هر که به دل و زبان و به ظاهر و باطن به یاد خدا ............!!!!!!!!!!!!!!!!!
ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ دی ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: هر که به دل و زبان و به ظاهر و باطن به یاد خدا ،نشانه هدایت و به راه حقّ بودن ،اصل و اساس «هدایت» و «ضلالت»، ،ذکر الهى بر دو قسم است:

‏ هر که به یاد خدا است، نه به زبان تنها، بلکه به دل و زبان و به ظاهر و باطن

قال الصّادق علیه السّلام: من کان ذاکرا للَّه على الحقیقة فهو مطیع، و من کان غافلا عنه فهو عاص.

حضرت امام علیه السّلام مى‏فرماید که: هر که به یاد خدا است، نه به زبان تنها، بلکه به دل و زبان و به ظاهر و باطن، متوجّه جناب او است. پس البتّه او مطیع و منقاد الهى است و از او عصیان صادر نمى‏شود، چرا که منشأ صدور عصیان، غفلت است. و غفلت از او منتفى است. و هر گاه ثابت شد که هر ذاکر مطیع است، پس به حکم عکس نقیض، هر عاصى غافل باشد. از این جهت فرمود که: هر که از بارى تعالى غافل است و به یاد او نیست، عاصى است. یعنى: در شرف عصیان است و محمول باشد به مجاز مشارفه، و مى‏شود که مراد از «طاعت» و «عصیان»، نفس ذکر و غفلت باشد. یعنى: هر که به یاد خدا است، مطیع است به آن چه مأمور است، که ذکر الهى باشد. و هر که از او غافل است، عصیان کرده است به آن چه مأمور است. چرا که غفلت از حضرت بارى، نزد مقرّبین معصیت است.

و الطّاعة علامة الهدایة، و المعصیة علامة الضَّلالة.

یعنى: نشانه هدایت و به راه حقّ بودن، اتیان به اوامر و باز ایستادن از مناهى است، و نشانه گمراهى و ضلالت، انحراف از طاعت و اتیان به مناهى است. مراد از «ضلالت» به قرینه «هدایت»، خروج از ایمان است، و دلالت دارد که عاصى در حین عصیان، مؤمن نباشد. چنانکه حدیث: «الزّانى لا یزنی و هو مؤمن»، و حدیث:

 «الزّانى حین یزنی خرج منه روح الایمان»، دلالت بر او دارد، مگر آن که به قرینه لفظ «روح» و فقره آینده، حمل کنیم ایمان را به ایمان کامل.

و أصلهما من الذّکر و الغفلة.

اصل و اساس «هدایت» و «ضلالت»، به یاد خدا بودن و غافل از او بودن است.

چنانکه در قرآن عزیز مذکور است که: وَ الَّذِینَ جاهَدُوا فِینا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنا (عنکبوت- 69)، یعنى: کسانى که جهاد مى‏کنند با نفس خود، در راه من و در پى اصلاح خویش هستند، من توفیق مى‏دهم ایشان را به راه راست و مى‏رسانم ایشان را به راه راست. و امّا بودن غفلت، مورث ضلالت و بودن او اساس غوایت و شقاوت، ظاهر است. چرا که غفلت از جناب احدیّت، موجب کم اهتمامى به شرع است، کم اهتمامى به شرع، عین ضلالت است و گمراهى.

فاجعل قلبک قبلة للسانک.

یعنى: بگردان دل خود را قبله زبان خود. یعنى: هر چه مى‏خواهى بگویى پیش از گفتن، رجوع کن به دل خود و او را به او عرض کن، که او محک تمیز میان صحّت و فساد است. اگر دل، حکم کرد که مى‏توان گفت، بگو، «و الاّ فلا»، چنانکه کلام بلاغت انجام: «لسان العاقل وراء قلبه»، یعنى: زبان عاقل، عقب دل او است، یعنى:

عاقل هر چه مى‏گوید، اوّل به دل عرض مى‏کند، اگر شایسته گفتن مى‏داند، مى‏گوید و گر نه، نه. دلالت صریح بر این دارد: لا تحرّکه الاّ باشارة القلب و موافقة العقل و رضى الایمان.

یعنى حرکت مده زبان خود را، مگر به اشاره دل و تجویز عقل و رضاى ایمان. یعنى: هر چه گفتن او منافى ایمان نباشد و گفتنش نزد عقل مجوّز باشد، و فتنه و فسادى بر گفتن مترتّب نشود، بگو، «و الاّ فلا».

فانّ الله عالم بسرّک و جهرک.

چرا که خداوند عالم، عالم و دانا است به باطن و ظاهر تو، و هیچ چیز بر او پوشیده نیست.

و هو عالم بما فی الصّدور فضلا عن غیره.

و خداوند عالم، دانا است و محیط است علم او، به هر چه در دل تو خطور مى‏کند و ظاهر نکرده‏اى، و ظاهر کرده را، به طریق اولى.

و کن کالنّازع روحه او کالواقف فی العرض الاکبر.

مى‏باش تو در دنیا، مثل کسى که محتضر باشد و در نزع روح باشد. یعنى:

چنانکه از محتضر، حرکت لغو و ارتکاب مناهى متصوّر نیست، باید تو نیز چنین باشى. و چنانکه محتضر در حال احتضار، بغیر لطف الهى، به هیچ چیز متوجّه نیست و اعانت و یارى از غیر او نمى‏خواهد و طمع از غیر او ندارد. تو نیز چنین باش. و باش در دنیا مانند کسى که ایستاده باشد در روز عرض أکبر، در حسابگاه، در نهایت تحیّر و اضطراب، چنانکه او در آن حال، گرفتار افعال و اعمال خود است و از کارهاى بد خود نادم و پشیمان است. تو نیز در دنیا چنین باش و فرصت غنیمت دان و از نفس خود غافل مشو و از کرده‏هاى بد و گفته‏هاى بد، نادم و پشیمان باش.

غیر شاغل نفسک عمّا عناک ممّا کلّفک به ربّک فی امره و نهیه، و وعده و وعیده.

و مشغول مکن نفس خود را به غیر آن چه مأمورى از جانب پروردگار خود، از اتیان به اوامر و انتهاء از نواهى، به غیر از آن چه وعده کرده است از درجات عالیه بهشت از براى مؤمنان، به ازاى عبادات و طاعات و مبرّات. او آن چه وعید کرده‏ است از درکات جهنّم از براى کافران و فاسقان، به ازاى معاصى و ارتکاب منهیّات. و التفات مکن به آن چه مخالفین مى‏گویند از بابت انکار معاد جسمانى و تنعمّات و تعذیبات جسمانى، که حکم شارع و گفته او واجب الاتّباع است، و انحراف از خلاف او، لازم و واجب.

و اغسل قلبک بماء الحزن.

و بشو و پاک کن دل خود را از چرک گناه، به آب حزن و گریه و انابه. حدیث است که: یک قطره اشک ندامت، خاموش مى‏کند دریاى غضب الهى را. و نیز حدیث است که: در روز عرض أکبر، شخصى را به حسابگاه حاضر سازند که در دنیا به حسب ظاهر، عملهاى خوب کرده باشد و عملهاى او را به جناب احدیّت عرض کنند، حضرت بارى «عزّ اسمه»، هر یک از عملهاى او را به عیبى و قصورى معیوب کند و آن شخص مأمور شود به دخول جهنّم، یک موى از مژه چشم او، بعد از طلب اذن عرض کند که: خداوندا، این شخص در شبى از شبها، یاد تقصیرات خود کرده، رقّت نمود و در چشم او اشک بهم رسید، به قدر آن که من تر شدم، خداوند عالم به عزّت آن اشک، او را آمرزد و از جهنّم نجات دهد.

و لا تشغلها بدون ما کلّفک.

یعنى: مشغول مکن خود را به غیر آن چه به او مکلّفى. یعنى: به هر چه مکلّف نیستى و کار آخرت نمى‏آید، خود را مشغول او مکن.

و اجعل ذکر الله من أجل ذکره لک.

یعنى: همیشه به یاد خدا باش، چرا که او هرگز از تو غافل نیست و به هر چه محتاجى به او، «آنا فآنا» به تو مى‏رسد و مستغرق نعمتهاى اویى. پس، با وجود این احتیاج که تو را به او هست و با وجود استغناى او از تو، ظلم باشد که لمحه‏اى از او غافل باشى و به اوامر و نواهى او «کما ینبغی» عمل نکنى. یا آن که لفظ «اجلّ» تشدید لام باشد و افعل تفضیل باشد و مراد این باشد که: بگردان ذکر خدا عظیم‏ترین ذکر خود، چرا که به او محتاجى و رجوع تو در دنیا و آخرت، به او است. و ذکر کردن تو او را موجب انجاح مطالب نشأتین تو است. و در حلّ ثانى، اعتبار التفات لازم است، چنانکه ظاهر است و مخفى نیست. و به این معانى مذکوره، اشاره کرد به قول خود که: فانّه ذکرک و هو غنىّ عنک، فذکره لک اجلّ و أشهى و اتمّ من ذکرک له و اسبق.

چرا که خداوند عالم، یاد مى‏کند تو را به لطف و رحمت، با وجود غناى او از تو، پس یاد کردن او تو را بزرگ‏تر و مرغوب‏تر است و تمام‏تر، یا بلندتر است «على اختلاف النّسخ» و سابق‏تر است از ذکر کردن تو او را، و تعبیر «مضارع» به لفظ «ماضى» و ذکر کردن «ذکرک» به جاى «یذکرک»، از جهت تیقّن وقوع و عدم انفکاک او است از ذکر عبد، چنانکه دانستى. و از این قسم تعبیر در قرآن عزیز بسیار است، مثل: «إِنَّ الدِّینَ لَواقِعٌ» (ذاریات- 6)، «وَ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِینَ» (آل عمران- 133)، و ممکن است که ماضى محمول به حقیقت باشد و مراد از فقره سابق و لاحق، این باشد که از ذکر الهى فارغ مباش، از چند وجه:

یکى- آن که هر گاه تو ذکر او مى‏کنى و به یاد اویى، او نیز یاد تو مى‏کند و به نظر عطوفت و رأفت، نظر به تو مى‏کند، چنانکه معنى فقره سابق است.

دوم- آن که او «سبحانه»، تو را ایجاد کرد در وقتى که نبودى و تو را از «لیس» به «ایس» آورد و اقسام و انواع نعمتها به تو کرامت فرمود، با وجود این همه نعمتهاى عظیمه و کرامتهاى جسیمه، گنجایش دارد که به یاد او نباشى و از او غافل باشى؟! حاصل آن که: هر گاه خداوند عالم تو را ذکر کرده باشد در وقتى که نبودى و به نعمت وجود و حیات و روزى و سایر نعمتها، تو را مشرّف کرده باشد و بعد از وجود هم، هر گاه ذکر او کنى و به یاد او باشى، او نیز تو را یاد کند و به نظر رحمت در تو نظر کند، ظلم باشد که با وجود این همه، بازگشت به او و احتیاج به او، به یاد او نباشى و لمحه‏اى از او غافل باشى و فرمان او نبرى.

و معرفتک بذکره لک یورثک الخضوع و الاستحیاء و الانکسار.

یعنى: چون دانستى که خداوند عالم از تو غافل نیست و به کلّ أطوار و احوال تو عالم و دانا است، پس به مقتضاى علم خود، باید عمل کنى و در نهایت خضوع و خشوع و حیا باشى و دقیقه‏اى از دقائق بندگى و عجز و انکسار، از خود فوت نکنى.

و یتولّد من ذلک رؤیة کرمه، و فضله السّابق، و تخلص لوجهه.

و از علم مذکور، متولّد مى‏شود نهایت کرم و فضل او بر بندگان، و خالص مى‏شود عبادت از براى او.

و تصغر عند ذلک طاعاتک، و ان کثرت فی جنب مننه.

و سهل و حقیر مى‏شود عبادت تو، در جنب نعمتهاى او، هر چند در نظر تو بسیار باشد. چرا که عبادت تو مصنوع تو است. و نعمتها، مصنوع «واجب» و فعل «ممکن» در نزد فعل «واجب» چه، قدر تواند داشت؟! و دیگر آن که، عملى که از تو صادر شود و به گمان تو تمام عیار باشد، ممکن است که عیبهاى چند در آن عمل باشد که تو، راه به آن نبرده باشى و در نظر تو مخفى باشد. از عطاى سلمى، که یکى از مشاهیر اهل حال است، نقل کرده‏اند که او در اوایل حال، نسّاجى مى‏کرده و از آن کسب تحصیل معاش خود مى‏کرده است. روزى یک پارچه به عمل آورده بود و به اعتقاد خود، در نهایت محکمى و خوبى بوده و اوقات بسیار صرف او کرده، آن پارچه را به بازار مى‏برد و به بزّازان مى‏نماید که بفروشد. ایشان از قیمتى که او در نظر داشته، کمتر قیمت مى‏کنند و عیبهاى چند در آن پارچه، خاطر نشان او مى‏کنند که هیچیک از آن عیبها بر او ظاهر نبوده است. «عطا» که این را مى‏شنود، مى‏استد به گریه و نوحه کردن، بزّاز از گفته خود پشیمان شده از او عذر مى‏خواهد که: بد کردم، گریه مکن و به هر قیمت که مى‏خواهى بستان. عطا گفت: گریه من نه از کمى قیمت است، بلکه از این است که من با وجود سعى بسیار که در این پارچه کرده‏ام و به اعتقاد خود او را بى عیب مى‏دانستم، معیوب بر آمد و من از آن عیب غافل بودم، پس شاید عملهاى من هم مثل این پارچه، معیوب باشد و چون در روز قیامت به نظر خبیر بصیر رسد، عیبهایش ظاهر شود و من از آن غافل باشم.

و رؤیتک ذکرک له، تورثک الرّیاء و العجب، و السّفه و الغلظة فی خلقه، و استکثار الطّاعة، و نسیان کرمه و فضله.

یعنى: اگر در هنگام ذکر الهى، چشم از نعمتهاى عظیمه الهى بپوشى و نعمتهاى غیر متناهى او را که به تو کرامت فرموده در دنیا و آخرت، نظر نکنى و به عمل پست و ذکر ناقص خود نظر کنى، و به حرکت مذبوح معیوب خود، که عبادت نام کرده‏اى خرسند و شادمان باشى، لا محاله، این چنین عبادتى و ذکرى، مورث مفاسد عظیمه است و این چنین عبادتى موجب مهالک شدیده.

یکى از آن مفاسد عظیمه «عجب» و «تکبّر» است، چه، در هنگام ذکر هر گاه قدرت و بزرگوارى خداوند عالم را و ضعف و ناتوانى خود را، ملاحظه نکردى و احتیاج خود را به او در جمیع حرکات و سکنات، به خاطر نیاوردى و به عبادت و ذکر خود وقعى و اعتبارى راه دادى، به صفت عجب و تکبّر که أراذل صفات است، موصوف خواهى شد و آخر الأمر، عبادت به ضلالت و ذکر به شقاوت، منجرّ خواهد گشت. «ذلِکَ هُوَ الْخُسْرانُ الْمُبِینُ» (زمر- 15).

دوم- ریا، چرا که معنى ریا، غیر خدا را در عمل، شریک کردن است و تو چون چشم از احتیاج خود از مولاى حقیقى و منعم تحقیقی، پوشیدى. پس گویا گمانت این است که در عبادت ضعیف و طاعت نحیف خود، مستقلّى. و تصوّر نکرده‏اى که تا تو را وجود نباشد و قدرت و توانایى نباشد، این عمل از تو صادر نمى‏تواند شد و همه اینها از خداوند عالم به تو رسیده، و از جناب او به تو فائض شده، و فرق میان «عجب» و «ریا» به ملاحظه عقل است، ریا به منزله علّت است و عجب، اثرى است مترتّب بر او، مثل ترتّب معلول بر علّت.

سوم- سفاهت که تابع این اعتقادات واهیه و لازم این آراء کاسده است. مثل‏ تندى و درشتى با مردم کردن، و اظهار تفوّق و تسلّط با همسران و هم جنسان نمودن.

و لا یزداد بذلک من الله الاّ بعدا، و لا یستجلب به على مضىّ الایّام الاّ وحشة.

و حاصل نمى‏شود به این اعتقادات زایفه، و زیاد نمى‏شود به این آراء باطله مهلکه، مگر دورى از خداى عزّ و جلّ، و نتیجه اینها، نیست مگر بعد از رحمت الهى، و به دست نمى‏آید از اوقات گذشته و عمرهاى تلف شده، مگر وحشت و نفرت.

و الذّکر ذکران، ذکر خالص بموافقة القلب، و ذکر صادق ینفى ذکر غیره.

مى‏فرماید که: ذکر الهى بر دو قسم است:

یکى- ذکر خالص: که به هیچ نحو مشوب به أغراض نباشد، نه دنیوى و نه اخروى. و چنانکه به نطق ظاهر، به ذکر او متنطّق است. و به نطق باطن هم، به اوامر و نواهى او مذعن، و به عظمت و بزرگوارى او معتقد باشد.

دوم- ذکر صادق است: ذکر صادق آن است که، ذاکر خدا را به هر صفتى که ذکر مى‏کند، به مقتضاى او عمل کند. مثل آن که هر گاه ذکرش «یا کافى المهمّات» باشد، در هیچ مهمّى از مهمّات رجوع به غیر او نکند و کفایت کارهاى خود را به او واگذارد، و همچنین سایر اسماء.

کما قال رسول الله صلّى الله علیه و آله: چنانکه حضرت رسالت پناه صلّى الله علیه و آله، در مقام عجز و انکسار، مى‏فرموده است که: انّى لا احصى ثناء علیک، أنت کما أثنیت على نفسک.

یعنى: خداوندا، من توانایى و قدرت ندارم به احصاى حمد و ثناى تو، آن چنان که فراخور و لایق مرتبه تو است. و تو آن چنانى که خود حمد خود کرده‏اى.

فرسول الله صلّى الله علیه و آله، لم یجعل لذکره مقدارا عند علمه‏ بحقیقة سابقة ذکر الله عزّ و جلّ له من قبل ذکره له.

یعنى: حضرت پیغمبر صلّى الله علیه و آله با وجود مناعت شأن و قرب به جناب الهى، اظهار عجز و قصور خود مى‏نموده‏اند، و اظهار عجز و قصور، نیست مگر از جهت آن که مى‏دانست که قدرت بشرى به کنه حقیقت ذکر و شکر الهى نمى‏رسد. و ذکر بنده در جنب او قاصر و ناچیز است.

فمن دونه اولى.

یعنى: هر گاه حضرت خیر البشر، اظهار عجز کند و اعتراف به قصور خود داشته باشد، پس غیر او به طریق اولى باید عاجز باشند و از اداى حقّ شکر او قاصر.

فمن أراد ان یذکر الله، فلیعلم انّه ما لم یذکر الله العبد بالتّوفیق لذکره، لا یقدر العبد على ذکره.

این فقره، اشاره است به سبب عدم قدرت بنده، بر اداى حقّ شکر خداى تعالى.

حاصل دلیل آن است که: هر گاه بنده اراده کرد که ذکر کند خداى را و حمد و ثناى او بجا آرد، ما دام که حضرت بارى «عزّ اسمه» ذکر او نکند و توفیق و توانایى او ندهد، قدرت بر ذکر ندارد. و توفیق بر ذکر و قدرت داشتن بر ذکر هم، نعمتى است و به ازاى او شکرى واجب و لازم و همچنین قدرت بر قدرت بر ذکر. و همچنین مى‏رود إلى غیر النّهایة. پس اداى شکر یک نعمت، موقوف است به ادا کردن شکرهاى غیر متناهى، و این محال و موقوف بر محال، محال.

         بنده همان به، که ز تقصیر خویش             عذر به درگاه خداى آورد

             ور نه، سزاوار خداوندیش             کس نتواند که به جاى آورد

 

                                                  مصباح الشریعة، شهید ثانی ، ص:52 -  61