سه اصل اساسی برای سیر و سلوک
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ دی ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: سه اصل اساسی برای سیر و سلوک ،عارف کیست ؟ ،عامل کیست ؟

قال الصّادق علیه السّلام: نجوى العارفین تدور على ثلاثة اصول، الخوف و الرّجاء، و الحبّ.

حضرت امام به حق ناطق، جعفر بن محمّد الصّادق علیه السّلام مى‏فرماید که: أطوار و احوال عرفا و اهل سلوک و ریاضت دائر است بر سه اصل: که خوف است و رجاء و حبّ، یعنى: هر عارفى باید ملازم این سه اصل باشد و از اینها منفکّ نباشد

«عارف» به اصطلاح حکما کسى است که، کامل کرده باشد نفس خود را به حسب قوّت نظریّه، و علم به حقایق أشیاء، به قدر مقدور بهم رسانیده باشد و از صفات رذیله و اعتقادات خبیثه، مخلّى و به اعتقادات حقّه و کمالات ستوده، محلّى باشد.

و «عامل» کسى است که با وجود علم به حقایق أشیاء به قدر مقدور، کامل کرده باشد نفس را به حسب قوّت عملیّه، و به مأمورات ممتثل و از منهیّات مجتنب باشد.

و به واسطه امتثال و اجتناب مذکورین، به نتیجه قوّت عملى که حصول علوم مصون از شکوک و شبهات است، فائز گشته و به اصطلاح صوفیّه و ارباب ذوق، «عارف» کسى است که با وجود کمال قوّت نظریّه و علم به حقایق أشیاء و کمال قوّت عملیّه، جمیع حواسّ و قوى و اعضا و جوارح او، متوجّه حضرت بارى «عزّ اسمه»، باشد، غیر او نبیند و غیر او نگوید و غیر او نشنود، و فناى فی الله، از لوازم این مرتبه، بلکه عین این مرتبه است، و محمول به این مرتبه است کلام حضرت بارى «عزّ اسمه»، که فرموده: «ما تقرّب العبد إلىّ الاّ بالنّوافل، فاحبّه، فإذا أحببته کنت سمعه الّذی به یسمع، و بصره الّذی به یبصر، و رجله الّذی بها یمشى»، یعنى:

نزدیک نمى‏شود بنده به سوى من، که خداوندم، مگر به جا آوردن اعمال سنّتى و هر گاه سنّتى‏ها را به جا آورد، پس به شرف دوستى من مشرّف مى‏شود و محبوب من مى‏شود و هر گاه محبوب من شد و به قید محبّت من در آمد، مى‏گردم من اعضا و جوارح او، یعنى: دیگر غیر من نمى‏بیند و غیر من نمى‏شنود و غیر من نمى‏خواهد و به غیر من، میل نمى‏کند. مشهور است که دو نفر با هم حسابى در میان داشته‏اند و در تنقیح حساب خود، به معاونى محتاج بوده‏اند. یکى از عرفا به ایشان مى‏رسد و به حسب استدعاى ایشان، معیّن ایشان مى‏شود و ایشان هر چند مراتب عدد به او عرض مى‏کردند، او غیر یکى نمى‏گفت گفتند: اى مرد بگو تو دیوانه‏اى؟! که ما هر چند مراتب متعدّده به تو مى‏خوانیم، غیر یکى نمى‏گوئى و از یکى نمى‏گذرى؟

گفت: چه کنم غیر یکى نمى‏دانم و جز یکى به خاطرم نمى‏گذرد. و وجه تخصیص حضرت عزّت، قرب خود را در این حدیث شریف به نوافل آن است که، اخلاص که مناط اعتبار عبادات است، در عمل سنّتى بیشتر است، چرا که بنده در امتثال‏ واجبات و اجتناب از محظورات، در حکم مجبور است و نهایت اخلاص و غایت اختصاص، در مندوبات ظاهر مى‏شود. چنانکه حدیث است که هر گاه بنده مؤمن، نماز سنّتى گزارد (خواه ادا و خواه قضا)، خداوند عالم ندا مى‏کند به ملایکه، که ببینید این بنده مؤمن را عملى که من به او واجب نکرده‏ام و در ترک او وعید نفرموده‏ام، از براى محض تقرّب من بجا مى‏آورد، من نیز به ازاى این عمل، چاشنى محبّت خود به او کرامت فرمودم و جاى او را در بهشت برتر از دیگران مقرّر نمودم.

رفتیم بر سر شرح حدیث مذکور یکى از آن سه اصل که عرفا و اهل سلوک ملازم او هستند و از او جدا نیستند، خوف الهى است. یعنى: بیم و ترسناک بودن از عذاب وى، و از جمله فروع این اصل است، اجتناب از معاصى و اتیان به اوامر.

دوم- رجاء است. یعنى: حسن ظنّ به خدا داشتن و در هر مرتبه متوقّع رحمت او بودن، و به مضمون «لا تقنطوا» إذعان نمودن، و بر این اصل متفرّع است، عدم یأس از رحمت الهى.

سوم- حبّ الهى است و آن عبارت از رضا دادن است به قضاى وى و در همه حال به صبر و شکر بودن، در مراتب دنیا از فقر و فاقه و صحّت و مرض، از خود بدترى دیدن و شکر کردن، در مراتب آخرت از صلاح و تقوى به، به از خود نظر کردن و ترقّى نمودن، و این اصول ثلاثة هر چند نظر به فروع خود، اصول هستند، امّا نظر به اسباب و علل خود، فروع هستند و به اصول ایشان اشاره کرده، مى‏فرماید که: فالخوف فرع العلم.

یعنى خوف الهى فرع علم است و هر که را علم نیست، خوف نیست. چه، هر گاه کسى خدا را شناخت و راه به عظمت و بزرگوارى او برد، عبادت خود را در جنب بزرگوارى او حقیر و سهل مى‏شمارد. و این، سبب خوف او مى‏شود از حضرت بارى. و دیگر آن که از راه علم، راه به کیفیّت علم واجب خواهد برد و خواهد دانست که علم او محیط است به جمیع چیزها و هیچ ذرّه‏اى از ذرّات عالم، از علم او بیرون نیست. پس به خود فکر مى‏کند و مى‏گوید که: شاید در عمل من نقصى و قصورى مى‏باشد، که من راه به او نبرده باشم و از آن جهت عمل من مرضىّ خدا نباشد و نابود و ناچیز باشد و از این راه، خائف و ترسان مى‏شود و این خوف حاصل نشود، مگر به سبب علم. باز به وسیله علم راه مى‏تواند برد به احوال انبیا و اولیا و عبّاد ما سلف، که ایشان با وجود مناعت شأن، به ارتکاب خلاف اولایى و تقصیر سهلى، چه قدر گریه و استغاثه مى‏کرده‏اند. مثل آدم علیه السّلام که به سبب تناول شجره منهیّه، دویست سال گریه کرد، تا توبه‏اش قبول شد. و حضرت نوح علیه السّلام که شیخ الانبیا است، به محض گفتن: «إِنَّ ابْنِی من أَهْلِی وَ إِنَّ وَعْدَکَ الْحَقُّ» (هود- 45)، معاتب شد به عتاب: «فَلا تَسْئَلْنِ ما لَیْسَ لَکَ به عِلْمٌ» (هود- 46)، و بعد از ورود این عتاب، حضرت نوح علیه السّلام از خجالت تا چهل سال سر بالا نکرد. حضرت إبراهیم علیه السّلام نیز به سبب سهوى که از او سر زد، تضرّع و زارى بسیار کرد و مى‏گفت:

 «أَطْمَعُ أَنْ یَغْفِرَ لِی خَطِیئَتِی یَوْمَ الدِّینِ» (شعراء- 82)، و گریه بسیار مى‏کرد، تا حضرت بارى «عزّ اسمه» به او وحى کرد که: «یا إبراهیم هل رأیت خلیلا یعذّب خلیله بالنّار؟» جواب گفت: «یا جبرئیل إذا رأیت خطیئتی نسیت خلّته». باعور که در زمان حضرت موسى علیه السّلام بود و از کثرت عبادت به مرتبه‏اى رسیده بود که عرش را مى‏دید و از هزار متجاوز تلامذه، هر کدام با محبره، در مجلس درس او حاضر مى‏شدند و از او استفاده مى‏کردند، به محض عدم رعایت شخصى «کما ینبغی» مبغوض الهى شد. و حضرت پیغمبر آخر الزّمان، که اکمل و اشرف خلق است مى‏فرمود: «شیّبتنى سوره هود»، یعنى: پیر و ناتوان کرد مرا سوره هود، زیرا که آیه: فَاسْتَقِمْ کَما أُمِرْتَ (هود- 112) در آن است.

هر گاه این چنین أکابر، این چنین خوف داشته باشند و به اندک تقصیرى معاتب و مجرم باشند، ما چطور خواهیم بود؟! و خوف ما به چه طریق مى‏باید باشد؟! پس معلوم شد که مناط خوف الهى علم است و هر که را علم بیشتر، خوف بیشتر است، و اعدل شاهد بر این است کریمه: «إِنَّما یَخْشَى الله من عِبادِهِ الْعُلَماءُ» (فاطر- 28)

                                                 مصباح الشریعة، ص:10 -  14