرب سنگ او را کشتند.

زید و خبیب به مکّه برده شدند و در مقابل دو اسیر از هذیلى که در مکه داشتند آنها را فروختند و رفتند.

صفوان بن امیه قرشى ، زید را از آن کس که در اختیارش بود خرید که به انتقام خون پدرش که در احد یا بدر کشته شده بود بکشد.

او را براى کشتن به خارج مکّه بردند، مردم قریش جمع شدند که ناظر جریان باشند، زید را به قربانگاه آوردند، او را قدمهاى مردانه اش جلو آمد و کوچکترین تزلزلى به خود راه نداد.

ابوسفیان یکى از ناظران معرکه بود، فکر کرد از شرایط موجود در این لحظات آخر حیات زید استفاده کند، شاید بتواند یک اظهار ندامت و پشیمانى و یا اظهار تنفرى نسبت به رسول اکرم (ص ) از او بیرون بکشد، رفت جلو و به زید گفت :

تو را به خدا سوگند مى دهم : ((آیا دوست ندارى که الان محمّد به جاى تو بود و ما گردن او را مى زدیم و تو راحت به نزد زن و فرزندانت مى رفتى ؟))

زید گفت : ((سوگند به خدا که من دوست ندارم که در پاى محمّد خارى برود و من در خانه ام نزد زن و فرزندم راحت نشسته باشم )).

دهان ابوسفیان از تعجب باز ماند، رو کرد و به دیگر قریشیان گفت : ((به خدا سوگند من هرگز ندیدم یاران کسى ، او را آنقدر دوست بدارند که یاران محمد، محمد را دوست مى دارند)).

پس از چندى نوبت به خبیب بن عدى رسید او را نیز براى دار زدن به خارج مکه بردند. خبیب از جمعیت خواهش کرد اجازه دهند تا دو رکعت نماز بخواند.

اجازه دادند، و او دو رکعت نماز در کمال خضوع و خشوع و حال خواند.

آنگاه خطاب به جمعیت کرد و گفت : ((به خدا قسم اگر نبود که مورد تهمت قرار مى گیرم که خواهید گفت از مرگ مى ترسد، زیاد نماز مى خواندم )).

خبیب را به چوبه دار بستند. در این وقت بود که آهنگ دلنواز خبیب بن عدى با روحانیتى کامل که همه را تحت تاءثیر قرار داد و گروهى از ترس خود را به روى خاک افکندند شنیده شد. او با خداى خود مناجات مى کرد و مى گفت : ((خدایا رسالت خویش را از ناحیه رسول تو انجام دادیم از تو مى خواهیم که همین صبحگاهان جریان ما را به اطلاع پیامبرت برسانى . خدایا این مردم ستمگر را تماما در نظر بگیر و آنها را پاره پاره کن و یکى از آنها را باقى مگذار.))(167)

این نمونه اى از علاقه شدید و شیدائى مسلمین نسبت به شخص رسول اکرم اسلام است و اساسا یک فرق بین مکتب انبیاء و مکتب فلاسفه همین است که شاگردان فلاسفه فقط معلم اند و فلاسفه نفوذى بالاتر از نفوذ یک معلم ندارند، اما انبیاء نفوذشان از قبیل نفوذ یک محبوب است ، محبوبى که تا اعماق روح محب راه یافته و پنجه افکنده است و تمام رشته هاى حیاتى او را در دست گرفته است .

                                                                             نرم افزار بوستان حکایت