بیان رعایت‏ ( محافظت نفس از صفات مهلکه و آفات مردیه)
ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ دی ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: بیان رعایت‏ ( محافظت نفس از صفات مهلکه و آفات

یعنى: این بابى است در بیان محافظت نفس از صفات مهلکه و آفات مردیه، چون حفظ شیئى مسبوق است به شناختن آن شی‏ء، از این جهت باب اوّل را که مشتمل بود بر آفات نفس، مقدّم داشت، و این را بعد از آن ذکر کرد.

قال الصّادق علیه السّلام: من رعى قلبه عن الغفلة، و نفسه عن الشّهوة، و عقله عن الجهل فقد دخل فی دیوان المنتبهین.

حضرت امام علیه السّلام مى‏فرماید: هر که رعایت کرد و نگاه داشت نفس خود را از غفلت، و نگذاشت که از خدا غافل شود، و نگاه داشت او را از شهوت، و نگذاشت که به شهوات نفسانى مایل گردد، و نگاه داشت عقل را از جهل، و نگذاشت که اعتقادات باطله و شبهات زائفه در او جا کند، پس به تحقیق که داخل کرده است خود را در دیوان بیداران و بیرون رفته است از لشکر جاهلان.

ثمّ من رعى علمه عن الهوى، و دینه عن البدعة، و ماله عن الحرام، فهو من جملة الصّالحین.

و نیز مى‏فرماید: هر که محافظت کرد علم خود را از هوى و هوس، و علم را آلت عوام فریبى، نگردانید و به فریب شیطان و خطوات و خطرات او فریفته نشد، و محافظت کرد دین خود را از بدعت. یعنى: دینى از پیش خود به واسطه جلب قلوب و أغراض فاسده، اختراع نکرد. چنانکه منقول است که یکى از خلفاى‏ عبّاسى «کبوتر پرانى» را بسیار دوست مى‏داشت. از یکى از علماى عصر خود پرسید که: کبوتر بازى و گرو بندى کبوتر چون است، مشروع است یا نه؟ او از جهت رعایت خاطر خلیفه گفت: مشروع است و حدیثى از پیش خود اختراع نمود و نسبت به حضرت پیغمبر داد، که آن حضرت فرموده است که: «لا سبق الاّ فی نصل او خفّ او حافر او ریش»، یعنى: گرو بستن مشروع نیست مگر در تیراندازى، اسب دوانى و کبوتر پرانى، و جزء اخیر را از پیش خود زیاد کرد، خلیفه از حدس، یافت که «ریش» را او به محض جلب قلب او زیاد کرد، توجّه به او ننمود و وظیفه مستمرّى که از سر کار او داشت، نیز قطع نمود و دیگر وظیفه‏اى به او نداد و به مقتضاى: «من خدع، خدع»، نقیض مدّعاى او حاصل شد. و نیز نگاه دارد مال خود را از اختلاط به حرام و نگذارد که مال او مخلوط و ممزوج شود به حرام و مشتبه که مال مخلوط به حرام نیز در حکم حرام است و خاصیّت حرام و مشتبه، که ایراث قساوت قلب است، از او نیز مترتّب مى‏شود، چنانکه شراب، حرام و مسکر است و تخمیر عقل مى‏کند، شراب حلال نیز مستى دارد و عقل را زایل مى‏کند و اثر خود مى‏بخشد. پس هر که به این صفات ثلاثه موصوف شد، از جمله صالحان است و در قیامت با ایشان محشور خواهد شد.

قال النّبیّ صلّى الله علیه و آله: العلم فریضة على کلّ مسلم و مسلمة، و هو علم الانفس.

حضرت پیغمبر صلّى الله علیه و آله مى‏فرماید که: طلب کردن علم و تحصیل آن، واجب است بر همه کس، چه مرد و چه زن، و این علم که تحصیلش بر همه کس واجب است، راه بردن است به مصالح و مفاسد نفس، که چه چیز موجب صلاح نفس است و چه چیز باعث فساد آن. یعنى دانستن اقسام حکمت عملى و عمل به آن نمودن، پس معلوم شد که علمى که آدمى مکلّف است به تحصیل آن، علم به احکام شرع است، و اقسام حکمت نظرى و عملى و علمهاى دیگر، مثل علم به قوانین معاملات و ایقاعات خارج هستند از علم مذکور، و ممکن است که مراد از علم نفس علم به‏ مهلکات نفس باشد و مخصوص به حکمت عملى باشد و این ظاهرتر است.

فیجب ان تکون نفس المؤمن على کلّ حال، فی شکر او عذر.

پس واجب است که مؤمن در همه حال، یا شکر کند یا عذر خواهد. مثل آن که اگر فی الجملة، توفیق عبادتى و عمل صالحى یافته باشد و عمل خیرى از او صادر شده باشد. مثل تهجّد یا گریه از خوف الهى، یا قضاى حاجت مؤمنى، باید شکر خدا کند و بگوید: خدایا شکر به درگاه تو، که به مدد و توفیق تو، فی الجملة عمل خیرى از من صادر شده، اگر تقصیرى واقع شده باشد، استغفار کند و عذر خواهد و بگوید: خداوندا! من چگونه آن چه حقّ بندگى تو باشد، توانم بجا آورد، که من بنده‏اى ضعیفم و از ضعیف جز ضعیف و ناقص نیاید. به کرم خود، این عمل ناقص مرا بپذیر و شکسته بسته مرا قبول کن. بلکه مؤمن باید که هر چند بذل جهد کند و در عمل، نهایت سعى به عمل آرد، که عذر را با شکر مقارن دارد و به کرده و گفته خود، وقعى و اعتبارى راه ندهد که کرده او، در پیش «غنىّ على الاطلاق و مالک بالاستحقاق» چه قدر تواند داشت؟! از این جهت امام علیه السّلام فرمود که: على معنى: ان قبل ففضل و ان ردّ فعدل.

یعنى: خداوندا، آن چه حقیقت بندگى است، از من متمشّى نمى‏شود و این شکسته بسته‏اى که از ما صادر مى‏شود، اگر قبول درگاه تو مى‏شود، محض تفضّل خواهد بود و اگر ردّ کنى و قبول نکنى، عین عدل، که ردّ زیّف و معیوب، عین عدل است نه ظلم.

و تطالع الحرکات فی الطّاعات بالتّوفیق، و تطالع السّکون عن المعاصی بالعصمة.

یعنى: لازم است که مؤمن در همه حال، چه در اداى واجبات و چه در اداى مستحبّات، بلکه در جمیع حرکات و سکنات، از اغواى شیطان و فریب او غافل نباشد، که مبادا به اغواى او معصیتى یا خلاف اولایى از او صادر شود و به سبب او مستحقّ عذاب یا محروم از ثواب گردد. حاصل آن که بنده باید چنان باشد که هر گاه به توفیق الهى مرتکب فعل طاعتى شود، در حرکات و سکنات آن فعل مطّلع حال خود باشد، که مبادا در آن حرکات امر ناملایمى، مثل قصد ریا، یا مانند او، از او صادر شود و به سبب او آن عمل باطل شود و همچنین هر گاه به عصمت الهى ترک معصیتى کند، باید باز از حال خود غافل نباشد، که مبادا قصد بدى از بابت کبر و عجب از او سانح شود. حاصل آن که لفظ «توفیق» و «عصمت» در عبارت متن، اشاره به تقسیم نعمتهاى الهى است، چنانکه محقّقین گفته‏اند که: جمیع نعمتهاى الهى منقسم مى‏شود به دو قسم، نعمت نفع و نعمت دفع، نعمت نفع عبارت از اعطاى منافع و مصالح هر شخص است، مثل استواى خلقت و لذّات جسمانى، مثل طعام و شراب و لباس و نکاح و غیر اینها، و نعمت دفع، عبارت از دفع کردن مفاسد و مضارّ است، خواه داخلى مثل دفع آفت‏هاى نفس و امراض و علل بدنى، خواه خارجى، مثل دفع اذیّت و آزار موذیات، از انس و جنّ و سباع و هوام و مانند اینها، و نعمتهاى اخروى هم منقسم است به دو قسم، نعمت توفیق، مثل توفیق یافتن بر اسلام و ایمان و توفیق بر طاعت و عبادت، نعمت عصمت، مثل تبرّى از شرک و کفر و اجتناب کردن از فسوق و عصیان.

و قوام ذلک کلّه بالافتقار إلى الله و الاضطرار إلیه، و الخشوع و الخضوع، و مفتاحها الانابة إلى الله تعالى مع قصر الامل.

یعنى: محفوظ ماندن افعال و اعمال از اغواى شیطان، نمى‏شود مگر به مدد و یارى خداوند عالم، و متوسّل شدن به جناب او، و اعتراف نمودن به عجز و شکستگى، و توفیق از او خواستن و مدد از او طلبیدن در جمیع کارها، و کلید همه و عمده‏تر از همه، ملازم بودن انابه و استغاثه است به جناب احدیّت، و کوتاه کردن امید و آرزوها، به دوام ذکر موت، که هادم اللّذات است.

و عیان الوقوف بین یدی الجبّار. و به خاطر گذراندن و معاینه دیدن ایستاده شدن، پیش خداوند عالم را.

لانّ فی ذلک راحة من الحبس، و نجاة من العدوّ.

به واسطه آن که قصر امل و کوتاه کردن امید، موجب خلاصى است از زندان دنیا، چنانکه طول امل، موجب زحمت و آزار است در دنیا. چرا که هر که طول امل دارد، همیشه در فکر است که کجا رود و کجا بفروشد و خانه به چه شکل بسازد و زن به چه صورت در حباله خود درآرد، و در عین این فکرها و هوسها، مدّت عمر منقضى شده و غیر پشیمانى و ندامت علاج ندارد، چنانکه در کتب تواریخ و اخبار، مذکور است که در عهد قدیم بازرگانى بود بسیار متموّل و صاحب ثروت و اکثر اوقاتش مستغرق جمع مال و فکر مال، بعد از انقضاى مدّت اجلش، روزى ملک موت بر در خانه این خواجه آمد. در خانه‏اش را کوفت، غلامان رفتند و در گشودند، شخص مهیبى را به نظر آوردند و گفتند: که را مى‏خواهى؟ گفت: خواجه را مى‏خواهم. گفتند: خواجه از براى چون تو کسى بیرون نمى‏آید، برو، در ببستند و رفتند. دیگر باره قایم‏تر از اوّل در کوفت. این مرتبه خواجه سراها رفتند و چماقها کشیدند که تو کیستى؟ که این چنین بى‏ادبانه در مى‏کوبى و پاس عزّت خواجه نمى‏دارى؟ گفت: من ملک موتم که به قبض روح خواجه آمده‏ام. ملازمان از این حرف متأثّر شده به خدمت خواجه آمده، ماجرا به عرض وى رسانیدند، خواجه از استماع این حرف بر خود بلرزید. گفت: بروید و به زبان خوش بگویید که: شاید اشتباه کرده باشى و به قبض روح دیگرى مامور باشى. رفتند و گفتند: گفت: نه، من غلط نمى‏کنم، بگویید آماده باشد. خبر آوردند، خواجه بیچاره غیر تسلیم چاره‏اى ندید و به جز تسلیم علاجى نداشت و به صندوقهاى زر و جواهر خطاب کرد که: من از براى شما عمر عزیز خود تلف کردم و سرمایه وجود و هستى خود باختم و به زحمت و ریاضت، هر چه تمام‏تر شبها به روز و روزها را به شب رسانیدم. حالا چه کار من مى‏آئید؟ مالها به زبان حال جواب گفتند که: زمام اختیار ما به دست تو بود و مى‏توانستى که آخرت خود، به‏ وسیله ما آباد کنى، نکردى تقصیر ما چیست؟! و از ما، الحال غیر قیمت کفنی، انتفاع ندارى، و به زن و فرزند خطاب کرد که: من از براى خاطر شما، به توهّم باطل و تخیّل عاطل، که شما زحمت نکشید، رنج به خود گذاشتم و در راحت و تعیّش به خود بستم، حالا چه کار من مى‏آئید؟ ایشان گفتند: از ما غیر از آن که تو را به مدفن رسانیم به لوازم تکفین و تجهیز تو قیام نمائیم، کارى بر نمى‏آید. غرض، از هر کدام سؤالها مى‏کرد و جوابها مى‏شنید، تا به هزار حسرت و ندامت، شربت مرگ چشید. حاصل آن که، چنانکه طول امل، موجب زحمت دنیا و ندامت و پشیمانى است. قصر امل، باعث راحت دنیا و خوشحالى است. و ممکن است که اسم اشاره، راجع به موت باشد، یعنى: هر که را موت و مردن نصب العین شد، از زندان دنیا و زحمتهاى آن خلاص شد، چرا که منبع کلّ زحمتهاى دنیا، فراموشى «مردن» است و به خاطر نیاوردن موت، که هادم اللّذات است، چنانکه معلوم است.

و سلامة النّفس و الاخلاص فی الطّاعة بالتّوفیق.

و نیز مى‏فرماید که: کلید خشوع و خضوع به حضرت بارى تعالى، در هر فعل خیرى، سلامت نفس است و اخلاص یعنى: هر که به توفیق الهى سلامت نفس دارد و فعل و عملش محض از براى خدا است و مشوب به أغراض فاسده نیست، صاحب خشوع و خضوع است.

و اصل ذلک آن یردّ العمر إلى یوم واحد.

یعنى: اصل و کلید خشوع و خضوع و منشأ این دو صفت کمال، که منشأ تحصیل سایر کمالات نفسانى است، ردّ کردن عمر است هر چند طویل باشد به یک روز، بلکه به یک لحظه. یعنى: اگر خواهى که نیّت تو در عبادات و کارهاى خیر، خالص باشد و محض از براى خدا باشد، قیاس کن عمر خود را که یک روز بلکه یک لحظه بیش نیست. چه، هر چه انقطاع پذیر است، هر چند طویل است، قصیر است و هر چند به حسب ظاهر، قدرى دارد که بى‏قدر و بى‏اعتبار است. و چنانکه عمر یک روز و یک ساعت هر گاه داند کسى که عمرش زاید بر او نیست، خالص از براى خدا است و مقارن خشوع و خضوع و گریه و استغاثه است، سزاوار است که عمر زیادة از یک روز هم، چون در حکم یک روز است، از خشوع و خضوع خالى نباشد و جمیع عباداتش به زیور خلوص محلّى و از لوث کدورت مخلّى باشد و به أغراض فاسده و منافیات کاسده، ملوّث نباشد. هر گاه این معنى، مرکوز خاطر کسى شد، هر عملى که مى‏کند محض از براى خدا مى‏شود و از فریب شیطان مصون و محفوظ مى‏گردد.

قال رسول الله صلّى الله علیه و آله: الدّنیا ساعة فاجعلها عبادة.

مضمون این کلام معجز این است که: دنیا یک ساعت است، پس بگردان او را عبادت، که آن یک ساعت صرف عبادت شود، چه، هر چه از عمر گذشته، معدوم و فانى است و آن چه آینده است، معلوم نیست که به او برسد، یا نه. پس نیست عمر تو مگر ساعتى که در آنى. پس آن یک ساعت را باید غنیمت دانى و به غیر عبادت صرف نکنى و به توبه و انابه گذرانى.

و باب ذلک کلّه ملازمة الخلوة بمداومة الفکرة.

و رسیدن به این سه مرتبه علیا و درجه قصوى، میسّر نیست و حاصل نمى‏شود، مگر به دو چیز:

یکى- ملازمت خلوت و گوشه گیرى و ترک اختلاط با ابناى روزگار، چرا که به حکم «الصّحبة تؤثّر» هر که با هر که محشور است، خوى او و طبع او بر مى‏دارد.

اگر خوب، خوب و اگر بد، بد.

دوم- در فکر عاقبت بودن و از احوال موت و قبر و حساب و سایر احوال قیامت، لمحه‏اى غافل نشدن. بباید دانست که اختیار خلوت و گوشه گیرى، مورث فواید عظیمه و منتج عواید جسیمه است. از جمله قناعت و ترک فضول و طلب نکردن زیادتى معاش و فراغ خاطر، که از جمله نتایج خلوت است، مورث دوام فکر و عاقبت اندیشى است. چنانکه مى‏فرماید و سبب الخلوة، القناعة و ترک الفضول من المعاش، و سبب الفکرة، الفراغ.

یعنى: اگر کسى خواهد که به صفت قناعت، موصوف شود، تا از مهالک دنیا و آخرت نجات یابد، باید خلوت اختیار کند و ترک اختلاط و مصاحبت مردم نماید.

حاصل آن که، به سبب اختیار کردن خلوت و عزلت، صفت قناعت به دست مى‏توان آورد و به قلیل از معاش اکتفا مى‏توان نمود و از طلب زیادتیها که منشأ اکثر مفاسد است، خلاصى مى‏توان یافت. و سبب فکر و عاقبت اندیشى، فراغ خاطر است و خالى کردن نفس است از تعلّقات دنیا و خواهشهاى نفسانى. چه، هر که به حکم: «القناعة کنز لا یفنى»، به قلیل از معاش راضى شد و به سدّ رمق، اکتفا نمود، چه احتیاج دارد به معامله و اختلاط کردن با مردم و معاشرت با ایشان نمودن و مفاسد و مکاره اختلاط را متحمّل شدن ...؟! و وجه ثانى ظاهر است، چرا که هر که خاطرش از تعلّقات دنیا خالى است و به نور معرفت و ذکر الهى مستضى‏ء و نورانى است، عاقبت اندیش است و اندیشناک است که عاقبتش چون باشد، سعید باشد یا شقی؟ ناجى باشد یا هالک؟ و عماد الفراغ، الزّهد، و تمام الزّهد، التّقوى، و باب التّقوى، الخشیة.

یعنى: قائمى و استحکام فراغ خاطر، که منشأ عاقبت اندیشى است، حاصل نمى‏شود مگر به زهد و ترک کردن شبهات. و تمامى زهد به تقوى است، یعنى:

کمال زهد و ترک شبهات، ناشى نمى‏شود مگر از تقوى و پرهیزکارى، و از تقوى و پرهیزکارى حاصل مى‏شود، خشیت و خوف الهى. پس رسید که اصل و اساس همه کمالات، خوف الهى است و از این حدیث، رجحان «خوف» بر «رجا» مى‏رسد، چنانکه معلوم است.

و دلیل الخوف، التّعظیم للَّه تعالى، و التّمسّک بتخلیص طاعته و أوامره، و الحذر مع الوقوف عن محارمه. و دلیل خشیت و خوف الهى و نشانه آن، بزرگ داشتن خداوند است و عظمت و بزرگوارى او را به خاطر آوردن و همیشه متذکّر آن بودن. چنانکه در قرآن فرموده است که: «ما قَدَرُوا الله حَقَّ قَدْرِهِ» (حج- 74)، یعنى کسانى که خوف الهى ندارند، نیست این عدم خوف ایشان، مگر از جهت راه نبردن به ذات و صفات او، و به قدر مقدور او را نشناختن. و نیز علامت خشیت و خوف الهى، خلوص عبادت است از امتزاج به غیر، چرا که هر چند طاعت و عبادت به خلوص اقرب است، اشتمال او به تعظیم معبود اکثر است و قدر او نزد معبود بیشتر. از این جهت، عرفا گفته‏اند که: حقیقت قربت الهى، محض تحصیل رضاى او است و بس، نه امید بهشت و نه خوف جهنّم، ملحوظ نباشد. چنانکه از حضرت امیر علیه السّلام مروى است که فرموده‏اند: «الهى ما عبدتک لرجاء الجنّة، او لخوف النّار، بل وجدتک اهلا للعبادة، فعبدتک»، و فرق میان خشیت و خوف، چنانکه از کلام بعضى ظاهر مى‏شود، آن است که خشیت به منزله علّت است و خوف به منزله معلول، چرا که خشیت عبارت از تصوّر تسلّط و استیلاى شخص است و خوف اثرى است مترتّب بر آن تصوّر، مثل اطاعت او کردن و امتثال اوامر او نمودن. و نیز از علامات خوف الهى، به حذر بودن است، که همیشه از خود به حذر باشد که مبادا، حرکت ناپسندى که مرضىّ مولى نباشد از او به ظهور برسد، و نیز باز ایستادن است از ارتکاب مناهى و محرّمات.

و دلیلها، العلم.

یعنى: دلیل و هادى به سوى خشیت و خوف الهى، علم است.

قال الله عزّ و جلّ: چنانکه خداى تعالى در قرآن عزیز فرموده است: إِنَّما یَخْشَى الله من عِبادِهِ الْعُلَماءُ (فاطر- 28).

یعنى: نمى‏ترسد خداى را هیچکس، مگر صاحبان علم، و صاحبان علم هم‏ نمى‏ترسند مگر از جهت علم. حصر اوّل مستفاد است از کلمه «إنّما» و ثانى از ترتّب حکم بر وصف. پس از آیه وافى هدایه معلوم شد که، هر که را علم نیست خوف الهى نیست، چرا که منشأ خوف الهى، چنانکه مذکور شد، راه بردن است به عظمت و بزرگوارى خداى تعالى و واقف شدن به مراتب درجات و درکات بهشت و دوزخ، و این حاصل نمى‏شود، مگر به علم.

                       مصباح الشریعة، شهید ثانی ، ص:37 -  43