حقیقت توکّل‏
ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ دی ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: حقیقت توکّل‏

قال الصّادق علیه السّلام: التّوکّل کأس مختوم بختم الله فلا یشرب بها و لا یفضّ ختامها الاّ المتوکّلون.

حضرت امام صادق علیه السّلام مى‏فرماید که: توکّل کردن به خداوند عالم و کارهاى خود به او گذاشتن، جامى است سر به مهر الهى، نمى‏آشامد آب از آن جام و نمى‏شکند مهر او را مگر کسانى که توکّل به خدا کرده باشند و کار خود به او گذاشته.

کما قال الله تعالى: چنانکه جناب احدیّت در قرآن مجید فرموده که: وَ عَلَى الله فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُتَوَکِّلُونَ. (یوسف- 67) و در جاى دیگر فرموده: وَ عَلَى الله فَتَوَکَّلُوا إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ. (مائده- 23) یعنى: بر خداى عالمیان باید توکّل کند هر که از اهل توکّل است و کار خود به او واگذارد نه به غیر او.

و نیز باید توکّل کنید شما بر حضرت بارى عزّ اسمه، اگر بوده باشید شما از اهل ایمان نه بر غیر او،

از حضرت سیّد کاینات علیه و آله افضل التّحیّات مروى است که فرمود: من انقطع إلى الله کفاه الله کلّ مئونة، و یرزقه من حیث لا یحتسب، و من انقطع إلى الدّنیا وکله إلیها.

یعنى: هر که برید از غیر خدا و متوسّل به خدا شد، کفایت مى‏کند همه مهمّات او را، از مهمّات دنیا و آخرت، حضرت بارى تعالى، و مى‏رساند به او از جائى که گمان ندارد. و هر که متوجّه دنیا شد و چشم از خدا و لطف خدا پوشید، خداى تعالى نظر مرحمت از او بر مى‏دارد و مى‏گذارد او را با دنیا.

و باز از آن حضرت روایت  است که:

من سرّه ان یکون اقوى النّاس، فلیتوکّل على الله، و من سرّه ان یکون اکرم النّاس، فلیتّق الله. و من سرّه ان یکون اغنى النّاس، فلیکن بما فی ید الله اوثق بما فی یده.

یعنى: هر که را خوشاینده باشد و مسرور باشد از اینکه بوده باشد قوى‏ترین مردمان، پس باید توکّل کند بر خداى تعالى و کار خود به او گذارد، و هر که خواهد که کریم‏ترین مردمان باشد و از این صفت مسرور باشد، پس باید بترسد از خداى تعالى. و از افعال و اعمال ناشایست، اجتناب کند. و هر که خواهد که غنى‏ترین مردمان باشد، پس باید وثوق و اعتماد او به خدا باشد و وثوق و اعتماد او به خدا و آن چه نزد خدا است، بیشتر باشد از آن چه در دست خود است.

جعل التّوکّل مفتاح الایمان، و الایمان قفل التّوکّل.

یعنى: قرار داده  است خداى تعالى توکّل را کلید ایمان، و ایمان را قفل توکّل یعنى: به وسیله توکّل، داخل ایمان مى‏توان شد و قفل ایمان را مى‏توان گشود.

و حقیقة التّوکّل الایثار، و اصل الایثار تقدیم الشّی‏ء بحقّه.

مى‏فرماید که: حقیقت توکّل، ایثار غیر است. یعنى: غیر خود را بر خود اختیار کردن و با وجود عسر و پریشانى و احتیاج به نفقة، نفقة را صرف غیر نمودن، و اصل «ایثار» تقدیم غیر است بر خود، امّا به شرط آن که آن غیر، مصرف حقّ و صحیح باشد، نه باطل و غیر موقع.

و لا ینفکّ المتوکّل فی توکّله من ایثار احد الایثارین، فان اثر معلول التّوکّل و هو الکون حجب به، و ان اثر معلّل علّة التّوکّل و هو الباری سبحانه بقی معه.

مى‏فرماید که: منفکّ نمى‏شود متوکّل از اختیار کردن یکى از دو چیز:

یکى آن که غرض متوکّل از توکّل، بى نیازى باشد از خلق. یعنى: نخواهد که در دنیا در زیر بار کسى باشد و نظرش به مال کسى و إحسان کسى باشد و از این جهت اختیار توکّل مى‏کند و به داده خدا و إحسان او عزّ شأنه، اکتفا نموده چشم از خلق و إحسان خلق مى‏پوشد. این قسم از توکّل، هر چند مرغوب و ممدوح است، امّا توکّل کامل نیست، چرا که خالص نیست و مغشوش است و صاحب این قسم از توکّل، هنوز در مرتبه حجاب است و از رسیدن مرتبه قرب و وصول به درجه علیاى توکّل، محروم است.

قسم دوم توکّل، که توکّل کامل و خالص است، آن است که اختیار کند علّت‏ حقیقى توکّل را که قرب الهى باشد. یعنى: غرض متوکّل از توکّل، قرب الهى باشد و بعد از هر چه غیر او است و متوکّل این چنینى با خدا است و هرگز از او جدا نیست و به مضمون بلاغت مشحون: «کنت سمعه الّذی یسمع به، و بصره الّذی یبصر به»، فائز و عامل است.

فان أردت ان تکون متوکّلا لا متعلّلا، فکبّر على روحک خمس تکبیرات، و دع امانیّک کلّها تودیع الموت للحیوة.

پس اگر خواهى که متوکّل به معنى ثانى باشى، که حقّ توکّل است و غیر مولاى حقیقى و صاحب تحقیقی، هیچ چیز دیگر منظور تو نباشد، پس خود را مرده گیر و پنج تکبیر که از براى نماز میّت مقرّر است بر خود گفته گیر و بگذر از همه آرزوها، و وداع کن از همه تعلّقات، و از براى تحصیل حیات ابدى از حیات عارضى که مشوب است به آلام و مکاره بگذر، و به حکم: «موتوا قبل ان تموتوا»، در زندگى خود را مرده گیر.

و ادنى حدّ التّوکّل ان لا تسابق مقدورک بالهمّة، و لا تطالع مقسومک، و لا تستشرف معدومک، فتنقض بأحدهما عقد ایمانک و أنت لا تشعر.

مى‏فرماید که: پست‏ترین مرتبه توکّل این است که روزیى که از براى تو از جانب رزّاق حقیقى قسمت شده، پیش از وقت نطلبى، و توقّع زیادة از قدر مقرّر هم نداشته باشى، و عمر عزیز خود را از براى تحصیل او در نبازى، که اینها منافى توکّل است و تعرّض هر کدام از اینها، موجب زوال ایمان کامل است.

و ان عزمت ان تقف على بعض شعار المتوکّلین حقّا، فاعتصم بمعرفة هذه الحکایة.

یعنى: اگر مى‏خواهى که واقف شوى بر بعضى از شعار و طریقه اهل توکّل که در توکّل کاملند، و در این صفت کمال کاملند پس چنگ در زن به این حکایت و گوش ده به این حکایت: و هی انّه روى انّ بعض المتوکّلین قدم على بعض الائمّة، فقال: رضى الله عنک اعطف علىّ بجواب مسألة فی التّوکّل، و الامام کان یعرف الرّجل بحسن التّوکّل، و نفیس الورع، و اشرف على صدقه فیما سال عنه من قبل إبدائه ایّاه فقال له: مکانک و انظرنى ساعة، فبینا هو مطرق بجوابه إذا اجتاز بهما فقیر، فادخل الامام علیه السّلام یده فی جیبه، و اخرج شیئا فناوله الفقیر، ثمّ اقبل على السّائل فقال له: هات و سل عمّا بدا لک، فقال السّائل: ایّها الامام کنت أعرفک قادرا متمکّنا من جواب مسألتی قبل ان تستنظرنى، فما شأنک فی ابطائک عنّى؟ فقال الامام علیه السّلام لتعتبر المعنى قبل کلامى إذا لم أکن ارانى ساهیا بسرّى، و ربّى مطّلع علیه ان اتکلّم بعلم التّوکّل، و فی جیبى دانق، ثمّ لم یحلّ لی ذلک الاّ بعد إیثاره، ثمّ لیعلم به فافهم، فشهق الرّجل السّائل شهقة، و حلف ان لا یأوی عمرانا، و لا یأنس ببشر ما عاش.

حکایت مذکور این است که: شخصى از اهل توکّل به خدمت یکى از ائمّه علیهم السّلام آمد و گفت: خداى از تو راضى باشد، شفقت کن و سؤالى دارم در باب توکّل جوابى مرحمت فرما. حضرت امام علیه السّلام سائل را مى‏شناخت و مى‏دانست که از اهل توکّل است و در توکّل و تقوى کامل است و نیز به علم باطن فهمید که سؤالش چیست و چه مى‏خواهد بپرسد، به سائل گفت: به جاى خود توقّف کن و زمانى مرا مهلت ده تا جواب تو گویم. سائل چنان کرد و حضرت سر مبارک به زیر انداخت تا بعد از اندک مدّتى فقیرى از پیش حضرت گذارا شد، حضرت فقیر را خواند و چیزى از جیب بیرون آورد و به فقیر داد و روى مبارک به سائل کرد و گفت: بپرس هر چه خواهى. سائل گفت: یا حضرت، من شما را مى‏شناسم و مى‏دانم که قادرى به جواب سؤال من پیش از آن که از من مهلت بطلبى، پس تو را چه بر این داشت که از من مهلت طلبیدى و در جواب سؤال من تأخیر نمودى؟

حضرت فرمود که: غرض از تأخیر من این بود که تو گوشزد شوى از جواب سؤال پیش از ذکر جواب، تا در هنگام ورود جواب، جواب در ذهن تو، خوب متمکّن و راسخ شود. چنانکه قانون بلغا و فصحا است که پیش از ایراد معنى خطیر به سامع منبّهى ذکر مى‏کنند. مثل ضمیر شأن قصّه و غیر اینها، که اگر سامع از منبّه به مطلب رسید. مثل ما نحن فیه خوب، وگر نه بعد از ذکر منبّه، ذکر مطلب مى‏کنند و این به تفصیل در عربیّت مذکور است. حضرت از براى سائل بیان منبّه مى‏فرماید و مى‏گوید که: پیش از سؤال تو من مى‏دانستم که سؤال تو از توکّل است و بیان حقیقت توکّل، نخواستم که بیان توکّل کنم و در جیب من یک دانگ مال دنیا باشد و علاّم الغیوب و من، به او مطّلع باشیم، و چون مرا حلال نبود این کار مگر بعد از بذل کردن او به فقیرى، از این جهت در جواب سؤال تو تأخیر واقع شد.

سائل که این کلام از حضرت شنید، فریاد کرد فریاد عظیمى و آه سوزناکى از سینه کشید و قسم یاد کرد که دیگر در میان مردم بسر نبرد و در معموره وطن نکند و میان مردم نباشد و تا زنده باشد با هیچکس انس نگیرد.

نفس قابل چنین است که به اندک اشاره‏اى، چنین متأثّر مى‏شود و ناقابل اگر کلّ کتب سماوى و ارضى به او بخوانى، که مثل نقش بر آب است و در اصل اثر نمى‏کند.

                                              مصباح الشریعة،شهید ثانی ،ص:451 -  469