عالمى که مرجعیت را از خود سلب کرد
ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ دی ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: سلب مرجعیت

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

مرحوم سید حسین کوه کمره اى از بزرگان اکابر علماء و از مراجع تقلید زمان خودشان بودند. ایشان در نجف حوزه درسى داشتند، ولى هنوز شهرت زیادى به هم نزده بودند، بخصوص که در نجف فقط مدت کمى را اقامت داشتند و بعد به ایران آمده و به سیاحت پرداخته بودند، به این معنا که شهرهاى ایران را مى گشت هر جا یک عالم مبرزى مى دید مدتى را نزد او مى ماند و از وى استفاده مى نمود، مدتى را در مشهد گذراند، مقدار بیشترى را در اصفهان ماند و مدت زیادترى را در کاشان از محضر مرحوم نراقى استفاده کرد بود، پس از مدت سه سال که به کاشان برگشت ، براستى مرد مبرزى شده بود.

در هنگامى که در نجف اقامت داشتند در مسجدى تدریس مى کرد، در همان مسجد قبل از ساعت درسى او شیخى کم جثه با چشم هایى بهم خورده و تراخمى که شباهت وى را به خوزستانیها مى رساند با لباسهایى مندرس و عمامه اى کهنه نیز براى دو سه نفر درس مى گفت .

یک روز مرحوم آقا سید حسین زودتر از همیشه مى آید، هنوز یک ساعت دیگر به ساعت درسى مانده بود که وارد مسجد مى شود، دید یک شیخ به اصطلاح جلنبرى هم آن گوشه نشسته و براى دو سه نفر تدریس مى کند او هم کنارى نشست ولى صداى شیخ را به خوبى مى شنید، حرفهاى وى را گوش کرد، دید خیلى پخته درس مى دهد و براى او نیز مفید است . حالا آقا سید حسین یک عالم معتبر معروف قریب المرجعیت است در حالى که آن شیخ ، یک مرد مجهولى است که تا آن روز او را نمى شناخته است .

                                                                               نرم افزار بوستان حکایت

فردایش گفت : امروز هم یک خرده زودتر برویم ببینیم چه جورى است ؟ لذا عمداً یک ساعت زودتر رفت و مثل روز قبل یک گوشه اى نشست گوش کرد دید تشخیص دیروز درست بوده است و در واقع آن شیخ مرد فاضلى است و حتى از او هم فاضل تر مى باشد، با خود گفت یک روز دیگر هم امتحان مى کنم ، باز هم همین کار را کرد.

برایش صد در صد ثابت شد که این مرد نامعروف مجهول ، از خودش ‍ عالمتر است و خود او هم مى تواند از آن شیخ استفاده کند بعد رفت در جایى که هر روز تدریس مى کرد نشست تا شاگردانش آمدند.

هنوز درس آن شیخ تمام نشده بود، سید خطاب به شاگردانش گفت : من امروز براى شما حرف تازه اى دارم .

گفتند: بفرمایید.

گفت : آن شیخى که مى بینید آن گوشه نشسته ، او از من خیلى عالمتر و فاضل تر است و من امتحان کردم ، خود من هم از او استفاده مى کنم ، و اگر راستش را بخواهید من و شما - همه با همدیگر - باید پاى درس او برویم ، یااللّه که ما رفتیم ، خودش از جاى بلند شد و تمام شاگردان هم به همراه او به پاى درس آن شیخ رفتند، اما حقیقت این بود که آن شیخ کم جثه آسمان جل کسى جز شیخ مرتضى انصارى نبود، منتهى در آن وقت هنوز قدرش ‍ شناخته نشده بود ولى بعدها از اعاظم فقهاء و اکابر علما بشمار آمد.

اما آنچه که در این داستان انسان را به شگفت وا مى دارد، این روحیه عالى و الهى است که انسانى مانند آقا سید حسین کوه کمره اى را با آن درجه علمى و اجتماعى (مرجعیت ) وادار مى کند تا قیام علیه خود کند و با پذیرفتن شاگردى شیخ انصارى موقعیت و مرجعیت خویش را نادیده بگیرد و آن را او خود سلب کند و به دیگرى تفویض نماید.

مرجعیت کم نیست ، اگر انسان بخواهد از جنبه دنیایى به آن نگاه کند مقام بسیار عالى اى است ، اما اینکه او از منافع خودش این چنین مى گذرد ناشى از یک روح متعالى آزاد است که مى توانست آنطور بین خودش و دیگرى قضاوت کند و علیه خویشتن حکم صادر کند