وصیت کورش‏ در بستر مرگ اما چه آموزنده ...............................
ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ دی ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: وصیت کورش‏ در بستر مرگ اما چه آموزنده

چون کورش  در خلوتگاه به خواب رفت در عالم رؤیا شبحى دید که او را مخاطب ساخته گفت: «اى کورش، خود را آماده ساز، زیرا به زودى به ملکوت خدایان پرواز خواهى کرد.» کورش از این ندا سراسیمه از خواب برخاست و خواب خود را این‏گونه تعبیر کرد که به زودى به سراى جاویدان خواهد شتافت. سپس قربانى‏هاى فراوان فراهم ساخت و به قله‏اى که در نزد پارسیان مقدس است رفت و روى نیاز به درگاه خدایان برد و گفت: «اى خدایان این آخرین قربانى‏هاى مرا پس از یک عمر مجاهدت و کوشش، از راه لطف و کرم بپذیرید. من از یارى‏ها و راه‏نمایى‏هاى شما پیوسته سپاس‏گزارم.
موهبت و تفضّل شما بود که به من راه صواب را نشان داد و به کمک شما دریافتم از چه راهى پیش بروم و از خطا احتراز جویم. من از شما سپاس‏گزارم که توانستم هیچ‏گاه کمک شما را از نظر دور نداشته حتى در اوج قدرت فراموش نکردم که انسانى بیش نیستم. اینک یگانه استدعایم از درگاه شما این است که روزگار زن و فرزندان، دوستان و وطنم را عزیز و سعادتمند گردانید و عمرم را شرافتمندانه به پایان رسانم.»
کورش چون از رازونیاز و ایثار قربانى‏هاى خود فارغ شد به قصر خویش بازگشت تا اندکى بیاساید. چون وقت استحمامش فرارسید او را دعوت کردند خود را شست‏وشو دهد ولى جواب داد ترجیح مى‏دهد در بستر خود به استراحت بپردازد؛ و چون وقت صرف شام فرارسید خادمان و معاشرین تقاضا کردند چیزى بخورد. کورش باز ترجیح داد در بستر خود به استراحت بپردازد و از خوردن امتناع ورزید. فقط چون عطش شدیدى داشت با رضا و رغبت تام جرعه‏اى آب نوشید. فردا و پس‏فردا وضعش به همین منوال بود تا این‏که پسران خود را بر بالینش فراخواند. پسرانش در همه سفرها در رکابش بودند. سپس دوستان و یاران قدیمى و زعماى قوم را فراخواند و چون همه گرد بسترش جمع شدند آنها را مخاطب ساخته گفت‏ «1»: «اى پسران من، و اى دوستانى که در اینجا حضور دارید، بدانید که عمر من به پایان رسیده است و علایم بسیارى وجود دارد. که دیگر مدت مدیدى در بین شما نخواهم بود. من در زندگى مردى خوش‏بخت بودم، در ایام کودکى از جمیع مزایایى که اطفال نیک بدان آراسته‏اند برخوردار بودم، و چون به دوران جوانى رسیدم مزایاى جوانى را کسب کردم و از آن بهره‏مند شدم، و در اوان پیرى‏ام نیز از هیچ نوع موهبت محروم نماندم. هرچند سنینم رو به تزاید مى‏رفت، از نیروى بیشترى بهره‏مند مى‏شدم تا حدى که در دوران پیرى خود را ضعیف‏تر از جوانى‏ام ندیدم. هر آرزویى داشتم برآورده شد و دست به هر کارى زدم پیروز شدم. دوستان و یارانم از حسن‏تدبیر من برخوردار شدند و دشمنانم جملگى فرمانم را گردن نهادند. قبل از من، وطنم سرزمین کوچک و گم‏نامى در آسیا بود و حالا در دم مرگ آن را بزرگ‏ترین و مقتدرترین و شریف‏ترین کشور آسیا به دست شما مى‏سپارم. من به خاطر ندارم در هیچ جهادى براى عزت و کسب افتخار ایران‏زمین مغلوب شده باشم. جمله آرزوهاى من برآورده شد و سیر زمان پیوسته به کام من بود. اما از آنجا که پیوسته از شکست و ادبار در هراس بودم، خود را از خودپسندى و غرور برحذر مى‏داشتم و حتى در پیروزى‏هاى بزرگ خود پا از جاده اعتدال بیرون ننهادم و بیش از حد مسرور و شاد نشدم. حال‏که آخرین روزهاى عمرم فرارسیده است خود را بسى خوش‏بخت و سعادتمند مى‏بینم که فرزندانى که خداوند به من مرحمت نموده همه سالم و در عین نشاط و عقل‏اند، و وطنم از همه جهت مقتدر و پرشکوه و یارانم مسرور و محتشم‏اند. آیا با این همه موفقیت و کام‏یابى نمى‏توانم بدین امید چشم برهم گذارم که یادگار جاودانى از خود به‏جا گذارده‏ام و آیندگان مرا مردى خوش‏بخت و کام‏یاب خواهند شمرد؟
حال وقت آن رسیده است که من جانشین خود را معین کنم تا از هر تشتت و نفاق جلوگیرى شود. من هردوى شما را، اى فرزندان عزیزم، به یک درجه دوست و عزیز مى‏دارم ولى اداره امور را پس از خود به‏دست آن فرزندم مى‏سپارم که بزرگ‏تر است و بنابراین صاحب تجربه بیشترى است.
من در دوران عمرم مانند همه شما به تبعیت از سنت دیرینه وطنمان مقید به این بوده‏ام که حرمت برادران و بزرگ‏تران را نگه دارم و چه در راه رفتن و چه در هنگام سخن گفتن و نشستن مهتر از خود را بر خود مقدم دارم و به عموم فرزندانم نیز از آغاز طفولیت گوش‏زد کرده‏ام که پاس احترام بزرگ‏تر از خود را نگه دارند تا کهتران آنها را محترم و معزّز بدارند. این سنت را پیوسته به کار بندید و عادات قدیم خود را حفظ کنید، حرمت قانون را بر خود واجب شمارید و خصایل و سنن قدیمى را گرامى بدارید. پس تو اى کمبوجیه چون بر مسند سلطنت پارس مستقر شدى دمى غفلت مکن، این موهبت بزرگى است که خداوند به من اعطا کرده است و من آن را به‏دست تو مى‏سپارم. به تو، اى تانااوکسار عزیزم، حکومت ماد و ارمنستان و کادوزى را ارزانى مى‏دارم.
درست است که عنوان برادرت سلطنت پارس و قدرتش مافوق تو است ولى اطمینان دارم که تو از سعادت بزرگ‏ترى متنعّم خواهى شد. زیرا هیچ مانعى در نیک‏بختى تو نمى‏بینم و نقصى در اسباب سعادت تو در بین نیست. جمیع وسایل و اسبابى که براى سعادت مرد لازم است در تو فراهم مى‏بینم و حتم دارم که پیوسته کام‏روا و سعید خواهى شد. درصورتى‏که آن‏کسى که به جاى من بر مسند سلطنت مى‏نشیند باید عشق به کارهاى بزرگ و مشکل در نهادش مخمّر باشد، دقیقه‏اى فرصت استراحت نداشته باشد، باید پیوسته بیش از من بکوشد و مراقب باشد مبادا به دام دیگران گرفتار شود و پیوسته در راه حریفان دام بگستراند. اینهاست وظایف آن‏کسى که قدرتش در حکومت از تو بالاتر است و باور کن این‏ها موانع بزرگى در تأمین سعادت و راحتى است.
و اما تو، اى کمبوجیه، بدان که عصاى زرین، سلطنت را حفظ نمى‏کند، بلکه یاران صمیمى براى پادشاه بهترین و مطمئن‏ترین تکیه‏گاه هستند. اما این را بدان‏که مردمان عموما وفادار و صمیمى نیستند، زیرا اگر صمیمیت و وفا ذاتى همه آدمیان بود، مانند سایر صفات و خصایل طبیعتا مشهود بود؛ و حال آن‏که هر فردى از افراد باید بکوشد تا یاران موافق و صمیمى و وفادار براى خویش فراهم سازد. اما یاران نیک با جور و ستم به‏دست نمى‏آیند بلکه به یارى اعمال نیک و رفتار پسندیده مى‏توان آنها را به دست آورد.
اگر در اداره امور مملکت کمک خواستى، یاران و همکاران خود را از بین اشخاص شریف و اصیل که از خون و نژاد خودت هستند برگزین. هم‏وطنان خودمان بهتر از خارجیان خدمت مى‏کنند و به ما نزدیک‏ترند. آنها بهتر به درد ما مى‏رسند تا کسانى‏که در مرزوبوم دیگرى نشو و نما یافته‏اند. و کسانى‏که از یک خون پرورش یافته و از یک مادر شیر خورده و در یک خانه رشد و نمو یافته‏اند، بهتر والدین خود را گرامى و عزیز مى‏دارند و در دنیا اتحادى استوارتر از این علاقه و محبت یافت نمى‏شود. این الفت و پیوستگى طبیعى را که خدایان پدید آورده و برادران را با رشته محبت ذاتى به یک‏دیگر پیوند داده‏اند از بین نبرید و هیچ‏گاه درصدد برنیایید آن را نادیده انگارید، بلکه آن را مدار کار خویش قرار دهید. همیشه با هم یکدل و صمیمى بمانید تا اتحادتان مؤید و پاى‏دار بماند. هر برادرى که از منافع برادر خود مانند نفع خویش حمایت کرد، به کار خود سامان داده است. چه از موفقیت و افتخارى که نصیب برادرى مى‏شود هیچ‏کس بیشتر از برادرش برخوردار نمى‏شود. مردى که به پایه‏هاى رفیع رسید و قدرت یافت، آیا در نزد برادرش بیش از دیگران عزیز و گرامى نیست؟ اگر برادر شخصى، مقتدر و صاحب اعتبار باشد، احدى را یاراى آن است که به برادر آن شخص مقتدر ستم روا دارد و به حقش تجاوز کند؟
پس بکوش که بیش از هرکس برادرت را یارى کنى و دلش را از محبت و صمیمیت سرشار سازى. زیرا احدى بیشتر و زودتر از تو از شادى‏اش خرم و از ناکامى‏اش ملول و متأثر نخواهد شد. و باز در این باب فکر کن که اگر خدمتى و محبتى کنى چه کسى بیش از برادرت از تو سپاس‏گزارى خواهد کرد، جز برادرت کیست که در ازاى خدمتى باوفاترین و مقتدرترین متحد و یار تو باشد. آیا در دنیا خدمتى برازنده‏تر از این سراغ دارى که برادرى را یارى کنند و او را مفتخر و گرامى و عزیز بدارند؟ در دنیا ننگى بزرگ‏تر از نفاق و دشمنى بین برادران سراغ ندارم.
کمبوجیه، برادر تو یگانه کسى است که چون بر مسند شاهى جلوس کردى، بدون بغض و حسادت مقام دوم را در مملکت دارا خواهد بود.
پس اى پسران عزیزم، من شما را به خدایان سوگند مى‏دهم و وطن عزیزم را به شما مى‏سپارم و از شما تقاضا مى‏کنم که اگر طالب رضایت‏خاطر من هستید دست الفت و اتحاد به یک‏دیگر بدهید و یار و یاور هم باشید. امیدوارم این تقاضاى مرا به‏کار بندید و پس از این‏که از این زندگانى رخت بربستم، مرا پیوسته ناظر کارهاى خود بدانید و در جلب رضایتم کوشا باشید.
در این ساعت شما روح مرا نمى‏بینید، اما پس از جدایى از تنم شاهد اعمال و اثرات آن خواهید بود. مگر ندیده‏اید کسانى‏که دست خود را به خون همنوع خود آلوده‏اند چگونه در تمام عمر تحت استیلاى وحشت و انتقام روح مقتول آنى راحت ندارند؟ اگر تقدیس ارواح و بزرگ‏داشت روح نیاکان اصل و حقیقتى نداشت و ارواح فاقد تأثیر در زندگانى مردمان بودند، هرگز به چنین کارى تن نمى‏دادیم. من پیوسته معتقد بوده‏ام که روح آدمیان پس از خروج از کالبد خاکى و فناپذیر، محو و نابود نمى‏شود؛ زیرا روح است که جسم‏ها را مادام که در آنها جا دارد تحرک مى‏بخشد و هیچ‏گاه نتوانستم خود را راضى کنم و قبول کنم که چنین وجود حیات‏بخشى چون از جسم کدر و بى‏اثرى دور شود، خود نیز محو شود و از بین برود. به‏عکس، معتقدم که جوهر چون از اختلاط و آلودگى جهانى منزه و مبرى شد، دوران پاکى و اصالتش آغاز مى‏شود. چون بدن انسان مستحیل شد، قطعات مختلف به مبدأ اولى خود رجعت مى‏کنند. فقط روح است که از انحطاط مصون مى‏ماند و از هر تأثیر حاضر و آتى برکنار مى‏ماند.
یاران من، بدانید که مرگ چیزى است شبیه به خواب. در مرگ است که روح انسان به ابدیت مى‏پیوندد و چون از هر قیدى آزاد و از علایق جسمانى پاک و رها مى‏شود بر آتیه تسلط مى‏یابد.
پس اگر قضایا به همین منوال است که من حس مى‏کنم، به احترام روح من که باقى و ناظر احوال شماست، به آنچه دستور مى‏دهم عمل کنید. ولى اگر غیر این باشد و روح در بدن باقى بماند و هردو با هم محو و نابود شوند، از خدایان بترسید که در بقاى آنها تردیدى نیست و پیوسته همه چیز را مى‏بینند و به هر کارى قادرند. نظام تغییرناپذیر عالم در دست آنهاست، تعالى و حشمتشان در تصور نمى‏گنجد و جاویدان هستند. از کژى و ناروایى بپرهیزید، خدایان را پیوسته شاهد و ناظر خود بدانید از آنها بترسید و هرگز پیرامون فکر و عملى که حرمتشان را مکدر و حق و عدالت را متزلزل کند نگردید. پس از خدایان از آینده خود و از آدمیان در هراس باشید. چون خدایان ما را در تاریکى پنهان نساخته‏اند، لذا جمله اعمال ما در روشنایى تابان مشهود و عیان است. اگر اعمالتان پاک و منطبق با حق و عدالت باشد، قدرت شما رونق خواهد یافت ولى اگر ظلم و ستم روا دارید و در اجراى عدالت تسامح ورزید، دیرى نمى‏کشد که ارزش شما در نظر دیگران از بین خواهد رفت، خوار و ذلیل و زبون خواهید شد. بدانید که اگر شما نسبت به آن‏کس که باید او را از همه بیشتر در دل خود محبوب و عزیز بشمارید، ستم روا دارید احدى حاضر نیست از روى صمیم قلب به شما پناه بیاورد و در حین احتیاج شما را یارى کند.
اگر به وصایاى من عمل کنید مى‏توانید در کمال نیک‏بختى با یک‏دیگر وظایف خطیر خود را انجام دهید. از تاریخ و سرگذشت‏هاى اخلاف خود پند بگیرید. تاریخ مکتب پند و عبرت است.
در این آیینه گذشتگان چه بسا پدرانى که مهر فرزندان را در دل خویش پرورده‏اند و چه بسا فرزندان که پدران خود را پیوسته گرامى و معزّز داشته‏اند و چه بسیار برادران که از راه اتفاق و اتحاد خدمات بزرگ انجام داده و خوش‏بخت شده‏اند. هم‏چنین در این آیین خواهید دید که اشخاص از راه نفاق و دشمنى به حضیض ذلت فروافتاده‏اند و چه بسا سلطنت‏ها و خاندان‏ها که به علت ظلم و ستم یا به‏سبب کینه‏توزى و دشمنى محو و نابود شده‏اند. همیشه سرمشق خود را از بین مردانى برگزینید که از راه عدالت و اتحاد پیروز و رستگار شده‏اند، از امثال آنان پیروى کنید و بکوشید تا نام نیک از خود به یادگار گذارید.
دیگر بس است، گفتارم به درازا کشید. فرزندان من وقتى من مردم بدنم را در طلا و نقره یا امثال آن نپوشانید. زودتر آن را در آغوش خاک بسپارید. چه سعادتى از این بالاتر که بدن انسان در
کوروش‏نامه، متن، ص: 271
دل خاکى که منشأ این همه ثروت‏هاى زیبا و چیزهاى نیک و دل‏پسند است سپرده شود. من عمر خویش را در یارى به مردم به‏سر بردم. نیکى به دیگران در من خوش‏دلى و آسایشى فراهم مى‏ساخت که از همه شادى‏هاى عالم لذت‏بخش‏تر است. حس مى‏کنم که روحم رفته‏رفته از تنم دور مى‏شود. همه موجودات به این سرنوشت محکوم‏اند و پس از فراغ روح خاک مى‏شوند.
اگر از بین شما کسى بخواهد دستم را لمس کند یا فروغ چشمم را ببیند نزدیک شود اما چون روح از بدنم رفت راضى نیستم دیگر کسى به آن چشم بدوزد. حتى به شما، اى فرزندانم، اجازه نمى‏دهم بدن بى‏روحم را نظاره کنید. همه پارسیان را بر سر مزار من بخوانید چه در آن حال یا من در ملکوت خداوند مؤبد و مخدوم، یا در فناى محض و مطلق مستحیل شده‏ام. در هر حال در مأمنى آسوده و اطمینان‏بخش به‏سر خواهم برد. هرکس بنا بر رسوم قدیمى بر تربت من حاضر شود از او پذیرایى کنید. مى‏خواهم همه بدانند که من به سعادت بزرگى نایل شده‏ام. باز هم مى‏خواهم آخرین سخنم را یک بار دیگر تکرار کنم و بگویم که بهترین ضربتى که به دشمنانتان وارد خواهید ساخت این است که با دوستان خود به مدارا و رأفت رفتار کنید.
پسران من، خدا حافظ شما باشد. وداع مرا به مادرتان برسانید. یاران من، از همگى، چه حاضران و چه کسانى که غایب‏اند وداع مى‏نمایم ...»
پس از اداى این جملات دست حضار را یک‏یک فشرد. آن‏گاه روى خود را پوشاند و جان به جان‏آفرین تسلیم نمود.
نتیجه. پارسیان چون از تعالیم کورش روى برتافتند، گرفتار انحطاط و مصایب بسیار شدند.

                                                  کوروش‏ نامه، متن، ص:267 -  272