راهکار ههای اجتماعی شدن
ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ مهر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: راهکار ههای اجتماعی شدن

پرسیدن و سوال از مجهولات و ندانسته ها یک اصل اساسی و عقلانی است که سخت مورد تاکید دین مقدس اسلام می باشد و جدای از روایات بسیاری که در این مورد است در قرآن مجید نیز تصریحاتی شده است. جنبة اجتماعی شخصیت آدمی از اهمیتی خاص برخوردار است چرا که انسان موجودی اجتماعی است و مایل است با دیگران در ارتباط باشد. اسلام نیز به عنوان دینی که تمام شئون حیات انسانی را در بر می گیرد و خود از فرهنگی غنی و پربار برخوردار است پیروان خود را به همزیستی و حسن ارتباط با دیگران تشویق می کند.(1)
حال اگر کسی فاقد مهارت های لازم برای برقراری این ارتباط باشد به انزوا وگوشه نشینی سوق داده خواهد شد. همچون پاره ای از مردم که دوست ندارند در اجتماعات ظاهر شوند و از روبرو شدن با افراد دچار ترس و آشفتگی هستند. ارتباط و معاشرت با مردم از نظر اسلام و اصول تربیتی دارای اصول و مهارت هایی است که بایست برای یک معاشرت و روابط اجتماعی موفق از آنها سود جست و ما در حد توان این نوشته بدان می پردازیم.

1. اعتماد به نفسبعضی از افراد به آسانی با دیگران دوست می شوند و این نتیجه اعتمادی است که به خود دارند اما در عوض بعضی دیگر از دوستی با دیگران وحشت دارند و در معاشرت با دیگران دچار ترس می شوند چرا که به خود اعتماد ندارند. پس اولین و اساسی ترین قدم این است که به خود اعتماد داشته باشید و به خود تلقین کنید که آدمی اجتماعی هستید و هر گاه این روش را ادامه دهید رابطه و ایجاد دوستی با دیگران برای شما ساده خواهد شد و خواهید دید که شما بی جهت از آن ترس داشتید پس به خویشتن اعتماد کنید و جرات داشته باشید که این تکنیک اصلی و اساسی دوست یابی است.(2)

2. آغاز گریدر ارتباط با دیگران حتی الامکان سعی کنید شما آغاز گر باشید بسیاری اشخاص به علت شرم و حیای ذاتی از آغاز کردن صحبت امتناع می ورزند و ترس این دارند که طرف مقابل بر حرف های آنان اعتنایی نکند. توجه داشته باشید که جرات و اعتماد به نفس شرط موفقیت است و بی اعتنایی افراد در مقابل حرف های ما مساله ای است که خواه ناخواه در زندگی پیش می آید پس بیش از حد حساس نباشید و با جرات محترمانه حرف خود را بیان کنید و ترسی به خود راه ندهید.(3)

3. رفتاردوستی با اشخاص تنها از راه «گفتگو» با آنها ایجاد نمی شود بلکه رفتار ما در این مورد نقش اساسی دارند، بررسی های علمی نشان داده است که هفتاد درصد رابطه ما با دیگران نتیجة رفتار با آنهاست. چرا که زبان رفتار در بسیاری موارد گویاتر و موثرتر از زبان گفتار است و این به خاطر این است که احساسات و عواطف ما را به خوبی منعکس می سازد و نشان می دهد که برای دوستی با دیگران تا چه حد آمادگی داریم.
رفتارهای زیر، ما را در ایجاد یک رابطه ساده و موفق یاری می دهد:
الف) تبسم: یک تبسم و لبخند خوشایند نشانة آمادگی برای ایجاد ارتباط و دوستی با دیگران تلقی می شود و با آن می توان به طرف مقابل فهماند که مایلید با او ارتباط برقرار کنید و این تبسم شما محیط مساعدی برای ایجاد رابطه ایجاد می کند و در اسلام نیز توصیه شده است حضرت رسول ـ صلی الله علیه و آله ـ فرموده اند: خوشرویی و تبسم کینه توزی را از بین می برد(4) و باز از حضرت نقل شده که ایشان وقتی می خواستند حرفی بزنند ابتدا تبسمی می کردند و بعد حرف می زدند.(5)
ب) برخورد خوش: در برخورد با دیگران گشاده رو باشید و با حرکات دست و چهرة خویش علاقه و تمایل خود را برای جلب دوستی آنان نشان دهید و مطمئن باشید که این رفتار شما بی پاسخ نخواهد ماند. برخورد رسمی با دیگران موجب می شود که آنها هرگز به خود این اجازه را ندهند که به شما نزدیک شوند در قرآن نیز بالاترین مدحی که از حضرت رسول ـ صلی الله علیه و آله ـ شده این است که ایشان بسیار خوش برخورد بوده و این خصیصه حضرت را بزرگترین عامل موفقیت حضرت می داند.
ج) برخورد نگاه: زبانِ نگاه، زبانی موثر است و شما با این کار به طرف دیگر می فهمانید که به ارتباط با او علاقه مند هستید و فراموش نکنید که نگاه شما اثری معجزه گر دارد(6) و در روایات نیز نگاه از روی محبت و علاقه، عبادت محسوب شده(7) است. البته نگاه کردن با خیره شدن فرق بسیار دارد و مورد نهی اسلام نیز است و در پاره ای موارد نیز ممکن است نتیجه عکس داده موجب بدگمانی و ناراحتی شود بنابراین وقت و ظرافت را در این مورد نباید از دست بدهید.
د) دست دادن: در بسیاری از فرهنگ ها اولین نشانة رابطه و دوستی دست دادن است و شما با فشردن دست کسی که با او برخورد می کنید عملاً به او نشان می دهید که مایلید با او ارتباط و دوستی داشته باشید و حضرت رسول ـ صلی الله علیه و آله ـ موقع دست دادن،‌ دست خود را نمی کشید تا آنکه طرف مقابل دست خود را می کشید.(8)
هـ) افشای سلام: سلام دادن نیز در ایجاد یک رابطه موثر است و شما می توانید با آن در ارتباط آغاز گر باشید و طرف مقابل نیز متوجه علاقة شما به ایجاد رابطه می گردد و در اسلام نیز توصیه فراوان بدان شده و از حضرت صادق ـ علیه السلام ـ روایت شده که فرموده اند: از نشانه های تواضع این است که هر کس را که دیدی سلام کنی.(9)
4. محبت: از دیگر اسرار موفقیت در ارتباط این است که در حقیقت آنها را دوست بداریم و از بزرگترین امتیازات شیعه این است که پایه و زیر بنای اصلی آن بر محبت استوار شده است و آنچنانکه از روایات بر می آید روح وجودی دین غیر از محبت نیست و نیروی محبت از نظر اجتماعی نیز نیرویی عظیم و موثر است(10) و امام باقر ـ علیه السلام ـ فرموده که: اگر فردی، دیگری را برای خدا دوست داشته باشد خداوند او را برای دوستی اش پاداش می دهد.(11)
5. گوش دادن: این کار شما را برای طرح مطالب و ابراز احساسات و نظریات آماده می کند و نشان می دهد که به شنیدن سخنان دیگران علاقه مند هستید و با این کار شما به طرف مقابل جرات می دهید که هر چه در سر دارد برای شما بیان کند و او را مشتاق به ادامة گفتگو می نمائید.
6. وجه اشتراک: دیل کارنگی در کتاب آئین دوست یابی خود گفته است که اگر ما مسالة مورد علاقة طرف مقابل را کشف کنیم دیگر دربارة شروع مکالمه با او مشکلی نخواهیم داشت.(12) برای کشف علاقه ابتدا بایست پرسش هایی بپرسید و به بررسی بپردازید که طرف مقابل به چه مسائلی علاقه مند است و شما می توانید به مبادله تجارب و دانسته های خودتان بپردازید.
7. نام اشخاص: از دیگر اسرار دوستی و موفقیت در ارتباط به خاطر داشتن نام اشخاص و صدا زدن آنها با نام خودشان است چرا که مردم عاشق نام خود هستند و از شنیدن آن از زبان دیگران خوشحال می شوند و شما با این کار به او می فهمانید که برای او احترام خاصی قائلید. از حضرت رسول ـ صلی الله علیه و آله ـ نقل شده که فرموده اند: وقتی با دیگران ملاقات می کنید از نام خودش و نام پدر و فامیلش بپرسید.(13)
8. هدیه دادن: هدیه دادن نیز از دیگر اسرار اصلی دوستی و پایداری آن می باشد و شما با هدیه دادن علاقه ومحبت خاص خود را می رسانید و این تاثیری بس شگرف در ادامه و ایجاد دوستی دارد و در اسلام نیز توصیة فراوان بدان شده و حضرت رسول ـ صلی الله علیه و آله ـ فرموده اند که هدیه دادن دوستی و مودت ایجاد می کند.(14)
نکته: هر کجای مطلب فوق را متوجه نشدید از بزرگتر یا معلم خود سوال کنید منتظر نامه های بعدی شما هستیم.

 


پاورقی:

1. تعلیم و تربیت اسلامی، ص 13 و 60.
2. روان شناسی دوستی، ص 24.
3. همان، ص 26 و 45.
4. مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، ج 74، ص 172، ح 41.
5. همان، ج 16، ص 298.
6. روان شناسی دوستی، ص 37.
7. اتحاد و دوستی، ص 271.
8. اتحاد و دوستی، ص 278.
9. بحارالانوار، ج 76، ص 3. ح4.
10. جاذبه و دافعة علی ـ علیه السلام ـ ، ص 42 و 68، با تغییرات.
11. المحجة البیضاء، ج 2. ص 292.
12. روان شناسی دوستی، ص 85.
13. بحارالانوار، ج 84، ص 179، حدیث 23.
14. بحارالانوار، ج 77، ص 166.


 
روش معاشرت با مردم از نظر حضرت علی -علیه السلام-
ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ مهر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: روش معاشرت با مردم از نظر حضرت علی -علیه السلام-

قبل از پرداختن به پاسخ اصلی لازم است به این نکته اشاره شود که: اسلام دین صفا و صمیمیت، برادری و محبت و سازندگی است. آموزههایش صلح، سلامت فردی و اجتماعی، امنیت، نشاط و عدالت را به نمایش میگذارد و آداب اجتماعیاش کرامت انسانها و محبت و اخلاص را. امیرمومنان علی -علیه السلام- با استفاده از همین آموزههای رهایی بخش و سازندة الهی آداب معاشرت با مردم را در رفتار و کلمات ارزشمند خود بیان نموده است. گرچه نمیتوان همه اصول و روشهای معاشرت از نظر آن حضرت را در این نوشتار بیان کرد اما محوریترین روشها و آداب معاشرت با مردم از نظر حضرت علی -علیه السلام- عبارتند از:

1ـ رابطه دوستانه و حاکی از صمیمیتیکی از مسائل مهم در زندگی برقراری پیوند دوستی و صمیمیت با دیگران است. در اسلام روابط اجتماعی برپایة دوستی بنا شده است لذا حضرت علی -علیه السلام- سفارش نموده است که: دوستان خود را زیاد یاد کنیدکه آنان در دنیا یار و یاور شما و در آخرت شفاعت خواه شما هستند.(1) و یا در جای دیگر خطاب به مالک اشتر میفرماید: قلب خویش را از مهر مردم و دوستی و لطف آنان سرشار کن: هرگز مبادا که درندة خون آشام باشی که خوردن مردم را غنیمت بشماری، چرا که مردم دو گروهاند: یا برادران دینی توی‌اند یا در آفرینش همانند توی‌اند.(2) از این دو روایت و دها روایت دیگر از علی -علیه السلام- و نیز سیرة عملی آن حضرت استفاده میشود که اصل نخست در معاشرت با مردم دوستی و اظهار علاقه به دیگران است. امامان معصوم -علیهم السلام- برای استحکام بخشیدن به روابط اجتماعی و مردم دوستی دستور دادهاند نسبت به دیگران اظهار محبت کنیم و از علاقة باطنی که به آنان داریم پرده برداریم. امام صادق -علیه السلام- میفرماید: آنگاه که به یکی از برادران دینی علاقمند شدی، علاقه و دوستیات را به او بیان کن.(3) مردم دوستی از نظر اسلام یکی از جلوههای خدا دوستی است. یکی از نتایج طبیعی مردم دوستی این است که دیگران نیز انسان را دوست میدارند.

2ـ خوشرفتاری و حُسن معاشرتخوش اخلاقی و برخورد شایسته یکی دیگر از اصول معاشرت با دیگران است که معصومان -علیهم السلام- و از جمله علی -علیه السلام- از آن به حُسن خلق تعبیر کردهاند. و در برخورد با دیگران رعایت آن را سفارش نمودهاند. در روایتی از آن حضرت آمده است: هیچ آسایش و لذتی گواراتر از حُسن خلق نیست.(4) از نظر مولا خوش رفتاری و حسن معاشرت با دیگران، بهترین نعمت(5) راه سالم ماندن در دنیا،(6) نشانة فروتنی،(7) وسیله عزت و سرافرازی(8) و راه نفوذ در دلها(9) است، آنچه بیان شد، برخی آثار و فواید حسن خلق بود که در کلمات ارزشمند حضرت علی -علیه السلام- به آن اشاره شده است، اما نکتهای که لازم است یادآوری شود اینکه حُسن خلق چیست؟ در صورتی میتوانیم در رفتار و برخوردهای خود با دیگران با حسن خلق رفتار کنیم که اول معنا و نشانههای حسن خلق را خوب بشناسیم، روایت شده است که شخصی از امام صادق -علیه السلام- در مورد نشانههای حسن خلق پرسید، امام برای خوش اخلاقی سه نشانه ذکر فرمودند: حسن خلق آن است که با مردم با فروتنی برخورد کنی، سخنت پاکیزه باشد و با برادر دینی خود با گشاده رویی ملاقات کنی(10) خداوند نیز در قرآن میفرماید: با مردم با سخن خوش سخن بگویید.(11) ظاهر آیه دلالت دارد که مسلمانان باید با همة انسانها اعم از کافر و مسلمان با عفّت و کلام به نیکی سخن بگویند. بعضی گفتهاند آیاتی که بر واجب بودن ناسزا بر کفار و جنگ با آنان دلالت میکنند این آیه را نسخ کرده با تخصیص زده است.(12)

3ـ صدق و راستییکی دیگر از روشهای معاشرت با مردم از نظر حضرت علی -علیه السلام- رعایت صداقت و راستی است. در این خصوص حضرت علی -علیه السلام- میفرمایند: صداقت و راستی محکمترین پایة ایمان است.(13) همچنان در جای دیگر فرموده است: راستترین سخن آن است که زبان حال به آن گویا باشد.(14) یعنی باید در منش و رفتار و نحوة برخورد و معاشرت صداقت خویش را نشان دهیم. روابط انسان با دیگران اگر مبتنی بر صداقت و راستی نباشد قهراً رابطة ثمربخش و مفید و پایدار نخواهد بود.

4ـ وفاداریوفاداری یکی دیگر از اصول نظام معاشرتی اسلام است که حضرت علی -علیه السلام- دربارة آن میفرمایند: چه زشت است بریدن بعد از پیوستن و بیوفایی بعد از پیوند برادری و دشمنی بعد از دوستی.(15) و همچنان در کلمات گهربار آن حضرت آمده است که: وفای به عهد از نشانههای افراد متدین است.(16)

5ـ ادب و رعایت احترام به دیگراناحترام به شئون مردم و حفظ حریم و شخصیت دیگران نیز یکی دیگر از اصول معاشرتی اسلام است که در این خصوص روایات زیادی از حضرت علی -علیه السلام- رسیده است و در این جا به برخی از آنها اشاره میکنیم.
حضرت جایگاه «ادب» را بالاتر از جایگاه «عقل» دانسته است و میفرماید: هر چیزی محتاج عقل است و عقل محتاج ادب.(17) همچنان میفرماید: ادب بهترین خصلت است.(18) اما اینکه حقیقت ادب چیست و چگونه میتوان ادب را رعایت کرد، حضرت فرموده است: برترین ادب آن است که انسان از حدود خود خارج نشود و از قدر و شأن خویش تجاوز نکند.(19) یعنی هم در برابر خدا و هم در برابر دیگران خود را برتر از آنچه هست جلوه ندهد بلکه تواضع و فروتنی و اخلاص را در معاشرت با دیگران به نمایش بگذارد.

6ـ رعایت انصافیکی دیگر از اصول اخلاقی که در معاشرت با مردم باید رعایت شود، انصاف است. انصاف در روابط اجتماعی به معنای نصف کردن سود و زیان را میان خود و دیگران میباشد. انصاف از روح گذشت و احترام دیگران ناشی میشود و شخص منصف کسی است که برای دیگران حقوق عادلانه قایل باشد. حضرت علی -علیه السلام- دربارة انصاف فرمود: هر کس با مردم به انصاف رفتار کند، خداوند به عزتش بیفزاید.(20) حضرت علی -علیه السلام- در فرمانش به مالک اشتر نوشت: نسبت به خدا و بندگانش انصاف را از دست مده و نسبت به اطرافیان و خانواده و زیردستان انصاف داشته باش، که اگر انصاف را پیشة خود نسازی ستم کردهای و کسی که به بندگان خدا ستم کند، خدا دشمن او است.(21) از این روایت، اهمیت انصاف در روابط بین فردی، به خوبی روشن میشود. انسان نسبت به اطرافیان و هم نسبت به زیردستان باید انصاف را رعایت کند.

7ـ عفو و گذشتروح گذشت از تقصیر دیگران و نادیده گرفتن خطاهای آنان، یکی دیگر از مکارم اخلاق و آداب معاشرت است. امیر مؤمنان در این خصوص میفرمایند: عفو و گذشت به هنگام قدرت، روش فرستادگان الهی و اهل تقوا است.(22) و عفو و گذشت حضرت علی -علیه السلام- در جنگ احزاب نسبت به عمروبن عبدود، معروف و ضرب المثل روزگار است.ما در جامعهای زندگی میکنیم که افراد آن درکهای متفاوت، اخلاق گوناگون، طبعها و مزاجهای متباین از همدیگر دارند، بنابراین چگونه میتوان در میان چنین انسانهایی بدون بدون صبر و روحیة گذشت زندگی کرد؟ کدام یک از ما عیبی نداریم و کدام یک از ما دوست نداریم عیب ما مورد گذشت قرار گیرد؟ کدام یک از ما دوست نداریم خدا او را ببخشد؟ پس باید مردم را ببخشیم، تا خدا ما را ببخشد. خداوند در قرآن میفرماید: باید بخشش کنید و لغرشهای دیگران را نادیده بگیرید آیا دوست نمیدارید خداوند شما را ببخشد؟(23)
آنچه بیان گردید، اصول معاشرت با مردم از نظر علی -علیه السلام- بود که در واقع برگرفته از اصول اخلاقی اسلام و آموزههای تربیت دینی است. در کلمات همة معصومین -علیهم السلام- اصول یاد شده مورد تأکید واقع شده است، روشهای دیگری نیز در این زمینه وجود دارد که این مختصر را مجال ذکر آنها نیست.

 


پاورقی:

1. شیخ حر عاملی، وسائل الشیعه.
2. نهج البلاغه، نامة 53.
3. کلینی، محمد بن یعقوب، اصول الکافی، ج 2، ص 644.
4. آمدی، غرر الحکم و درر الکلم، ص 255، ح 5379.
5. مجلسی، محمدباقر، بحار الانوار، ج 71، ص 345.
6. همان، ج 77، ص 209.
7. همان، ج 69، ص 404.
8. همان، ج 77، ص 268.
9. آمدی، غرر الحکم و درر الکلم، ص 255.
10. مجلسی، محمدباقر، بحار الانوار، ج 68، ص 398.
11. بقره:83.
12. فخر رازی، تفسیر کبیر، ج 3، ص 168.
13. غرر الحکم و درر الکلم، همان.
14. همان.
15. مجلسی، بحار الانوار، ج 7، ص 210.
16. قمی، عباس، سفینه البحار، ج 2، ص 675.
17. محمدی ریشهری، محمد، میزان الحکمه، ج 1، ص 69.
18. همان، ص 66.
19. همان، ص 73..
20. اصول کافی، ج 1، ص 87، ح 42.
21. نهج البلاغه صبحی صالحی، نامه 53.
22. سفینه البحار، ج 2، ص 207.
23. نور:22.


 
راههای کاهش زمینه‌های انحرافی اعم از درونی و بیرونی
ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ مهر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: راههای کاهش زمینه‌های انحرافی اعم از درونی و بیرون

متناسب با زمینة انحراف، برای کاهش آن راه‌های متعددی وجود دارد که عبارتند از:

1. نهادینه کردن باورهای دینیبنیادی‌ترین روش برای کاهش زمینه‌های انحرافی فکری و عملی، گسترش زمینه‌های شناخت معارف الهی و درونی سازی باورهای مذهبی است. چرا که مذهب و خداپرستی در آیینة فطرت انسان، نقش بسته و صفت کمال جویی در نهاد انسان نهفته است.(1) لذا هیچ عاملی به اندازة ایمان دینی قادر به کنترل و مهار نفس در جوانی نیست. اگر تحمّل محرومیتی از روی اعتقاد و میل و رغبت باشد، ایجاد عوارض روانی نمی‌کند.

2. حضور مستمر در مکان‌های مذهبیحضور در مساجد، حرم معصومین و بهره‌گیری از برنامه‌های سازنده و روح بخش مذهبی، جوان را با خدا مأنوس می‌سازد و به زیور خوبی‌ها و زیبایی‌ها می‌آراید و در برابر انحرافات ایمن می‌کند.

3. مطالعة کتاب‌های سازندهممکن است برخی جوانان به دلیل تبلیغات رسانه‌های گروهی، نسبت به آگاهی از مسائل دینی احساس بی‌نیازی کنند و انگیزه‌ای برای مطالعه نداشته باشند. ولی بسیاری از انحرافات، از ضعف باورهای دینی و شک و تردید در اصول اعتقادی ناشی می‌شود که این مهم با مطالعة کتب مفید و سازندة فکری و اعتقادی قابل جبران است.

4. انتخاب دوستان خوب و شایستهگاه دیده می‌شود که همة عوامل تربیتی برای یک جوان فراهم بوده، ولی رفت و آمد با دوستان ناباب، او را منحرف کرده و از هدایت و رشد باز داشته است. در دورة جوانی، اثر پذیری از همسالان از هر کس دیگر حتّی خانواده، و معلّم بیشتر است و به همین علّت خطر دوستی‌های نامناسب در این دوران بسیار بیشتر و آثار و عواقبش وخیم‌تر است.(2) لذا جوان می‌تواند با استفاده از تجارب و رهنمودهای پدر و مادر، دوستانی خوب و شایسته برای خود انتخاب کند.

5. استفادة صحیح از اوقات فراغتبیکاری، تنهایی، نداشتن تحرّک و فعالیت، نداشتن سرگرمی‌هایی که توجّه و علاقة جوان را به خود جلب کند، از عوامل ایجاد انحراف و بزهکاری در جوان است. در این سنین بدن انرژی فراوانی دارد که باید به گونه‌ای سالم مصرف شود و در درون انباشته نگردد. ورزش، کوهنوردی، اشتغال به باغبانی، کارهای هنری، و سرگرمی‌های علمی، در این دوران بسیار مفیدند. بالاخره داشتن زندگی پرتحرّک و مثبت و هدفدار و پرهیز از تنهایی و بیکاری و بطالت برای سلامت روانی و اخلاقی جوان ضروری است.(3)

6. اجتناب از پرخوریپرخوری و زیاده‌روی در استفاده از از غذاهای مقوّی و پرانرژی ، استفاده از غذاهای محرّک، خواب و استراحت بیش از حدّ، برخورداری از رفاه و راحتی بیش از اندازه از جمله عواملی هستند که نیروهای اضافی را در بدن جوان انباشته می‌کنند و زمینه را برای تحریکات مداوم جنسی فراهم می‌سازد.(4) بنابراین شایسته است که یک جوان برای کاهش زمینه‌های انحراف در خورد و خواب نیز جانب اعتدال را رعایت کند.

7. عبادت و خضوع در برابر خالقجوانی که در برابر عظمت خداوند سر تعظیم فرود می‌آورد و با به زبان آوردن اسماء حقّ و تفکّر و اندیشه در مفهوم آن، حقیقت خویش را به نور آن ذکر می‌آراید، به حدّ فزاینده ای خود را از انحرافات مصون نگاه می‌دارد. چرا که خداوند می‌فرماید: اقم الصلاة انّ الصلوة تنهی عن الفحشاء و المنکر و لذکر الله اکبر...(5) نماز را به‌پا دار که نماز انسان را از زشتی‌ها و گناه باز می‌دارد و یاد خدا بزرگتر است.

8. پرهیز از افکار، گفتار و رفتاری که انسان را به انحراف می‌کشاندمثلاً از فکر کردن دربارة مسائل جنسی پرهیز کند. از معاشرت و سخن گفتن با جنس مخالف و چهره‌های جذّاب در جنس موافق حتّی المقدور خودداری کند. از شنیدن، گفتن و خواندن شوخی‌های رکیک بپرهیزد. در روابط خانوادگی و میهمانی‌ها مسئله محرم و نامحرمی را رعایت کند. از نگاه کردن به فیلم‌های منحرف کننده و از نگاه کردن به نامحرم و حتّی مواضع حساس بدن محارم خودداری نماید.

9. مطالعه و بررسی آثار و عواقب خطرناک انحراف
10. حضور در جلسات دعا، نیایش و توسّل و تذکّرچرا که حضرت علی ـ علیه السّلام ـ می‌فرماید: «الدعاء تُرسُ المؤمن»(6) دعا سپر مؤمن (از بلایا و انحرافات) است.

 


پاورقی:

1. روم: 30.
2. سعادت، محمّد علی، راهنمایی پدران و مادران، نشر فرهنگ اسلامی، چ 5، 1374، ج1، ص 95.
3. همان، ص 90 ـ 93.
4. همان، ص 93.
5. عنکبوت: 45.
6. کلینی، اصول کافی، تهران، چاپ مکتبة الصدوق، ج4، ص 214.


 
چرا انحراف اخلاقی در.....................1!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ مهر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: چرا انحراف اخلاقی در بین جوانان

در رابطه با این سئوال مناسب می دانم جهت روشن شدن مطلب و تبیین جهات مختلف سئوال به نکاتی اشاره کنم:
1. کشور اسلامی ما از جوانترین کشورهای دنیاست، زیرا اکثر جمعیت آن را جوانان و نوجوانان تشکیل می دهند. مقطع جوانی از حسّاس ترین مقاطع عمر انسانها به شمار می رود و ویژگی های دوران جوانی منحصر به فرد بوده و در هیچ دوره ای از حیات انسان بروز و ظهور پیدا نمی کند. چون در این دوران، جوان با ویژگیهایی از قبیل حسّاسیت، هیجانات قوی درونی، سرگردانی، تنوّع طلبی، عدم ثبات شخصیت، احساس نگرانی، شهوت قوی، پرخاشگری، الگوپذیری، حبّ ذات و غیره مواجه است. و اگر جوانی که این خصوصیات را دارد مورد توجه جدّی و تربیت حساب شده، قرار نگیرد ممکن است به انحراف و بزهکاری کشیده شود.(1)
2. اگر چه انحراف جوانان ما با توجه به جوان بودنِ کشورمان، قابل مقایسه با کشورهای دیگر نیست، زیرا از لحاظ آماری جوانان ما کمترین انحراف را در مقایسه با جوانان سایر کشورها دارند و جوانان ایران از لحاظ تدیّن و معنویت بهترین جوانان دنیا به حساب می آیند و این ادعا را می توان با توجه به حضور پر شور آنان در مراسم مذهبی از قبیل عاشورا، اعتکاف، شب های احیاء، نماز جمعه ها و غیره مشاهده نمود. امّا انحرافاتی که در بین آنان وجود دارد می تواند معلولِ عللی باشد که در اینجا به چند نمونه اشاره می شود:

الف. ضعف در آسیب شناسی مشکلات نسل جوانیکی از موارد ضروری در جلوگیری از انحراف جوانان این است که دردها و دغدغه های فکری نسل جوان مورد بررسی و توجه قرار گیرد و این طور تصوّر نشود که همیشه وجود درد نشانة بیماری است بلکه نشانة بیداری نیز هست.
پس از شناسایی دردها باید به درمان آن پرداخت و در هنگام درمان هم باید برخوردی مناسب و منطقی داشت، زیرا عدم برخورد مناسب و منطقی، نسل جوان را به انحرافات گوناگون می کشاند.
استاد شهید مرتضی مطهری رمز انحرافات نسل جوان را در عدم پاسخگویی منطقی به نیازهای او می داند و می فرماید: ریشه بیشتر انحرافات دینی و اخلاقی نسل جوان را در لابه لای افکار و عقاید آنان باید جُست. فکر این نسل از نظر مذهبی چنان که باید راهنمایی نشده است، و از این نظر فوق العاده نیازمند است.(2)

ب. عدم درک روحیة جوانما اغلب جوان را نمی شناسیم و جاهل به نیازهای آنان می باشیم. جوانان ما گاهی افرادی سرگردان هستند و مسألة تضاد در درون آنان غوغا می کند و در افکار خود سرگردان هستند. چون از کودکی به بزرگسالی رسیده و در یک عالم برزخی قرار دارند و ارزشهای اجتماعی و دینی برای آنان تثبیت شده است، و لذا عدم آشنایی ما با نیازهای آنان و روحیّات آنان باعث جدایی آنان از ما شده و بعضاً به انحراف منجر شده است.(3)

ج. اَعمالِ خلافِ الگوهاعامل دیگری که در انحراف جوانان دخالت دارد اعمال خلاف الگوهای جامعه است. از آنجایی که جوان هنوز به آن پختگی لازم نرسیده است و به آن حدّ از شناخت نایل نشده تا حساب ها را از هم جدا نماید و لغزش افراد را به حساب آنها گذارد و نه دین و مذهب آنها، لذا به محض دیدن خطا و اشتباه در رفتار الگوها، آن را به حساب دین و اخلاق می گذارد و تمام دیدگاهها و اعتقاداتش یکبار فرو ریخته، نسبت به همه چیز بدبین می شود. لذا می گویند لغزش الگو خطرناکترین وضع برای نسل جوان است. البته برای افرادی که دین و مذهب، کاملاً برایشان روشن است، این مسایل مشکلاتی ایجاد نمی کند، زیرا آنان می دانند که هر شخص ممکن است دچار اشتباه شود و کارهای خلاف افراد را به حساب دین و مذهب نمی گذارند.

د. تضاد در روش تربیتی بین خانواده، آموزشگاه و جامعهاز آنجایی که کودکان و جوانان متأثر از عوامل متعددی هستند و لذا روشهای تربیتی و الگوهای تربیتی که خانواده و جامعه و آموزشکاه ارائه می دهند باید هماهنگ باشد و گرنه جوان و نوجوان به سردرگمی گرفتار شده و چه بسا از انحراف سر در آورد، چون هیچ ارزشی برای او تثبیت نشده است.

هـ . عدم وجود عدالت اجتماعی و اقتصادیما اقتصاد را جزء عوامل اصلی ناهنجاری نمی دانیم امّا در عین حال نقش اقتصاد و عدم عدالت اقتصادی را نمی توان در انحراف جوانان نادیده گرفت. اگر خانواده ای از حدّ اقلّ معیشت برخوردار نباشند، فرزندان این خانواده، ممکن است حالت طغیان و شورش و بزهکاری داشته باشند و به صورت عقده ای بزرگ شده و در صدد انتقام از جامعه برآیند و به ارزشهای اعتقادی پشت پا زنند.(4)

و. عدم توجه به نیازهای اساسی نسل جوانعدم توجه به نیازهای اساسی جوان از جمله ازدواج، مسکن و شغل باعث بسیاری از انحرافات آنان شده است. زیرا جوانی که توانایی ازدواج ندارد و از طرفی شغل و کاری هم ندارد که با آن خود را مشغول کرده و انرژی بدنی خود را مصرف کند، به فساد و انحراف روی می آورد چون غریزة جنسی در او قوی بوده و بیکاری و نداشتن همسر هم باعث تشدید آن شده است.(5) بله! بدین خاطر است که اسلام ابتدا راه ارضای نیاز ها را مطرح می کند و سپس تدابیر باز ندارنده از انحرافات را.
ز. عدم برنامه ریزی صحیح فرهنگی برای نسل جوان و از طرفی تهاجم همه جانبه دشمن به اعتقادات و باورهای این نسل پرشور و بالنده، باعث شده که عده ای از جوانان به انحراف گرفتار آیند. هیچ متفکّر و سیاستمداری نباید در اهمیّت جایگاه و نقش جوانان در پویایی و تداوم حیات اجتماعی یک ملّت به خود تردید راه دهد، تلاش و تکاپوی فکری و فرهنگی و عملی نسل جوان می تواند معجزه آفرین باشد، چنان که در دوران انقلاب و هشت سال دفاع مقدس ملّت ایران شاهد آن بودیم و برعکس، رخوت و انحراف نسل جوان و عدم برنامه ریزی فرهنگی و عدم جلوگیری از تهاجم دشمن، می تواند پایه های فرهنگی و اقتصادی کشور را از راه انحراف نسل جوان متزلزل کند و جامعه را به سوی وابستگی و انحراف سوق دهد. پس وظیفه و مسئولیت هدایت و رهبری نسل جوان مسئولیتی جدی و شاید همگانی است و هر کس در حدّ توان باید تلاش کند.(6)

ح. ترویج تسأهل و تسامح توسط برخی افرادترویج نظریه تساهل و تسامح و بی غیرتی و بی تفاوتی که توسط برخی افراد فرهنگی در سالهای اخیر انجام شده باعث بی دینی و انحراف خیلی از جوانان گردیده است.

 


پاورقی:

1. برای مطالعة بیشتر، ر.ک: اسماعیلی، حمید، والدین و تربیت نسل جوان، انتشارات مؤمنین، 1378، ص 13 الی 40.
2. مطهری، مرتضی، مسئله حجاب، انتشارات صدرا، 1353، ص 13.
3. صادقی، نبی، شیوه های صحیح امر به معروف و نهی از منکر، انتشارات سازمان تبلیغات اسلامی، 1369.
4. صادقی، نبی، شیوه های صحیح امر به معروف و نهی از منکر، انتشارات سازمان تبلیغات اسلامی، 1369، ص 20 الی 40.
5. نفوذ و استحاله، انتشارات معاونت سیاسی نمایندگی ولیّ فقیه در قرارگاه ثارالله، تهران، 1377، ص 87.
6. دژاکام، علی، کتاب معرفت دینی از دیدگاه شهید مطهری، انتشارات مرکز پژوهشهای اسلامی، 1377، ص 81.


 
راه صحیح کسب معرفت حقیقى به خداى تعالى (معرفت خدا به خدا)]
ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ مهر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: راه صحیح کسب معرفت حقیقى به خداى تعالى ،(معرفت خدا به خدا)

و در تحف العقول از امام صادق (ع) در ضمن حدیثى روایت شده است که فرمود: هر کس خیال کند خداى را مى‏شناسد و خداشناسیش از راه توهمات قلبى باشد چنین کسى نه تنها خداى را نشناخته بلکه شرک به خدا هم ورزیده، زیرا صورتى را پرستیده که خود در ذهن ایجادش کرده، و هر که خیال کند خداى را شناخته ولى خداشناسیش از راه اسماء بدون معنا باشد چنین کسى در حقیقت اقرار کرده که به خدا طعن زده و نسبت نقص و حدوث به خدا داده، زیرا اسماء حادثند و حاجت به محدث دارند، و کسى که خیال کند خدا را شناخته و خداشناسیش از راه اسم و معنا هر دو باشد و هر دو را بپرستد چنین کسى با خدا دیگرى را شریک کرده، و کسى که خیال کند خدا را شناخته لیکن خداشناسیش از راه توصیفات غائبانه باشد نه از راه ادراک، در حقیقت، خدایى غایب را اثبات کرده، و پرستیده، و کسى که خیال کند خداى را شناخته به این نحو که موصوف را به صفت نسبت داده چنین کسى بزرگ را کوچک شمرده، آرى‏" وَ ما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ" نمى‏توانند به چند و چون خدا پى برده و او را به سنجش در آورند.

وقتى کلام آن جناب به اینجا رسید شخصى عرض کرد: بنا بر این بیان، پس چگونه مى‏توان به توحید خداوند راه یافت؟ حضرت فرمود: راه بحث فراخ و راه فرار از این اشکالات باز است، انسان نسبت به هر چیزى که حاضر است اول به عین آن معرفت یافته و آن را متمایز از هر چیز دیگرى مى‏شناسد سپس به اوصاف آن پى مى‏برد، بخلاف غایب که به هر چه از اوصاف آن آشنا شود آن اوصاف به کلیت خود باقى است وقتى متشخص مى‏شود که عین آن را درک کند. گفته شد چطور حاضر عینش قبل از صفاتش شناخته مى‏شود؟ فرمود: تو نخست حاضر (خدا) را مى‏شناسى سپس به علم او پى مى‏برى یا علم مربوط به آن را بدست مى‏آورى یا پس از آشنایى به او علم به او پیدا مى‏کنى و از راه علم به او خودت را هم که معلول او هستى مى‏شناسى؟ آرى تو خودت را از ناحیه خودت نمى‏توانى بشناسى، و نیز مى‏دانى و باور خواهى کرد که آنچه در نفس تو است آن نیز ملک خدا و قائم به اوست، یا بعبارت دیگر مقام ثبوت ذات تو و آنچه در آنست و مقام اثباتش همه از ناحیه خداست و این معنا نظیر معرفتى است که برادران یوسف نسبت به آن جناب تحصیل کردند، چون آنها به او گفتند: تو تحقیقا همان" یوسفى"، گفت: آرى من یوسفم و اینک این (بن یامین) برادر ابوینى منست، چه اگر

______________________________
(1) غرر الحکم خوانسارى ج 6 ص 304.

برادران او را شناختند او را بوسیله خود او شناختند، نه بوسیله چیزى غیر او، و هستى او را از ناحیه خود او اثبات کردند، نه از ناحیه نفس خود، و توهم‏هاى قلبى خود، (تا آخر حدیث) «1».

مؤلف: ما در ذیل کلام امام امیر المؤمنین (ع) در روایت دوم این باب که فرمود: معرفت به نفس سودمندتر از معرفت آفاقى است، این معنا را توضیح دادیم که انسان وقتى به سیر در باره نفس خود بپردازد و اغیار را از دل بیرون راند و با دل خلوت کند از هر چیزى منقطع و به خداوند متعال مى‏پیوندد، و این خود باعث معرفت پروردگارش مى‏شود، البته معرفتى که در حصولش چیزى واسطه نشده است، و علمى که هیچ سبب در آن مداخله نداشته است، چون انقطاع بتنهایى تمامى حجاب‏هایى را که در بین است کنار مى‏زند، اینجاست که آدمى با مشاهده ساحت عظمت و کبریاى حق، خود را از یاد مى‏برد، و بنا بر این باید این معرفت را معرفت خدا به خدا نام نهاد.

و نیز گفتیم اینجاست که در سویداى نفس به این مطلب تصدیق و اذعان پیدا مى‏شود که انسان فقیر و محتاج به خداى سبحان و مملوک اوست به ملکى که در قبال آن هیچ استقلالى از خود ندارد، این توضیحى بود که ما در ذیل آن روایت گذراندیم. در اینجا هم مراد امام صادق (ع) از اینکه فرمود: و از راه علم به او خودت را هم که معلول اویى مى‏شناسى، آرى تو خودت را از ناحیه خودت نمى‏توانى بشناسى، و نیز مى‏دانى و باور خواهى کرد که آنچه در نفس تو است آن نیز ملک خدا و قائم به اوست، وجود و بقایش از اوست، همان معناست.

در این مقوله روایت دیگرى است که مسعودى در اثبات الوصیه از امیر المؤمنین (ع) نقل کرده: که آن جناب در یکى از خطبه‏هاى غرایش در خطاب به پروردگار خود عرض کرد: پروردگارا تو از هر نقصى منزهى، هر چیزى را از خودت و آثار خودت پر کرده‏اى، و از هر چیزى جدایى پس هیچ چیزى تو را فاقد نیست، و تویى فعال ما یشاء، بزرگى تو اى کسى که هر موجود قابل درکى آفریده تو است، و هر محدودى از آثار صنع تو است ... منزهى تو بار خدایا! کدام چشم است که در برابر بهاى نور تو بتواند مقاومت کند؟ و دیدش تا اوج نور ضیاى قدرت تو کارگر شود؟! کدام فهم است که آنچه را در آنجا است بفهمد، مگر چشمهایى که تو پرده‏ها را از برابر آنها کنار زده و حجابهاى ظلمانى را از برابرش پاره کرده باشى پس صعود کرد ارواح آنان بر پیرامون بالهاى ارواح، و از همین جهت در ارکان تو، به مناجات با تو

______________________________
(1) تحف العقول ص 341.

پرداختند، و در بین انوار بهاى تو فرو رفتند، و از بالاى خاک نظر انداخته و مستواى کبریاى تو را دیدند، از این رو اهل ملکوت آنها را زوار و اهل جبروت آنها را عمار نامیدند «1».

در بحار از ارشاد دیلمى حدیثى که ارشاد بدون سند ذکر کرده نقل مى‏کند و خود براى آن دو سند ذکر مى‏کند و در آن حدیث آمده که: خداى تعالى فرمود، هر کس به مقتضاى رضاى من عمل کند من او را به سه خصلت وا مى‏دارم، اول: شکرى به او یاد مى‏دهم که آمیخته با جهل نباشد. دوم: به ذکرى موفقش مى‏کنم که فراموشى در آن راه نداشته باشد. سوم:

محبتى از خودم در دلش مى‏اندازم که محبت هیچیک از مخلوقاتم را بر آن محبت ترجیح ندهد.

چنین کسى وقتى مرا دوست بدارد دوستش میدارم، و چشم دلش را بسوى جلال خود باز مى‏کنم، و بندگان خاص خود را از او پنهان نمى‏دارم، و با او در تاریکیهاى شب و روشنى روز هم کلام مى‏شوم، تا جایى که یکسره از هم کلامى با مخلوقات و هم‏نشینى با آنها صرفنظر کند، و نیز کلام خود و کلام ملائکه خودم را به او مى‏شنوانم، و اسرارى را که از خلقم نهان داشته‏ام براى او فاش مى‏کنم، و نیز لباس حیا بر تنش مى‏پوشانم، بطورى که جمیع خلق از او شرم کنند، و روى زمین که راه مى‏رود با مغفرت خدا قدم بردارد، دلش را دلى با ظرفیت و بینا قرار داده و هیچ چیز از اسرار بهشت و آتش را بر او پوشیده نمى‏دارم، ترس و وحشتى که در قیامت بر مردم مستولى خواهد شد به او نشان داده و همچنین به حسابهایى که از توانگران و بى‏نوایان و جاهلان و علما مى‏کشم آشنایش مى‏نمایم، و نیز من او را در بستر قبرش مى‏خوابانم و منکر و نکیر را بر او نازل مى‏کنم تا از وى پرسش کنند، و او اندوه مرگ و ظلمت قبر و لحد و هول مطلع را احساس نکند، آن گاه میزانش را نصب کرده و نامه عملش را باز نموده و کتابش را در دست راستش مى‏نهم، تا آن کتاب را بخواند، آن گاه بین خودم و او واسطه و ترجمان قرار نمى‏دهم، این است صفات محبین، اى احمد اندوه خود را یکى کن، و زبانت را یکى ساز، و بدنت را چنان زنده بدار که هیچ گاه غفلت نورزد، چون هر کس از من غافل شود من او را به خودش سپرده و دیگر باک ندارم که در کدام وادى به هلاکت مى‏افتد «2».

مؤلف: روایات سه‏گانه اخیر گو اینکه مستقیما مربوط به بحث ما نیست لیکن از این جهت آنها را نقل کردیم که خواننده نقاد و بینا با مطالعه آن نسبت به مطالبى که گفتیم قضاوت کند، چون از این روایات نیز استفاده مى‏شود که با فکر و علوم فکرى آن طور که باید

______________________________
(1) اثبات الوصیة ص 105.

(2) بحار الانوار.

نمى‏توان معرفت حقیقى را کاملا استیفا نمود، چون این روایات از مواهب الهى که مخصوص است به اولیاء اللَّه نمونه‏هایى را ذکر مى‏کند که به هیچ وجه سیر فکرى نمى‏تواند آن امور را نتیجه دهد، و به آنها منتهى شود، در استقامت و صحت این اخبار هم حرفى نیست، و بزودى در تفسیر سوره اعراف (ان شاء اللَّه العزیز) بیان خواهیم کرد که قرآن کریم هم بر صحت آنها گواهى دارد.

                                       ترجمه تفسیر المیزان، ج‏6، ص: 260

 

 


 
[روایاتى در باره معرفت نفس، و خدا شناسى از راه خود شناسى‏]
ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ مهر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: معرفت نفس، و خدا شناسى ،خدا شناسى ،خود شناسى

و در کتاب الدرر و الغرر از على (ع) روایت شده است که فرمود: عارف کسى است که نفس خود را بشناسد و او را آزاد سازد، و از هر چیزى که دورش مى‏کند منزهش بدارد «1».

مؤلف: یعنى از اسیرى هواى نفس و بندگى شهوات آزادش کند.

و نیز در کتاب مزبور از آن جناب روایت شده که فرمود: بزرگترین جهل‏ها و جهل انسان است به نفس خویش‏ «2».

و نیز فرمود: بزرگترین حکمت‏ها براى انسان نفس خود را شناختن است‏ «3».

و نیز فرمود: از مردم هر کس که بیشتر نفس خود را مى‏شناسد او از پروردگار ترسنده‏تر است‏ «4».

مؤلف: جهتش این است که چنین کسى به خداى خود بیشتر عالم و عارف است کما اینکه خداى سبحان فرمود:" إِنَّما یَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ «5»- از بندگان، تنها علما از خداى مى‏ترسند".

و نیز در کتاب مذکور از آن حضرت روایت مى‏کند که فرمود: بهترین عقل انسان خودشناسى اوست. بنا بر این کسى که خود را شناخت خردمندى یافت، و کسى که نادان به نفس خود بود گمراه شد «6».

و نیز در کتاب مزبور از آن حضرت روایت مى‏کند که فرمود: در شگفتم از کسى که براى گمشده خود جار میزند، و از این و آن مى‏پرسد، در حالى که خودش را گم کرده و در پى یافتن خود نیست‏ «7».

و نیز فرمود: در شگفتم از کسى که خود را نشناخته چگونه مى‏تواند پروردگار خود را

______________________________
(1) غرر الحکم خوانسارى ج 2 ص 48.

(2، 3، 4) متن غرر الحکم ج 2 ص 88- 91.

(5) سوره فاطر آیه 28.

(6، 7) غرر الحکم خوانسارى ج 2 ص 442.

بشناسد «1».

و نیز فرمود: کمال معرفت و نهایت درجه آن این است که آدمى خود را بشناسد. «2».

مؤلف: سابقا وجه این مطلب گذشت و گفتیم که حقیقت معرفت همین است و نیز فرمود: چگونه دیگرى را مى‏شناسد، کسى که هنوز خود را نشناخته؟ «3».

و نیز فرمود: در معرفت آدمى همین بس که خود را بشناسد، و در نادانیش همین بس که خود را نشناسد. «4»

و نیز فرمود: هر که خود را بشناسد مجرد شده است‏ «5».

مؤلف: مقصود از تجرد، یا تجرد از علاقه‏هاى دنیایى است، و یا تجرد از مردم و گوشه‏گیرى است، و یا بوسیله اخلاص عمل براى خدا از هر چه جز اوست مجرد شدن است.

و نیز فرمود: هر که نفس خود شناخت، مجاهده با نفس نمود، و هر که نفس خود نشناخت آن را واگذاشت و رهایش کرد «6».

و نیز فرمود: هر که نفس خود شناخت کارش بالا گرفت‏ «7».

و نیز فرمود: هر که نفس خویش را بشناسد دیگران را بهتر مى‏شناسد، و هر کس نسبت به نفس خود جاهل باشد نسبت به دیگران جاهل‏تر است‏ «8».

و نیز فرمود: هر کس نفس خود شناخت به غایت و نتیجه هر علم و معرفتى رسیده است‏ «9».

و نیز فرمود: هر کس نفس خود نشناخت از راه نجات دور افتاد، و در گمراهى و جهالت‏ها گیج و سرگردان شد «10».

و نیز فرمود: معرفت نفس نافع‏ترین معرفت‏ها است‏ «11».

و نیز در کتاب مزبور از آن حضرت روایت شده است که فرمود: رستگارى و فوز اکبر براى کسى است که به معرفت نفس موفق شود «12».

و نیز فرمود: جاهل به نفس خود مباش، زیرا کسى که جاهل به نفس خود باشد در حقیقت به همه چیز جاهل است‏ «13».

 

______________________________
(1، 2، 3، 4) غرر الحکم خوانسارى ج 4 ص 341- 372- 565- 575.

(5، 6، 7، 8، 9) غرر الحکم خوانسارى ج 5 ص 172- 178- 208- 363- 405- 426.

(10) غرر الحکم ج 2 ص 706 ح 1372.

(11) غرر الحکم ج 1 ص 179 ح 107.

(12) همان کتاب.

(13) غرر الحکم خوانسارى ج 6 ص 304.

ترجمه تفسیر المیزان، ج‏6، ص: 257

 

 


 
خود شناسی چیست؟ و چگونه برای آدمی حاصل می گردد؟
ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ مهر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: خود شناسی چیست؟ و چگونه برای آدمی حاصل می گردد؟

پاسخ:

رابطه انسان با خود و دیگران به طور کلی به چهار قسمت قابل تقسیم می‌باشد:
1. ارتباط انسان با خداوند.
2. ارتباط انسان با جهان هستی.
3. ارتباط انسان با همنوع خود.
4. ارتباط انسان با خودش.
ارتباط انسان با خودش، محل بحث و گفتگوی ماست. در اهمیت خودشناسی، روایات فراوانی از ائمه معصومین ـ علیهم السّلام ـ به ما رسیده است، امیر مؤمنان در روایتی می‌فرماید: «افضل المعرفة، ‌معرفة الانسان نفسهُ»(1). یعنی بالاترین شناخت‌ها، خودشناسی است. یا در روایتی دیگر می‌فرمایند: «معرفة النفس انفع المعارف»(2). یعنی. خودشناسی سودمندترین شناختهاست.
امیر مؤمنان ـ علیه السّلام ـ در فرمایشی هم، انسان جاهل به خود را جاهلترین مردم می‌دانند و می‌فرمایند: «لا تجهل نفسک فان الجاهل معرفة نفسه جاهل بکل شیء»(3). یعنی. نسبت به خویش جاهل نباش، زیرا کسی که به خود جاهل باشد، به همه چیز جاهل خواهد بود.
بزرگان از علماء ‌و حکماء و عرفا هم، بر اهمیت شناخت نفس پای فشرده و مطالب فراوانی آورده‌اند. از آن جمله، سقراط حکیم می‌گوید: «بیهوده در شناختن موجودات خشک و بی‌روح رنج مبر، بلکه خود را بشناس که شناختن نفس، بالاتر از شناختن اسرار طبیعت است.»(4)
گاندی هم در کتاب «این است مذهب من» می‌گوید: «من از مطالعة «اوپانیشادها» به سه اصل پی بردم. اول این که: تنها یک حقیقت در عالم وجود دارد و آن شناخت نفس است، دوم: هر که خود را شناخت، خدا را هم می‌شناسد، سوم: فقط یک نیرو و یک آزادی و یک عدالت وجود دارد و آن نیروی تسلط بر خویشتن است».(5)
و اما خودشناسی آن است که انسان بتواند با تفکر و تأمل در وجود و ابعاد آن و نیروها و استعدادها و قوای درونی و ظاهری‌اش و همین طور در مبدأ و معاد خود، به حقیقتش پی برده و آن را دریابد و اگر در این مسیر گام برندارد، دچار خود فراموشی و در نتیجه خدا فراموشی خواهد شد. قرآن کریم می‌فرماید: و لا تکونوا کالذین نسوالله فانساهم انفسهم(6). یعنی. مانند کسانی نباشید که خدا را فراموش کردند، که در واقع آنها خود را فراموش کرده‌اند.
خودشناسی فواید عدیده‌ای را هم به دنبال دارد که به چند مورد آن اشاره کنیم:
الف. خداشناسی: پیامبر گرامی اسلام ـ صلّی الله علیه و آله ـ فرمودند: «من عرف نفسه فقد عرف ربّه»(7). یعنی. کسی که خود را بشناسد خدای شناس خواهد بود. به این معنا که اگر کسی خودشناس نباشد، خداشناس هم نیست. به قول سنایی که می‌فرماید:
ای که شده از شناخت خود عاجز
کی شناسی خدای را هرگز
ب. حفظ عزت و کرامت نفس از کارهای پست
ج. خودسازی: چرا که شناخت خود، مقدمه‌ای برای خودسازی است، امیر مؤمنان علی ـ علیه السّلام ـ در این باره می‌فرمایند: «نظر النفس للنفس، العنایة بصلاح النفس»(8). یعنی توجه انسان به خودش، توجه و عنایت به اصلاح نفس و خودسازی است.
پس از بیان اهمیت خودشناسی و معرفت نفس به صورت کوتاه، اکنون می‌گوییم: باید ببینیم کدام یک از اقسام خودشناسی یا خودآگاهی مورد نظر پرسشگر است، چرا که خودشناسی انواعی دارد. استاد شهید مطهری(ره)، انواع خودآگاهی‌ها را چنین بر شمرده‌اند: «1. خودآگاهی فطری: همه انسانها بالذات خود آگاهند، این خودآگاهی به نحو علم حضوری است و اکتسابی و تحصیلی نیست تا انسان در طیّ زندگی به آن دست پیدا کند. بلکه همة افراد بشر آن را فطرتاً دارا هستند. 2. خودآگاهی فلسفی: این نوع خودآگاهی اختصاص به فلاسفه دارد که می‌کوشند حقیقت «منِ» خودآگاه را بشناسد. یعنی برای آنها مهم این است که حقیقت «من» چیست و از چه جنس است. 3. خودآگاهی جهانی: یعنی آگاهی به خود، در رابطه با جهان که از کجا آمده‌ام؟ در کجا هستم و به کجا می‌روم؟ این همان خودآگاهی است که انسان را تشنة حقیقت و جویای یقین می‌سازد و در تلاش برای حصول اطمینان و آرامش قرار می‌دهد، آتش شعله‌ور شک و تردید را به جانش می‌افکند و او را از این سو به آن سو می‌کشاند. 4. خودآگاهی اجتماعی: که دارای اقسامی از قبیل، خودآگاهی طبقاتی، خودآگاهی ملی و خودآگاهی انسانی می‌باشد که همان بررسی موقعیت خود در اجتماع می‌باشد. 5. خودآگاهی عرفانی یا عارفانه: خودآگاهی به خود است در رابطه‌اش با ذات حق. این رابطه از نظر اهل عرفان، از نوع رابطة دو موجود که در عرض یکدیگر قرار گرفته‌اند- مثل رابطة انسان با افراد اجتماع- نیست. بلکه از نوع رابطة فرع با اصل، مجاز با حقیقت و به اصطلاح خود آنها، از نوع رابطة مقید با مطلق است. 6. خودآگاهی پیامبرانه: این با همة خودآگاهی‌ها متفاوت است. ‌پیامبر هم خودآگاهی خدایی دارد و هم خلقی، اما نه به این صورت که نیمی از قلب پیامبر به سوی خداست و نیمی به سوی خلق، بلکه عشق اولیای حق به جهان، پرتویی از عشق به حق است. نه در برابر عشق به حق.
به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست(9)
اگر مراد از خودشناسی، خودشناسی فطری باشد که همة افراد بشر ذاتاً واجد آن هستند و اگر مراد خودشناسی اجتماعی باشد، با تحقیق در وضع مادی و تاریخی و جغرافیایی انسان، به آسانی به دست می‌آید. اما اگر خودآگاهی فلسفی مراد باشد، با تحصیل فلسفه و تحقیق در متون فلسفی و تحمل مشقات آن برای انسان امکان پذیر است. انسان در خودشناسی فلسفی در می‌یابد که گر چه بیش از یک حقیقت نیست، ولی دارای ابعاد گوناگونی می‌باشد. از یک طرف بعد مادی، نباتی و حیوانی دارد و از طرفی، بعد انسانی و ملکوتی و اصالت و ارزش واقعی او، از آن خود ملکوتی اوست. انسان در این مسیر در می‌یابد که نفس و روح آدمی، از سنخ جسم و بدن او نیست. بلکه نفس او از سنخ فرشته‌ها و مجرد از ماده است، منتها فرقی که با ملائکه دارد این است که افعال نفس در ماده انجام می‌پذیرد. و همین طور با تحقیق در قوای نفس، از قبیل چگونگی حصول علم برای انسان، و قوای عقل نظری و عملی و قوای مسخّره آنها، از حواس ظاهری و باطنی گرفته، تا حس مشترک و خیال و وهم و ذاکره و حافظه و منکره و... که خود بحث مفصّل و گسترده‌ای است، انسان به شناخت نفس خود نایل می‌شود.
و اگر مراد خودآگاهی جهانی باشد. این هم گرچه بی‌ارتباط با خود آگاهی فلسفی نیست و می‌تواند با خودآگاهی فلسفی تعامل داشته باشد، ‌اما در واقع تفکر و تحقیق در مبدأ و معاد می‌باشد. یعنی انسان در الهیات و معارف اسلامی تحقیق و تفحص نماید، تا دریابد که هدف از آفرینش او چیست؟ از کجا آمده است و به کجا برمی‌گردد، این جا است که انسان در می‌یابد، پوچ و عبث آفریده نشده و خلقت او هدفمند بوده است و در می‌یابد که زندگی او با مرگ به پایان نمی‌رسد. بلکه به یک جهان ابدی و همیشگی سفر خواهد کرد، این خودآگاهی انسان را امیدوار به زندگی کرده و به تلاش برای آینده‌ای درخشان وادار می‌کند. قرآن کریم در آیات بسیاری، انسان را به خودکاوی و تدبر در نظام آفرینش و از جمله در خلقت حیوانات مثل شتر و... دعوت می‌کند و چگونگی پیدایش هستی و خصوصاً انسان را مورد مداقّه قرار می‌دهد، در دعوت انسان به تفکر در خلقتش چنین می‌فرماید:
فلینظر الانسان ممّ خلق، خلق من ماء دافق، یخرج من بین الصلب و الترائب.(10) یعنی انسان بنگرد از چه چیزی خلق شده است، از یک آب گندیده‌ای که با فشار دفع می‌شود و از بین اصلاب و رحمها خارج می‌گردد.
و اما اگر خود آگاهی عرفانی مراد باشد: گر چه خودشناسی و شناخت نفس راهی بسیار طولانی و دشوار است،‌ یعنی بسیار زحمت دارد تا انسان، خود را به حقیقت معنای کلمه بشناسد. اما در این راه شناخت نفس دارای مراتب متعددی است و انسان نباید به خاطر دشواری کار از آن صرف نظر نماید. بلکه می‌تواند با استفاده از فعلیّت‌ها و ظرفیت‌های موجود در خود، به شناخت مراتبی از آن نائل آید. مراتب اولیه شناخت نفس، در خودآگاهی عرفانی، از عمل به احکام و دستورات دینی که مراجع عظام تقلید در رساله‌های عملیه به صورت واجب و حرام و مکروه و مستحب بیان داشته‌اند، ‌آغاز شده و پس از عمل به احکام، در علم اخلاق ادامه می‌یابد، اینجاست که انسان باید نفس خود را از هوی و هوسها آزاد کرده تا همچون آیینه‌ای که زنگار از آن می‌زدایند، جلا یابد و نفس بر همة قوا مسلط شود. نه این که خود اسیر شهوات و حرص و حسد و غضب و... باشد. علمای علم اخلاق هم، مراتبی را برای نفس ذکر کرده‌اند که مهمترین این مراتب عبارتند از:
1. نفس ملهمه: مرتبه‌ای از نفس است که فطرتاً خوبی و بدی به او الهام شده است.(11)
2. نفس اماره: مرتبه‌ای از نفس است که انسان را به پلشتی‌ها و بدیها دعوت می‌کند.(12)
3. نفس لوامه: انسان گنهکار به واسطة آن، خود را از انجام اعمال زشت، ملامت و سرزنش می‌کند.(13)
4. نفس مطمئنه: مرتبه‌ای از نفس است که انسان به مرحله‌ای از تکامل رسیده که نفس را اسیر خود کرده و به مقام تقوای کامل رسیده است.(14)
5. و اما بالاتر از اخلاق، عرفان است. اگر انسان بخواهد در این مسیر سیر کند، باید استاد و راهنمایی او را همراهی کند تا از لغزشها و کج روی‌ها در امان باشد، خصوصاً اگر خودشناسی برای خودسازی باشد.
طی این مرحله بی همرهی خضر مکن
ظلمات است بترس از خطر گمراهی
این جاست که عرفا، منازل سیر و سلوک را تبیین می‌کنند. و منازل را از یقظه آغاز کرده که همان بیداری است و تا فناء فی الله ادامه می‌دهند. استاد شهید مرتضی مطهری این منازل را چنین توضیح می‌دهند: «اولین منزل سیر و سلوک، اراده است و اراده عبارت از نوعی شوق و رغبت است که در اثر برهان و یا تعبد و ایمان، در انسان، برای چنگ زدن به دستگیرة با استحکام حقیقت، پدید می‌آید. اراده، میل بازگشت هر فرع به مبدأ و اصل خود است و در انسان مخفی است و شواغل، مانع فعالیت آن است و در اثر یک سلسله تنبهات ظهور می‌کند و در حقیقت، نوعی بیداری یک شعور خفته است.
منزل دوم: عمل و تمرین و ریاضت است که برای آماده ساختن روح انجام می‌پذیرد و سه هدف دارد: 1. از بین بردن شواغل و موجبات غفلت. 2. قوای درونی را انتظام می‌بخشد و آشفتگیهای روحی را از بین می‌برد و در واقع، نفس اماره را برای نفس مطمئنه رام می‌سازد. 3. نرم و لطیف ساختن باطن، برای آگاهی از حقایق(15) و همینطور منازل بعدی که مجالی برای ذکر همة آنها نیست... .
بنابراین انسان در این خودشناسی، با عمل به تکالیف و از دست ندادن فرصت جوانی و دقت و تلاش در عبادت و معنویت وتفکر در حقایق وجودی خود و دیگر خلایق، می‌تواند به شناخت خود دست پیدا کند. چه این که اگر عظمت و ارزش وجودی خود را بداند که او خلیفة الله در روی زمین و اشرف مخلوقات پروردگار است و همة هستی در خدمت اویند، حقیقت خود را در می‌یابد و هرگز آن را به بهای اندک نمی‌فروشد.
در پایان بد نیست به عنوان حسن ختام به شعری از مولانا مترنم شویم که فرمودند:
خویشتن نشناخت مسکین آدمی
از فزونی آمد و شد در کمی
خویشتن را آدمی ارزان فروخت
بود اطلس، خویش بر دلقی فروخت(16)

 


پاورقی:

1. غرر الحکم، ح4631.
2. همان، ح4640.
3. همان، ح10337.
4. حسن زادة آملی، حسن، معرفت نفس، ج 2، ص 302.
5. مطهری، مرتضی، انسان کامل، ص 138 با تلخیص.
6. حشر: 19.
7. مجلسی، محمد باقر، بحار الانوار، ج 2، ص 32، ح 22.
8. غرر الحکم، ج 6، ص 172.
9. مطهری، مرتضی، انسان در قرآن، ص 54 ـ 81، با تصرف و تلخیص.
10. طارق: 5 ـ 7.
11. شمس: 8.
12. یوسف: 53.
13. قیامت: 2.
14. فجر: 27.
15. مطهری، مرتضی، آشنایی با علوم اسلامی، کلام و عرفان، ص 131 ـ 135، با تصرف و تلخیص.
16. مولوی، مثنوی معنوی، دفتر سوم، ص430.


 
چگونه می توان از خود شناسی به خدا شناسی رسید؟
ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ مهر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

پاسخ:

از قرآن کریم استفاده می شود که دو راه کلی برای شناخت خداوند وجود دارد.
1. معرفت از طریق آیات آفاقی (عالم طبیعت) 2. شناخت از راه آیات و نشانه های انفسی.
توضیح اینکه، سراسر عالم سرشار از آیات و نشانه های روشن کردگار کریم است. بدست آوردن معرفت راستین و صحیح این آیات، موجب درک عظمت پروردگار خواهد بود. این آیات و نشانه ها، یا در آفاق عالم پراکنده است که آیات آفاقی نامیده شده و یا در درون و باطن انسان است که به آن آیات انفسی گفته شده است .در راه تحصیل معرفت الهی، مطالعة آیات آفاقی ارزش والائی دارد.(1) زیرا تمام عالم، آیات و نشانه های (الله) است و قرآن مجید، تفکّر در پدیده های آفرینش را بسیار توصیه و تأکید نموده است. چنانکه می فرماید: ان فی خلق السموات و الارض و اختلاف اللیل و النهار لَایاتٍ لاولی الالباب.(2) همانا در آفرینش آسمانها و زمین و اختلاف شب و روز نشانه هایی برای دانشمندان است.
اما با این همه سیر در آیات انفسی و نشانه های درونی، فایده و اهمیت بیشتری دارد. حضرت امیر المؤمنین ـ علیه السّلام ـ می فرماید: معرفة النفس انفع المعرفتین، از آن دو معرفت، معرفت نفس نافع تر است.(3)
حال سؤال اینست که سیر درونی و باطنی انسان چیست؟ جواب اینست که سیر انسان برای شناخت خود، از دو مرحله تشکیل می شود. 1. شناخت اعضاء و جوارح که مربوط به جسم و امور مادی انسان است. انسان با اندیشه در وجود خود و عجایب خلقت خویش، به شناخت و علم و قدرت بی انتهای خداوند متعال دست می یابد. در ابتدا با دقت در اعضاء و اجزاء بسیار دقیق و ظریف فرد و سپس با تفکّر در عملکرد و هماهنگی بین آنها، نشانه های عظمت پروردگار را در وجود خویش درک می کند. و با دیدن زیبایی های وجود خود، جمال و زیبائی بی انتهای آفریننده خود را مشاهده می کند. لقد خلقنا الانسان فی احسن تقویم(4)، ما انسان را در زیباترین صورت وجودی خلق کردیم.
2. در مرحلة دوم، شناخت انسان به روح و روان خویشتن است. پس از شناخت بعد جسمانی، نوبت به معرفت روح و نفس، و مراتب و مراحل سیر در آن می رسد.
سنریهم آیاتنا فی الافاق و فی انفسهم حتی یتبیّن انه الحق(5)، ما آیات قدرت و حکمت خویش را در آفاق جهان و جانهای بندگان هویدا و روشن می گردانیم، تا ظاهر و آشکار شود که خداوند بر حق است.
اگر انسان سیر درونی در وجود خویش نماید و باطن روح را بشناسد، این معرفت و آگاهی درونی برای او بوجود می آید که پروردگار عالم حق است، آنهم شناختی که بسیار روشن و واضح است. خداوند متعال در قرآن انسان را به معرفت نفس، امر فرموده است.
یا ایها الذین امنوا علیکم انفسکم(6)، ای کسانی که ایمان آورده اید، بر شما باد توجه به نفس خود. در این آیه شریفه، در واقع به شناخت نفس و آگاهی از حقیقت آن، و اصلاح و مراقبت از آن، دستور داده است. زیرا انسان در این راه با شناخت توانائی ها و ابزار و امکانات روح در مرحلة اول، و تهذیب و پاک کردن آن از خصلت ها و صفت های ناپسند در مرحلة دوم، می تواند به خداوند متعال معرفت پیدا کند.
ای آینة جمال شاهی که توئی
و ای مظهر اسرار الهی که توئی
بیرون ز تو نیست هر چه در عالم است
در خود بطلب هر آنچه خواهی که توئی(7)
چگونگی این سیر درونی این گونه است که انسان با شناخت خود حقیقی (که خداست) و متمایز کردن آن از خودیّت کاذب خویش، سعی می کند، با عبادت و بندگی حق تعالی، پشت پا، به خود وهمی و خیالی خویش زده و با تصفیه نفس و روح، از غیر حق تعالی، پاک شود، تا معرفت شهودی حق در دل او طلوع کرده، و با دیدن فقر و نیاز و ذلت خویش، عظمت و جلال خداوند را در درون خویش مشاهده کند.
توضیح مطلب این که، سیر در نفس و روح انسان، دو گونه است. 1. مرحلة عملی 2. مرحلة نظری. در مرحلة عملی انسان با شناخت حقیقت وجودی خود، که روح اوست و تنزیه و تهذیب آن از آلودگیها، آینة وجود خود را آمادة تابش انوار معرفت الهی می نماید. زیرا آنچه که بین انسان و خدای متعال، فاصله ایجاد می کند، و باعث محجوب شدن انسان می شود، اعمال و اخلاق ناپسند اوست، امام سجاد ـ علیه السّلام ـ در دعا به خداوند عرض می کنند:
و انَّکَ لا تَحتَجِبُ عَن خَلقِکَ الاّ اَن عجُبَهُمُ الاَعمالُ دُونَکَ(8)، همانا حجابی بین تو و خلق نیست، مگر اعمال ایشان، که بین آنها و تو، فاصله ایجاد می کند.
انسان با کنار زدن حجابها و ظلمات از دل، زیبائی و جمال حق را مشاهده کرده، و به مقام یقین نائل می شود.
واعبد ربّک حتی یأتیک الیقین(9)، پروردگار خود را عبادت کن تا به یقین برسی. در این راه انسان، بسوی رهائی از خودیّت خیالی، و رسیدن به معرفت هر چه بیشتر نسبت به خداوند، پیش می رود، به گونه ای می شود که هر لحظه خود را فقیر و محتاج محض، نسبت به خداوند می یابد. و در این راه خود را و اعمال خویش را فقط برای رضایت او انجام می دهد. و این شناخت، البته معرفتی حضوری و شهودی است نه استدلالی و حصولی.
توضیح این که فرق بین علم حصولی و علم حضوری، آنست که علم و معرفت حصولی محتاج به استفاده از برهان و ترتیب قیاس بوده و پایداری معرفت حصولی به این مقدمات است.(10) ولی معرفت حضوری چنین نیست. چون مراد از آن، عارف شدن به نفس خود و نیروها و عوالم وجودی آن است و این علم، از قبیل مشاهده دل است. بعبارت دیگر وقتی انسان به مطالعه و سیر در نفس خود می پردازد، احتیاج خود را به پروردگارش می بیند و می فهمد که چگونه در تمامی مراحل وجود خود، نیازمند و محتاج به حضرت حق است و در باطن خویش می یابد که وجود او از خداوند است. البته این شهود در معرفت، در اثر بندگی و عبودیّت حق تعالی حاصل می شود. اما در مرحلة معرفت نظری انسان، اگر در نفس سیر کند، می تواند ظهور حق تعالی را در وجود خود مشاهده کند.
و نفخت فیه من روحی(11)، در انسان از روح خود دمیدم. پس در حقیقت، روح انسان از جلوه های وجود بی انتهای خداست و انسان از خود هیچ ندارد، بلکه مرتبه ای از تجلّی و ظهور حق است. برای نزدیک شدن این مطلب به ذهن، مثالی ذکر می شود. خورشید در این عالم، مرکز نور و حرارت است، وقتی که این نور، به هر جائی برسد، آنجا را روشن می کند. بعنوان مثال: نور از فضای بیرون منزل، وارد اطاقها می شود و از آنجا به جاهای دیگر. در این صورت، نوری که وارد خانه می شود، پرتوی از نور خورشید است که در اطاقها و جاهای دیگر ظاهر شده است.
اکنون در مطلب مورد بحث، آنچه که انسان از نفس خود دریافت می کند، یعنی (منِ) او، که حقیقت اوست و در همة لحظات وجودش آنرا احساس و مشاهده می کند.(12) این (خود) غیر بدن مادی است که در بند احکام و شرائط ماده است. انسان از این جهت که انسان است، چنین شعور و درکی از خود دارد، و نفس خود را وجداناً درک می کند. این انسان، که حقیقت او روح و نفس اوست، به تعبیر قرآن از روح خداست، یعنی جلوه حق تعالی است و پرتوی از وجود اوست. پس وقتی که انسان خود را درک می کند در واقع، نموداری از قدرت و عظمت الهی را مورد ادراک قرار می دهد. زیرا وجود او از حق است. پس در حقیقت توجه به (نفس) و سیر در آن، مشاهدة جلوه ای از هنر نمائی و ظهور حق تعالی است. در نتیجه (مَن) در انسان بعنوان موجود مستقل وجود ندارد. بلکه (خرد) انسان از خداست و مشاهدة روح و نفس، در حقیقت، شهود جلوه و کمالی از وجود بی انتهای حق است، در این صورت، انسان فقر و بی چاره گی خود و عظمت و علم بی پایان الهی را در وجود خود درک می کند.

 


پاورقی:

1. حمید رضا، کتاب خودشناسی عرفانی، سیری در المیزان.
2. آل عمران: 190.
3. طباطبایی، سید محمد حسین، تفسیر المیزان، ج 6، ص 250.
4. تین: 4.
5. فصّلت: 53.
6. مائده: 105.
7. خود شناسی عرفانی، ص 15.
8. دعای ابوحمزه ثمالی، مفاتیح الجنان.
9. حجر: 99.
10. خود شناسی عرفانی، ص 134.
11. ص: 72.
12. خود شناسی عرفانی، ص 20.


 
راه ها و روش های خود شناسی
ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ مهر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: راه ها و روش های خود شناسی

انسان دارای دو جنبه است:
1. جنبة مادی که نیازهای جسمی انسان مانند نیاز به آب، غذا، مسکن، پوشاک و غیره را شامل می شود.
2. جنبة‌ معنوی که نیازهای روحی و روانی انسان مانند کسب شناخت و کمال و رشد را تشکیل می دهد.
شناخت خداوند نیز نیازمند خودشناسی است و لازمة شکوفایی استعدادهای انسان، شناخت خویش است. خودشناسی، رابطة‌ انسان را با دنیای بیرون بهتر برقرار می کند و با حواس و نیروهای خود به شناخت بهتری از زندگی می رسد.

خودشناسی چیست؟خودشناسی به معنی این است که انسان مقام واقعی خویش را درک کند، بداند که در معرفت می‌تواند بر فرشتگان پیشی بگیرد، بداند که او آزاد و مختار و مسؤول خویشتن و مسؤول افراد دیگر و مسؤول آباد کردن جهان و بهتر کردن جهان است. بداند که او امانتدار الهی است، بداند که برحسب تصادف، برتری نیافته است تا استبداد بورزد و همه چیز را برای شخص خود تصاحب کند و مسؤولیت و تکلیفی برای خویشتن قائل نباشد.(1)
برای موجودی که به صورت فطری خود را دوست دارد، کاملا طبیعی است که به خود بپردازد و درصدد شناختن کمالات خویش و رسیدن به آنها باشد. از این رو خودشناسی، نیازی به دلیل‌های پیچیده عقلی و نقلی ندارد. غفلت از این حقیقت و سرگرم شدن به چیزهایی که در کمال و سعادت آدمی موثر نیست، امری غیر طبیعی و انحراف‌آمیز است که باید علتش را جستجو کرد و راه سلامت و نجات از آن را شناخت، همة‌تلاش های انسانی برای تامین لذایذ و خوشی های وی انجام می‌گیرد، پس خود شناسی انسان و کمالاتی که ممکن است در مسیر او قرار بگیرد، بر همة مسائل مقدم است. تا آنجایی که بدون شناخت حقیقت انسان و ارزش واقعی او، دیگر بحث ها بیهوده و بی پایه است.(2)
اهمیت خودشناسی از دیدگاه قرآن و روایات:
قرآن فراموش کردن خود را نتیجة فراموش کردن خدا بر می‌شمارد و می‌فرماید: «و لا تکونوا کالذین نسوالله فانساهم انفسهم»(3) مانند کسانی نباشید که خدا را فراموش کردند، پس خدا هم خودشان را از یادشان برد. قرآن کوشاست که انسان «خود» را کشف کند. این «خود»، «خودِ» شناسنامه ای نیست که اسمت چیست؟ اسم پدرت چیست و در چه سالی متولد شده ای؟ تابع چه کشوری هستی؟ آن «خود» همان چیزی است که «روح الهی» نامیده می شود و با شناختن آن «خود» است که (انسان) احساس شرافت و کرامت می کند و خویشتن را از تن دادن به پستی‌ها برتر می‌شمارد. (شناسایی توانایی ها و صفات مثبت خود و تلاش برای شکوفا کردن آنها برای حذف صفات بد و منفی و رسیدن به کمال) امیر المومنین ـ علیه السّلام ـ نیز می‌فرماید: «در شگفتم از کسی که خود را نمی‌شناسد، چگونه می‌تواند پروردگارش را بشناسد.» اسلام بر خلاف سایر ادیان به شناخت انسان اهمیت بسیار زیادی داده و وی را به شناخت سفارش کرده‌است تا بتواند راه صحیح سعادت را انتخاب کند. علامه طباطبایی (ره) می‌فرماید: «ترغیب خداوند مومنان را به ملازم بودن به خویشتن که همان حفظ کردن راه هدایت است، می‌فهماند راهی که لازم است انسان ها بپیمایند، راه خویشتن است که ایشان را به شناخت خداوند و سعادت حقیقی می‌رساند.»(4) خود شناسی اولین قدم در راه پیشرفت قوای بشری است، پس اگر بخواهیم از نیروی خود و فرصت‌های زندگی حداکثر استفاده را از زندگی بکنیم، لازم است قبل از هر چیز به استعدادهای خود نظری بیافکنیم و آنها را بشناسیم. امام صادق ـ علیه السّلام ـ می فرماید: «خودشناسی انسان این است که خویشتن را به چهار طبع و چهار ستون و چهار رکن بشناسد، چهار طبعش خون است، صفرا، باد و بلغم، ستون هایش خرد است که از خرد و فهم و حافظه مایه می گیرد و ارکانش، نور است، آتش، روح و آب.»(5) پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ می‌فرمایند: «با ایمان‌ترین شما با شناخت‌ترین شماست.»(6)
راه ها و روش های خود شناسی:
به نظر اسلام خود حقیقی انسان روح خداوندی است که در بدن به امانت گذاشته شده‌است. این روح منشای خداوندی دارد و در قرآن کریم آمده‌است: «فاذا سویته نفخت فیه من روحی»(7) (پس وقتی آن‌را درست کردیم از روح خود در آن دمیدیم.) حال این سوال مطرح می‌شود که روش شناخت این خود حقیقی، چگونه است؟ آیا برای شناخت آن به علوم تجربی باید مراجعه کنیم یا به علوم دینی؟ موضوع علوم تجربی مسائل مادی و طبیعی است، اما روح غیر مادی و غیر جسمانی است، پس با علوم تجربی نمی‌توان خود حقیقی را شناخت، نهایتاً به این نتیجه می‌رسیم که تنها از طریق معارف الهی می‌توان خود را شناخت. به اعتقاد علمای دینی تنها در مکتب انبیاء و پیامبران است که انسان خود را به نیکی و درستی می‌تواند بشناسد. عارفان نیز معتقدند که می‌توان از طریق انجام کارهای شایسته و پرهیز از کارهای زشت، آن‌چنان‌که در مکتب انبیاء آمده‌است، به شناخت خود دست یافت. عارفان خودشناسی را مهم‌ترین و اصلی‌ترین وظیفه و رسالت تک تک، انسان‌ها می‌دانند. آنها معتقدند اگر انسان خود را آن‌چنان‌که بایسته و شایسته است نشناسد، نمی‌تواند «خدای» خود را نیز بشناسد و کسی که خدای قادر متعال را نشناخت، نمی‌تواند این ادعا را داشته باشد که به رسالت و وظیفة انسانی خود عمل کرده‌است.
تلاش برای پی بردن و اعتراف به نقص های خود: یکی از عوامل خودشناسی آشنایی با نقص‌های خود است، ترس و وحشت از اعتراف به نقایص خود باعث می شود انسان بر واقعیت درونی خود پرده افکنده و نسبت به رفع آن نکوشد. اما با تلاش و صداقت می توان به نقص های درونی آگاهی یافت و نسبت به رفع آنها کمر همت بست.(8)
امید به خودسازی و مداومت بر آن: اگر فردی از روی علاقه و ایمان به دنبال شناخت ضعف های خویش باشد، با نقص های روحی و اخلاقی خود آشنا می شود. اما گاه بعد از شروع به خود سازی از آنجا که احساس موفقیت کامل نمی کند، احساس شکست و یاس کرده آنرا رها می کند، اما با امید به نتیجة موفقیت آمیز بر تلاش خود می‌افزاید و با تداوم بر رفع نقایص می‌کوشد.
مغرور نشدن: گاه شخصی که گام در راه خودشناسی گذارده‌است پس از مدت زمان اندکی ممکن است دچار غرور شود و احساس کند که به کمال لازم رسیده است، این غرور که به صورت فخرفروشی بر دیگران بروز می کند، یکی از موانع خودشناسی است. شخص، لازم است غرور بی جایی را که بدان دچار شده کنار گذاشته و با حقایق آنچنان که هست روبرو شود. بدین صورت می تواند یکی از حجاب های رودرروی خود را بردارد و به شناخت خویش به صورت درست دست یافته و آنگاه به خود سازی بپردازد.
البته روشن و واضح است که اصل بودن خودشناسی و خودسازی بسیار مشکل است و در این راه، به تعبیر حافظ، که دیوها و شیاطین کمین کرده اند و مرتباً رهزنی می‌کنند:
طی این مرحله بی همرهی خضر مکن
ظلمات هست بترس از خطر گمراهی
اگر در این راه، راهنما نباشد تا دست انسان را بگیرد، مطمئناً راه به چاه ختم خواهد شد.
نکته: برای رسیدن به خواسته خود از توصیه‌های زیر کمک بگیرید.
1. در انتخاب دوست دقت به خرج دهید.
2. از مطالعة کتب اخلاقی و زندگی بزرگانی مثل شیخ رجبعلی خیاط (کتاب کیمیای محبت) ، شنیدن سخنرانی های اخلاقی مثل برنامه های رادیو معارف، دریغ نورزید.
3. بعد از هر نماز مدتی در سجاده بنشینید و نسبت به اعمال خود تفکر و تامل کنید.
4. در برنامة‌ خودسازی که پس از خودشناسی است، فردا فردا نکنید. آری از همین حالا شروع کنید و آهسته و پیوسته حرکت کنید. (مهم).

 


پاورقی:

1. مطهری، مرتضی، مجموعة آثار، انتشارات صدرا، ج2، ص283، 284.
2. مصباح یزدی، محمد تقی، خودشناسی و خود سازی، موسسة آموزشی و پژوهشی امام خمینی (ره)، ص 8 ـ 9.
3. حشر:19.
4. به نقل از: انسان شناسی، مرکز تحقیقات اسلامی سپاه، ص 9 ـ 11.
5. میزان الحکمه، مترجم حمید رضا شیخی، انتشارات دارالحدیث، ج 6، ص 143.
6. میزان الحکمه، انتشارات دارالحدیث، ج 6، ص 131.
7. حجر:29.
8. سعادت، محمد علی، اخلاق اسلامی، انتشارات سمت، ص149 ـ 150.


 
برای خود شناسی چه اقدامات و کارهایی باید کرد؟
ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ مهر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

پاسخ:


مقدمه: قبل از شروع به بحث لازم است بگوییم که خودشناسی در انسان دارای ابعاد و مراتب مختلف است و معانی مختلفی دارد. این عنوان در اصل مربوط به شناخت حقیقت نفس انسانی است که در مباحث مربوط به معرفت نفس مورد بحث و مطالعه قرار می‌گیرد(خویشتن شناسی نوعی). در این جا مراد از خویشتن شناسی، شناخت انسان (خویشتن) از نظر صفات و استعدادها و ملکات اخلاقی (خویشتن شناسی اخلاقی) است. نوعی دیگر از خویشتن شناسی نیز وجود دارد که از آن به «خویشتن شناسی جنسیتی»(1) می‌توان تعبیر کرد. این بحث مربوط می شود به شناخت خود از نظراستعدادها و سرمایه های خاصی که در هر یک از دو جنس مرد و زن وجود دارد.

تعریف: خویشتن شناسی اخلاقی: یعنی شناختن صفات و استعدادهای مثبت و منفی خود به جهت اقدام به سازندگی برای رسیدن به تکامل انسانی.(2)
گام خودشناسی: قدم‌ اول در راه سازندگی شخصیت و ابعاد آن (جسمی، عقلی، عاطفی، اخلاقی و دینی و اجتماعی)(3) این است که با صفات و استعدادها علائق و امیال و انواع گرایش‌های خود آگاه و ناخودآگاه خود آشنا ‌شویم.
قدم دوم: واقع بینی: انسان ابتدا به خاطر عشق به خود، نفس خویش را از هر نقصی پاک می شمارد و خود را آراسته به کمال می‌داند. پس انسان اگر دوست دارد به کمال برسد و خود را از آن محروم نسازد، باید قبل از هر چیز خود را نیازمند به تزکیه و سازندگی و آراسته شدن به خوبی‌ها بداند و بعد، از روی حقیقت جویی به تجزیه و تحلیل احوال درونی خود بپردازد و از فریب دادن خود به شدت اجتناب ورزد و بداند که با اغفال و گول زدن خود و دیگران واقعیت عوض نمی‌شود و قدمی در راه رشد جلو نمی‌رود.
قدم سوم: پس از این که واقعاً تصمیم به سازندگی اخلاقی گرفتیم‌ باید مراحل رشد را یکی پس از دیگری «به تدریج» و با «آگاهی» طی نماییم. بنابراین نیازمندیم از علمای اخلاق برجسته و کتاب‌های آنها استفاده کنیم.(4)
قدم چهارم: توجه داشته باشیم که مسائل تزکیه و خودسازی بسیار حساس است، بنابراین باید تزکیه حقیقی (که یک خانه تکانی عمقی است) را از تزکیه و سازندگی اخلاقی اسمی و زبانی جدا کنیم و بدانیم افرادی که از وسط راه بازگشتند و بی‌راهه رفتند خود را فریب دادند و دچار ظاهرسازی شدند.
قدم پنجم: شناختن موانع خودشناسی: 1. بزرگترین مانع «خود خواهی‌های» انسان است. خویشتن شناسی امری مشکل نیست، ولی غالباً افراد از آشنایی با نقص‌های خود وحشت دارند این وحشت باعث پرده پوشی، خود فریبی، ریاکاری به صورت آگاهانه و ناآگاهانه درآید. 2. مخفی کردن عیوب و نپذیرفتن توصیه‌های اخلاقی، تذکرات و پندها. 3. دل خوش کردن به شخصیت کاذب با مخفی نگه داشتن عیب‌ها. 4. تملق و تمجید صفاتی که درمانی است توسط دیگران. 5. راحت طلبی: کسی که به عیوب خویش اعتراف کند و بپذیرد باید در پی حل و رفع آن برآید، لذا نفس و شیطان از همان اول وسوسه می‌کند که بگوییم عیبی نداریم تا از زحمت مرحله بعدی نیز در آسایش باشیم.
قدم ششم: توجه به بزرگ‌ترین سرمایه خدادادی ما یعنی فطرت سالم خود و گرایش‌های آنها و تفکیک گرایش‌های حیوانی خوراک و... از گرایش‌های والای انسانی مثل پرستش، حقیقت جویی و تغذیه هر دو بعد جسمی و روحی بر اساس دستورات شرع و اهمیت دادن به بعد روحی (اصالت انسان).(5)
قدم هفتم: پس نباید تنها بر عیوب تمرکز کرد ما دارای امتیازات و فضائل اخلاقی زیادی نیز هستیم که برخی از آنها موروثی است و برخی اکتسابی است. (توجه به امتیازات خود باعث قدرت روحی، اعتماد به نفس در خودسازی و امید می‌شود.)
قدم هشتم: آگاهی از امتیازات و استعدادهای ما باعث غرور و فخر و مباهات بر دیگران نشود. (البته این امر در صورت دخالت خود خواهی است.) گاهی آن قدر غرور عمیق می‌شود که در گفتار و از آن بالاتر در چهره و رفتار نیز مشخص می‌گردد که خود باعث مشکلات زیادی می‌گردد. پس باید انسان آگاه شدن به استعدادها و امتیازاتش را تنها در راه رشد و تکامل به کار ببرد و باعث خضوع او گردد. پس هرگاه درک امتیاز باعث انجام کار مثبت (یتیم نوازی، احترام به همنوع و پرستش شد این خود از علائم تضعیف خود خواهی و مرتبه‌ای از مراتب وارستگی است.

راه‌های جلوگیری از فخر و مباهات منفی(6)1. توجه به عیب و امتیازات خود با هم.
2. توجه به آثار بد فخر و تکبر که حاصل از شناخت امتیازات خود است. (مانع از تواضع شود خود سدّ راه پیشرفت معنوی است.)
3. امتیازات ما فقط با ارادة ما به دست نیامده که فخر فروشی کنیم بلکه عوامل دیگری در آن نقش داشته‌اند. (مثل قدرت حافظه و ...) گاهی موفقیت تو مرهون و وابسته به زحمات عده‌ای دیگر است (پس آن را توفیق الهی بدانیم).
4. اگر بچه می‌دانست که چقدر پول در جهان است با تکان دادن قلک خود خوشحال نمی‌شد(7) انسان فخر فروش اگر از انسان‌های کاملتر از خود و صفات بسیار والای انسانی آنها آگاه شود چنان غافل نمی‌شود.

قدم نهم: توجه به صفات اخلاقی فعال و غیر فعال(8)1. شناخت صفات فعال (مثبت و منفی) کار بسیار دشواری نیست.
2. صفات غیر فعال (مثبت و منفی) یا ضعیف‌اند و یا به صورت استعداد بوده و هنوز شرائط ظهور برای آنها پیدا نشده است. انسان باید در صدد شناسایی این صفات پنهان باشد تا از صفات مثبت کمال استفاده را ببرد و با صفات منفی قبل از ریشه‌دار شدن و قوی شدن آنها مقابله کند.
قدم دهم:(9) صفات ما دو گونه‌اند:
1. اکتسابی: که با تلاش فرد و تحت تأثیر شرایط محیطی مثل خانواده، مدرسه، فرهنگ، اجتماع، مذهب به دست می‌آیند.
2. موروثی : برخی از صفات روحی از طریق توارث از نسل‌های قبلی به او انتقال پیدا کرده‌اند که با کمک شرائط محیطی و عوامل تربیتی و همراهی صفات جنبی دیگر به مرحلة فعلیت می‌رسند.
قدم یازدهم:(10) یادگیری روش‌های مقابله با صفات منفی (خودخواهی که مادر همه صفات منفی است، حسد، ‌کینه، ریا و...).
قدم دوازدهم:(11) یادگیری روش‌های تقویت صفات مثبت (هم نوع دوستی، حس حقیقت جویی و پرستش و ...)
نکته پایانی: لازم است برای خودشناسی به کلیة مباحث به صورت کلی نگاه کرد، چون در این صورت است که بحث نتیجه می‌دهد. نکتة‌ دیگر این که در مرحله عمل (خودسازی) که مرحله بعد از خودشناسی است، باید توجه داشت که باید تحت برنامه صورت بگیرد، یعنی انسان هر روز شرط کند که بندگی خدا را می‌کند (ترک گناه و انجام واجبات) و بعد در طول روز مراقب اعمال خود باشد و در شب اعمال گذشته روز خود را محاسبه کند و تصمیم بگیرد عیب‌ها را انجام ندهد و اصلاح کند. (مشارطه، مراقبه و محاسبه) و مهم‌تر این که به رشد شخصیت در تمام ابعاد (عاطفی، عقلی، بدنی، اجتماعی و...) توجه کنیم و از مقایسه خود با دیگران در این راه اجتناب کنیم. چون شرایط هر فردی وظیفه خاص هر فرد را می‌طلبد و به جای نتیجه به انجام وظیفه فکر کنیم.

 


پاورقی:

1. رجوع کنید به کتابهای «نظام حقوق زن در اسلام» و «خصوصیات روحی زن».
2. مصباح یزدی، محمد تقی، خودشناسی برای خودسازی، موسسه در راه حق، ص 7.
3. اشرف جودت، تقی علی، نقش عادت در تربیت اسلامی، موسسه انتشارات امیرکبیر، 1378، ص 91.
4. از جمله اساتید اخلاق استاد آیت الله حسین مظاهری.
5. مظاهری، حسین، عوامل کنترل غرایز، موسسه نشرو تحقیقات ذکر تهران، 1378، ص 56، اقتباس.
6. سادات، محمد علی، اخلاق اسلامی، ‌انتشارات سمت، ص 253.
7. مثال از استاد محسن قرائتی.
8. اخلاق اسلامی.
9. همان.
10. همان.
11. همان.


 
رابطه دین و اقتصاد
ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: رابطه دین و اقتصاد

شهید مطهری در کتاب بررسی اجمالی مبانی اقتصاد اسلامی، بین دین و اقتصاد دو رابطه ذکر می کند که یک رابطه، مستقیم و دیگری غیرمستقیم است.
اولین رابطه مستقیم، بین اخلاق و اقتصاد است. دین پشتیبان نوعی از اخلاق، و مروج نوعی فضایل و مکارم اخلاقی است. لکن رذایل اخلاقی را نهی می کند. بنابراین، اخلاق با طرح و حمایت مستقیم دین، روی اقتصاد اثر می گذارد. اگر جامعه ای برای فضایل اخلاقی ارزش قایل باشد، و این فضایل در فکر و ذهن و رفتار مردم رسوخ کند، طبعاً اقتصادِ آن جامعه وضع خاصی پیدا می کند. مثلا تولید کالاهای ضروری و مورد نیاز عموم، در حد نیاز مردم و توزیع درآمد عادلانه خواهد بود.
بعضی از اقتصاددانان لیبرال، خصوصاً آقای آدام اسمیت، قایل اند که ارزش های اخلاقی با اهداف، فعالیت ها و رفتارهای اقتصادی سازگاری کامل ندارد. لازمه دست یافتن به حداکثر سود، داشتن حرص و طمع، فزون خواهی و کنار نهادن انصاف و جوان مردی است. یکی از اقتصاددانان فیزیوکرات (برناندو ماندویل) در مورد دیدگاه هایی که تحت عنوان اقتصاد طبیعی مطرح می شد، شعری سروده، و در آن شعر، به توصیف کندوی زنبور عسل پرداخته است. همان طور که می دانید، در هر کندو، یک ملکه و چند زنبور نر (حدود ده تا) و هزاران زنبور ماده وجود دارد. زنبورهای ماده به عنوان کارگر، مسؤولیت مکیدن شیره گل ها و تبدیل آن به عسل و نیز جمع آوری در کندو می باشند، ولی زنبورهای ملکه و نر، در طول سال در کندو می مانند و تنها شغل زنبورهای نر این است که زنبور ملکه را که سالی یک بار پرواز می کند و اوج می گیرد، همراهی می کنند. از میان زنبوران نر، هرکدام که بتواند بیش تر اوج بگیرد و با ملکه همراه شود، توفیق جفت گیری با ملکه را پیدا می کند، و با تخم ریزی زنبور ملکه، زنبورهای کارگر به وجود می آیند.
ماندویل می گوید: «کسانی که در این کندو حکومت می کنند، افرادی دغل و کثیف اند اگر این نظم طبیعی کندو با کنار گذاشتن دغلی و بخور و بخواب زنبوران نر و ملکه تغییر کند، این جنب و جوشی که ـ توسط زنبورهای ماده ـ در کندو وجود دارد از بین می رود. زیرا با رفتن ملکه و زنبوران نر به صحرا، اقتدار آنها شکسته خواهد شد، و وقتی این اقتدار شکسته شود، دیگر زنبوران کارگر حرف شنوی و فرمان بری نخواهند داشت و در نهایت، منجر به کاهش محصول کندو خواهد شد».
ایشان نتیجه می گیرد که دغلی و خوی زشت حاکمان کندو، موجب رونق کندو شده است. آدام اسمیت وقتی این سخن را از ماندویل نقل می کند، می نویسد: «من نمی دانم چرا ایشان کاری را که موجب نظم و انضباط می شود، دغلکاری نامیده و آن را کثیف تلقی کرده است. در صورتی که این کار کثیفی نیست و روش صحیحی است».
آدام اسمیت، به عنوان پدر اقتصاد کلاسیک، معتقد است که این نظم طبیعی نباید به هم بخورد. اگر در دوره ای، مالکان زمین ها وجود داشتند، کار زنبور ملکه و زنبوران نر را انجام می دادند و اگر در دوره ای صاحبان سرمایه وجود دارند و اقتدار اقتصادی جامعه در دست آنهاست، موجب می شود که کارگران کار خود را به خوبی انجام دهند. سپس نتیجه می گیرد که این نظم را نباید به هم زد. زیرا اگر این نظم به هم خورد، رونق اقتصاد از بین می رود. بنابراین، باید این نظم طبیعی را حفظ کرد و افراد را در پی جویی منافع خود آزاد گذاشت. پس بگذار عبور کند و آزاد باشد. یعنی اگر کالایی از این شهر خارج می شود، مانع آن نشویم و اگر کالایی خواست وارد شود، اجازه ورود به آن بدهیم. هم چنین اگر کسی می خواهد وارد شغلی شود یا از آن خارج گردد، او را آزاد بگذاریم. ایشان می گوید: وقتی سرمایه سرمایه دار افزایش یافت فقرا نیز از کنار آن بهره مند خواهند شد. این یک تفکر لیبرالی است و اخلاق در این تفکر، موقعیتی ناسازگار با رشد و توسعه پیدا کرد.
دفاع از اخلاق یعنی سرمایه دار از برج عاج خودش پایین بیاید و کم تر مصرف کند. چنان که وقتی پیروان حضرت موسی ـ علیه السلام ـ ثروت قارون را دیدند، به او جملاتی اخلاقی گفتند.
قرآن مجید در این زمینه می فرماید: إِنَّ قارُونَ کانَ مِنْ قَوْمِ مُوسی فَبَغی عَلَیْهِمْ وَ آتَیْناهُ مِنَ الْکنُوزِ ما إِنَّ مَفاتِحَهُ لَتَنُوأُ بِالْعُصْبَةِ أُولِی الْقُوَّةِ إِذْ قالَ لَهُ قَوْمُهُ لا تَفْرَحْ إِنَّ اللّهَ لا یُحِبُّ الْفَرِحِینَ ـ وَ ابْتَغِ فِیما آتاک اللّهُ الدّارَ الاْخِرَةَ وَ لا تَنْسَ نَصِیبَک مِنَ الدُّنْیا وَ أَحْسِنْ کما أَحْسَنَ اللّهُ إِلَیْک وَ لا تَبْغِ الْفَسادَ فِی الْأَرْضِ إِنَّ اللّهَ لا یُحِبُّ الْمُفْسِدِینَ قارون از قوم موسی بود و بر آنان ستم کرد، ما آن قدر از گنج ها به او دادیم که کلیدهای آنها را مردان نیرومند حمل می کردند. هنگامی که قوم وی به او گفتند: به این ثروت فراوان سرمست نشو که خداوند سرمستان را دوست ندارد، و با آن، آخرت را طلب کن و به نیازمندان احسان کن و با ثروت خود در زمین فساد مکن که خداوند فساد کنندگان را دوست نمی دارد.(1)
بر اساس دیدگاه اقتصاد کلاسیک، باید این اخلاقیات را کنار بگذارید. زیرا با رشد اقتصادی هم خوانی ندارد، بلکه باید اخلاقی که موجب رشد است پدید آید و آن، فزون خواهی است.
اگر در جامعه ای افراد افزون طلب نباشند، افراد آن جامعه به طور جدی کار نمی کنند. سرمایه دار، دنبال حداکثر سود است، وقتی شما به او اجازه ندهید که به سود حداکثر برسد، او نیز سرمایه گذاری نمی کند. درنتیجه کارگران بی کار می مانند و محصول زیاد وارد بازار نمی شود و نیز قیمت ها افزایش می یابد. پس بگذارید آن سرمایه دار کار خود را انجام دهد. حتی به او احترام بگذارید. امروزه نیز از این زمزمه ها شنیده می شود. البته در اسلام سرمایه داشتن و سرمایه گذاری کردن ذاتاً محکوم نیست، بلکه آنچه که محکوم است و امام(ره) نیز روی آن تأکید داشتند، وجود سرمایه داران بی درد است که اصلا به مردمِ نیازمند و ارزش های اخلاقی توجه ندارند و منافع خود را در ایجاد رابطه با غرب می بینند، و چون اکثر افراد ضعیف اند و منافع آنها تأمین نمی شود، پول خود را از کشور خارج کرده و در بانک های غربی سرمایه گذاری می کنند.
رابطه دیگر اقتصاد با دین، از طریق فقه است. مثلا وضع حقوقی بسیاری از مسائل اقتصادی در فقه بیان شده است. کتاب مکاسب که در حوزه تدریس می شود، کتاب اقتصاد نیست. بلکه کتابی فقهی است که حکم شرع را درباره اعمال و رفتارهای اقتصادی مردم بیان می کند. و این غیر از علم اقتصاد است. یعنی فقه، حکم شرعی معامله را، که یک کار اقتصادی است، بیان می کند. مثل حکم شرعی مزارعه، مضاربه، مساقات و... فقه چارچوبه حقوقی رفتارهای اقتصادی صحیح و ناصحیح را بیان می کند و این رابطه ای است که بین دین و اقتصاد وجود دارد.
سومین رابطه دین و اقتصاد، رابطه اعتقادات، افکار و اندیشه های دینی در اقتصاد و رفتارهای اقتصادی جامعه است. این غیر از مسئله اخلاق است. اعتقاد به خدا و معاد و مالکیت اصلی خداوند بر بشر و اموال در دست او، و اعتقاد به حساب و کتاب قیامت، در رفتارهای اقتصادی مؤمنان مؤثر است. اقتصاد سرمایه داری، مبتنی بر اومانیسم (انسان محوری) است. یعنی انسان را جای خدا نشانده است. نه این که ضرورتاً این اقتصاد قایل به عدم وجود خدا باشد، بلکه این تفکر معتقد است خدایی که این جهان را خلق کرده، دیگر کاری به این جهان ندارد و می گوید: (یداللّه مغلولة). دست خدا بسته است و همه کارها در دست انسان هاست.
اومانیسم قایل است که خداوند این جهان را آفریده و اداره می کند، ولی برای انسان ها امر و نهی ندارد. در فلسفه غرب به این اعتقاد دئیسم می گویند. یعنی عدم اعتماد به ربوبیت خداوند. خدا هست، خالق هم هست. ولی جهان را آفرید و تلنگری به آن زد و جهان به چرخش افتاد. دیگر نیازی به کنترل او نیست. چراکه این جهان اتوماتیکوار در حال گردش است. بنابراین، جهان در ادامه حرکت خود نیاز به خدا ندارد، و این به معنای عدم ربوبیت خداوند است. اثر این اعتقاد این است که در زندگی هرچه می خواهید انجام دهید. قارون در پاسخ به ارشادات پیروان حضرت موسی(علیه السلام) گفت: إِنَّما أُوتِیتُهُ عَلی عِلْم عِنْدِی من این ثروت ها را با علم خود به دست آورده ام.(2)
یعنی حال که باعلم خود به آن رسیدم، خودم می دانم که با آنها چه کنم. و این نفی کامل ربوبیت خداوند است. لیبرالیسم مبتنی بر دئیسم است.
پس اعتقاد به خداوند در چگونگی وضع اقتصادی تأثیر دارد. زیرا ما مسلمانان در چارچوبه دستورهای الهی حرکت می کنیم.
خلاصه این که، بین اقتصاد و دین سه رابطه وجود دارد:
1. رابطه اقتصاد و اخلاق دینی.
2. رابطه اقتصاد و فقه.
3. رابطه اقتصاد و اعتقادات کلامی.

                                                                                    نرم افزار پاسخ

 


پاورقی:

1. قصص : 76ـ77.
2. قصص : 78.


 
رابطه دین و اقتصاد
ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

شهید مطهری در کتاب بررسی اجمالی مبانی اقتصاد اسلامی، بین دین و اقتصاد دو رابطه ذکر می کند که یک رابطه، مستقیم و دیگری غیرمستقیم است.
اولین رابطه مستقیم، بین اخلاق و اقتصاد است. دین پشتیبان نوعی از اخلاق، و مروج نوعی فضایل و مکارم اخلاقی است. لکن رذایل اخلاقی را نهی می کند. بنابراین، اخلاق با طرح و حمایت مستقیم دین، روی اقتصاد اثر می گذارد. اگر جامعه ای برای فضایل اخلاقی ارزش قایل باشد، و این فضایل در فکر و ذهن و رفتار مردم رسوخ کند، طبعاً اقتصادِ آن جامعه وضع خاصی پیدا می کند. مثلا تولید کالاهای ضروری و مورد نیاز عموم، در حد نیاز مردم و توزیع درآمد عادلانه خواهد بود.
بعضی از اقتصاددانان لیبرال، خصوصاً آقای آدام اسمیت، قایل اند که ارزش های اخلاقی با اهداف، فعالیت ها و رفتارهای اقتصادی سازگاری کامل ندارد. لازمه دست یافتن به حداکثر سود، داشتن حرص و طمع، فزون خواهی و کنار نهادن انصاف و جوان مردی است. یکی از اقتصاددانان فیزیوکرات (برناندو ماندویل) در مورد دیدگاه هایی که تحت عنوان اقتصاد طبیعی مطرح می شد، شعری سروده، و در آن شعر، به توصیف کندوی زنبور عسل پرداخته است. همان طور که می دانید، در هر کندو، یک ملکه و چند زنبور نر (حدود ده تا) و هزاران زنبور ماده وجود دارد. زنبورهای ماده به عنوان کارگر، مسؤولیت مکیدن شیره گل ها و تبدیل آن به عسل و نیز جمع آوری در کندو می باشند، ولی زنبورهای ملکه و نر، در طول سال در کندو می مانند و تنها شغل زنبورهای نر این است که زنبور ملکه را که سالی یک بار پرواز می کند و اوج می گیرد، همراهی می کنند. از میان زنبوران نر، هرکدام که بتواند بیش تر اوج بگیرد و با ملکه همراه شود، توفیق جفت گیری با ملکه را پیدا می کند، و با تخم ریزی زنبور ملکه، زنبورهای کارگر به وجود می آیند.
ماندویل می گوید: «کسانی که در این کندو حکومت می کنند، افرادی دغل و کثیف اند اگر این نظم طبیعی کندو با کنار گذاشتن دغلی و بخور و بخواب زنبوران نر و ملکه تغییر کند، این جنب و جوشی که ـ توسط زنبورهای ماده ـ در کندو وجود دارد از بین می رود. زیرا با رفتن ملکه و زنبوران نر به صحرا، اقتدار آنها شکسته خواهد شد، و وقتی این اقتدار شکسته شود، دیگر زنبوران کارگر حرف شنوی و فرمان بری نخواهند داشت و در نهایت، منجر به کاهش محصول کندو خواهد شد».
ایشان نتیجه می گیرد که دغلی و خوی زشت حاکمان کندو، موجب رونق کندو شده است. آدام اسمیت وقتی این سخن را از ماندویل نقل می کند، می نویسد: «من نمی دانم چرا ایشان کاری را که موجب نظم و انضباط می شود، دغلکاری نامیده و آن را کثیف تلقی کرده است. در صورتی که این کار کثیفی نیست و روش صحیحی است».
آدام اسمیت، به عنوان پدر اقتصاد کلاسیک، معتقد است که این نظم طبیعی نباید به هم بخورد. اگر در دوره ای، مالکان زمین ها وجود داشتند، کار زنبور ملکه و زنبوران نر را انجام می دادند و اگر در دوره ای صاحبان سرمایه وجود دارند و اقتدار اقتصادی جامعه در دست آنهاست، موجب می شود که کارگران کار خود را به خوبی انجام دهند. سپس نتیجه می گیرد که این نظم را نباید به هم زد. زیرا اگر این نظم به هم خورد، رونق اقتصاد از بین می رود. بنابراین، باید این نظم طبیعی را حفظ کرد و افراد را در پی جویی منافع خود آزاد گذاشت. پس بگذار عبور کند و آزاد باشد. یعنی اگر کالایی از این شهر خارج می شود، مانع آن نشویم و اگر کالایی خواست وارد شود، اجازه ورود به آن بدهیم. هم چنین اگر کسی می خواهد وارد شغلی شود یا از آن خارج گردد، او را آزاد بگذاریم. ایشان می گوید: وقتی سرمایه سرمایه دار افزایش یافت فقرا نیز از کنار آن بهره مند خواهند شد. این یک تفکر لیبرالی است و اخلاق در این تفکر، موقعیتی ناسازگار با رشد و توسعه پیدا کرد.
دفاع از اخلاق یعنی سرمایه دار از برج عاج خودش پایین بیاید و کم تر مصرف کند. چنان که وقتی پیروان حضرت موسی ـ علیه السلام ـ ثروت قارون را دیدند، به او جملاتی اخلاقی گفتند.
قرآن مجید در این زمینه می فرماید: إِنَّ قارُونَ کانَ مِنْ قَوْمِ مُوسی فَبَغی عَلَیْهِمْ وَ آتَیْناهُ مِنَ الْکنُوزِ ما إِنَّ مَفاتِحَهُ لَتَنُوأُ بِالْعُصْبَةِ أُولِی الْقُوَّةِ إِذْ قالَ لَهُ قَوْمُهُ لا تَفْرَحْ إِنَّ اللّهَ لا یُحِبُّ الْفَرِحِینَ ـ وَ ابْتَغِ فِیما آتاک اللّهُ الدّارَ الاْخِرَةَ وَ لا تَنْسَ نَصِیبَک مِنَ الدُّنْیا وَ أَحْسِنْ کما أَحْسَنَ اللّهُ إِلَیْک وَ لا تَبْغِ الْفَسادَ فِی الْأَرْضِ إِنَّ اللّهَ لا یُحِبُّ الْمُفْسِدِینَ قارون از قوم موسی بود و بر آنان ستم کرد، ما آن قدر از گنج ها به او دادیم که کلیدهای آنها را مردان نیرومند حمل می کردند. هنگامی که قوم وی به او گفتند: به این ثروت فراوان سرمست نشو که خداوند سرمستان را دوست ندارد، و با آن، آخرت را طلب کن و به نیازمندان احسان کن و با ثروت خود در زمین فساد مکن که خداوند فساد کنندگان را دوست نمی دارد.(1)
بر اساس دیدگاه اقتصاد کلاسیک، باید این اخلاقیات را کنار بگذارید. زیرا با رشد اقتصادی هم خوانی ندارد، بلکه باید اخلاقی که موجب رشد است پدید آید و آن، فزون خواهی است.
اگر در جامعه ای افراد افزون طلب نباشند، افراد آن جامعه به طور جدی کار نمی کنند. سرمایه دار، دنبال حداکثر سود است، وقتی شما به او اجازه ندهید که به سود حداکثر برسد، او نیز سرمایه گذاری نمی کند. درنتیجه کارگران بی کار می مانند و محصول زیاد وارد بازار نمی شود و نیز قیمت ها افزایش می یابد. پس بگذارید آن سرمایه دار کار خود را انجام دهد. حتی به او احترام بگذارید. امروزه نیز از این زمزمه ها شنیده می شود. البته در اسلام سرمایه داشتن و سرمایه گذاری کردن ذاتاً محکوم نیست، بلکه آنچه که محکوم است و امام(ره) نیز روی آن تأکید داشتند، وجود سرمایه داران بی درد است که اصلا به مردمِ نیازمند و ارزش های اخلاقی توجه ندارند و منافع خود را در ایجاد رابطه با غرب می بینند، و چون اکثر افراد ضعیف اند و منافع آنها تأمین نمی شود، پول خود را از کشور خارج کرده و در بانک های غربی سرمایه گذاری می کنند.
رابطه دیگر اقتصاد با دین، از طریق فقه است. مثلا وضع حقوقی بسیاری از مسائل اقتصادی در فقه بیان شده است. کتاب مکاسب که در حوزه تدریس می شود، کتاب اقتصاد نیست. بلکه کتابی فقهی است که حکم شرع را درباره اعمال و رفتارهای اقتصادی مردم بیان می کند. و این غیر از علم اقتصاد است. یعنی فقه، حکم شرعی معامله را، که یک کار اقتصادی است، بیان می کند. مثل حکم شرعی مزارعه، مضاربه، مساقات و... فقه چارچوبه حقوقی رفتارهای اقتصادی صحیح و ناصحیح را بیان می کند و این رابطه ای است که بین دین و اقتصاد وجود دارد.
سومین رابطه دین و اقتصاد، رابطه اعتقادات، افکار و اندیشه های دینی در اقتصاد و رفتارهای اقتصادی جامعه است. این غیر از مسئله اخلاق است. اعتقاد به خدا و معاد و مالکیت اصلی خداوند بر بشر و اموال در دست او، و اعتقاد به حساب و کتاب قیامت، در رفتارهای اقتصادی مؤمنان مؤثر است. اقتصاد سرمایه داری، مبتنی بر اومانیسم (انسان محوری) است. یعنی انسان را جای خدا نشانده است. نه این که ضرورتاً این اقتصاد قایل به عدم وجود خدا باشد، بلکه این تفکر معتقد است خدایی که این جهان را خلق کرده، دیگر کاری به این جهان ندارد و می گوید: (یداللّه مغلولة). دست خدا بسته است و همه کارها در دست انسان هاست.
اومانیسم قایل است که خداوند این جهان را آفریده و اداره می کند، ولی برای انسان ها امر و نهی ندارد. در فلسفه غرب به این اعتقاد دئیسم می گویند. یعنی عدم اعتماد به ربوبیت خداوند. خدا هست، خالق هم هست. ولی جهان را آفرید و تلنگری به آن زد و جهان به چرخش افتاد. دیگر نیازی به کنترل او نیست. چراکه این جهان اتوماتیکوار در حال گردش است. بنابراین، جهان در ادامه حرکت خود نیاز به خدا ندارد، و این به معنای عدم ربوبیت خداوند است. اثر این اعتقاد این است که در زندگی هرچه می خواهید انجام دهید. قارون در پاسخ به ارشادات پیروان حضرت موسی(علیه السلام) گفت: إِنَّما أُوتِیتُهُ عَلی عِلْم عِنْدِی من این ثروت ها را با علم خود به دست آورده ام.(2)
یعنی حال که باعلم خود به آن رسیدم، خودم می دانم که با آنها چه کنم. و این نفی کامل ربوبیت خداوند است. لیبرالیسم مبتنی بر دئیسم است.
پس اعتقاد به خداوند در چگونگی وضع اقتصادی تأثیر دارد. زیرا ما مسلمانان در چارچوبه دستورهای الهی حرکت می کنیم.
خلاصه این که، بین اقتصاد و دین سه رابطه وجود دارد:
1. رابطه اقتصاد و اخلاق دینی.
2. رابطه اقتصاد و فقه.
3. رابطه اقتصاد و اعتقادات کلامی.

                                                                                    نرم افزار پاسخ

 


پاورقی:

1. قصص : 76ـ77.
2. قصص : 78.


 
مسائل اقتصادی در قرآن
ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: مسائل اقتصادی در قرآن

با توجه به این‌که اقتصاد دانان تعاریف متفاوتی از اقتصاد ارائه داده‌اند لکن اختلاف تعاریف هر چه باشد اصل موضوع را عوض نمی‌کند و همه متفق‌القول خواهند بود که اقتصاد بحث معاش بشر به معنای وسیع کلمه است، موضوع اقتصاد، در بر گیرندة خواست‌ها، نیازها، آمال و بلند پروازی‌های بشر است. بر این اساس، بحث پیرامون منابع تامین کنندة این نیازها مطرح می‌شود.(1) خداوند متعال در قرآن کریم در آیات فراوانی، منابع مهم تأمین نیازها و حوائج بشر را معرّفی می‌کند، لکن پیش از آن که به آن آیات بپردازیم، خوبست بدانیم در قرآن کریم، اوّلین منبع تأمین نیاز بشر، بهشت، معرفی شده است چنانکه خداوند متعال به حضرت آدم ـ علیه السلام ـ می‌فرماید: «ای آدم تو و همسرت در بهشت مسکن گزین و از هر آنچه که می خواهید میل کنید».(2) و نیز می‌فرماید: «همانا برای توست که هرگز در آن گرسنه و برهنه نمی‌شوی و در آن تشنه نمی‌شوی و حرارت آفتاب آزارت نمی‌دهد».(3) امّا پس از اخراج حضرت آدم ـ علیه السلام ـ و استقرار او بر روی زمین خداوند متعال در آیات فراوانی، زمین، را مهمترین و ارزشمندترین منبع اقتصادی و تأمین معاش بشر معّرفی می‌کند.(4) بعنوان مثال به دو نمونه از آن اشاره می شود: 1. «ما تسلط و مالکیت و حکومت بر زمین را برای شما قرار دادیم و انواع وسایل زندگی را برای شما فراهم ساختیم امّا کمتر شکر گذاری می‌کنید».(5) 2. «و زمین را گستردیم و در آن کوه‌های ثابتی افکندیم و از هر گیاه موزونی در آن رویاندیم و برای شما انواع وسائل زندگی در آن قرار دادیم و همچنین برای کسانی که شما نمی‌توانید به آن‌ها روزی دهید».(6) از تأمل و دقت در آیات اقتصادی قرآن کریم به این نتیجه می‌رسیم که خداوند متعال منابع اقتصادی و تأمین معاش بشر را، دو گونه، معرّفی می‌کند:(7) ابتدا منابع طبیعی محض که خداوند متعال در طبیعت به ودیعه نهاده است بدون دخالت دست بشر مثل: دریا، زمین، . . . دوّم منابع طبیعی که با کمک دست بشر بعنوان منبع اقتصادی مطرح می‌شود مانند: معدن، کشاورزی، زنبور داری و. . . اکنون آیات مربوط به هر یک از آن‌ها مورد بررسی قرار می گیرد.
نخست آیات مربوط به منابع طبیعی محض: 1. زمین: در آیات متعددی به این منبع مهم اقتصادی اشاره شده است، به‌عنوان مثال آیة شریفة: لیسئلونک عن الانفال قل الانفال لله و الرسول(8) یعنی: «از تو نسبت به انفال سؤال می‌کنند بگو انفال برای خدا و رسول است». یکی از موارد انفال زمین‌های موات و زمین‌های آباد طبیعی است که بدون جنگ از کفار گرفته شده است و در آیة شریفة دیگر آمده است: «او کسی است که زمین را برای شما رام کرد بر شانه‌های آن راه بروید و از روزی‌های خداوند بخورید و بازگشت و اجتماع همه به سوی اوست».(9) این نمونه آیات در قرآن کریم فراوان وجود دارد.(10) 2. آب‌های طبیعی: در قرآن اشارات فراوانی به آب‌ها شده است.(11) به‌عنوان نمونه، آیة شریفة: هو الذی اُنزل من السماء ماءً لکم منه شرابٌ و منه شجرٌ فیه تسیمون(12) یعنی: «او کسی است که از آسمان آبی فرستاد که نوشیدن شما از آن است و گیا‌هان و درختانی که حیوانات خود را در آن به چرا می‌برید نیز از آن است».
3. گیاهان، مراتع، جنگل‌های طبیعی: در ارتباط با این منبع اقتصادی نیز آیات فراوانی وجود دارد.(13) به‌عنوان نمونه به یک مورد آن اشاره می شود: و الارض بعد ذلک دحاها اخرج منها ماء‌ها و مرعی‌‌ها و الجبال ارسا‌‌ها متاعاً لکم ولانعامکم(14) یعنی: «و زمین را بعد از آن گسترش داد و از آن آب و چراگاهش را بیرون آورد و کوه‌ها را ثابت و محکم نمود همة این‌ها برای بهره گیری شما و چهار پایانتان است».
4. دریا و ثروت‌های دریایی: از مهمترین منابع اقتصادی که قرآن کریم مطرح می‌کند این منبع عظیم است که قرآن کریم در آیات فراوانی به آن اشاره می‌کند،(15) لیکن جهت رعایت اختصار به یک مورد اشاره می شود: هو الذی سخر البحر لتأکلوا منه لحماً طریّاً . . .(16) یعنی: «او کسی است که دریا را مسخر شما ساخت تا از آن گوشت تازه بخورید، زیوری برای پوشیدن (مانند مروارید) از آن استخراج کنید و کشتی‌ها را می‌بینی که سینة دریا را می‌شکافند تا شما (به تجارت بپردازید) و از فضل خدا بهره گیرید شاید شکر نعمت‌های او را بجا آورید».
5. بادها و ابرها: آیات فراوانی در قرآن شریف وجود دارد که ابرها و بادها را بعنوان منابع مهم اقتصادی معرفی می‌کند.(17) به‌عنوان نمونه به یک مورد اشاره می شود: و من آیاته ان یرسل الریاح مبشرات و لیذیقکم من رحمته و لتجری الفلک بأمره و لتبتغوا من فضله و لعلّکم تشکرون یعنی: «و از آیات عظمت خدا این است که بادها را به‌عنوان بشارتگرانی می‌فرستد تا شما را از رحمتش بچشاند (و سیراب کند) و کشتی‌ها به فرمانش حرکت کنند و از فضل او بهره گیرید شاید شکر گذاری کنید».(18)
6. حیوانات: در این مورد نیز اشارات قرآنی فراوان است.(19) تا آنجا که سوره‌ای از قرآن کریم به نام «انعام» اختصاص یافته است که جهت رعایت اختصار به یک آیه اشاره می شود: و الانعام خلق‌ها لکم فیها‌ دف ء و منافع و من‌ها تأکلون و لکم فی‌ها جمال حین تریحون و حین تسرحون و تحمل اثقالم. . . لرئوف رحیم و الخیل و البغال والحمیر . . . و یخلق ما لا تعلمون. یعنی: «و چهار پایان را آفرید در حالی که در آن‌ها برای شما وسیلة پوشش و منافع دیگری است از گوشت آن‌ها می‌خورید و در آن‌‌ها برای شما زمینه و شکوه است به هنگامی که آن‌ها را برای استراحت‌گاهشان باز می‌گردانید. آن‌ها بار‌های سنگین شما را به شهری حمل می‌کنند که جز با مشقت زیاد به آن نمی‌رسیدید پروردگارتان رئوف و رحیم است، همچنین اسب‌‌ها و استر‌ها و الاغ‌ها را آفرید تا بر آن‌ها سوار شوید و زینت شما باشد و چیز‌هایی می‌آفریند که نمی‌دانید».(20)
7. معادن. معادن که در طبیعت به ودیعه نهاده شده قبل از استخراج، منابع طبیعی محض هستند که در آیات متعددی به آن اشاره شده است(21) بعنوان نمونه: و انزلنا الحدید فیهِ بأس شدید و منافع للنّاس(22) یعنی: «حدید را نازل کردیم که در آن نیروی شدید و منافعی برای مردم است». امّا قسم دوم منابع: یعنی منابع طبیعی که دست بشر در آن دخالت دارد. آیات قرآن در این زمینه فراوان است که ما جهت رعایت اختصار نسبت به هر مورد فقط یک نمونه راذکر می کنیم.
1. کشاورزی: آیات متعددی به این منبع مهم اشاره دارد. بعنوان مثال: هو الذی جعل لکم الارض ذلولاً فامشوا فی مناکب‌ها و کلوا من رزقه و الیه النشور یعنی او کسی است که زمین را برای شما رام کرد بر نشانه‌‌های آن راه بروید و از روزی‌‌های خداوند بخورید و بازگشت و اجتماع همه به سوی اوست».(23)
2. زنبور‌داری: و اوحی ربک الی النحل أن اتخذی من الجبال بیوتاً و من الشجر و ممّا یعرشون ثم کلی . . . یعنی «پروردگار تو به زنبور عسل وحی نمود که از کوه‌‌ها و درختان و داربست‌هایی که (مردم) می‌سازند خانه‌‌هایی برگزین. سپس از تمام ثمرات بخور و راه‌‌هایی را که پروردگارت برای تو تعیین کرده است به‌راحتی بپیما. از درون شکم آن‌ها، نوشیدنی با رنگ‌های مختلف خارج می‌شود که در آن شفا برای مردم است. به‌یقین در این امر، نشانة روشنی است برای جمعیتی که می‌اندیشند».(24)
3. صنعت. یکی از منابع مهم اقتصادی صنعت است که قرآن کریم در آیات متعدّدی به آن اشاره فرموده است.(25) به‌عنوان نمونه: وعلمناه صنعة لبوس لکم لتحصنکم من بأسکم» یعنی: «و تعلیم دادیم به (حضرت داود) صفت زره بافی را به‌خاطر شما تا حفظ کند شما را در مقابل خطرات(26).
4. استخراج معدن. آیات متعدّدی نیز به این منبع مهم اشاره دارد.(27) به‌عنوان نمونه: و لسُلیمنَ الریح غدوها شهرٌ و رواحُ‌ها شهر و ارسلنا له عین القطر. . . یعنی: «از برای سلیمان باد را مسخر کردیم که صبح‌گاهان مسیر یک ماه را می‌پـیمود و عصر‌گاهان مسیر یک ماه را، و چشمة مس (مذاب) را بر او روان ساختیم . . . ».(28) پس بطور کلی در قرآن کریم دو بخش از منابع اقتصادث مطرح است: الف. منابع طبیعی محض مانند: زمین، خورشید و... ب: منابع طبیعی که دست بشر در آن دخالتی دارد مانند: استخراج معدن زنبور داری.

 


پاورقی:

1. وزیری فرد، سید محمد جواد، مسائل اقتصادی در تفسیر المیزان. تهران، انتشارات امیر کبیر، 1376.
2. اعراف:19.
3. طه:118 – 119.
4. ملک:15 و نبأ:10 – 11 و نوح:19 – 20 و بقره:22 – 29 – 164 و . . .
5. اعراف:10.
6. حجر:19 – 20.
7. صالح حمید العلی. عناصر الانتاج فی الاقتصاد الاسلامی و النظم الاقتصادیه المعاصرة. بیروت، انتشارات الیامه، 1420، ج1، ص124.
8. انفال:1.
9. ملک:15.
10. نبأ:10 – 11 و نوح:19 – 20 و بقره:22 – 29 – 164 و . . .
11. انبیاء:30 و یس:34 و نمل:60 و ابراهیم:32 و رعد:3 و زمر:21 و فرقان:48 – 49 و الرحمن:19 – 25.
12. نحل:10.
13. عبس:27 – 32 و نمل:10 – 11 و . . .
14. نازعات:30 ـ 32
15. نحل:14 و فاطر:12 و مائده:96 و . . .
16. نحل:14.
17. حجر:22 و نبأ:14 – 15 و سبأ:12 و . . .
18. روم:46.
19. انعام:38 – 142 – 144 و یس:71 – 73 و طه:53 – 54 و . . .
20. نحل:5 – 8.
21. انفال:1 و نحل:13 و آل عمران:14 و . . .
22. حدید:25.
23. ملک:15.
24. نحل:68 – 69.
25. طه:87 – 88، رعد:17، کهف:94 – 97، حدید:25، یونس:22، هود:37 – 38 و . . .
26. انبیاء:80.
27. توبه:34، آل عمران:14، کهف:96، سبأ:12، نمل:13 و . . .
28. سبأ:12.


 
روانشناسی رنگ‌ها در قرآن
ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: روانشناسی رنگ‌ها در قرآن

آن چه مسلّم است این است که قرآن کریم، کتاب هدایت مردم است شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِی أُنْزِلَ فِیهِ الْقُرْآنُ هُدًی لِلنَّاسِ …(1) همان گونه که کتب الهی قبل از قرآن کریم، نیز کتاب هدایت بوده‌اند. ... وَ أَنْزَلَ التَّوْرَاةَ وَ الإنْجِیلَ مِنْ قَبْلُ هُدًی لِلنَّاسِ ...(2) از این روی، آن چه باید از قرآن کریم، توقّع داشت، بیان هر چیزی است که در هدایت انسان مؤثر است. چنان که خود قرآن کریم، نیز وعده بیان آن را داده است: ... وَ نَزَّلْنَا عَلَیْکَ الْکِتَابَ تِبْیَانًا لِکُلِّ شَیْءٍ ...(3) در این راه هیچ گونه کوتاهی نکرده است: ... مَا فَرَّطْنَا فِی الْکِتَابِ مِنْ شَیْءٍ ...(4).
امّا انتظار بیان تمام علوم در قرآن کریم، هر چند هیچ ربطی با هدایت نداشته باشد انتظار بیهوده‌ای است و تلاش برخی مانند طنطاوی ـ از مفسّران مصری اهل سنّت ـ برای استفاده از ظاهر آیات در توجیه مسائل علمی و تطبیق آیات بر آن ها، نادرست است. زیرا قرآن کریم، کتاب فیزیک، گیاه‌شناسی و ... نیست بلکه کتاب انسان‌سازی است.(5) و « لازم نیست در یک مسأله ی علمی به طور حتمً نظریه داده باشد. زیرا وظیفه و رسالت قرآن کریم، حلّ مسائل علمی نیست. البتّه آن چه فرموده باشد، حقّ است، اگر اشاره‌ای به نکته‌ای علمی داشته باشد و به راستی لفظ قرآن کریم، به آن دلالت کند حقّ است و جای هیچ حرفی نیست، اگرچه هزاران دانشمند برخلاف آن نظر بدهند.»(6) ولی با توجّه به این که قرآن کریم، دارای بطون و لایه ها است، بعید نیست که تمام علوم در قرآن کریم، به صورت رمز واشاره که فهم کامل آن فقط مخصوص پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ و اهل بیت ـ علیهم السّلام ـ است بیان شده باشد. چنان که در روایتی می‌خوانیم امام صادق ـ علیه السّلام ـ فرمودند: « من آن چه در آسمان ها و زمین و آن چه در بهشت و جهنم است و آن چه در گذشته واقع شده و آن چه در آینده واقع می‌شود (همه) را می‌دانم.» آنگاه مدّتی مکث کرد و دید این سخن بر شنوندگان گران آمد، لذا فرمود: « من این مطالب را از کتاب خدای عزّوجلّ می‌دانم.»(7) نکته‌ای که نباید از نظر دور داشت این است که مباحث علمی مصطلح که مربوط به طبیعت و علوم تجربی است به صورت فرعی و جنبی و خیلی مختصر، در قرآن کریم، مطرح شده استف نه به صورت مستقل و مفصل، به همین جهت کمتر می‌توان نظر قطعی، در این مورد به قرآن کریم، نسبت داد.(8)
روانشناسی رنگ ها نیز از همین قبیل است و قرآن کریم، به صورت مستقل و تفصیلی به آن نپرداخته است و به همین جهت هم در تفاسیر نیز بحث مورد توجّهی در این مورد صورت نگرفته است و تنها اشاره‌ای مختصر به این موضوع در بعضی از آن ها شده است و حتّی در کتابی که تحت عنوان «روانشناسی در قرآن» تألیف شده بحثی در این مورد نشده است.(9) ولی این به این معنا نیست که در قرآن کریم، هیچ اشاره‌ای به این موضوع نشده باشد یا محققان آن را از قرآن کریم، استفاده نکرده باشند.
واژه « لون» در قرآن: این واژه که به معنای رنگ است، دو بار به صورت مفرد در مورد گاو بنی‌اسرائیل و هفت مرتبه نیز به صورت جمع‌، آمده است که اشاره به رنگ های جمادات، نباتات، حیوانات و انسان‌ها دارند.(10) تنوع رنگ ها در فرهنگ قرآن، از نشانه‌های قدرت و آگاهی و... خداست: وَ ما ذَرَأَ لَکُمْ فِی الْأَرْضِ مُخْتَلِفاً أَلْوانُهُ إِنَّ فِی ذلِکَ لآیَةً ...(11) و به عبارت دیگر، طرح این موضوع در قرآن کریمّ با منظور هدایت مردم به سوی خداست و اشاره به روانشناسی رنگ‌ها در بعض آیات یک بحث فرعی است نه اصلی.

تأثیر رنگ ها در روان انسانقبل از پرداختن به رنگ‌هایی که در قرآن کریم، آمده است، تذکر این نکته لازم است و آن این که: رنگ‌ها نقش فعالی در روان انسان دارند و در آن تأثیر می‌گذارند. به همین جهت انسان‌ها برای رنگ اهمیّت زیادی قائل هستند. به عنوان مثال کمتر کسی است که رنگ لباس، خوراک و... برایش مهمّ نباشد. به همین جهت کم نیستند انسان‌هایی که برای تهیه ی لباس و حتّی وسایل دیگر زندگی خود، مانند پرده، اتومبیل، کتاب و... مدّت‌ها می‌گردند و به فروشگاه‌های زیادی سر می‌زنند تا بلکه بتوانند‌ آن را به رنگ دلخواه خود بیابند. و رنگ آمیزی محیط زندگی مانند خانه‌ها و... مطابق سلیقه صاحبان آن ها نیز مؤیّد همین مطلب می‌باشد. و در قرآن کریم نیز، به اختلاف سلیقه‌ها در مورد رنگ‌ها توجّه شده است. به عنوان مثال در مورد رنگ‌های مختلف عسل می‌فرماید: ... یَخْرُجُ مِنْ بُطُونِهَا شَرَابٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوَانُهُ فِیهِ شِفَاءٌ لِلنَّاسِ إِنَّ فِی ذَلِکَ لآیَةً لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ(12) از درون شکم آن ها (زنبور عسل) نوشیدنی خاصی به رنگ‌های مختلف خارج می‌شود، شفای مردم است. در این امر نشانه روشنی است برای جمعیّتی که اهل فکرند.
به گفته بعضی از مفسّران « این تنوع رنگ ها علاوه بر این که گویای تنوّع عسل است،‌ تنوّعی برای ذوق‌ها و سلیقه‌ها نیز محسوب می‌شود زیرا امروز ثابت شده است که رنگ غذا در تحریک اشتهای انسان بسیار مؤثّر است.»(13)

رنگ‌ها در قرآن کریمعلاوه بر واژه «لون» در آیاتی از قرآن کریم، با رنگ های زرد، سبز، سفید، سیاه، قرمز و کبود (ازرق) تصریح شده است.
رنگ زرد: خدای تبارک و تعالی در رنگ گاو بنی‌اسرائیل می‌فرماید: ... إِنَّهَا بَقَرَةٌ صَفْرَاءُ فَاقِعٌ لَوْنُهَا تَسُرُّ النَّاظِرِینَ(14) گاوی باشد زرد یک دست، که بینندگان را شاد و مسرور سازد.
در این آیه، رنگ زرد گاو مایه سرور بینندگان معرفی شده است و این مرتبط با روانشناسی رنگ زرد است که دانشمندان نیز آن را فهمیده‌اند. شهید پاک‌نژاد در این مورد می‌نویسد: « زرد گرم کننده است، رنگ، خوش خویی و خوشالی است، و برخی حالات عصبی را آرام می‌کند»(15) دکتر اردوباری در این مورد گوید: « رنگ زرد رنگ زنده و فعّال و مفرّح است و در بیشه ایجاد جد و سرور می‌کند. به طوری که در قرآن کریم، به اثر سرور بخش آن در انسان اشاره شده است. إِنَّها بَقَرَةٌ صَفْراءُ فاقِعٌ لَوْنُها تَسُرُّ النَّاظِرِینَ(16)
رنگ سبز: شهید پاک‌نژاد می‌نویسد: « سبز آرامش و استراحت، و رنگ طبیعت است، سرد می‌باشد و مرطوب و استراحت قطعی برای آدمی به وجود می‌آورد و در درمان بیماری‌های روانی مانند هیستری و خستگی اعصاب اثر می‌نماید.»(17)
و در قرآنکریم، نیز با توجّه به همین اثر روانی رنگ سبز، از سبزی زمین(18)، درختان(19)، گیاهان،(20) و خوشه‌ها(21) یاد شده و در آیه‌ای دیگر به صراحت سرسبزی باغ و بستان را مایه زیبایی و بهجت (سرور و شادی) دانسته شده است: ... وَ أَنْزَلَ لَکُمْ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً فَأَنْبَتْنَا بِهِ حَدَائِقَ ذَاتَ بَهْجَةٍ...(22) و برای شما از آسمان آبی فرستاد که با آن باغ‌هایی زیبا و سرور انگیز رویانیدیم.» و نیز ممکن است به همین جهت نعمت های بهشتی مانند لباس حریر بهشتیان(23)، تخت های بهشتیان(24)، و با‌غ‌های بهشتی(25) سبز معرفی شده است. یعنی رنگ سبز، نعمت‌های بهشتی و باعث ایجاد سرور بیش‌تر بر اهل بهشت می‌گردد.
رنگ سفید: این رنگ علامت پاکی است(26) و سپیدی و درخشندگی چهره ی مؤمنان در قیامت(27) و سفیدی رنگ شراب بهشتی(28) و سفیدی همسران بهشتی(29) که در قرآن کریم، آمده است گویای پاکی آن ها است که خداوند تبارک و تعالی جهت ترغیب مؤمنان به بهشت این رنگ را وصف موارد مذکور که از نعمت های بهشتی هستند قرار داده است.
رنگ سیاه: شهید دکتر پاک‌نژاد در موارد اثر روانی این رنگ گوید: «آن چه مسلّم است این است که رنگ سیاه حالت حزن و افسردگی در انسان ایجاد می‌کند و با شادی و انبساط خاطر تناسب درستی ندارد. از همین روست که در عزاداری‌ها از این رنگ استفاده می‌کنند.»(30) رنگ چهره ی جهنّمیان نیز در آیات متعدّدی متّصف به سیاهی شده است. مانند این که می‌فرماید: یَوْمَ الْقِیامَةِ تَرَی الَّذِینَ کَذَبُوا عَلَی اللَّهِ وُجُوهُهُمْ مُسْوَدَّةٌ(31) روز قیامت کسانی را که بر خدا دروغ بستند می‌بینی که صورت‌هایشان سیاه است. و سیاهی رنگ چهره ی جهنّمیان، بی‌ارتباط با اثر این رنگ نیست و مایه عذاب بیش‌تر آنان می‌گردد. و شاید خداوند تبارک و تعالی نیز با توجّه به اثر روانی این رنگ، چهره ی جهنّمیان را سیاه معرّفی کرده تا در جهنبم گریزی مردم، اثر بیش‌تری داشته باشد.
رنگ ازرق (کبود): این رنگ در مورد رنگ بدن مجرمان در هنگام دمیده شدن صور و محشور شدن انسان‌ها به کار رفته است. یَوْمَ یُنْفَخُ فِی الصُّورِ وَ نَحْشُرُ الُْمجْرِمِینَ یَوْمَئِذٍ زُرْقاً همان روی که در صور دمیده می‌شود و مجرمان را با بدن‌های کبود، در آن روز جمع می‌کنیم.» واژه ی «زرق» جمع «ازرق» ً به معنای کبودی چشم می‌آید. ولی گاه به کسی که اندامش بر اثر شدت درد و رنج، تیره و کبود شده نیز اطلاق می‌گردد. چه این که بدن به هنگام تحمّل درد و رنج، نحیف و ضعیف شده، طراوت و رطوبت خود را از دست می‌دهد و کبود به نظر می‌رسد.»(32) و شاید بتوان گفت: از این آیه حزن‌آور بودن رنگ کبود استفاده می‌گردد.
آن چه به عنوان نتیجه قابل بیان است، این است که:
در بعض آیات قرآن کریم، اشاراتی به روانشناسی رنگ ها به خصوص رنگ های زرد، سبز، سفید، سیاه و کبود شده است.

 


پاورقی:

1. بقره: 2: 185.
2. آل‌عمران: 3:3- 4.
3. نحل: 16: 89.
4. انعام: 6: 38.
5. ر.ک: مصباح یزدی، محمّدتقی، معارف قرآن، قم: مؤسسه ی در راه حق، دوّم، 1368، ص226.
6. همان، ص229.
7. کلینی، محمّدبن یعقوب، اصول کافی، ترجمه سید جواد مصطفوی، ج1، تهران: علمیه اسلامیه، بی‌تا، ص388ـ389.
8. ر.ک: معارف قرآن، همان، ص228.
9. ر.ک: نجاتی، محمّد عثمان، قرآن و روانشناسی، ترجمه عباس عرب، مشهد: بنیاد پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی، سوّم، 1372.
10. ر.ک: عبدالباقی، محمّد فؤاد، معجم المفهرس لالفاظ القرآن الکریم، تهران: انتشارات اسلامی، دوّم، 1374، ص770.
11. نحل: 16: 13 و ر.ک: روم: 30: 22. نحل: 16: 69.
12. نحل: 16: 69.
13. مکارم شیرازی، ناصر و دیگران، تفسیر نمونه، ج11، تهران: دارالکتب الاسلامیه، پنجم، 1364،ص302.
14. بقره: 2: 69.
15. پاک نژاد، سیّدرضا، اوّلین دانشگاه و آخرین پیامبر، ج5، یزد: بنیاد فرهنگی شهید دکتر پاک‌نژاد، اوّل، 1363، ص157.
16. فصلنام بینات، شماره 27، پاییز 79، ص93.
17. اولین دانشگاه و آخرین پیامبر، همان، ص 162.
18. آیا ندیدی خداوند از آسمان آبی فرستاد و زمین (بر اثر آن) سرسبز و خرم می‌گردد؟ حج:63.
19. همان کسی که برای شما از درخت سبز آتش آفرید. یاسین: 80.
20. او کسی است که از آسمان آبی نازل کرد، و به وسیله آن گیاهان گوناگون رویاندیم و از آن ساقه‌ها و شاخه‌های سبز خارج ساختیم. انعام: 31.
21. و هفت خوشه سبز. یوسف: 43و46.
22. نمل: 27: 61.
23. ر.ک: انسان: 76: 21 و کهف: 18:31.
24. ر.ک: الرحمن: 55: 76.
25. ر.ک: نبأ: 78: 32 و الرحمن: 55: 64.
26. بینات، همان، ص98.
27. ر.ک: آل‌عمران: 3: 106و107.
28. ر.ک: صافات: 37: 45و46.
29. ر.ک: صافات: 37: 48و49.
30. بینات، همان، ص101.
31. زمر: 39: 60 و ر.ک: آل‌عمران: 3: 106، ملک: 67: 27، عبس: 80:40ـ41.
32. مکارم شیرازی، ناصر و دیگران، تفسیر نمونه،ج13،تهران: دارالکتب الاسلامیه، سوّم، 1364، ، ص297،298.


 
روانشناسی رنگ‌ها در قرآن
ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

آن چه مسلّم است این است که قرآن کریم، کتاب هدایت مردم است شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِی أُنْزِلَ فِیهِ الْقُرْآنُ هُدًی لِلنَّاسِ …(1) همان گونه که کتب الهی قبل از قرآن کریم، نیز کتاب هدایت بوده‌اند. ... وَ أَنْزَلَ التَّوْرَاةَ وَ الإنْجِیلَ مِنْ قَبْلُ هُدًی لِلنَّاسِ ...(2) از این روی، آن چه باید از قرآن کریم، توقّع داشت، بیان هر چیزی است که در هدایت انسان مؤثر است. چنان که خود قرآن کریم، نیز وعده بیان آن را داده است: ... وَ نَزَّلْنَا عَلَیْکَ الْکِتَابَ تِبْیَانًا لِکُلِّ شَیْءٍ ...(3) در این راه هیچ گونه کوتاهی نکرده است: ... مَا فَرَّطْنَا فِی الْکِتَابِ مِنْ شَیْءٍ ...(4).
امّا انتظار بیان تمام علوم در قرآن کریم، هر چند هیچ ربطی با هدایت نداشته باشد انتظار بیهوده‌ای است و تلاش برخی مانند طنطاوی ـ از مفسّران مصری اهل سنّت ـ برای استفاده از ظاهر آیات در توجیه مسائل علمی و تطبیق آیات بر آن ها، نادرست است. زیرا قرآن کریم، کتاب فیزیک، گیاه‌شناسی و ... نیست بلکه کتاب انسان‌سازی است.(5) و « لازم نیست در یک مسأله ی علمی به طور حتمً نظریه داده باشد. زیرا وظیفه و رسالت قرآن کریم، حلّ مسائل علمی نیست. البتّه آن چه فرموده باشد، حقّ است، اگر اشاره‌ای به نکته‌ای علمی داشته باشد و به راستی لفظ قرآن کریم، به آن دلالت کند حقّ است و جای هیچ حرفی نیست، اگرچه هزاران دانشمند برخلاف آن نظر بدهند.»(6) ولی با توجّه به این که قرآن کریم، دارای بطون و لایه ها است، بعید نیست که تمام علوم در قرآن کریم، به صورت رمز واشاره که فهم کامل آن فقط مخصوص پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ و اهل بیت ـ علیهم السّلام ـ است بیان شده باشد. چنان که در روایتی می‌خوانیم امام صادق ـ علیه السّلام ـ فرمودند: « من آن چه در آسمان ها و زمین و آن چه در بهشت و جهنم است و آن چه در گذشته واقع شده و آن چه در آینده واقع می‌شود (همه) را می‌دانم.» آنگاه مدّتی مکث کرد و دید این سخن بر شنوندگان گران آمد، لذا فرمود: « من این مطالب را از کتاب خدای عزّوجلّ می‌دانم.»(7) نکته‌ای که نباید از نظر دور داشت این است که مباحث علمی مصطلح که مربوط به طبیعت و علوم تجربی است به صورت فرعی و جنبی و خیلی مختصر، در قرآن کریم، مطرح شده استف نه به صورت مستقل و مفصل، به همین جهت کمتر می‌توان نظر قطعی، در این مورد به قرآن کریم، نسبت داد.(8)
روانشناسی رنگ ها نیز از همین قبیل است و قرآن کریم، به صورت مستقل و تفصیلی به آن نپرداخته است و به همین جهت هم در تفاسیر نیز بحث مورد توجّهی در این مورد صورت نگرفته است و تنها اشاره‌ای مختصر به این موضوع در بعضی از آن ها شده است و حتّی در کتابی که تحت عنوان «روانشناسی در قرآن» تألیف شده بحثی در این مورد نشده است.(9) ولی این به این معنا نیست که در قرآن کریم، هیچ اشاره‌ای به این موضوع نشده باشد یا محققان آن را از قرآن کریم، استفاده نکرده باشند.
واژه « لون» در قرآن: این واژه که به معنای رنگ است، دو بار به صورت مفرد در مورد گاو بنی‌اسرائیل و هفت مرتبه نیز به صورت جمع‌، آمده است که اشاره به رنگ های جمادات، نباتات، حیوانات و انسان‌ها دارند.(10) تنوع رنگ ها در فرهنگ قرآن، از نشانه‌های قدرت و آگاهی و... خداست: وَ ما ذَرَأَ لَکُمْ فِی الْأَرْضِ مُخْتَلِفاً أَلْوانُهُ إِنَّ فِی ذلِکَ لآیَةً ...(11) و به عبارت دیگر، طرح این موضوع در قرآن کریمّ با منظور هدایت مردم به سوی خداست و اشاره به روانشناسی رنگ‌ها در بعض آیات یک بحث فرعی است نه اصلی.

تأثیر رنگ ها در روان انسانقبل از پرداختن به رنگ‌هایی که در قرآن کریم، آمده است، تذکر این نکته لازم است و آن این که: رنگ‌ها نقش فعالی در روان انسان دارند و در آن تأثیر می‌گذارند. به همین جهت انسان‌ها برای رنگ اهمیّت زیادی قائل هستند. به عنوان مثال کمتر کسی است که رنگ لباس، خوراک و... برایش مهمّ نباشد. به همین جهت کم نیستند انسان‌هایی که برای تهیه ی لباس و حتّی وسایل دیگر زندگی خود، مانند پرده، اتومبیل، کتاب و... مدّت‌ها می‌گردند و به فروشگاه‌های زیادی سر می‌زنند تا بلکه بتوانند‌ آن را به رنگ دلخواه خود بیابند. و رنگ آمیزی محیط زندگی مانند خانه‌ها و... مطابق سلیقه صاحبان آن ها نیز مؤیّد همین مطلب می‌باشد. و در قرآن کریم نیز، به اختلاف سلیقه‌ها در مورد رنگ‌ها توجّه شده است. به عنوان مثال در مورد رنگ‌های مختلف عسل می‌فرماید: ... یَخْرُجُ مِنْ بُطُونِهَا شَرَابٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوَانُهُ فِیهِ شِفَاءٌ لِلنَّاسِ إِنَّ فِی ذَلِکَ لآیَةً لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ(12) از درون شکم آن ها (زنبور عسل) نوشیدنی خاصی به رنگ‌های مختلف خارج می‌شود، شفای مردم است. در این امر نشانه روشنی است برای جمعیّتی که اهل فکرند.
به گفته بعضی از مفسّران « این تنوع رنگ ها علاوه بر این که گویای تنوّع عسل است،‌ تنوّعی برای ذوق‌ها و سلیقه‌ها نیز محسوب می‌شود زیرا امروز ثابت شده است که رنگ غذا در تحریک اشتهای انسان بسیار مؤثّر است.»(13)

رنگ‌ها در قرآن کریمعلاوه بر واژه «لون» در آیاتی از قرآن کریم، با رنگ های زرد، سبز، سفید، سیاه، قرمز و کبود (ازرق) تصریح شده است.
رنگ زرد: خدای تبارک و تعالی در رنگ گاو بنی‌اسرائیل می‌فرماید: ... إِنَّهَا بَقَرَةٌ صَفْرَاءُ فَاقِعٌ لَوْنُهَا تَسُرُّ النَّاظِرِینَ(14) گاوی باشد زرد یک دست، که بینندگان را شاد و مسرور سازد.
در این آیه، رنگ زرد گاو مایه سرور بینندگان معرفی شده است و این مرتبط با روانشناسی رنگ زرد است که دانشمندان نیز آن را فهمیده‌اند. شهید پاک‌نژاد در این مورد می‌نویسد: « زرد گرم کننده است، رنگ، خوش خویی و خوشالی است، و برخی حالات عصبی را آرام می‌کند»(15) دکتر اردوباری در این مورد گوید: « رنگ زرد رنگ زنده و فعّال و مفرّح است و در بیشه ایجاد جد و سرور می‌کند. به طوری که در قرآن کریم، به اثر سرور بخش آن در انسان اشاره شده است. إِنَّها بَقَرَةٌ صَفْراءُ فاقِعٌ لَوْنُها تَسُرُّ النَّاظِرِینَ(16)
رنگ سبز: شهید پاک‌نژاد می‌نویسد: « سبز آرامش و استراحت، و رنگ طبیعت است، سرد می‌باشد و مرطوب و استراحت قطعی برای آدمی به وجود می‌آورد و در درمان بیماری‌های روانی مانند هیستری و خستگی اعصاب اثر می‌نماید.»(17)
و در قرآنکریم، نیز با توجّه به همین اثر روانی رنگ سبز، از سبزی زمین(18)، درختان(19)، گیاهان،(20) و خوشه‌ها(21) یاد شده و در آیه‌ای دیگر به صراحت سرسبزی باغ و بستان را مایه زیبایی و بهجت (سرور و شادی) دانسته شده است: ... وَ أَنْزَلَ لَکُمْ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً فَأَنْبَتْنَا بِهِ حَدَائِقَ ذَاتَ بَهْجَةٍ...(22) و برای شما از آسمان آبی فرستاد که با آن باغ‌هایی زیبا و سرور انگیز رویانیدیم.» و نیز ممکن است به همین جهت نعمت های بهشتی مانند لباس حریر بهشتیان(23)، تخت های بهشتیان(24)، و با‌غ‌های بهشتی(25) سبز معرفی شده است. یعنی رنگ سبز، نعمت‌های بهشتی و باعث ایجاد سرور بیش‌تر بر اهل بهشت می‌گردد.
رنگ سفید: این رنگ علامت پاکی است(26) و سپیدی و درخشندگی چهره ی مؤمنان در قیامت(27) و سفیدی رنگ شراب بهشتی(28) و سفیدی همسران بهشتی(29) که در قرآن کریم، آمده است گویای پاکی آن ها است که خداوند تبارک و تعالی جهت ترغیب مؤمنان به بهشت این رنگ را وصف موارد مذکور که از نعمت های بهشتی هستند قرار داده است.
رنگ سیاه: شهید دکتر پاک‌نژاد در موارد اثر روانی این رنگ گوید: «آن چه مسلّم است این است که رنگ سیاه حالت حزن و افسردگی در انسان ایجاد می‌کند و با شادی و انبساط خاطر تناسب درستی ندارد. از همین روست که در عزاداری‌ها از این رنگ استفاده می‌کنند.»(30) رنگ چهره ی جهنّمیان نیز در آیات متعدّدی متّصف به سیاهی شده است. مانند این که می‌فرماید: یَوْمَ الْقِیامَةِ تَرَی الَّذِینَ کَذَبُوا عَلَی اللَّهِ وُجُوهُهُمْ مُسْوَدَّةٌ(31) روز قیامت کسانی را که بر خدا دروغ بستند می‌بینی که صورت‌هایشان سیاه است. و سیاهی رنگ چهره ی جهنّمیان، بی‌ارتباط با اثر این رنگ نیست و مایه عذاب بیش‌تر آنان می‌گردد. و شاید خداوند تبارک و تعالی نیز با توجّه به اثر روانی این رنگ، چهره ی جهنّمیان را سیاه معرّفی کرده تا در جهنبم گریزی مردم، اثر بیش‌تری داشته باشد.
رنگ ازرق (کبود): این رنگ در مورد رنگ بدن مجرمان در هنگام دمیده شدن صور و محشور شدن انسان‌ها به کار رفته است. یَوْمَ یُنْفَخُ فِی الصُّورِ وَ نَحْشُرُ الُْمجْرِمِینَ یَوْمَئِذٍ زُرْقاً همان روی که در صور دمیده می‌شود و مجرمان را با بدن‌های کبود، در آن روز جمع می‌کنیم.» واژه ی «زرق» جمع «ازرق» ً به معنای کبودی چشم می‌آید. ولی گاه به کسی که اندامش بر اثر شدت درد و رنج، تیره و کبود شده نیز اطلاق می‌گردد. چه این که بدن به هنگام تحمّل درد و رنج، نحیف و ضعیف شده، طراوت و رطوبت خود را از دست می‌دهد و کبود به نظر می‌رسد.»(32) و شاید بتوان گفت: از این آیه حزن‌آور بودن رنگ کبود استفاده می‌گردد.
آن چه به عنوان نتیجه قابل بیان است، این است که:
در بعض آیات قرآن کریم، اشاراتی به روانشناسی رنگ ها به خصوص رنگ های زرد، سبز، سفید، سیاه و کبود شده است.

 


پاورقی:

1. بقره: 2: 185.
2. آل‌عمران: 3:3- 4.
3. نحل: 16: 89.
4. انعام: 6: 38.
5. ر.ک: مصباح یزدی، محمّدتقی، معارف قرآن، قم: مؤسسه ی در راه حق، دوّم، 1368، ص226.
6. همان، ص229.
7. کلینی، محمّدبن یعقوب، اصول کافی، ترجمه سید جواد مصطفوی، ج1، تهران: علمیه اسلامیه، بی‌تا، ص388ـ389.
8. ر.ک: معارف قرآن، همان، ص228.
9. ر.ک: نجاتی، محمّد عثمان، قرآن و روانشناسی، ترجمه عباس عرب، مشهد: بنیاد پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی، سوّم، 1372.
10. ر.ک: عبدالباقی، محمّد فؤاد، معجم المفهرس لالفاظ القرآن الکریم، تهران: انتشارات اسلامی، دوّم، 1374، ص770.
11. نحل: 16: 13 و ر.ک: روم: 30: 22. نحل: 16: 69.
12. نحل: 16: 69.
13. مکارم شیرازی، ناصر و دیگران، تفسیر نمونه، ج11، تهران: دارالکتب الاسلامیه، پنجم، 1364،ص302.
14. بقره: 2: 69.
15. پاک نژاد، سیّدرضا، اوّلین دانشگاه و آخرین پیامبر، ج5، یزد: بنیاد فرهنگی شهید دکتر پاک‌نژاد، اوّل، 1363، ص157.
16. فصلنام بینات، شماره 27، پاییز 79، ص93.
17. اولین دانشگاه و آخرین پیامبر، همان، ص 162.
18. آیا ندیدی خداوند از آسمان آبی فرستاد و زمین (بر اثر آن) سرسبز و خرم می‌گردد؟ حج:63.
19. همان کسی که برای شما از درخت سبز آتش آفرید. یاسین: 80.
20. او کسی است که از آسمان آبی نازل کرد، و به وسیله آن گیاهان گوناگون رویاندیم و از آن ساقه‌ها و شاخه‌های سبز خارج ساختیم. انعام: 31.
21. و هفت خوشه سبز. یوسف: 43و46.
22. نمل: 27: 61.
23. ر.ک: انسان: 76: 21 و کهف: 18:31.
24. ر.ک: الرحمن: 55: 76.
25. ر.ک: نبأ: 78: 32 و الرحمن: 55: 64.
26. بینات، همان، ص98.
27. ر.ک: آل‌عمران: 3: 106و107.
28. ر.ک: صافات: 37: 45و46.
29. ر.ک: صافات: 37: 48و49.
30. بینات، همان، ص101.
31. زمر: 39: 60 و ر.ک: آل‌عمران: 3: 106، ملک: 67: 27، عبس: 80:40ـ41.
32. مکارم شیرازی، ناصر و دیگران، تفسیر نمونه،ج13،تهران: دارالکتب الاسلامیه، سوّم، 1364، ، ص297،298.


 
راه تحصیل هدایت از نظر قرآن کریم
ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: راه تحصیل هدایت از نظر قرآن کریم

در پاسخ باید نخست معنا و مفهوم «هدایت» را به خوبی بشناسیم،(1)
هدایت در لغت به معنی. ارشاد، راهنمایی و نشان دادن راه با لطف و مدارا و مهربانی، می باشد.(2)
هدایت در اصطلاح عبارت از: تعیین کمال مناسب یک شیء و راه رسیدن به آن است.(3)
هدایت در آیات و روایات به دو معنی آمده است: ارائه طریق (نشان دادن راه) و ایصال به مطلوب (رساندن به مقصد)(4) و نیز به معنی: فراهم ساختن مقدمات برای رسیدن به مقصد می باشد.(5)

انواع هدایت1. هدایت تکوینی. به معنی رساندن هر چیزی که در عالم وجود دارد، به سرمنزل مقصود و کمال نهایی آن مانند هدایت زنبور عسل در خانه سازی و عصاره گیری از گلها و میوه ها و پیمودن راهی که آفریدگارش تعیین نموده و در نتیجه تولید عسل که هدایت ویژه و به کمال رساندن آن می باشد.
این نوع از هدایت را هدایت عامه و همگانی نیز می نامند.
2. هدایت تشریعی. این نوع از هدایت مخصوص انسان است و به این معناست که خداوند متعال، برای رساندن بشر به سرمنزل مقصود که همان ملاقات با پروردگار متعال باشد، از هیچ گونه ارشاد و راهنمایی، دریغ نورزیده است. ساده اندیشان را بوسیله تمثیل و مثالهای زیبا و عده ای را به وسیله موعظه و نصیحت و متفکران را از راه آموختن حکمت و با عده ای نیز از طریق جدال احسن، آنها را به سوی خویش دعوت فرموده است، همان طور که به پیامبرش ـ صلی الله علیه و آله ـ می فرماید: «ادع الی سبیل ربک بالحکمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالتی هی احسن. مردم را با حکمت و موعظه نیکو و جدال احسن، به راه پروردگارت، دعوت کن.»(6)

مراحل هدایت در انسانهدایت دارای مراحلی است، مرحلة اوّل آن. مرحله فطرت است، مرحوم علامه طباطبایی در ذیل آیه شریفه «ذلک الکتاب لا ریب فیه هدی للمتقین» می نویسد: از این آیه بدست می آید که افراد متقی میان دو نوع هدایت قرار دارند: یکی هدایت اولیه ای که آن را به سوی صفت تقوی سوق داد و دیگر هدایتی که خداوند بعد از احراز مقام تقوا به آنان ارزانی می دارد و از آن جایی که هدایت دوم به وسیله قرآن است، ناچار هدایت اول باید پیش از قرآن و بوسیله امر دیگری (فطرت) باشد.(7)
این مرحله از هدایت شامل همة انسانها می شود. و اگر کسی فطرت توحیدی خود را به سبب گناهانی مثل «ظلم» و «فسق» و «کفر» خاموش نکرده باشد، هدایت تشریعی قرآن کریم را می پذیرد.

مرحلة دوم هدایت انسانمرحلة دوم، هدایت تشریعی است، یعنی وقتی انسان با فطرت خدادادیش به سوی قرآن کریم روی آورد، و می تواند به او امر و نواهی آن پایبند شود.
مرحله سوم:
مرحله بعدی هدایت آن است که انسان با پایبندی به دستور هایی قرآن کریم به صفت «تقوا» متصف شود، تقوا یک امر وجودی و تکوینی است که مترتب بر هدایت تشریعی قرآن کریم می باشد و اگر کسی به این مرحله برسد خداوند مراحل بالاتر از هدایت را به او عنایت می فرماید: وَ مَنْ یُؤْمِنْ بِاللَّهِ یَهْدِ قَلْبَهُ(8) هر کس به خدا ایمان بیاورد، خداوند قلب او را به سوی خودش هدایت می کند باز می فرماید: وَ یَزِیدُ اللَّهُ الَّذِینَ اهْتَدَوْا هُدیً(9) خداوند بر هدایت کسانی که هدایت (تشریعی) را پذیرفتند، می افزاید.
مرحلة چهارم:
چهارمین مرحله از هدایت الهی ویژه کسانی است که به سوی خدا، توبه و پشیمانی داشته باشند، چنان که می فرماید: وَ یَهْدِی إِلَیْهِ مَنْ أَنابَ(10) خداوند هر کسی را که انابه داشته باشد هدایت می کند. کسی که چند نوبت به سوی خدا بازگشت و این پشیمانی در بازگشت به سمت خدا برای او ملکه شد و یک حالت خاص به نام انابه پیدا نمود و جزء پیامبران شد، آن گاه از فیض تکوینی ویژه ای برخوردار خواهد شد که دیگران به آن نائل نمی شوند. اللَّهُ یَجْتَبِی إِلَیْهِ مَنْ یَشاءُ وَ یَهْدِی إِلَیْهِ مَنْ یُنِیبُ(11)

                                                                          نرم افزار پاسخ

 


پاورقی:

1. جوادی آملی، عبدالله، هدایت در قرآن، مرکز نشر فرهنگی رجاء، چاپ سوم، 1372، ص14.
2. راغب اصفهانی، مفردات، مادة هدی.
3. هدایت در قرآن، ص20.
4. مکارم شیرازی، ناصر و همکاران، تفسیر نمونه، ج 17، ص 167.
5. همان، ج 8، ص 142.
6. ر.ک: جوادی آملی، عبدالله، هدایت در قرآن، مرکز نشر فرهنگی رجاء، چاپ سوم، 1372، ص 7.
7. المیزان، ج 1، ص 52، به نقل: هدایت و ضلالت در قرآن، کلام و فلسفه، ص 42.
8. تغابن: 11.
9. مریم: 76.
10. رعد: 27.
11. شوری: 13.


 
زنان مانند عقرب هستند
ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: زنان مانند عقرب هستند

تفسیر سخن حضرت علی ـ علیه السّلام ـ که فرمودند: زنان مانند عقرب هستند چیست؟

پاسخ:

از دیدگاه اسلام زن و مرد، هر دو از گوهر شریف، انسانیت همتا و دارای مراتب کمالی واحدی هستند. خطاب های قرآن کریم که بزرگترین منبع تعالیم اسلام است در مورد زن و مرد یکسان است : یا ایُّها الناس یا ایُّها الّذین آمنوا و تاکنون هیچ مفسری ابراز نکرده است که این خطاب های قرآن اختصاص به مردها دارد.
از سویی از قدیم دو نوع برداشت ناروا دربارة زن وجود داشته است. گروهی زن را عنصر گناه، ناقص العقل و طفیلی مرد معرفی نموده‌اند. گروهی نیز با دستاویز قرار دادن برخی مسائل، گرایش افراطی به دفاع از حقوق زن داشته‌اند، که آثار ناخوشایند انقلاب فمینیستی نتیجة تلاش آنهاست. هر دو برخورد نارواست. زیرا دیدگاه اول به تحقیر قشر زنان و دیدگاه دوم به لگدمال کردن جایگاه والای او انجامید و هر دو برای زنان مضر بودند.
حقیقت این است که جایگاه هر یک از زن و مرد در جای خود بسیار ضروری است و این تقسیم تکوینی (زن . مرد) به هیچ وجه نشانگر برتری مرد بر زن و فرومایگی زن نیست بلکه هر یک جلوه‌ای خاص از اسمای حسنای الهی‌اند.(1)

طرح بحثسؤالی که مطرح است این است که با توجه به تأکیدات فراوان منابع اسلامی بر اهمیت فوق‌العاده زن چرا مولای متقیان در کلمات قصارشان زن را به عقرب تشبیه نموده‌اند؟
لازم به ذکر است این عبارت حکمت 58 نهج‌البلاغه (به اختلاف شماره حکمت در نسخ) است. هرچند برخی شارحین کلمات قصار نیز از قافله افراط و تفریط عقب نمانده‌اند لکن حقیقت مطلب این است که باید کلام امام علی ـ علیه السّلام ـ را درک کرد و بعد قضاوت نمود نه اینکه ابتداء قضاوت نمود و سپس برای اثبات نظر خود دلیل تراشید.

توضیح بحثالف: باید توجه داشت این‌گونه روایات هشداری به مرد است تا فریب شهوت را نخورد. نیش عقرب مانند نیش زنبور عسل و سوزن نیست که در ابتدا دردآور باشد. بلکه اگر انسان نداند عقرب است از نیش آن احساس لذت و شیرینی می‌نماید. منظور کلام آن حضرت این نیست که زن عقرب است بلکه بیانگر این است که خود را به وسیلة نگاه به نامحرم به آتش ندهید. دیدن نامحرم شیرین است امّا این گناه، درونش عقرب است، و در این میان فرقی بین زن و مرد نیست، اما چون جاذبه از سوی زن بیشتر است به همین علت حضرت عبارت را نسبت به زن بیان داشته‌اند.(2)
ب: نظیر این عبارت را امیرالمؤمنین علی ـ علیه السّلام ـ در مورد دنیا فرموده است که : «انّما مثَلُ الدنیا مثَلُ الحیةِ لیِّنٌ مسُّها قاتلٌ سمُّها»: دنیا مثل آن مار خوش‌رنگی است که رنگش زیبا، پوست آن نرم است امّا همین پوست نرم، سم است. در این روایت مذمت دنیا مستقیماً مورد نظر نیست، بلکه مذمت دنیاپرستی و جذب آن شدن مورد نظر است. به همین صورت، جمله المرأة عقرب، هم مذمت زن نیست بلکه مذمت نگاه به نامحرم است.(3)
ج: این روایات و امثال آن که در کلام معصومین ـ علیهم السّلام ـ مشاهده می‌شود، در مقام ارزش‌گذاری نیست. بیان ارزش در جاهای دیگر مطرح شده است و إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاکُمْ(4) ملاک و معیار تقوا است چه زن باشد چه مرد. بنابراین گفتن این‌گونه عبارات به هیچ وجه در جهت تحقیر و تنریل منزلت زن نیست.
د: حضرت علی ـ علیه السّلام ـ برای مقام زن، حرمتی عظیم قائل است. آن حضرت تبعیض بین زن و مرد را پندار نادرست تلقی کرده و می‌فرماید: «خداوند با دارایی و فرزندان، بندگانش را مورد ارزیابی قرار می‌دهد تا روشن شود چه کسی از رزق او خشمگین و چه کسی خشنود است. البته که آن ذات سبحان، به حال آنان از خودشان هم داناتر است ولی با این همه در بوتة آزمون قرار می‌گیرند تا آن‌چه هست در علم‌هایشان عینیت یابد. و پاداش و کیفر را سزاوار شوند چرا که پاره‌ای پسر دوست هستند و دختر را ناخوش دارند پاره‌ای دیگری به فزونی خواسته، علاقه‌منداند و هرگونه کاستی ناخوشایندشان است.(5)
حضرت در برخی موارد مردها را از اذیت زنان بر حذر داشته است : «زنهار که زنان را حتی اگر ناموستان را دشنام دادند و به فرمانده شما جسارت کردند بیازارید و تحریک کنید.»(6)
بنابراین هیچ‌گاه نظر امام علی ـ علیه السّلام ـ توهین و تحقیر منزلت زن نیست. بلکه بیان حسّاسیت ارتباط با قشر زنان است در این حکمت هم چنانکه گذشت حضرت علی ـ علیه السّلام ـ بر مراقبت نگاه، و چگونگی ارتباط و زوایای برخورد با نامحرم اشاره دارند.
نتیجه‌گیری: با توجه به مجموع آنچه گذشت اولاً ملاک ارزش در اسلام تقوا می‌باشد و از این جهت فرقی بین زن و مرد نیست. ثانیاً حکمت نقل شده در مقام بیان کشنده بودن روابط نامشروع بین زن و مرد اجنبی است و درصدد تنقیص زنان نیست.

                                                                                 نرم افزار پاسخ

 


پاورقی:

1. ر.ک: مطهری، مرتضی، نظام حقوق زن در اسلام، قم، انتشارات صدرا، چاپ سوم، 1381، ص131.
2. جوادی آملی، عبدالله، زن در آیینه جلال و جمال، قم، مرکز نشر اسرء، چاپ پنجم، 1381، ص374ـ375.
3. همان، ص375.
4. حجرات: 14.
5. دشتی، محمّد، نهج البلاغه، قم، انتشارات پارسایان، چاپ دوم، 1379، حکمت 93، ص643.
6. همان، ص494، نامه 14.


 
[حضرت داود و همسر اوریا]
ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ مهر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

×××  سؤال کردند از شیخ- ادام اللَّه عزّه- از معصیت داود علیه السّلام که چه چیز بود؟ آن شیخ فرمود در این دو جواب است.

یکى آنکه چون خداى تعالى گردانید او را خلیفه خود در زمین به گفته خود:

یا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناکَ خَلِیفَةً فِی الْأَرْضِ فَاحْکُمْ بَیْنَ النَّاسِ بِالْحَقِ‏ « سوره صاد، آیه 26»؛ یعنى اى داود به درستى که ما گردانیدیم تو را خلیفه در زمین، پس حکم کن میان مردم به حق.

اراده کرد که تهذیب و تأدیب او کند به امرى که مى‏دانست که نمى‏داند آن را، پس کرد این را به واسطه ملائکه نه آدمیان. نازل کرد براو دو فرشته را به صورت دو آدم، پس گفتند به او:

خَصْمانِ بَغى‏ بَعْضُنا عَلى‏ بَعْضٍ فَاحْکُمْ بَیْنَنا بِالْحَقِّ وَ لا تُشْطِطْ وَ اهْدِنا إِلى‏ سَواءِ الصِّراطِ إِنَّ هذا أَخِی لَهُ تِسْعٌ وَ تِسْعُونَ نَعْجَةً وَ لِیَ نَعْجَةٌ واحِدَةٌ فَقالَ أَکْفِلْنِیها وَ عَزَّنِی فِی الْخِطابِ‏ « سوره صاد، آیه 22- 23»؛ یعنى ما دو کس‏ایم خصم یک دیگر، ظلم کرده است بعضى از ما بر بعضى دیگر، پس حکم کن تو میان ما به حق و جور مکن در حکومت و هدایت کن ما را به راه راست. (پس یکى اشاره کرد به دیگرى و گفت:) این برادر من است و او نود و نه میش دارد (و ممکن است کنایه از زن باشد) و من یک میش، پس او گفت که این را هم به من بده و غلبه کرد بر من.

داود علیه السّلام گفت به مدّعى به طریق حکم بر مدّعى علیه بى‏آنکه سؤال کند از او از صحت دعواى مدعى

***  لَقَدْ ظَلَمَکَ بِسُؤالِ نَعْجَتِکَ إِلى‏ نِعاجِهِ‏ ؛ یعنى ظلم کرده است بر تو به سبب اینکه سؤال کرده است میش تو را داخل میشهاى خود کند.

و به تحقیق حکم ایجاب مى‏کرد که تعجیل نکند به این قول و سؤال کند از مدعى علیه تا آنکه او هم آنچه خواهد بگوید در این دعوى بعد از آن او حکم کند پس چون تعجیل کرد در حکم پیش از آنکه طلب اثبات دعوى کند تقصیر کرد.

و این گناه صغیره بود که از او صادر شد و واجب شد براو توبه از آن و ظاهر شد این براى او در حال، پس کرد آنچه واجب بود براو از توبه چنان که وصف کردیم.

و خداى عز و جل مى‏فرماید:

وَ ظَنَّ داوُدُ أَنَّما فَتَنَّاهُ فَاسْتَغْفَرَ رَبَّهُ وَ خَرَّ راکِعاً وَ أَنابَ فَغَفَرْنا لَهُ ذلِکَ وَ إِنَّ لَهُ عِنْدَنا لَزُلْفى‏ وَ حُسْنَ مَآبٍ‏ ؛ یعنى گمان کرد داود که ما او را مبتلا گردانیدیم به این گناه پس استغفار کرد از خداى تعالى و افتاد به سجود و برگشت به سوى خدا به توبه پس او را از این گناه که کرده بود بخشیدیم و به درستى که او را پیش ما تقربى است و خوب است مرجع او در آخرت.

و جواب دیگر را نقل کرده است ناصر و خبر داده است که نقل کردند براى داود علیه السّلام صفات زن «اوریا بن حنان» را پس او سؤال کرد از «اوریا» که ترک آن زن کند تا آنکه داود علیه السّلام او را زن خود کند بعد از آنکه عدّه‏اش به سر آید به زنى و این جایز بود در شرع او.

«اوریا» ابا و امتناع کرد و رغبت کرد به زن خود با جزعى که عارض او شده بود به سبب آنکه امتناع کرد از آن و ترسى که حاصل شده براى او به سبب آن.

 

دفاع از تشیع، شیخ مفید ، ص: 217 - 218

 


 
[تعصب جاحظ در انکار فضائل آل محمد ص‏]
ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

 [پاسخ على ع به نامه معاویه‏]- [تعصب جاحظ در انکار فضائل آل محمد ص‏]

(2) شیخ- ایّده اللَّه- مى‏فرماید: به تحقیق جاحظ گفته است در بعض کتب خود از روى تعصبى که مى‏ورزیده بر شیعه و از روى جهل و عناد خود که اگر نمى‏بود کمیت و احتجاج او در این شعر نمى‏شناختند طایفه شیعه وجه احتجاج را در مقدم دانستن آل محمد بر سایر مردمان چنان که مذهب شیعه است.

به درستى که این سخن منضمّ شده است به سوى حماقتهاى جاحظ در دیندارى و اضافه گردیده است به مذهب‏هاى او که موافق سخافت و سستى عقل او است. و چگونه تواند بود که مخفى مانده باشد مثل این حجّت بر شیعه و حال آنکه امیر المؤمنین على بن ابى طالب علیه السّلام که امام شیعه است به همین حجّت احتجاج کرده است بر معاویه در جواب کتابتى که معاویه به آن حضرت علیه السّلام نوشته بود و در آن کتابت کرده بود:

«لکلّ الخلفاء حسدت و على کلّهم بغیت تقاد إلى بیعتهم و انت کاره کما یقاد الجمل المخشوش» «1»؛ یعنى حسد بردى بر جمیع خلفا و بر همه ایشان ستم کردى و افزونى جستى و کشیده شدى به سوى بیعت ایشان هم چنان که کشیده شود شترى که چوب در بینى او کرده باشند.

______________________________
(1) «أنساب الاشراف» 3/ 66.

 (1) پس امیر المؤمنین علیه السّلام در جواب او نوشته:

«حاش للَّه! ان یکون الحسد من خلقى و البغى من شمیمتى بل ذلک من خلقک و خلق ابیک و اهل بیتک و شیمتهم اذ حسدتم رسول اللَّه على ما آتاه اللَّه من فضله فنصبتم له الحرب و کنتم اصحاب رایات اعدائه فی کلّ موطن و بغیتم علیه حتّى اظفره اللَّه بکم.»

«1»

؛ یعنى حاش للَّه! که بوده باشد حسد از خلق من یا ستم از عادت من. بلکه حسد و ستم از جمله اخلاق ذمیمه تو و پدر تو و اهل بیت تو است و عادت ایشان؛ زیرا حسد ورزیدید به رسول صلّى اللَّه علیه و آله بنا بر آنچه اللَّه تعالى عطا فرموده به آن حضرت صلّى اللَّه علیه و آله از تفضل خود و نصب کردید از براى آن حضرت حرب را و بودید شما علمداران دشمنان آن حضرت در هر جایگاهى. و ظلم کردید بر آن حضرت صلّى اللَّه علیه و آله تا آنکه اللَّه تعالى مظفّر گردانید او را بر شما.

و امیر المؤمنین علیه السّلام این سخن را گفته در کلامى که متّصل شده به این سخن که گفته است:

«امّا کراهتى لأمر القوم فانّى لست اتبرّأ منه و لا انکره و ذلک انّ رسول اللَّه صلّى اللَّه علیه و آله قبضه الیه و نحن اهل بیته احقّ النّاس به. فقلنا لا یعدل النّاس عنّا و لا یبخسونا حقّنا فما راعنا الّا و الانصار قد صارت الى سقیفة بنى ساعدة یطلبون هذا الامر. فصار ابو بکر الیهم و عمر فیمن معهما فاحتجّ ابو بکر علیهم بأنّ قریشا اولى بمقام رسول اللَّه صلّى اللَّه علیه و آله منهم لانّ رسول اللَّه صلّى اللَّه علیه و آله من قریش و توصّل بذلک الى الامر دون الانصار. فان کانت الحجّة لأبی بکر بقریش، فنحن احقّ برسول اللَّه صلّى اللَّه علیه و آله ممّن تقدّمنا. لانّا اقرب من قریش کلّها الیه و اخصّهم به ان لم یکن لنا حقّ مع القرابة فالانصار على دعواهم»

«2»؛ یعنى اما آنچه گفتى که من کراهت داشتم از خلافت خلفاى ثلاث. پس به درستى که من نیستم که برى شمارم خود را از این و انکار نمایم؛ زیرا رسول صلّى اللَّه علیه و آله قبض کرد اللَّه تعالى روح مطهّر او را و ما اهل بیت آن حضرت صلّى اللَّه علیه و آله سزاوارتر بودیم از

______________________________
(1) همان مأخذ ص 69 با تفاوت.

(2) ر. ک: «نهج البلاغه، ترجمه شهیدى» ص 293، نامه 28.

همه مردمان به او صلّى اللَّه علیه و آله. (1) پس با خود گفتیم که عدول نخواهند ورزید مردمان از ما و ناقص نخواهند نمود حق ما را.

و به درستى که در تعجب مى‏انداخت ما را مگر آنکه انصار رفتند به سوى سقیفه بنى ساعده از براى طلب خلافت. پس رفتند ابو بکر و عمر در میان تابعان خود به جانب انصار و احتجاج کرد ابو بکر بر انصار به اینکه قریش سزاوارترند به مقام رسول صلّى اللَّه علیه و آله از انصار؛ زیرا پیغمبر از قریش بود و چون ابو بکر و عمر از قریش بودند و انصار چنین نبودند ابو بکر به این نسبت احتجاج مى‏کرد بر انصار در اینکه او اولى است به مقام رسول اللَّه و جانشینى آن حضرت از انصار.

پس اگر حجت حاصل است از براى ابو بکر به اینکه او از قریش بوده به درستى که ما سزاوارتر از همه مردمانیم به رسول صلّى اللَّه علیه و آله زیرا نزدیکتریم از همه قریش به آن حضرت صلّى اللَّه علیه و آله و مخصوص‏تریم از همه ایشان به او صلّى اللَّه علیه و آله، و اگر نیست ما را حقى با وجود نزدیکى رسول صلّى اللَّه علیه و آله پس دعواى انصار به حال خود باقى مى‏ماند و احتجاج ابو بکر برایشان باطل است.

و امیر المؤمنین علیه السّلام این سخن را با سخنان دیگر ذکر فرموده که ما را الحال احتیاج به آوردن آنها نیست و به درستى که کمیت به نظم نیاورده مگر کلام امیر المؤمنین علیه السّلام را در احتجاج بر معاویه و به تحقیق همیشه آل محمد صلّى اللَّه علیه و آله بعد از امیر المؤمنین علیه السّلام به این سخن احتجاج مى‏نموده‏اند. و همچنین متکلّمین شیعه پیش از «کمیت» و در زمان او و بعد از او به همین احتجاج حجت بر مخالفان مى‏آورده‏اند.

و همچنین این سخن که گفتیم مذکور است در اخبار منقوله و روایات مشهوره و هر که برسد در مبهوت بودن به حدى که جاحظ رسیده سخن او او از درجه اعتبار ساقط خواهد بود.

و به درستى که ما نمى‏یابیم فرقى میان قول جاحظ و قول کسى که گفته است که اول کسى که گشود باب حجت را از براى معتزله در مذهبهاى ایشان «بشر بن معتمر» بود در شعرى که در این باب گفته و به درستى که طایفه معتزله پیش از «بشر» همگى مقلّد بوده‏اند (1) و نبود ایشان را حجّتى بر مذاهب خودشان و هر که بر مذهب اعتزال سخن مى‏گفت حجّت او سست بود. تا آنکه اتفاق افتاد آن شعر از براى بشر بن معتمر و بعد از آن همگى اهل اعتزال بناى مذهب خود را بر شعر او گذاشتند.

پس اگر جاحظ به واسطه آنکه معتزلى بوده تعصب ورزیده در برابر این سخن بگوید که این از روى بهت ناشى شده زیرا کتب قوم موجود است پیش از بشر بن معتمر، در آن کتب همین حجت و سایر احتجاجها بر مذهب اهل اعتزال است. ما نیز به جاحظ مى‏گوئیم آنچه تو گفتى که اگر این شعر کمیت نمى‏بود احتجاج شیعه بر مذهب خودشان سست و ضعیف مى‏بود از روى بهت و خرافت ناشى شده و به سبب عنادى بوده که تو را با طایفه شیعه است.

زیرا اصول شیعه و روایات ایشان و کتابهاى تاریخ پیش از «کمیت»، مالامال است از اینکه آل محمد صلّى اللَّه علیه و آله احتجاج مى کرده‏اند بر مخالفان به نزدیکى رسول اللَّه و خویشى با او و اعتماد مى‏نموده‏اند سزاوارى خود به جانشینى پیغمبر بر چسبانى نسبت خود به رسول صلّى اللَّه علیه و آله و بر نهایت اختصاص خود در نسبت با آن حضرت.

و هر که نظر کند در کتب شیعه و قول شیعه صحابه، مى‏داند این معنى و تصدیق مى‏کند بر صدق این سخن بى‏آنکه محتاج باشد به نظر کردن در غیر آن کتب، با آنکه هر کس گمان کند که احتجاج علویه و شیعه به نزدیکى و خویشى به رسول صلّى اللَّه علیه و آله احتجاجى است که حادث شده و در زمان پیش نبوده، چنین کسى سزاوار مناظره و مباحثه نیست؛ زیرا او دفع ضرورت مى‏کند و امر معلوم بدیهى را ردّ مى‏نماید. به واسطه آنکه جماعت همگى متّفق‏اند بر این و به تحقیق گردیده سبقت جماعت به سوى این احتجاج از جهت عادت مانند طمع که توهّم نتوان کرد از صاحب آن خلاف مقتضى طبع را؛ زیرا همگى متّفق اللفظ و المعنى به این احتجاج چسبیده‏اند و اعتماد بر این نموده‏اند.

دفاع از تشیع، شیخ مفید ، ص:526 -  528

 

 

 


 
[داشتن مال و زر نشانه پیغمبرى نیست‏]
ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

اى عبد اللَّه گاه مى‏بینى که اجل ملوک در جاه و حشم یا اغنى الأغنیاء در ثروت مال و کثرت خدم محتاج گردند یا فقیر الفقراء به یک نوع از انواع ضروریه مثل آنکه چیزى در پیش آن فقیر باشد که در نزد آن پادشاه نباشد بلکه در ممالک محروسه او موجود نشود و آن ملک را احتیاج تمام به آن چیز درویش باشد؛ یا آن که آن پادشاه محتاج بخدمت آن فقیر باشد که پادشاه و سایر خدم و حشم مهیاى آن خدمت نباشند و از چاکران هیچ احدى نتواند که آن ملک را از خدمت آن فقیر مستغنى گردانند و محتاج آن فقیر نگردانند؛ یا باب از علم و حکمت آن فقیر که پادشاه محتاج باشد که استفاده از آن فقیر نماید و فقیر نیز محتاج بمال پادشاه است، پس پادشاه محتاج فقیر و فقیر محتاج پادشاه باشد.

پادشاه را به نوعى که سابقا مذکور شد نرسد که گوید چرا ایزد متعال علم و کمال آن فقیر بى‏مال را بجاه و جلال من جمع ننمود و مرا باعطاى علم و کمال و جاه و مال صاحب شوکت و اقبال نفرمود و آن فقیر را نیز جایز و سزاوار نیست که گوید چرا واهب اکرم به رأى و علم و آنچه من متصرف آنم از فنون علوم و حکم علو مال و ملک فلان حاکم را به آن جمع و ضم و مرا ذى خدم و حشم ننمود و ما را من جمیع الوجوه مستغنى نگردانید.

بعد از آن حضرت رسول ایزد منان تلاوت این آیه مبارکه قرآن بر آن طایفه نادان نمود که «وَ رَفَعْنا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجاتٍ لِیَتَّخِذَ بَعْضُهُمْ بَعْضاً سُخْرِیًّا وَ رَحْمَتُ رَبِّکَ خَیْرٌ مِمَّا یَجْمَعُونَ‏» « الزخرف: 32».

تفسیر آیه وافى هدایه آنست که یا محمد ما رفع درجات بعضى فوق درجات بعض دیگر گردانیدیم و جمیع خلایق را بر یک و تیره و نسق نکردیم، زیرا که ما به حال همه برایا عالم و واقفیم، هر کسى را به آن چه لایق و بحال او مستحسن و مطابق باشد احسان و اعطا نمائیم تا بعضى را بر بعضى دیگر تفوق رسد و استهزا و تذلیل کسى که لایق باشد توانند کرد.

اما اى محمد رحمت حضرت عزت بسیار بسیار است بهتر از مال و زخارف دنیا است، زیرا که مال مجتمع از حلال و حرام در دنیا در معرض زوال و فنا و در مآل گاه باعث وبال بلکه موجب عذاب و نکال است لیکن رحمت لا یزال باقى و بى‏زوال است.

باز آن ستوده حضرت اله رو بسوى آن گمراه نموده گفت: اى عبد اللَّه آن چه گفتى که «لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتَّى تَفْجُرَ لَنا مِنَ الْأَرْضِ یَنْبُوعاً» تفسیر این آیه مکرمه سابقا مذکور شد، خلاصه کلام آنکه:

اى عبد اللَّه آنچه تو مذکور ساختى و بر حضرت رسول اقتراح نمودى و از رأى خود سخنان بى‏بنیان بسیار بیان کردى، از آن جمله یکى آنست که گفتى: اى محمد آنچه من از تو سؤال کردم اگر تو جمیع ملتمسات و مدعیات مرا بانجاح مقرون گردانى هیچ یک آنها برهان نبوت و حجت رسالت تو نمیشود، اگر مطلب تو از این مقالات فاسده و کلمات باطله ایذا کردن یا غمگین ساختن من باشد بدان و آگاه باش که ذات رسول خداى عز و جل ارفع و اجل و اتم و اکمل از آن است که متأذى و مغموم بجهل جاهلان و متألم و مهموم از کلام جمعى نادان گشته بر ایشان سخنان غیر حجت و برهان بیان کند.

و دیگر از آن جمله تو اى عبد اللَّه مطالبه چیزى نمودى که اگر تو بانجاح مقاصد و مرام خود ممتاز مى‏شدى البته هلاک تو در آن بودى.

اى عبد اللَّه حضرت اللَّه متعال ما انبیا را رحمة للعالمین گردانید بر ما لازم است که بر جمیع عالمیان از انس و جان مهربان بوده با غایة رطب اللسان و عذب البیان با خلقان سخنان گوئیم و آنچه براى اهل لجاج و خلاف بیان کنیم برهان و احتجاج باشد و هر چند آنان بسخنان ملایم ملایم نگردند و پیوسته بلوم لایم یا از استماع کلام جمعى از کفار ناملایم ناملایم باشند ما را مناسب و لایق و جدیر موافق آنست که ایشان را بنصایح و مواعظ متعظ گردانیده بطریق مستقیم دلالت نموده تا تابع دین قویم گرداند و از منهج سلوک‏ و تمرد و اعتساف میل بسبیل عدل و انصاف نمایند. و اگر چنانچه محتاج به اظهار خوارق عادات که عبارت از معجزات است باشد در اسعاف و انجاح آن نیز بذل جهد و سعى خود نمائیم تا ایمان بر ایشان و اطاعت حکم مهیمن سبحان بحجت و برهان لازم و عیان گردانیم نه آن که سعى و اهتمام در انجام امرى که سبب هلاکت شما و سایر برایا در آن باشد نمائیم.

اى عبد اللَّه آنچه تو استدعا و اقتراح آن گردى هلاکت در آن بین و ظاهر است و حضرت رب العالمین ارحم الراحمین بمصالح احوال بندگان و انجاح امانى و آمال ایشان اعلم است از آن که بنوعى که شما ملتمس امر و چیزى بدون فکر و تمیز خواهید که اگر وفق اقتراح شما عز و جل عمل نماید همگى را هلاک گردانید.

و دیگر از آن جمله یکى استدعاى امر محال است که وقوع آن جایز و صحیح نباشد تا رسول رب العالمین آن را بتو نشناساند و حقیقت احوال آنها را کما ینبغى و یلیق بتو آگاه گرداند و قطع معذرتهاى تو نماید و راه مخالفت امر واحد اکبر را بر تو تنک ساخته بحجج اللَّه تعالى و براهین واضحه هویدا بر اطاعت حضرت عزت تو را ملجأ گرداند تا آنکه میل بطرف حق و تصدیق رسول صادق و بندگى مهیمن مطلق نمایند و اصلا راه فرار و مقر و محیص انکار تو باقى و پایدار نگذارد.

و از آن جمله یکى اعتراف تو اى عبد اللَّه بر معاندت و تمرد از اطاعت حضرت عزت است، زیرا که اقرار بعدم تقبل حجت ظاهرى و عیان و عدم اصغاى دلایل و برهان نمودى، و کسى را که قولش چنین و اعتقادش این باشد جزا و پاداش عذاب نازل از آسمان یا از زمین یا جحیم اسفل السافلین یا شمشیر اولیاى دین است، بتحقیق و یقین ترا گریز و ستیز از سه امر این چنین نیست و چون من مأمور بتبلیغ أمر دین بر مخلوقین از جانب رب العالمینم لهذا تو را نیز اعلام و اطلاع بآن نمودم «وَ ما عَلَى الرَّسُولِ إِلَّا الْبَلاغُ الْمُبِینُ‏». اى عبد اللَّه آنچه گفتى که ایمان ما صنادید قریش با سایر تبعه و خویش بتو اى محمد موقوف است بر انفجار اراضى مکه که احجار بسیار و جبال بیشمار دارد باید که حفر آن نموده عیون بسیار مملو از آب خوشگوار ظاهر گردانى که ما را احتیاج بسیار بانهار است.

اى عبد اللَّه تو چون از اراده و خواهش حضرت بیچون جاهل و غافلى و اصلا تو را من جمیع الابواب اطلاع بر ارادت کامله و قدرت شامله عزیز وهاب نیست التماس آنها مینمائى.

اى عبد اللَّه آیا تو صدق قول مرا در باب دعوى نبوت و ادعاى رسالت موقوف باین میدانى چنانچه من اگر تقدیم و انصرام این امور مسئوله تو نمایم پیغمبر میشوم؟

گفت: نه یا محمد.

حضرت نبى المحمود فرمود: اى عبد اللَّه تو را در زمین طایف باغات بسیار و بساتین بیشمار است، آیا تو بیشتر از آنکه اراضى آن محال را باصلاح آرى و قابل زراعت و عمارت گردانى در آن سرزمین مواضع فاسده مملو از احجار صخره و جبال صعبه بسیار بود که همه آنها را نقل و تحویل نمودى و آن محال را باین حال که الحال صلاحیت زراعت و عمارت دارد تبدیل کردى، بلکه در آن مکان چشمه‏هاى فراوان جارى و عیان نمودى؟

گفت: بلى یا محمد.

حضرت رسول فرمود که آیا تو در آن بساتین که بواسطه آن ارتکاب شداید و محن و متحمل آلام بسیار بجهت اصلاح آن مکمن؟؟؟ شدى نظرى در آن دارى؟

گفت: بلى یا محمد.

آن حضرت فرمود که آیا بوسیله سعى و اهتمام بى‏غایات که بجهت آن باغات کردى و آن محل را باین غایت رسانیدى با جمعى دیگر که در آن سرزمین باغات‏ و بساتین دارید آیا بحسب فهم و عقل تو و آن جماعت بواسطه همین ثروت و استطاعت و تمکن و قدرت پیغمبر حضرت عزت میشوید؟ گفت: نه.

حضرت رسول فرمود که پس چنان که آنچنان بجهت شما و باقى یاران دلیل و حجت و برهان نگردد ایضا افعال و اعمال آنچنان بموجب سؤال شما و سایر یاران حجت و برهان رسول مطیع ایزد منان نشود بلکه دلیل قاطع و برهان ساطع بر نبوت و رسالت او معجزات واضحه و آیات موضحه است.

اى عبد اللَّه این قول بى‏انجام در باب انفجار اراضى مکه و اظهار عیون و انهار مملو و محتوى بر میاه خوشگوار از بابت سایر کلام بى‏انتظام شماست، مثل آنکه گوئى که ما ایمان در وقت و زمانى بتو مى‏آریم که از جاى خود برخیزى و بایستى یا آنکه مقدار فلان مسافت از فلان مکان یا فلان سرزمین طى نمائى یا آنکه فلان نوع طعام تناول کنى، این سخنان دخل تام در مطالب و مرام ندارند.

اى عبد اللَّه آنچه تو گفتى: یا آنکه تو را اى محمد باغ انگور یا نخلستان معمور بودى که تو خود از آن تناول مینمودى و اطعام ما و باقى خلق الله نیز میکردى و در اعقاب آن باغات و انهار مملو از آب جارى بودى که خلایق از آن منتفع میشدى آیا تو را و باقى اصحاب را در طایف این باغات نخل و اعناب از عنایات حضرت ایزد وهاب هست که شما و جمیع اصحاب بأکل فواکه و اثمار آن مستلذ و کامیاب میگردید و در عقب آن بساتین ذى ثمار انهار بسیار مملو و مشحون بآبهاى خوشگوار است.

گفت: بلى یا محمد.

حضرت فرمود که آیا شما و اصحاب هیچ یک بوسیله این سرانجام از انبیاى ایزد علام میشوید.

گفت: نه یا محمد.

در آن هنگام حضرت نبى المحمود فرمود که تو اقتراح امر بسیار برسول حضرت ایزد قهار کردى و از او طلب چیزى بیشمار نمودى که اگر اقدام بر آن مرام نماید اصلا آن افعال و اعمال دلالت بر صدق مقال آن نبى باخیر و اقبال ندارد، بلکه اگر معاطاة در انجام آن مسئولات بى‏سرانجام تو نماید هر آینه دلالت تعاطى کذب آن رسول مختار دارد بجهت آنکه امرى که دلیل نبوت و حجت رسالت او نباشد بحیز ظهور رسانید بلکه ارتکاب امثال این اعمال وسیله خدعه و فریب دادن جمعیت که در دین و عقل ضعیف و قاصر الدرک باشند و شأن عالیشان رسول ایزد منان ارفع و اجل و اسمى و اکمل از آن است که از او امثال این کار و نشان ظاهر و عیان گردد.

اى عبد اللَّه آنچه گفتى که تو راستگوى در دعوى نبوت و امر رسالت بودى بایستى که آسمان بر سر ما جمعى که تکذیب و انکار تو مینمائیم فرود آید. اى عبد اللَّه سقوط آسمان بر سر شما موجب هلاکت شما و باقى یاران است، زنهار امثال این کار که مورث هلاکت شما و باقى عشایر بود از ما چشم مدارید زیرا که رسول رب العالمین بر جمیع مخلوقین ارحم از آنست که وسیله هلاکت و نفرین ایشان شود، اما آنقدر هست که رسول حضرت مهیمن سبحان حجت و برهان خداوند عالمیان بر تمامى خلقان را بنوعى روشن و عیان گرداند که همگى ایشان مهتدى گشته بربقه اسلام و ایمان درآیند و حجج و برهان که حضرت قادر منان براى رسول فرستاد بموجب اقتراح و خواهش عباد تنها نفرستاد، زیرا که عباد بواسطه کثرت امانى و آمال از ارادت حضرت ایزد متعال جهالند و علم تحقیق و اطلاع حقیق بر مصالح و مفاسد کما ینبغى و یلیق ندارند و ایشان را اقتراح و اختلاف بسیار دراز و هوس و مؤسس گردد، و گاه باشد که دواعى خواهش ایشان بامور متضاده منتهى گردد که وقوع آن در نزد ارباب عرفان بعلت محالیت آن منقضى از حیز امکان باشد و تدبیر ایزد لا یزال بامر ملزوم المحال جارى و سارى نگردد چه ارتکاب امر محال از حضرت ذو الجلال ممتنع و محال است. پس آنگاه حبیب الله روى بجانب عبد اللَّه آورده فرمود که هرگز دیدى که طبیب لبیب دواى مرضى بموجب طبع و دل آنها نماید یا آنکه آنچه بحال مریض و معالجه او اصح و انفع داند معمول میگرداند خواه آن دوا محبوب و مرغوب مریض بود و خواه منفور و مکروه.

عبد اللَّه گفت: چنین است یا محمد.

پس حضرت رسول گفت: اى عبد اللَّه بدان و آگاه باش که شما و کفره بواسطه اختیار کفر و تمرد و طغیان از طریق مستقیم ایزد منان منخرط در سلک مرضى شده محتاج معالجه حکیم دانا گشتید و بتحقیق حضرت سبحانه و تعالى طبیب مهربان شفیق شماست که درد کفر را دوا بغایت نافع که حضرت رسول شافع باشد ارسال داشته و شما را در بیمارستان ظلمتکده امراض گوناگون کفر نگذاشته و طریق مضار و منافع آن را بر شما در کمال ظهور و وضوح داشته، پس اگر از روى عقل و تفکر اطاعت و انقیاد امر و استماع قول آن رسول مهیمن اکبر در باب شفا و معالجه آن مرض ذى خطر کفر نمایند بیقین از آلام غیر متناهیه آن امر مضمر مستخلص شده شفاى کامل و صحت عاجل و آجل یافته بصحت جسم و روح در ایام حیات مستعار در تمامى غبوق و صبوح مسرور و ابواب عبودیت و طاعت واحد سبوح بر خویش مفتوح داشته پاى از طریق اخلاص و متابعت برنداشته در تمامى اوقات خمسه همین شیوه مرضیه و طریقه مستحسنه را مبذول و مرعى داشته آن را سبیل مستقیم دین قویم واجب کریم پنداشته تخطى و تقضى آن را جایز و روا نداشته همواره بتذکار و تکرار همین کار مشتغل باشند که موجب فیوضات نشأتین و عنایات بى‏غایات دارین است، و اگر العیاذ باللَّه از طریق مستقیم حضرت اللَّه پاى راه بیراه گذاشته باشند بیقین در دنیا بیمار دائمى و در عقبى ذلیل و مهین خواهند بود «ذلِکَ هُوَ الْخُسْرانُ الْمُبِینُ‏».

اى عبد اللَّه هرگز دیدى که شخصى دعوى حق بر شخصى نماید و مدعى علیه منکر باشد و حاکم عرف از حکام دنیا بر احضار بینه بموجب اقتراح و خواهش مدعى علیه نه بر وفق عقل و شرع بمدعى گوید که هر نوع شهود که مدعى علیه از تو طلب دارد حاضر نماى، بناء على هذا هر گاه احضار شهود بر طبق خواهش مدعى علیه بر مدعى لازم گردد در آن هنگام هیچ احدى دعوى خود بر دیگرى ثابت نتواند کرد و باین وسیله و سبب مدعى اثبات حق لازم بر رفته مدعى علیه نمیتواند نمود؛ بنا بر این فرق و تمییز میان ظالم و مظلوم و کاذب و صادق نباشد زیرا که هر یک از ظالم و کاذب اقرار بظلم و کذب خود هرگز ننمایند و شاهدى بر حقیقت احوال ایشان عالم و مطلع باشد چون لازم است که بموجب دلخواه آنها اقامت شهادت نماید پس اشهاد بر ظلم و کذب کاذب میسر نباشد و اگر احیانا مشهود و مطلعین اداى شهادت بر نهج شرع قویم و سبیل مستقیم نمایند ظالم و کاذب جرح ایشان فرمایند و ظلم و کذب ظاهر نگردد و تفرقه میان ظالم و کاذب مبین نشود.

اى عبد اللَّه آنچه گفتى که باید حضرت اللَّه تبارک و تعالى و ملائکه اعنى مسبحان ملاء اعلى در مقابله ما آیند تا ما بوسیله تقابل ایزد تعالى و ملائکه سماوى آنها را بدیده عیان مشاهده نمائیم و حقیقت دعوى نبوت و ادعاى رسالت ترا از ایشان استعلام و استفهام فرمائیم، بدان اى عبد اللَّه از روى این حال و حصول این مآل محال است، و محالیت این در نزد عارف دانا در کمال ظهور و بى‏خفاست زیرا که حضرت رب العالمین همچو ما مخلوقین نیست که آید ورود یا متحرک و مقابل چیزى گردد که تو با کسى دیگر او را تواند دید یا امثال شما کسى چیزى از حضرت ملک تعالى تواند شنید، بواسطه آنکه شما استدعاى رؤیت حضرت قادر متعال که بنزد ارباب فضل و حال و اصحاب معرفت و کمال ممتنع و محال است نمودید و واحد ذو الجلال مانند آن چیزهاى بى‏ثبات و مال است که شما و باقى کفره لئام باغواى شیطان و تبعه آن نافرجام بسوى اصنام خوانده شدید و آن اصنام ضعیف و ناقص شماست که تردد آن اصنام بنزد شما و رفتن شما پیش‏ آنها میسر است که نه سامع و نه مبصر و نه مغنى و نه عالم و باخبر است و اصلا آن اصنام نفع بشما و بسایر انام رسانیدند بلکه ضرر بسیار در آخرت که عبارت از عذاب بیشمار و گرفتارى دائمى و حرقت نار است براى عبده اصنام معین و برقرار است.

اى عبد اللَّه آیا شما را در مکه و طایف ضیاع و عقار و باغات و نخیل و اعناب بسیار است جمیع از گماشتگان و کارکنان شما در آن مکان بجهت اصلاح و انجام و تنظیم و اهتمام آن محال و مقام هستند یا نه؟

گفت: بلى بغیر قوام و عمال آن مکان چون انتظام و استعمال باید.

حضرت رسول فرمود که آیا تو بنفس خود بحقایق احوال آن محال رسیده سرانجام باغات و بساتین آن سرزمین مینمائى یا قوام و عمال تو بآن اشتغال نمایند؟.

عبد اللَّه گفت: ما را نویسندگان و قوام هستند که اهتمام جمیع آن محال مینمایند.

حضرت حبیب اللَّه گفت: اى عبد اللَّه اگر عمال و مزدوران و خدام شما بنویسندگان شما گویند که شما آنچه بما مکتوب و مرقوم گردانید هر چند بحکم سید ما و شما باشد ما آن را قبول نداریم تا آنکه عبد اللَّه بن امیه را پیش ما بیاورید و ما او را ببینیم و از خود گواهى بنوشته شما دهد و گوید که بلى آنها بفرموده من بشما چیزى نوشته‏اند، و چون ما را روبروى عبد اللَّه بن امیه کنید نوشتجات قبول است و الا ما را قبول سخن شما نیست.

آیا شما اى عبد اللَّه تجویز قول عمال و مزدوران و خدم میکنید که امثال این افعال و اعمال که از ایشان سانح شود مستحسن است و شما را روا میدارید که عمال تو ترا بحضور خود بطلبند و این نوع خفت بر سر تو آرند؟

گفت: نه یا محمد.

حضرت رسول فرمود که پس همان مرقومه شما که نویسندگان بموجب حکم شما قلمى نموده‏اند چون بعمل تو رسد براى سند ایشان کافى و صحیح است یا نه؟

گفت: بلى.

حضرت فرمود که اى عبد اللَّه آیا شما دوست میدارید که بمجرد رسیدن نوشته تو عمال و خدم تصدیق آن نمایند و اصلا از اهلیت موقوف نداشته حامل ورقه تو را انتظار نفرمایند؟

گفت: بلى یا محمد.

پس آنگاه رسول اللَّه صلى اللَّه علیه و آله و سلم فرمود که اى عبد اللَّه اگر نوشته تو از پیش عمال و کارکنان و مزدوران مسترد گردد و رافع رقم شما را بنزد شما آرد و گوید که یا سید فلان عامل تو اقتراح حضور شما دارند و میگویند تا عبد اللَّه بن امیه حاضر نگردد این مسموع من نیست، آیا این عامل مخالف قول تو هست یا نه و تو بآن حامل نوشته آیا میگوئى که تو رسول منى به پیش عمال من و من تو را مشیر و صاحب راى و امر خود بگردانیدم بلکه تو مأمور باستماع امر و حکم منى باید که از سخن و فرموده من تخلف و انحراف جایز ندارى و از فرمان و نوشتجات من قدم بیرون نگذارى.

گفت: بلى یا محمد تبعه و عمله هر احدى را اطاعت قول و فعل مالک و سید ایشان لازم است.

حضرت حبیب اللَّه بعبد اللَّه گفت: پس چگونه چیزى که بر خدم و حشم و عمال خود تجویز ننمائى برسول حضرت رب الارباب و مالک الرقاب که پروردگار عالمیان و موجد انس و جان و باقى اشیاى ظاهر و عیان است روا میدارى و او را مأمور میگردانى که چنین و چنان بحضرت مهیمن سبحان گستاخى کرده عرض نمایند که بعضى امر بفعل ما نهى از آن فرمایند و حال آنکه تو مثل آن فعل از رسول و خدم و حشم خود چشمداشت ندارى.

عبد اللَّه بعد از استماع این کلام صدق التیام حضرت رسول ایزد علام سر تحیر بگریبان فرو برد.

حضرت سید البریه گفت: اى عبد اللَّه این حجت قاطعه و ادله واضحه بل برهان ساطع بر بطلان جمیع اقوال فاسده و کلمات لاطائله تو است که بر حضرت رسول اقتراح نمودى. اى عبد اللَّه آنچه گفتى که اگر تو را خانه پر از زخارف دنیا که عبارت از طلاى احمر است میبود فی الجمله دلالت بر جلالت شان و رفعت مکان تو میکرد.

اى عبد اللَّه آیا بتو رسیده که امروز عزیز مصر گنج‏خانه‏هاى مملو از زخارف دنیا دارد و مالک خزاین بسیار و جواهر و لآلى بیشمار است؟.

گفت: بلى یا محمد.

حضرت نبى البرایا فرمود که آیا عزیز مصر باعتقاد شما بوسیله آن ثروت و غنا منخرط در سلک اولیا میگردد.

عبد اللَّه گفت: نى.

حضرت نبى المرسل فرمود: همچنین محمد که نبى بحق و فرستاده ایزد خالق بجمیع خلق است مال وافر و زخارف متکاثر میداشت اصلا هیچ نوع دلالت بر نبوت و حال و رسالت و کمال او نمیگردید، بدان که محمد بواسطه کثرت جهل و قلت عقل و کلام بى‏تأمل تو متأذى و مغموم و متألم و مهموم نگردد بواسطه آنکه عالم و مطلع بجمیع حجج و براهین حضرت رب العالمین است. اما اى عبد اللَّه آنچه گفتى که اگر تو از حضیض زمین عروج و صعود بآسمان هفتمین یا بسماوات دیگر نمائى ما بتو ایمان بوسیله آن نیاریم تا آنکه واهب یگانه کتاب جداگانه بجهت ما ارسال و انزال نماید و ما را در آن کتاب باطاعت و متابعت تو امر فرماید تا ما آن کتاب را تلاوت و قرائت نمائیم، بعد هذا معلوم ما نیست که بجاده شریعت تو درآئیم یا نه.

اى عبد اللَّه صعود بآسمان بى‏شائبه ریب و گمان بغایت الغایت اصعب از نزول از آنست پس هر گاه تو از روى اعتساف اعتراف نمائى یا آنکه اگر من صعود بآسمان نمایم تو ایمان حضرت ایزد سبحان نمى‏آرى، همچنین بتحقیق و یقین در هنگام نزول از آسمان که باعتقاد شما اسهل و ایسر از آنست بشرف اسلام و ایمان مشرف و با ایقان نخواهى شد زیرا که خود اقرار بعناد حجت و برهان خالق زمین و آسمان کردى‏ پس دواى مرض کفر تو بلکه جمیع کفار تأدیب از دست اولیاى ایزد اکبر از انبیا و اوصیاى آن برگزیدگان حضرت مهیمن قادر یا از ملایکه زبانیه نار سقر امر دیگر میسر و مقرر نیست، یا آنکه حضرت واهب العطیه حکمت بالغه جامعه بمن منزل و مرسل گردانید بواسطه ابطال مدعیات شما.

عبد اللَّه گفت: اى محمد بگوى سبحان ربى یعنى از تبلیغ احکام اوامر و نواهى حضرت رب العلى برأى و زبان بتسبیح و تقدیس ذات مقدس او گشاى ما را بیشتر از این تکلیف اطاعت خود مفرماى زیرا که تو نیستى الا رسول بشر و ما را دواعى و خواهش امر دیگر است و بواسطه عصبیت ما را قدرت اطاعت مثل ما بشر نیست مگر آنکه ایزد داور بموجب اقتراح و داعیه ما بشر دیگر بجهت نبوت و رسالت معمول و ظاهر گرداند.

حضرت سید البشر فرمود که واحد دانا تبارک و تعالى جمیع اشیا را بر اقتراح شما جهال بى‏سر و پا که خواه جایز و روا و خواه غیر مجوز و ناروا بود ظاهر و باهر نگرداند و من بنا بر قول شما رسول بشرم و مرا بغیر تبلیغ و اقامت حجت و برهان ایزد منان بخلقان که بمن اعطا و احسان نمود مأمور بآنم چیزى دیگر جایز و لازم نیست و مرا لایق و مستحسن نیست که آمر و ناهى حضرت مهیمن باشم، و نیز مرا رخصت مشیر بودن یعنى صاحب شوراى رب غفور نیست، و چون مقدمه چنین بود پس مرا نیز بحسب عقل و تمیز مثل و مانند رسول پادشاه باشم از ملوک دنیا که او را بحجابت جمعى که مخالف آن ملک باشند نامزد نموده ارسال دارد، و چون آن رسول بنزد آن طایفه متمرده رود و آنها را بر وفق قول آن پادشاه براه نیایند و برسول آن پادشاه گویند که اطاعت امر پادشاه شما را موقوف و معطل است بانصرام و انجاح بعضى مطالب و مرام ضروریه یا باید که مراجعت بخدمت ولى نعمت نمائى و حقایق دواعى و خواهش ما را عرض فرمائى، رسول نیز بموجب اقتراح و استدعاى آن جماعت‏ بخدمت صاحب خود مراجعت نماید و صاحب نعمت خود را بانجام مقترحات و ملتمسات آن طایفه مأمور گرداند و در انصرام آن مهام ابرام نماید، چون حضرت مالک الرقاب رب الارباب و اله الآلهة و جبار الجبابره است آیا رسول او را جایز و قدرت این کار و موجب عقل و اعتبار هست یا نه؟

عبد اللَّه گفت: نه یا محمد.

ابو جهل گفت: یا محمد یک چیز باقى ماند، آیا بزعم شما قوم موسى علیه السّلام بواسطه سؤال رؤیت بیجا بآتش صاعقه بلا سوختند و چون سؤال ما بمراتب بسیار اشد و اعظم و اصعب و افخم است از سؤال قوم موسى زیرا که امت آن پیغمبر خدا بجهت مزید جمعیت خاطر و گمان اراده رؤیت مهیمن سبحان نموده گفتند اى حضرت نبى الورى حضرت ملک تعالى را بما ظاهر و آشکارا بنما و خاطر ما را جمع نماى.

و اما ما بشما میگوئیم که ما ایمان بتو نمى‏آریم تا آنکه خدا و ملائکه او را بمقابله ما حاضر گردانى و ما معاینه آنها را بنظر عیان درآریم و از حضرت ایزد علام و ملائکه گرام استعلام و استفهام حقایق نبوت و رسالت تو نمائیم.

حضرت نبى ایزد معبود فرمود که یا ابا جهل آیا قصه حضرت ابراهیم خلیل علیه صلوات الرب الجلیل استماع نمودى در هنگام وقوع آن حضرت در حیرت ملکوت و عظمت جبروت الحى الذى لا ینام و لا یموت؟

گفت: بلى.

حضرت رسول فرمود که پروردگار من میفرماید «وَ کَذلِکَ نُرِی إِبْراهِیمَ مَلَکُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لِیَکُونَ مِنَ الْمُوقِنِینَ‏» « سورة الانعام: 75».

تفسیر آیه وافى هدایه آنست که ما بابراهیم علیه السّلام حقایق ملکوت سماوات سبعه و طبقات ارضین سبع را معلوم و آشکارا نمودیم تا آنکه از ربقه شک و ریب برآمده‏ بسلک ارباب یقین و زیب منسلک و منخرط گردد، چنانچه مشهور است که در هنگامى که ایزد علام حضرت خلیل الرحمن ابراهیم علیه السّلام را بآسمان مرفوع و بمودت خود مرجوع نمود نور باصره آن حضرت را در غایت قوت و زیادت فرمود بنوعى که هر چه در زمین و آسمان ظاهر و مستتر بود مرئى و مبصر آن پیغمبر جلیل القدر میشد چنانچه حضرت خلیل اللَّه تعالى بعد از ارتقا و استعلا مردى و زنى را بنظر درآورد که مرتکب عمل زنا بودند، همان ساعت حضرت نبى کامل پاک دست دعاى فنا و هلاک آن دو ناپاک بدرگاه حضرت خالق برداشته عدم آن دو بى‏شرم را از قادر عالم التماس و استدعا نمود، همان لحظه تیر دعاى آن نبى الورى بشرف اجابت اقتران یافته آن دو لعین فی الفور بسجین متمکن گشتند.

بعد از آن لمحه حضرت ابراهیم چون بجانب دیگر نظر کرد دو شریر دیگر را بهمین شغل مشتغل یافت بهمان دعاى سابق موافق این دو کس لاحق را بدو فاسق سابق در جهنم متفق گردانید.

بعد از تقضى زمان قلیل چون حضرت ابراهیم الخلیل علیه السّلام دو نفر دیگر را بر ارتکاب همان فعل نالایق سابق مشتغل دید لب بدعاى هلاکت آن دو بدبخت گشاد هر دو شریر بسعیر شتافتند.

در مرتبه رابعه آن پیغمبر جلیل القدر دو شخص دیگر بآن فعل شنیع متبادر یافت؛ قصد دعاى بد نسبت بایشان نمود در همان زمان وحى ایزد منان بحضرت خلیل الرحمن رسید که اى ابراهیم دست دعاى بد بندگان من از آستین استدعا و التماس بیرون میار و کفایت دعوت از عباد و اماى من منماى، زنهار دعاى بد به بندگان من منماى زیرا که‏ مِنْ غَفُورٍ رَحِیمٍ‏ و غفار حلیمم، گناهان بندگان من ضرر بمن نمیرساند چنانچه از طاعت و عبادت ایشان هیچ نوع نفع بمن عاید و راجع نگردد.

اى ابراهیم خلیل من بنیان بندگان خود را بواسطه شفاى دل ارباب غلظت و خشم‏ برنمى‏اندازیم چنانچه الحال تسلیه خاطر عاطر شما شش نفر را هلاک و بخاک برابر گردانیدم من بعد باید که تکفیف دعوت خود از بندگان من نمائى و ایشان را دعاى بد و نفرین منمائى، زیرا که بنده و پیغمبر منى و تو را بشیر و نذیر بجهت امتان صغیر و کبیر تو گردانیدم اما ترا شریک مملکت و سهیم و مشیر خود نگردانیدم و تو مهیمن یعنى حافظ و عالم و مستولى بر بندگان نیستى و جمیع بندگان من در خلال سه حالند:

اول: آنکه توبه و انابت و پشیمانى و مراجعت بمن نمایند من چون رحیم و غفور حلیمم توبه ایشان پذیرفته آنها را بمعصیت و ذلت ایشان نگرفته جمیع گناهان ایشان را مغفور و تمامى عبودیت ایشان را مسکور گردانم.

دوم: از عذاب عاجل ایشان خود را باز دارم و این سؤال و پرسش در آجل مقرر گردانم زیرا که میدانم از اصلاب این طایفه ذریات مؤمنین تولد خواهد یافت، بناء علیه بآباء کافرین باید پس در وقتى که آن نطفها از اصلاب بارحام انتقال یابد و از ارحام متولد شود در آن هنگام عذاب من در او حلول نماید و بلاى من از اطراف و جوانب او درآید.

سیم: آنکه هیچ کدام از آن دو امر توبه با واسطه تولد ذریات مؤمنین نباشد مرا تعجیل در عذاب بنده در دنیا نیست، بدرستى و تحقیق که عقوبت و عذابى که مادر عقبى بواسطه معصیت بندگان خود معد و مهیا کرده‏ایم بسیار بسیار اعظم و اکبر است از عذابى که تو اى ابراهیم در دنیا اراده آن نمودى زیرا که عذاب براى بندگان بحسب جلال و کبریاى من است.

اى ابراهیم در باب اهلاک بندگان مرا با ایشان واگذار و چیزى اصلا در باب عدم و فناى ایشان بخاطر خود میار، زیرا که من نسبت به بندگان بسیار بسیار اشفق و ارحم از والدین ایشانم بدرستى و راستى که من جبار حلیم و داناى حکیم تدبیر حال ایشان بعلم و رأى خود نمایم و قضا و قدر خود را در حق ایشان جارى و سارى فرمایم.

بعد از آن حضرت رسول آخر الزمان فرمود که اى ابو جهل بدان که رفع عذاب ایزد منان نسبت بتو بواسطه آنست که حضرت قادر عالم دانا و مطلع است که از صلب تو ذریات طیبه بوجود خواهد آید که آن پسر نیکو سیر عکرمه مکرم است که وسیله من در امور مسلم و موقن است، اما تو اگر اطاعت حضرت رب العالمین بعد از این از روى صدق و یقین نمائى در نزد رب جمیل جلیل خواهى بود و اگر از طریق مستقیم عدول و انحراف از روى عصبیت و اعتساف جایز دانى البته عذاب مالک الرقاب بر تو نازل است و عما قریب بنوعى عجیب مقتول خواهى شد، همچنین است حال سایر قریش که سائل و ملتمس سؤال مثل و مانند تو باشند.

اما آنکه رب العزت ایشان را مهلت داد بواسطه آنست که چون حضرت عالم السر و الخفیات مطلع و دانا است که بعضى از ایشان بشرف اسلام و ایمان بحضرت محمد علیه الصلاة و السلام مشرف شده بسعادت اخرویه فایز و بهره‏مند میگردند لهذا واهب بى‏منت آن جمع را از ادراک آن سعادت بى‏سعادت نگرداند و از دریافت آن مرحمت محروم و مأیوس نسازد، یا آنکه علم الهى نطق پذیر شده که از آن کافر ابتر پسر مؤمن نیکو سیر مطیع خالق اکبر متولد شود بنا بر این ایزد اقدس آن کافر ناکس را بجهت پیدا شدن آن مؤمن مقدس مهلت دهد، یا آنکه آن مؤمن بعد از تولد از آن کافر بد نفس بشرف ایمان در دنیا و جزا و احسان در عقبى مؤسس گردد.

اى ابو جهل اگر بواسطه آن امر نمیبود حضرت معبود عذاب ارباب جحود و عنود هر آینه معجلا در همین دار دنیا بایشان ظاهر و بین مى‏نمود؛ بلکه بکافه شما فی الفور بلا منزل و مرسل بود و اصلا اثرى از وجود هیچ احدى امثال شما نمیبود.

پس آنگاه حضرت حبیب اللَّه روى بسوى ابو جهل گمراه آورده فرمود که بسوى آسمان نظر کن.

همان که آن رئیس کافران رو بسوى آسمان بحکم و امر نبى انس و جان نمود

بموجب حکم و قضاى ایزد سبوح ابواب آسمان را مفتوح دید در همان زمان شعلهاى نیران از آسمان بر محاذى سر ایشان مشتعل و فروزان بود و بغایت الغایت لهبات نیران بآن طایفه گمرهان نزدیک گردید چنان که آن جماعت کافران حرارت نیران در اکناف و جوانب خود محسوس ابدان نمودند و بسیار متوهم گشته امید حیات از خود قطع فرمودند. اعضاى ابو جهل و باقى تبعه ایشان از اقربا و خویشان از بیم سپردن جان و سوختن بآن آتش تابان مرتعش و لرزان شدند و با کمال حیرت و حسرت نظر بسوى سید رسولان و بجانب آن حضرت نگران گشتند که شاید آن ینبوع مکرمت و احسان از رشحات سحاب عنایت بى‏غایت و امتنان خویش قطره چند بر لهبات متواتره آن نیران افشاند و منت جانى بر جان آن سیه نامگان گذاشته آن جماعت را بجان بخشاند و بآن اشتعال نوایر نیران نسوزاند.

چون آن شافع گناه‏کاران نظر فیض اثر بسوى اهل عصیان کرد و آنها را در غایت قلق و اضطراب و بینهایت متوهم و بیتاب دید از لسان بشارت نشان چنین بیان فرمود که از التهاب این نیران بجهت جان خویش خایف و هراسان البته نگردید که حضرت قادر منان شما را هلاک و فنا باین نیران نگرداند بلکه شما را بواسطه مصالح دنیا تا بهنگام آجال مقرره باقى میگذارد و الحال اظهار این نوع برهان ظاهر و عیان محض بواسطه عبرت شما و سایر کافران بود.

چون آن متمردین نوید رستگارى از بلایى چنان و سلامتى جان از آن معدن فضل و عرفان و منبع مکرمت و احسان استماع نمودند فی الجمله خاطر ایشان آرمیده چون نظر بجانب یک دیگر کردند دیدند که از ظهور ایشان انوار ساطعه و اضواى لامعه بمقابله آن نیران موهمه در آمده همگى و تمامى آن نیران نازله را از ایشان مدفوع و مرفوع بجانب آسمان گردانیدند چنانچه از آسمان فرود آمده بودند بهمان هیئت و صورت بجانب آسمان معاودت نمودند. چون مشاهده و ملاحظه این حال‏ نمودند و خاطر از حرفت و بعضى مقدمات مرتبط بآن جمع فرمودند در حیرت شدند که آیا نیران بچه وجه برایشان نازل گشت و انوار ساطعه از ظهور و جوانب ایشان بچه وسیله رفع و دفع آن نیران شدند.

چون آن سید رسولان آن کافران را در این باب حیران دید از زبان مبارک چنین بیان نمود که بعضى از آن انوار ساطعه نور همین یاران شماست که بزودى بشرف سعادت ایمان بمن مشرف و مستسعد گشته تابع فرمان مهیمن منان گردند، و بعضى از انوار لامعه دیگر انوار ذریات طیبات طاهرات آنهاست که بزودى از اصلاب بعضى شما که بشرف اسلام مشرف و بسعادت ایمان مستسعد نمیگردند متولد شوند و همگى و تمامى ایشان مؤمن پاک دین و مطیع محمد سید المرسلین و منقاد امر و فرمان حضرت ارحم الراحمین گردند، فلهذا قادر بى‏امتنان این همه انوار از ایشان ظاهر و عیان گردانید.

اى جماعت قریش باید که من بعد طریق مستقیم پیش گرفته سالک مسالک بطش و منهج خلاف که در عقبى موجب اندوه و حزن بیش از پیش است نگشته ترحم بحال و مال خود و باقى عشایر و خویش نموده از اطاعت و بندگى شیطان که دشمن ظاهر و پنهان ایشان است ننگ و عار داشته در سلک مردان راه حضرت اللَّه در آیند زیرا که در متابعت آن رئیس ظالمان در دنیا ننگ و عار و در عقبى نومیدى از مرحمت ایزد غفار و وسیله خلود و استمرار عذاب نار است.

چون کلام سید الانام باین محل و مقام رسید اصلا از آن کفره لئام سخنى یا حرفى که مشتمل بر اطاعت ایام حال یا استقبال باشد استماع نشد و همچنان بر کفر و عدوان مستمر با طغیان بودند بعد از زمان اندک هر یک از آن کافران بجانب مسکن و مقر خود روان شدند. لعنهم اللَّه.

الإحتجاج على أهل اللجاج (للطبرسی) / ترجمه و شرح غفارى، ج‏1، ص:94 -  111

 

 


 
[اشعار خواهر عمرو بن عبد ودّ در باره على ع‏]
ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

(2) و از جمله آنچه گواهى مى‏دهد از براى همین صفات که گذشت از براى امیر المؤمنین علیه السّلام، قول خواهر عمرو بن عبد ودّ است در حالتى که دید برادر خود را کشته شده. پس پرسید که آیا از دست که کشته شده برادر من؟ گفتند به او على بن ابى طالب علیه السّلام کشته است. پس گفت: به درستى که على بن ابى طالب همتاى خوبى است. بعد از آن انشاد کرده گفت:

لو کان قاتل عمرو غیر قاتله‏

 

لکنت ابکى علیه آخر الابد

لکنّ قاتله من لا یعاب به‏

 

من کان یدعى قدیما بیضة البلد «1»

     

؛ یعنى اگر کشنده عمرو بن عبد ود غیر کشنده او مى‏بود (یعنى على بن ابى طالب علیه السّلام) هر آینه گریه مى‏کردم براو تا آخر الزمان. لیکن کشنده عمرو کسى است که عیب کرده نمى‏شود عمرو به کشته شدن از دست او آن کسى که خوانده است همیشه بیضة البلد ( «بیضة البلد» کنایه است از کمال مدح).

شیخ- ایّده اللَّه- مى‏فرماید: آیا نمى‏بینى به قریش که چون تحریص کرده مى‏شوند و ترغیب نموده مى‏شوند بر امیر المؤمنین علیه السّلام به وسیله ذکر آن جماعت که کشته امیر المؤمنین علیه السّلام ایشان را و بسیارى ایشان و به ذکر فانى گردانیدن امیر المؤمنین علیه السّلام رؤساء و بزرگان ایشان را به شمشیر خود علیه السّلام و کشتن او علیه السّلام شجاعان و دلیران ایشان را. و مع هذا جرات نمى‏کنند هیچ یک از قوم که انکار نمایند این معانى را یا آنکه اقدام کنند بر حرب آن حضرت علیه السّلام به واسطه عجزى که دارند از او علیه السّلام و همچنین نمى‏بینى که امیر المؤمنین علیه السّلام رسیده از کمال شجاعت به جایى که خواهر عمرو فخر به کشتن آن حضرت علیه السّلام برادرش را و نفى مى‏کند عار و ننگ را

______________________________
(1) «شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید» 1/ 20.

از برادر خود به نسبت دادن کشتن او به حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام.

(1) و به تحقیق روایت کرده‏اند اهل تاریخ اینکه امیر المؤمنین علیه السّلام وقتى که کشت عمرو بن عبد ود را خبر کشته شدن او را رسانیدند به خواهر او.

پس گفت: تجاوز نکرد برادر من از روز موعود خود، بر اوست همتاى خوبى ساکن مباد اشک چشم من اگر بریزم براو. یعنى این قضیه به نوعى روى داده که جاى گریه نیست بلکه محل مفاخر است؛ زیرا برادر من کشت شجاعان را و مبارزت نمود با همسران و دلیران روزگار و واقع شد مرگ او بر دست همتاى خوبى. به درستى که من نشنیده‏ام زیاده بر این مفاخرت اى بنى عامر. پس انشاد کرده گفت:

اسدان فی ضیق المکرّ تصاولا

 

و کلاهما کفؤ کریم باسل‏

فتخالسا مهج النّفوس کلاهما

 

وسط المدار مخاتل و مقاتل‏

و کلاهما حضر القراع حفیظة

 

لم یثنه عن ذاک شغل شاغل‏

فاذهب علىّ فما ظفرت بمثله‏

 

قول سدید لیس فیه تحامل‏

و الثّار عندى یا علىّ فلیتنى‏

 

أدرکته و العقل منّى کامل‏

ذلّت قریش بعد مقتل فارس‏

 

فالذّل مهلکها و خزى شامل‏ «1»

     

؛ یعنى دو شیرند که در تنگناى معرکه حمله کردند و هر دو همتاى یک دیگر و نجیب و شجاعند، پس ربودند جانها را از بدنها هر دو در میان میدان که هر یک از آن فریبنده و جنگ‏کننده بودند. و هر دو حاضر شدند از براى کوفتن شمشیر از روى ننگ که برنگردانید هیچ یک از ایشان را شغلى که مشغول سازد کسى را براو.

اى على بن ابى طالب علیه السّلام که ظفر نیافته هرگز به مثل این چیز. این سخنى است راست که نیست در او دروغى اصلا. پس طلب خون نزد من باقى است اى على بن ابى طالب علیه السّلام پس کاشکى دریابم آن خون را در حالتى که عقل من هنوز کامل باشد، خوار و ذلیل شدند طایفه قریش بعد از کشته شدن چنین سوارى پس خوارى‏

______________________________
(1) «الفصول المهمّة ابن صبّاغ» ص 62.

هلاک سازنده ایشان است و رسوائى که شامل حال همگى ایشان باشد.

(1) پس خواهر عمرو گفت: قسم به خدا، طلب نمى‏کنند قریش خون برادر مرا مادام که ناله کند شتر پیر. (یعنى از بار گران، مراد آن است که هرگز این طلب از ایشان به فعل نمى‏تواند آید)

دفاع از تشیع، شیخ مفید ،  ص: 536

 

 

 


 
[شجاعت على ع‏]
ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

(1) گفته است شیخ- ادام اللَّه عزّه- از جمله آن چیزها که گواهى مى‏دهد به شجاعت امیر المؤمنین علیه السّلام و مبتلا شدن آن حضرت به بلاهاى عظیم در جهاد با دشمنان و به داخل شدن او علیه السّلام از اعادى دین، شعرى است که تقویت مى‏کند همین معانى مذکوره را که در نثر و روایات منقول شده و آن شعر قول اسید بن ابى ایاس بن زنیم بن محمد بن عبد بن عدى است که ترغیب کرده و تحریص نموده مشرکین مکه را در آن شعر بر اینکه هجوم کنند بر حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام و گفته:

فی کلّ مجمع غایة أخزاکم‏

 

جذع أبرّ المذاکى القرّح‏

للَّه درّکم أ لمّا تنکروا

 

قد ینکر الحرّ الکریم و یستحیى‏

هذا ابن فاطمة الّذى أفناکم‏

 

ذبیحا و یمسى سالما لم یذبح‏

أعطوه خرجا و اتّقوا بضریبة

 

فعل الذّلیل و بیعة لم تربح‏

این الکهول و این کلّ دعامة

 

فی المعضلات و این زین الابطح‏

أفناهم قعصا و ضربا یفترى‏

 

بالسّیف یعمل حدّه لم یصفح‏ «1»

     

؛ یعنى در هر مجمعى که براى اظهار کمال باشد رسوا کرده شما را دو ساله که پا در سه گذاشته که مستولى بر هشت ساله و پنج ساله (یعنى على بن ابى طالب علیه السّلام با آنکه کوچک و صغیر السن است رسوا کرد شما را با وجود آنکه رسیده و کاملید) اللَّه تعالى خیر دهاد شما را آیا بد نمى‏آید شما را و عیب نمى‏شمارید. گاه است که ناشایست مى‏شمارد زشتیهاى شما را آزاد مرد نجیب و شرمنده مى‏شوید. این است پسر فاطمه آن کسى که نیست و نابود ساخت شما را از روى ذبح کردن و مى‏گردد میان شما غیر مذبوح، بدهید خراجى به او و بپرهیزید به وسیله حصه مالى که به او دهید از فعل ذلیلان و از بیعى که هرگز سود نکنند. کجا رفتند کاملان‏(1) و کجا شدند آن جماعت که ستون بودند در مشکلات و کجا رفتند آن جماعت که زینت مکه بودند. فانى گردانید همه را از روى شمشیر زدن و چنان زدنى که مهلت ندهد در حالتى که مهمانى مى‏کند به شمشیرى که عمل آورده شده است تیزى آن چنان که برنمى‏گردد و دورى نمى‏کند.

 

______________________________
(1) «الاصابة» 1/ 231، «ترجمة الامام على علیه السّلام ...» 1/ 15.

دفاع از تشیع،شیخ مفید ، ص: 534

 

 


 
[بحثى در باره فدک‏]
ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

(1) بدان که در وقتى که فاطمه زهرا علیها السّلام طلب حق خود که فدک باشد مى‏فرمود، ابو بکر منع آن حضرت علیها السّلام از حق خود نموده گفت: من شنیدم از پیغمبر: «نحن معاشر الأنبیاء لا نورّث و ما ترکناه صدقة» «1» و طایفه ناصبه مى‏گویند بنا بر این شناعت بر ابو بکر لازم نمى‏آید که غصب نموده باشد حق حضرت فاطمه علیها السّلام را؛ زیرا معنى این حدیث آن است که ما گروه پیغمبران میراث نمى‏گذاریم آنچه متروکات ماست صدقه است.

گفته است شیخ- ادام اللَّه عزّه- هر گاه ما تسلیم کنیم از طایفه ناصبه آنچه ادعا کرده‏اند بر پیغمبر صلّى اللَّه علیه و آله از این حدیث که مذکور شد، مى‏گوئیم که این عبارت احتمال معنى دیگر نیز دارد. و آن آنست که این معنى داشته باشد که ما گروه پیغمبران میراث نمى‏گذاریم آن چیزى را که ترک نموده‏ایم از روى صدقه؛ نه آنکه این معنى داشته باشد که آنچه از املاک پیغمبران است بعد از ایشان صدقه است و ورّاث را در آن حقى نیست چنان که ناصبه این ادعا کرده‏اند.

و دلیل بر اینکه معنى ما صواب است از براى این حدث و معنى ناصبه خطا، آن است که معنى ما موافق عموم قرآن است؛ زیرا عموم قرآن دلالت کرده بر اینکه انبیا علیهم السّلام وارث مى‏داشته‏اند و اموال ایشان بعد از ایشان به میراث، میانه ورّاث قسمت مى‏شده و معنى ناصبه منافات دارد با عموم قرآن.

پس هر گاه معنى از براى حدیث توان گفت که موافق باشد با قرآن اولى خواهد بود از معنى‏اى که مخالف شود با قرآن؛ پس اگر طایفه ناصبه بگویند که این معنى که تو گفتى صحیح نیست زیرا هر کس که چیزى را به عنوان صدقه ترک کند و از جمله صدقات او باشد آن چیز میراث برده نمى‏شود پس در این هنگام تخصیص‏

______________________________
(1). «صحیح مسلم» 3/ 1105 حدیث شماره 1757

انبیا علیهم السّلام به این صفت فائده معقولى ندارد.

(1) مى‏گوئیم به ایشان که نیست حال چنین که شما گمان کرده‏اید؛ زیرا گاه باشد که چیزى عام بوده باشد یعنى صفتى شامل جمعى کثیر بوده باشد و مع هذا در محاوره تخصیص دهند آن را به بعضى از آن جمع از براى آنکه آن بعض سزاوارترند به آن صفت و اولى‏اند از ما سواى خود به عمل نمودن به آن و لازم‏ترند از غیر خود به آن و اگر چه آن صفت و حکم دین باشد از براى جمیع مکلفین. فرموده است اللَّه تعالى: إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرُ مَنْ یَخْشاها «1» پس تخصیص داد ترسانیدن پیغمبر را صلّى اللَّه علیه و آله به کسانى که بترسند و هر چند ترسانیدن شامل جمیع مکلفین است.

و همچنین فرموده است: إِنَّما یَعْمُرُ مَساجِدَ اللَّهِ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ «2» پس تعمیر مساجد را تخصیص فرمود به مؤمنین و اگر چه گاه باشد که کفار نیز تعمیر نمایند مساجد خدا را.

و همچنین فرموده است: إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ إِذا ذُکِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ‏ «3» پس تخصیص فرمود ترسیدن را در وقت ذکر خداى تعالى به مؤمنین. و حال آنکه در کفار مى‏باشند آن کسانى که هر گاه اللَّه تعالى مذکور شد بترسند و خوف نمایند و در مؤمنین مى‏باشند جمعى که بشنوند کلام خداى تعالى را در حالتى که مسرور باشند به نعمت خدا یا مشغول باشند به فعل بعضى از مباحات و در آن حال عارض نشود ایشان را خوفى.

و این معنى معلوم است به حسب عادات و گاه است که مى‏گوید کسى که ما گروه مسلمانان اقرار نمى‏کنیم بر امرى منکر و هر چند اهل ملتها از غیر اسلام اقرار نکنند بر آنچه منکر شمارند آن را.

______________________________
(1). سوره نازعات، آیه 45

(2). سوره توبه، آیه 18

(3) سوره انفال، آیه 2

 (1) و در مسلمانان طایفه‏اى باشند که اقرار نمایند بر منکرى که اعتقاد کرده باشند صواب آن منکر را به واسطه بعضى از شبهه‏ها. و همچنین مى‏گوید فقیهى از فقها که ما گروه فقها جایز نمى‏دانیم قبول شهادت فاسقین را و هر چند غیر فقها نیز جایز ندارند این معنى را.

و همچنین مى‏گوید گوینده‏اى که ما گروه قرّاء جایز نمى‏شماریم معاونت ظالمان را و هر چند شریک باشند با ایشان در جایز نشمردن غیر طائفه قرّاء. خواه عادل بوده باشند و خواه فاسق و امثال این سخنان متعارف است و بسیار. و غرض از تخصیص به بعض، سزاوار بودن آن بعض است به معنى حکم مذکور یا پیشواى آن بعض در آن حکم و قدوه بودن نسبت به ما عداى خود چنان که ذکر کردیم.

وجه دیگر و آن آنست که احتمال دارد این قول پیغمبر صلّى اللَّه علیه و آله بر تقدیرى که صحیح بوده باشد که از پیغمبر است و افترا نباشد، این معنى داشته باشد که ما گروه پیغمبران میراث نمى‏گذاریم آن چیز را که ترک کرده‏ایم از روى صدقه. یعنى آن چیزى را که به عنوان صدقه واگذاشته‏ایم استحقاق ندارند آن چیز را هیچ یک از اولاد ما و خویشان ما با آنکه فقیر شوند آن چنان فقیرى که غیر ایشان در هر که آن قسم فقر حاصل شود حلال باشد براو صدقات آباء و اجداد.

زیرا اللَّه تعالى حرام گردانیده صدقه را بر اولاد انبیا و خویشان ایشان علیهم السّلام از براى تعظیم ایشان و مرتفع نمودن از ایشان چرکین‏ها را و نیست این حالت در اولاد غیر انبیا علیهم السّلام از مردمان. زیرا غیر انبیا علیهم السّلام هر گاه واگذارند صدقه‏ها و وقف‏ها و وصیت‏ها از براى فقراى سایر ناس پس منتهى شود حلال اولاد ایشان و خویشان ایشان به کمال فقر و استحقاق از براى صدقات.

به درستى که عاید مى‏شود به ایشان حصه‏اى از این صدقات و گردانیده شده است از براى ایشان در آن صدقات حقوق زیاده بر حقوق بیگانگان.

پس منع فرموده رسول صلّى اللَّه علیه و آله ذریّه و اهل بیت خود را از اینکه فراگیرند از صدقات رسول صلّى اللَّه علیه و آله و هر چند فقیر شوند و بیرون روند از حال بى‏نیازى و خواهد بود معنى این حدیث (1) آنکه میراث [بعد از ما به ورثه ما نمى‏رسد در هر حالى باشند و این معنى معروف است در انتقال اشیاء از مردگان به زندگان و وصف آن این است که آن میراث است اگر چه چیزى یافت نشود از جهت ارث. اللَّه عزّ و جلّ فرموده: أَوْرَثَکُمْ أَرْضَهُمْ وَ دِیارَهُمْ‏ «1»؛ یعنى زمین‏ها و خانه‏ها را براى شما به ارث گذاشت.] «2»

و به درستى که بعض دیگر از طایفه ناصبه نقل کرده‏اند این حدیث را به لفظ دیگر گفته‏اند حضرت پیغمبر صلّى اللَّه علیه و آله گفته است.

«نحن معاشر الأنبیاء لا نورّث ما ترکناه فهو صدقة»

«3» پس تفاوت این شد که در روایت لفظ «فهو» زیاده شده است.

شیخ- ایّده اللَّه و ادام عزّه و حراسته- مى‏فرماید: بر تقدیرى که این روایت صحیح باشد معنى موجّه در آن این خواهد بود که آنچه ترک کرده‏ایم از حقوق خود و قروض خود نزد مردم و طلب ننموده‏ایم آنها را از مردم در زمان حیات خود. پس به درستى که آنها صدقه است بر آن جماعت که این اموال و حقوق نزد ایشان است بعد از حیات ما پس نبوده باشد ذریّه ما از اینکه متعرض آنها شوند به قصد تملّک و از دست آن جماعت بیرون آوردن؛ زیرا ما عفو کرده‏ایم از براى کسى که این حقوق و اموال نزد او است به اینکه نگرفته‏ایم در زمان حیات خود آنها را از آن کس.

و معنى‏اى که طایفه ناصبه براى این روایت گفته‏اند درست نیست؛ زیرا معنى ما موافق عموم قرآن است و مطابق ظاهر قرآن و معنى ناصبه بر خلاف قرآن و ضد ظاهر آن است و مشخص است که حمل گفته پیغمبر صلّى اللَّه علیه و آله بر معنى‏اى که موافق‏ عموم قرآن و ظاهر آن باشد اولى است از حمل بر خلاف آن و اللَّه نسأل التّوفیق و هو حسبنا و نعم الوکیل و نعم المولى و نعم النّصیر

 

______________________________
(1). سوره احزاب، آیه 27

(2). این قسمت در نسخه‏هاى خطى ترجمه فارسى الفصول، سفید بود، لذا از متن عربى ترجمه کردیم.

(3). «سنن ابى داود» 3/ 144

دفاع از تشیع، شیخ مفید ، ص:642 -  644

 

 


 
[سفارش پیامبر ص در باره نجات دهندگان و هلاک‏کنندگان‏]
ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

****  فرمود رسول صلّى اللَّه علیه و آله:

«ثلاثة من مکارم الاخلاق: اعطاء من حرمک و صلة من قطعک و العفو عمّن ظلمک.»

«1»

؛ یعنى سه چیز است از اخلاق نیک: بخشیدن به آن کسى که محروم گردانیده تو را و پیوند نمودن با آنکه بریده از تو و عفو نمودن و در گذشتن از کسى که ظلم کرده به تو.

**** خبر داد مرا شیخ ابو عبد اللَّه، گفت که خبر داد مرا ابو الحسن احمد بن محمد بن الحسن، از پدر خود، از سعد بن عبد اللَّه، از احمد بن محمد بن عیسى، از یونس بن عبد الرحمن، از صفوان، از منصور بن حازم، از ابو حمزه ثمالى، از على بن الحسین علیه السّلام که آن حضرت گفت، که فرمود رسول صلّى اللَّه علیه و آله:

«ثلاث منجیات و ثلاث مهلکا فامّا المنجیات: فخوف اللَّه فی السّرّ و العلانیة و العدل فی الغضب و الرّضا و القصد فی الغنى و امّا المهلکات: فشحّ مطاع و هوى متّبع و اعجاب المرء بنفسه»

«2»

______________________________
(1). «تحف العقول» ص 45 با مختصر تفاوت‏

(2). «مشکاة المصابیح خطیب تبریزى» 3/ 94 حدیث شماره 5122

؛ (1) یعنى سه چیزند که نجات دهندگانند و سه چیزند که هلاک‏کنندگانند. و امّا آنها که نجات دهندگانند: پس ترس از اللَّه تعالى در پنهان و آشکارا، و عدل نمودن در حالت غضب، و رضا و میانه روى در بى‏نیازى و درویشى؛ و امّا آنها که هلاک‏کنندگانند: پس بخلى که فرمان برده شود و هوا و هوسى که پیروى کرده شود و خودبینى مرد به خود. «1»

______________________________
(1). کتاب «الحکایات شیخ مفید» در اینجا به اتمام مى‏رسد و همچنین «الفصول المختاره» چاپ نجف که «الحکایات» به آن ملحق مى‏باشد نیز چنین است، ولى در نسخه خطى ترجمه «الفصول المختاره» یک فصل که در باره «فدک» مى‏باشد آمده است. این فصل همان رساله «حول حدیث نحن معاشر الأنبیاء لا نورّث» است که در سلسله آثار شیخ مفید به شماره 19 به چاپ رسیده است.

دفاع از تشیع، شیخ مفید ، ص: 640

 

 

 


 
[سفارش امامان ع به شکرگزارى‏]
ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

(3) گفت امام صادق علیه السّلام که آمد مردى به خدمت ابو عبد اللَّه علیه السّلام و گفت: یا ابن‏

______________________________
(1). «المحاسن برقى» 1/ 148

(2). «تحف العقول» ص 233- 234

رسول اللَّه، وصیت کن مرا. (1) پس امام حسین علیه السّلام به آن مرد فرمود:

«لا یفقدک اللَّه حیث أمرک و لا یراک حیث نهاک»؛

یعنى نیابنده تو نباشد خداى تعالى در هر جا که امر کرده تو را به آنجا و نبیند خداى تعالى تو را در جایى که نهى فرموده تو را از آنجا.

پس آن مرد گفت که زیاد کن از براى من وصیت را. آن حضرت علیه السّلام فرمود که نمى‏یابم زیاده بر این گفته که فرمود حضرت باقر علیه السّلام:

«ما انعم اللَّه على عبد نعمة فشکرها بقلبه الّا استوجب المزید بها قبل ان یظهر شکره على لسانه»

؛ یعنى انعام نمى‏کند اللَّه تعالى بر بنده نعمتى را که شکر کند آن بنده نعمت را به دل خود مگر اینکه مستوجب گردد زیادتى را در آن نعمت پیش از آنکه ظاهر گردد شکر آن نعمت بر زبان آن بنده.

گفت که فرمود ابو عبد اللَّه علیه السّلام در ادبى که اصحاب خود را مى‏فرمود این را:

«من قصرت یده بالمکافاة فلیطل لسانه بشکر»

؛ یعنى هر که کوتاه باشد دست او به مکافات، پس باید که دراز باشد زبان او به شکر.

و گفت او علیه السّلام:

«من حقّ الشّکر للَّه تعالى ان یشکر من أجرى تلک النّعمة على یده»

؛ یعنى از حق شکر است مر اللَّه تعالى را اینکه کسى شکر گوید آن کسى را که جارى گردانیده است اللَّه تعالى آن نعمت را بر دست او به این کس.

فرمود که گفت سلمان رحمه اللَّه که وصیت کرد مرا دوست من رسول صلّى اللَّه علیه و آله به هفت چیز که وانگذارم آن هفت چیز را بر هیچ حالى:

«لا أدعهنّ على کلّ حال: أن أنظر الى من هو دونى و لا أنظر الى من هو فوقى و ان احبّ الفقراء و ادنوا منهم، و أن اقول الحقّ و ان کان مرّا، و ان أصل رحمى و ان کانت مدبرة، و ان أسأل النّاس شیئا و أوصانى: ان أکثر من قول «لا حول و لا قوّة الّا باللَّه» فانّها کنز من کنوز الجنّة.»

«1»

______________________________
(1). «المحاسن برقى» 1/ 11

؛ (1) یعنى اینکه نظر کنم به جانب کسى که پست باشد حال او نسبت به من و نظر نکنم به جانب کسى که بلند باشد رتبه او نسبت به من و اینکه دوست دارم فقرا را و نزدیکى کنم به ایشان و اینکه بگویم حق را و اگر چه تلخ باشد و اینکه پیوند و مهربانى کنم با خویشان و اگر چه صاحب ادبار باشند و اینکه طلب نکنم از مردمان چیزى. و وصیت کرده به من به اینکه بگویم بسیار

«لا حول و لا قوّة الّا باللَّه»

؛ زیرا به درستى که این قول گنجى است از گنجهاى بهشت.

(2) فرمود که ابو عبد اللَّه علیه السّلام که گفت مردى به پدر من علیه السّلام:

«من اعظم النّاس فی الدّنیا قدرا؟ فقال: من لم یجعل الدّنیا لنفسه فی نفسه خطرا»؛

یعنى کیست بزرگترین مردمان در دنیا به حسب قدر؟ پس پدر من علیه السّلام فرمود: آنکه نگرداند دنیا را از براى خود در نفس خود و خاطر خود، منزلت و جاه.

دفاع از تشیع،شیخ مفید ،  ص: 638

 


 
[سفارشها و فرمایشات امام صادق ع به شیعیان‏]
ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

(1) در حدیث و حکایات از شیخ. خبر داد مرا شیخ مفید ابو عبد اللَّه- ادام اللَّه عزّه- گفت خبر داد مرا ابو الحسن احمد بن محمد بن الحسن بن الولید، از پدر خود، از سعد بن عبد اللَّه، از احمد بن محمد بن عیسى، از یونس بن عبد الرحمن، از بعض اصحاب خود، از خیثمه، از ابو عبد اللَّه جعفر بن محمد علیه السّلام گفت: داخل شدم به خدمت آن حضرت علیه السّلام که وداع کنم او را علیه السّلام و من اراده سفر داشتم به جانب مدینه.

پس آن حضرت علیه السّلام فرمود:

«ابلغ موالینا السّلام و اوصهم بتقوى اللَّه و العمل الصّالح، و أن یعود صحیحهم مریضهم و لیعد غنیّهم على فقیرهم، و ان یشهد حیّهم جنازة میّتهم، و ان یتلاقوا فی بیوتهم. و ان یتفاوضوا علم الدّین فانّ فی ذلک حیاة لامرنا. رحم اللَّه عبدا احیى امرنا و اعلمهم یا خیثمة انّه لا یغنی عنهم من اللَّه شیئا الّا العمل الصّالح فانّ ولایتنا لا تنال الّا بالورع. و انّ اشدّ النّاس عذابا یوم القیامة من وصف عدلا ثمّ خالفه الى غیره»

«1»؛ یعنى برسان دوستان ما را سلام و وصیت کن ایشان را به پرهیزکارى خداى تعالى و به عمل نیکو و اینکه عیادت کند صحیح ایشان مریض ایشان را، غنى ایشان فقیر ایشان را و اینکه حاضر شود زنده ایشان جنازه مرده ایشان را و اینکه با یک دیگر ملاقات کنند در خانه‏هاى خودشان و اینکه از یک دیگر فراگیرند علم دین را. به درستى که در اینکه گفتم حیات کار ماست. رحم کند اللَّه تعالى بنده‏اى را که او زنده گرداند کار ما را و بیاموزد ایشان را اى خیثمه که دفع نمى‏کند از ایشان از جانب خدا هیچ چیز را مگر عمل صالح پس به درستى که دوستى ما رسیده نمى‏شود مگر به پرهیزکارى. و به درستى که سخت‏ترین مردمان به حسب عذاب در روز قیامت آن کسى است که نصیحتى کند کسى را بعد از آن خود مخالفت کند

______________________________
(1). «الکافى کلینى» 2/ 175- 176

به سوى غیر آن نصیحت.

(1) خبر داد مرا شیخ ابو عبد اللَّه- ادام اللَّه عزّه- گفت خبر داد مرا ابو الحسن احمد بن محمد، از پدر خود، از سعد بن عبد اللَّه، از احمد بن محمد بن عیسى، از یونس بن عبد الرحمن، از کثیر بن علقمه گفت او که گفتم به ابو عبد اللَّه علیه السّلام که وصیت کن مرا.

پس فرمود:

«اوصیک بتقوى اللَّه و الورع و العبادة و طول السّجود و اداء الامانة و صدق الحدیث و حسن الجوار فبهذا جاءنا محمّد صلّى اللَّه علیه و آله صلوا فی عشائرکم و عودوا مرضاکم و احضروا جنائزکم و کونوا لنا زینا و لا تکونوا لنا شینا حبّبونا الى النّاس و لا تبغّضونا الیهم جرّوا الینا کلّ مودّة وادفعوا عنّا کلّ شرّ فما قیل فینا من خیر فنحن اهله و ما قیل فینا من شرّ فو اللَّه کذلک لنا حقّ فی کتاب اللَّه و قرابة من رسول اللَّه صلّى اللَّه علیه و آله و ولادة طیّبة فهکذا قولوا»

«1»؛ یعنى وصیت مى‏کنم تو را به پرهیزکارى خدا و ورع و بندگى خدا و به دراز کشیدن سجده و رسانیدن امانت و راستى گفتار و نیکوئى همسایگى. پس به اینها آمده است ما را محمد صلّى اللَّه علیه و آله. مهربانى کنید با خویشان خود و عیادت کنید بیماران خود را و حاضر شوید جنازه‏هاى خود را و بوده باشید از براى ما زینت و مباشید از براى ما عیب‏جو، دوست گردانید به سوى ما مردمان را و دشمن مگردانید ما را به سوى ایشان. بکشید به سوى ما هر دوستى را و دفع کنید از ما هر شرارتى را.

پس هر چه گفته شود در باره ما از شر، پس به خدا قسم که نیستیم ما همچنان، از براى ماست حق در کتاب خدا و از براى ماست نزدیکى به رسول صلّى اللَّه علیه و آله و از براى ماست ولادت پاک. پس به همین طرز و روش بگوئید سخن را در باره ما.

(2) و به همین اسناد که گذشت از حلبى از حمید بن مثنّى از یزید بن خلیفه که گفت او که گفت به ما ابو عبد اللَّه علیه السّلام در حالتى که ما نزد آن حضرت علیه السّلام بودیم:

«نظرتم و اللَّه حیث نظر اللَّه و اخترتم من اختار اللَّه اخذ النّاس یمینا و شمالا و قصدتم قصد محمّد صلّى اللَّه علیه و آله انتم و اللَّه على المحجّة البیضاء فأعینوا على ذلک بورع.»

______________________________
(1). «صفات الشیعه شیخ صدوق» حدیث 39

؛ (1) یعنى نظر کردید شما- به خدا قسم- هر جا نظر کرد اللَّه تعالى و اختیار کردید آن کسى را که اختیار کرد اللَّه تعالى. گرفتند مردمان جانب راست و چپ را و میانه روى کردید شما میانه‏روى محمد صلّى اللَّه علیه و آله را شما- به خدا قسم- که به راه راست روشن ثابتید. پس مدد کنید این حال را که دارید به ورع (یعنى دورى کردن از حرامها)؛ پس چون اراده کردیم ما بیرون برویم از خدمت آن حضرت علیه السّلام فرمود:

«ما على احدکم اذا عرّفه اللَّه بهذا الامر ان لا یعرفه النّاس به انّه من عمل للنّاس کان ثوابه على النّاس و من عمل للَّه کان ثوابه على اللَّه تعالى.»

«1»

؛ یعنى نیست بر هیچ یک از شما چیزى هر گاه بشناسد او را خداى تعالى به این امر یعنى به اینکه اعتقاد دارید امامت ما را از اینکه او را نشناسد مردمان به این امر به درستى که هر که عمل کند از براى مردم، ثواب او بر مردمان است و هر کس عمل کند از براى اللَّه تعالى، ثواب او بر اللّه تعالى است.

(2) و گفت حضرت ابو عبد اللَّه علیه السّلام که فرمود حسن بن على علیه السّلام به مردى:

«یا هذا لا تجاهد الطلب جهاد المغالب و لا تتّکل على القدر اتّکال المستسلم فانّ ابتغاء الفضل من السّنّة و الاجمال فی الطّلب من العفّة و لیست العفّة بدافعة رزقا و لا الحرص بجالب فضلا فانّ الرّزق مقسوم و الاجل موقوف و استعمال الحرص یورث المأثم»

«2»؛ یعنى اى مرد جهد مکن در طلب جهد کردن کسى که جویاى غلبه باشد و اعتماد مکن بر قدر اعتماد کردن کسى که بالکلیه واگذارد کار خود را؛ زیرا به درستى که طلب نمودن مال از جمله سنت است و نیکو کردن طلب از جمله عفت است و نیست عفت دفع‏کننده رزق و روا نیست حرص کشنده مال را زیرا رزق قسمت کرده شده است و اجل تعیین نموده شده است و کار فرمودن حرص حاصل مى‏گرداند گناهان را.

دفاع از تشیع، شیخ مفید ، ص: 636

 


 
[اشعار على ع که دلالت دارد بر وجود مذهب شیعه در زمان پیامبر ص‏]
ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

(1) شنیدم از شیخ- ادام اللَّه عزّه- که مى‏گفت: از جمله چیزهائى که گواهى مى‏دهد از براى امامت امیر المؤمنین علیه السّلام و تقویت مى‏کند قول کسى را که مى‏گوید در صدر اول، مذهب شیعه (صدر اول زمان صحابه را مى‏گویند) بوده است شعر امیر المؤمنین علیه السّلام در صفّین که اتّفاق کرده‏اند بر نقل آن موافق و مخالف و آن شعر را آن حضرت در مقام رجز از براى مبارزت فرمود:

انا علىّ صاحب الصمصامه‏

 

و صاحب الحوض لدى القیامه‏

أخو النّبىّ اللَّه ذى العلامه‏

 

قد قال اذ عمّمنى العمامه‏

انت أخى و معدن الکرامه‏

 

و من له من بعدى الامامه‏

     

 

«1»؛ یعنى من على‏ام صاحب شمشیر برنده که کج نشود و صاحب حوض کوثر در قیامت برادر پیغمبر خدا که صاحب نشانه پیغمبرى است که گفت پیغمبر صلّى اللَّه علیه و آله وقتى که بر سر من نهاد عمامه خود را که تو برادر منى و معدن کرامتى و آن کس که از براى او حاصل است بعد از من امامت.

شیخ- ایّده اللَّه- مى‏فرماید که این شعر با آنکه دلالت مى‏کند بر آنچه از پیش گذشت، دلالت مى‏کند بر اینکه امیر المؤمنین علیه السّلام ذکر فرموده نص پیغمبر صلّى اللَّه علیه و آله را در شأن خود و احتجاج نموده به آن بر امامت خود.

و به تحقیق این معنى باطل مى‏سازد سخن طایفه ناصبه را که مى‏گویند امیر المؤمنین علیه السّلام در هیچ مقامى از مقامات خود دعوى نکرد نص رسول صلّى اللَّه علیه و آله را در باب خود.

شیخ- ایّده اللَّه- گفته است و از جمله آنچه دلالت مى‏کند بر اینکه مذهب شیعه در صدر اوّل بوده آن چیزى است که از پیش گذشت از اشعارى که مذکور شد از

______________________________
(1) «دیوان امام على علیه السّلام» ص 90.

براى اثبات تقدّم ایمان امیر المؤمنین علیه السّلام (1) و ما ذکر مى‏کنیم آن موضعى را که در این مطلب به کار آید نه همه آن اشعار را و اگر چه به شرح پیش از این مذکور شد و تکرار آن در اینجا از براى تأکید و بیان است.

پس از آن جمله، قول عبد اللَّه بن ابى سفیان بن حارث بن عبد المطلب است:

و کان ولىّ الامر بعد محمّد

 

علىّ و فی کلّ المواطن صاحبه‏ «1»

     

پس شهادت داده به اینکه امیر المؤمنین علیه السّلام خلیفه رسول صلّى اللَّه علیه و آله بوده نه آن جماعت که مقدّم بوده‏اند بر آن حضرت علیه السّلام زیرا گفته است که آن حضرت علیه السّلام ولى الامر است بعد از پیغمبر.

و از آن جمله، قول جریر بن عبد اللَّه است:

فصلّى الاله على احمد

 

رسول الملیک تمام النّعم‏

و صلّى على الطّهر من بعده‏

 

خلیفتنا القائم المدّعم‏

علیّا عنیت وصىّ النّبىّ‏

 

یجالد عنه غواة الأمم‏ «2»

     

و این شعر دلالت صریح دارد بر امامت امیر المؤمنین علیه السّلام چنانچه هیچ عاقلى شک نمى‏کند در قصد شاعرش. و غرض او که امیر المؤمنین است جانشین رسول صلّى اللَّه علیه و آله بود بى‏فاصله و امام بود بعد از او. و اما بیان کردن اینکه آن حضرت علیه السّلام وصى پیغمبر صلّى اللَّه علیه و آله بوده نه کس دیگر. پس به درستى که اتفاق همگى بر این معنى غنى مى‏گرداند ما نام ببریم مردمانى را که این معنى را گفته‏اند و هر گاه اختصاص آن حضرت علیه السّلام به وصایت پیغمبر صلّى اللَّه علیه و آله ثابت شده ثابت مى‏شود که او علیه السّلام امام است نه دیگرى؛ زیرا وصى پیغمبر در اهل بیت پیغمبر و متروکات او صلّى اللَّه علیه و آله جانشین و خلیفه مى‏باشد که اگر دیگرى غیر از وصى امام باشد لازم مى‏آید که در زمان واحد دو امام و دو خلیفه باشد از براى پیغمبر صلّى اللَّه علیه و آله برامت او و این محال است.

______________________________
(1) «شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید» 13/ 231.

(2) «الغدیر» 3/ 233.

دفاع از تشیع، شیخ مفید ، ص: 530

 

 

 


 
[اشعار کمیت در باره آل محمد ص‏]
ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

 [فضائل آل محمد ص‏]

[اشعار کمیت در باره آل محمد ص‏]

(1) شنیدم از شیخ- ادام اللَّه عزّه- که مى‏گفت: از جمله آن چیزى که دلالت مى‏کند بر اینکه آل محمد صلّى اللَّه علیه و آله سزاوارترند به مقام پیغمبر صلّى اللَّه علیه و آله از جمیع ما عداى خود از مردمان قول کمیت بن زید اسدى رحمه اللَّه است (که در نظم ادا نموده و آن نظم متضمّن احتجاج کامل است بر این مطلب و آن نظم این است):

یقولون لم یورث و لو لا تراثه‏

 

لقد شرکت فیه بکیل و أرحب‏

و عکّ و لخم و السّکون و حمیر

 

و کنده و الحیّان بکر و تغلب‏

و لا انتشلت عضوین منها یحابر

 

و کان لعبد القیس عضو مؤرّب‏

و لا انتقلت من خندف فی سواهم‏

 

و لا اقتدحت قیس بها حین أثقبوا

و لا کانت الانصار فیها أذلّة

 

و لا غیّبا عنها اذ النّاس غیّب‏

هم شهدوا بدرا و خیبر بعدها

 

و یوم حنین و الدّماء تصبّب‏

و هم رئموها غیر ظئر و اشبلوا

 

علیها باطراف القنا و تحدّبوا

فان هى لم تصلح لحىّ سواهم‏

 

فانّ ذوى القربى أحقّ و أوجب‏ «1»

     

مى‏گویند که پیغمبر صلّى اللَّه علیه و آله میراث نگذاشته است و اگر نباشد اینکه میراث گذاشته باشد پس به تحقیق شریک خواهد بود در امر جانشینى او صلّى اللَّه علیه و آله «بکیل» و «ارحب» و «عکّ» و «لخم» و «سکون» و «حمیر» و «کنده» و دو قبیله که یکى «بکر» است و دیگرى «تغلب» (اینها همه اسماء قبائل عرب‏اند) و هر آینه مى‏گرفته پاره‏اى از خلافت قبیله «یحابر» و بود از براى قبیله «عبد القیس» حصه کاملى تمام و هر آینه منتقل مى‏شد امر خلافت از «خندف» (و آن زنى است که طایفه قریش به او منسوبند) در ما عداى ایشان و هر آینه آتش مى‏زدند قبیله قیس به وسیله خلافت پس صاحب نور مى‏شدند و هر آینه نبودند

______________________________
(1) «الهاشمیّات کمیت» ص 33.

انصار در خلافت ذلیل و خوار و محروم نبودند از خلافت وقتى که مردمان دیگر محروم بودند.

(1) به درستى که انصار حاضر شدند در بدر و خیبر بعد از آن و در روز حنین و حال آنکه خونها مى‏ریخت. و انصار عطوفت و مهربانى کردند بر مقام پیغمبر صلّى اللَّه علیه و آله بى‏آنکه در یکى مهربانى آن به ایشان منسوب باشد؛ زیرا پیغمبر از قریش بود و انصار از قریش نبودند. فرا گرفتند مهربانانه مقام پیغمبر صلّى اللَّه علیه و آله را به اطراف نیزه‏ها و شفقت نمودند. پس اگر امر جانشینى پیغمبر صلّى اللَّه علیه و آله سزاوار نیست به قبیله‏اى سواى قریش پس به درستى که صاحبان خویشى پیغمبر صلّى اللَّه علیه و آله سزاوارتر و مستوجب‏ترند.

 

 

دفاع از تشیع،شیخ مفید ،  ص: 524

 

 

 


 
ده دعای مستجاب شده ده نفر در قرآن
ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

خداى رؤف دعاى ده نفر را مستجاب نموده بدین شرح:

1- در سوره و الصافات، آیه 75 میفرماید: حضرت نوح ما را خواند و ما اجابت نمودیم.

2- در سوره یوسف، آیه 32 میفرماید: خدا دعاى یوسف را مستجاب نمود و مکر و حیله زنان را از او رد کرد.

3- در سوره یونس، آیه 89 راجع بحضرت موسى و هارون میفرماید: دعاى شما مستجاب شد.

4- در سوره انبیاء، آیه 88 میفرماید: دعاى یونس را مستجاب کردیم.

5- در سوره انبیاء، آیه 84 در باره حضرت ایوب میفرماید: ما دعاى او را مستجاب نمودیم.

6- در سوره انبیاء آیه 90 راجع بحضرت زکریا میفرماید: ما دعاى وى را اجابت کردیم و حضرت یحیى را بدو عطا نمودیم.

7- در سوره مؤمن، آیه 60 در باره مخلصین میفرماید: دعا کنید تا مستجاب نمایم.

8- در سوره نمل، آیه 62 راجع به افراد مضطر و ناچار میفرماید: أَمَّنْ یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ.

9- در سوره بقره، آیه 186 در باره دعاى بندگان نیکوکار میفرماید: یا محمّد! هر گاه بندگان من از تو سؤالى بکنند من اجابت مینمایم.

10- در سوره آل عمران، آیه 195 در باره حضرت فاطمه اطهر و امیر المؤمنین:

زندگانى حضرت زهرا علیها السلام ( ترجمه جلد 43 بحار الأنوار) / ترجمه نجفى، ص: 41

 


 
10 موضوع خائف و مضطرب
ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

على میفرماید: خدا دعاى ایشان را مستجاب نمود.

پیامبر اسلام صلى اللَّه علیه و آله راجع به 10 موضوع خائف و مضطرب بود و خداى توانا آن حضرت را در امان خود نگه داشت و بوى بشارت داد:

1- مفارقت از وطن خود (یعنى مکه معظمه) که در سوره قصص، آیه 85 میفرماید: همان خدائى که قرآن را بر تو واجب کرد ترا بسوى وطن باز میگرداند.

2- آن حضرت راجع بقرآن خائف بود که مبادا بعد از او نظیر کتابهاى آسمانى گذشتگان دچار تغییر و تبدیل شود، خدا در سوره حجر، آیه 9 میفرماید:

ما قرآن را نازل کردیم و حتما آن را حفظ خواهیم کرد.

3- راجع بعذاب امت آن حضرت، آیه 33 سوره انفال را فرو فرستاد که میفرماید: چون تو در میان این امت هستى خدا ایشان را عذاب نخواهد کرد.

4- براى توسعه دین آن بزرگوار در سوره برائة آیه 34 میفرماید: خدا پیامبر خود را بکلیه ادیان مسلط خواهد کرد.

5- براى ثبات و استقامت مؤمنین بعد از رسول خدا در سوره ابراهیم، آیه 27 میفرماید: خدا مؤمنین را در دنیا و آخرت در قول خود ثابت نگاه میدارد.

6- در باره دشمنان مؤمنین در سوره تحریم، آیه 8 میفرماید: روزى که خداى رؤف پیامبر و مؤمنین را رسوا نخواهد کرد.

7- راجع بشفاعت آن حضرت در سوره و الضحى، آیه 4 میفرماید: بزودى خدا آنقدر بتو ببخشد که راضى شود.

8- در باره فتنه و آشوبى که بعد از آن حضرت دچار وصى او: على بن ابى طالب شد در سوره زخرف، آیه 41 میفرماید: وقتى ترا از دنیا بردیم از آنان انتقام خواهیم گرفت.

9- راجع بثبوت خلافت فرزندان على بن ابى طالب علیه السّلام در سوره نور، آیه 55 میگوید: حتما آنان را در زمین خلیفه خواهیم نمود.

10- راجع بهجرت حضرت فاطمه اطهر از مکه بمدینه در سوره آل عمران آیه 191 میفرماید: آن افرادى که خدا را در حال ایستادن و نشستن یاد میکنند، إلى آخره.

 

زندگانى حضرت زهرا علیها السلام ( ترجمه جلد 43 بحار الأنوار) / ترجمه نجفى، ص: 42

 


 
رئیس توبه‏کنندگان عالم
ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

رئیس توبه‏کنندگان چهار نفر بودند بدین شرح:

1- حضرت آدم، چنان که در سوره اعراف، آیه 22 از قول وى میفرماید:

گفتند: پروردگارا! ما بنفس خود ظلم کردیم إلى آخره.

2- حضرت یونس، چنان که در سوره انبیاء، آیه 87 از قول او میفرماید:

بار خدایا! تو پاک و منزه هستى و من از ستمکارانم.

3- حضرت داود، چنان که در سوره ص، آیه 42 میفرماید: داود بخاک افتاد و توبه کرد.

4- فاطمه اطهر، چنان که در سوره آل عمران، آیه 191 میفرماید: آن‏ افرادى که فاطمه هم یکى از آنان بود در حال نشستن و ایستادن بیاد خدا هستند.

 

زندگانى حضرت زهرا علیها السلام ( ترجمه جلد 43 بحار الأنوار) / ترجمه نجفى، ص: 43

 

 


 
چهار نفر از زنان نیکوکار خائف و ترسان
ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

چهار نفر از زنان نیکوکار خائف و ترسان شدند بدین شرح:

1- آسیه زن فرعون که از طرف فرعون دچار انواع و اقسام عذاب شد چنان که در سوره تحریم، آیه 11 از قول وى میفرماید: که گفت: پروردگارا! یک خانه‏اى نزد خود در بهشت برایم بنا کن.

2- حضرت مریم که از مردم گریخت، چنان که در سوره مریم، آیه 23 از زیر آن درخت ندا کرد: محزون و افسرده مباش.

3 و 4- خدیجه کبرا و فاطمه زهراء، زیرا وقتى خدیجه با رسول خدا صلى اللَّه علیه و آله ازدواج کرد زنان قریش از وى کناره‏گیرى نمودند و فاطمه اطهر میگفت: آیا پدر من پیامبر خدا نیست، آیا فرزندان خود را حفظ نمیکند.

زندگانى حضرت زهرا علیها السلام ( ترجمه جلد 43 بحار الأنوار) / ترجمه نجفى ؛ ؛ ص43

 


 
رئیس گریه‏کنندگان عالم
ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

رئیس گریه‏کنندگان هشت نفر بودند بدین شرح:

1- آدم 2- نوح 3- یعقوب 4- یوسف 5- شعیب 6- داود 7- فاطمه 8- امام زین العابدین.

حضرت امام جعفر صادق علیه السّلام میفرماید: فاطمه زهراء بقدرى براى پیامبر اسلام صلى اللَّه علیه و آله گریه کرد که اهل مدینه متأذى شدند و به وى گفتند: تو ما را بعلت کثرت گریه ناراحت کردى، یا شب گریه کن یا روز! لذا فاطمه از مدینه خارج میشد و روى قبر شهداء گریه میکرد.

ابو بکر شیرازى از حضرت على بن ابى طالب علیه السّلام روایت کرده که فرمود:

پیغمبر خدا این آیه را تلاوت کرد: إِنَّ اللَّهَ اصْطَفاکِ وَ طَهَّرَکِ‏ و بمن فرمود: یا على! بهترین زنان چهار نفرند: 1- مریم دختر عمران 2- خدیجه دختر خویلد (بضم خاء و فتح واو) 3- فاطمه دختر محمّد 4- آسیه دختر مزاحم.

زندگانى حضرت زهرا علیها السلام ( ترجمه جلد 43 بحار الأنوار) / ترجمه نجفى ؛ ؛ ص43

 


 
افضلیت فاطمه( س ) بر زنان عالم در منابع اهل سنت
ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

ابو نعیم (بضم نون و فتح عین) در کتاب: حلیة الاولیاء و گروه دیگرى از اهل تسنن از پیامبر اعظم اسلام روایت کرده‏اند که فرمود: زنان بزرگ عالم چهار

نفرند 1- مریم دختر عمران 2- خدیجه دختر خویلد 3- فاطمه دختر حضرت محمّد 4- آسیه زن فرعون.

ابن عباس گفته: فاطمه اطهر از همه آنان افضل است.

عایشه و دیگران از پیغمبر اکرم صلى اللَّه علیه و آله و سلم روایت کرده‏اند که فرمود: اى فاطمه! بتو مژده میدهم که خدا ترا از کلیه زنان عالم و زنان اسلام که بهترین دین است افضل و برتر دانسته است.

حذیفه (بضم حاء و فتح ذال) از رسول اکرم اسلام روایت میکند که فرمود:

ملکى نزد من آمد و گفت: مژده باد ترا که فاطمه بزرگترین زنان اهل بهشت یا زنان امت من است.

در تاریخ بلاذرى نقل میکند که پیامبر خدا بفاطمه زهراء فرمود: تو از کلیه اهل بیت من زودتر بمن ملحق خواهى شد. فاطمه خشمگین شد، رسول خدا به وى فرمود: آیا راضى نیستى که بزرگ زنان بهشت باشى!؟ فاطمه اطهر خندان گردید.

*** ابن شهر آشوب در کتاب: مناقب از جابر بن سمره (بفتح سین و ضم میم و فتح راء) روایت کرده که گفت: پیغمبر اعظم اسلام نزد دخترش فاطمه آمد و فرمود: اى دختر عزیزم! خود را در چه حالى مى‏بینى؟ گفت: من اضافه بر اینکه ناراحت هستم غذائى ندارم که بخورم.

رسول خدا فرمود: اى دخترم! آیا راضى نیستى که بزرگترین زنان عالم باشى؟ فاطمه اطهر گفت: پدر جان مگر این مقام از مریم دختر عمران نیست؟

فرمود: مریم فقط بزرگترین زنان زمانه خود بود. تو نیز بزرگترین زنان زمانه خود هستى، آرى، بخدا قسم که شوهرت على بزرگ اهل دنیا و آخرت است.

بحضرت امام جعفر صادق علیه السّلام گفته شد: منظور از قول پیامبر اسلام صلى اللَّه علیه و آله که فرموده: فاطمه بزرگترین زنان اهل بهشت است یعنى زنان زمان فاطمه؟ فرمود: این مقام مریم دختر عمران است، ولى فاطمه اطهر بزرگترین زنان اولین و آخرین بهشت میباشد.

در روایتى وارد شده که آسیه دختر مزاحم و مریم دختر عمران و خدیجه کبرا در آن موقعى که فاطمه علیها السّلام متوجه بهشت مى‏شود پرده دار فاطمه اطهر خواهند بود.

بزل هروى از حسین بن روح پرسش کرد و گفت: دختران پیغمبر اکرم اسلام چند نفر بودند؟ گفت: چهار نفر، گفت کدام یک از آنان افضل بودند؟ گفت:

فاطمه، گفت: چرا! در صورتى که فاطمه از همه کوچکتر و کمتر از همه با رسول خدا زندگى کرد؟ گفت: براى دو خصلت بود که خدا او را باین مقام اختصاص داد:

1- اینکه وى وارث پیامبر خدا بود 2- اینکه نسل پیغمبر اکرم از وى بیادگار ماند. خداى حکیم فاطمه را بجهت آن خلوص نیتى که داشت بدین مقام اختصاص داد.

سید مرتضى فرموده: معنى افضل بودن این است که: اخلاص و یقین و نیت صاف در کار باشد تا ثواب زیاد نصیب شود، مانعى ندارد که فاطمه زهرا بهمین جهت بر خواهران خود فضیلت و برترى داشته باشد.

این مطلب مورد اعتماد است که فاطمه باتفاق و اجماع گروه امامیه از کلیه زنان عالم افضل و برتر است.

نیز آن تعظیم و تمجیدى که پیغمبر خدا از شأن و مقام فاطمه اطهر میکرد و او را در میان زنان گرامى میداشت براى افضل بودن وى محتاج به استدلال نخواهد بود در کتاب: جامع ترمذى از جمیع (بضم جیم و فتح میم) تیمى نقل میکند که گفت: من با عمه‏ام نزد عایشه رفتم، عمه‏ام بعایشه گفت: چه باعث شد که تو بعلى ابن ابى طالب خروج کردى!؟ عایشه گفت: مرا بحال خود واگذار! بخدا قسم که‏ از مردان کسى بیشتر از على و از زنان کسى بیشتر از فاطمه زهراء نزد پیامبر اسلام صلى اللَّه علیه و آله و سلم عزیزتر نبودند.

در کتاب: فضائل الصحابة از پدر عبد اللَّه بن بریده روایت میکند که گفت:

برسول معظم اسلام گفتم: کدام زنان نزد تو محبوبترند؟ فرمود: فاطمه. گفتم: از مردان؟ فرمود: شوهرش على.

در کتاب قوت القلوب از عایشه روایت میکند گفت: یکوقت على و زهراء به پهلو خوابیده بودند و پیامبر خدا در میان ایشان نشسته بود، على برسول خدا گفت:

من نزد تو محبوبترم یا فاطمه؟ پیغمبر خدا فرمود: فاطمه نزد من محبوبتر و تو از او نزد من عزیزترى.

در روایتى از جابر بن عبد اللَّه وارد شده که گفت: على و فاطمه اطهر هر کدام بفضائل و مناقب خویشتن فخریه میکردند، این موضوع را جبرئیل بپیغمبر خدا خبر داد و گفت: ایشان راجع بمحبت تو گفتگوى طولانى دارند، تو در میان ایشان قضاوت کن! رسول خدا نزد حضرت على و زهرا آمد و جریان را براى آنان شرح داد، سپس متوجه فاطمه شد و فرمود: تو نزد من حلاوت و شیرینى فرزندى را دارى و على عزت مردان را دارد، على از تو نزد من محبوبتر است.

فاطمه اطهر گفت: بحق آن خدائى که تو را برگزید و تو را هدایت نمود و امت تو را بوسیله تو هدایت کرد من مادامى که زنده باشم به این مطلب اقرار دارم.

عامر شعبى و دیگران از امام باقر و امام جعفر صادق علیه السّلام از رسول خدا صلى اللَّه علیه و آله و سلم روایت کرده‏اند که فرمود: فاطمه پاره‏اى از تن من است، کسى که وى را بغضب آورد مرا بغضب آورده. در روایت دیگرى وارد شده که فرمود: هر کس فاطمه را اذیت کند مرا اذیت کرده و کسى که مرا اذیت کند حقا که خدا را اذیت کرده است.

در کتاب صحیح مسلم و کتاب حلیة الاولیاء از رسول اکرم روایت میکنند

که فرمود: فاطمه پاره تن من است، هر چه وى را ناراحت کند مرا ناراحت خواهد کرد و هر چه او را اذیت کند مرا اذیت مینماید.

***  نیز در کتاب: مناقب از سعد بن ابى وقاص نقل میکند که گفت: از پیامبر اعظم اسلام شنیدم میفرمود: فاطمه پاره‏اى از تن من است، هر کس او را خوشنود نماید مرا خوشنود نموده و هر کس وى را ناراحت کند مرا ناراحت کرده است. فاطمه نزد من عزیزترین مردم میباشد.

حاکم در کتاب: مستدرک از پیغمبر گرامى اسلام روایت کرده که فرمود:

فاطمه از من است، آنچه که او را ناراحت کند مرا ناراحت کرده و آنچه که وى را خوشحال نماید مرا خوشحال مینماید.

سهل بن عبد اللَّه نزد عمر بن عبد العزیز آمد و گفت: قوم تو میگویند: تو فرزندان فاطمه را بر آنان مقدم میدارى، گفت: این طور بما رسیده که پیغمبر اکرم اسلام صلى اللَّه علیه و آله فرموده: فاطمه پاره تن من میباشد، هر چه باعث رضایت زهراء شود باعث رضایت من مى‏شود، آنچه که موجب خشم فاطمه شود موجب خشم من نیز خواهد شد.

بخدا قسم من سزاوارترم که رضایت پیامبر خدا را حاصل نمایم، رضایت فاطمه و پدرش در رضایت فرزندان فاطمه میباشد.

و قد علموا انّ النّبیى یسرّه‏

 

مسرّتها جدّا و یشنئ اغتمامها

     

یعنى حقا که دانستند: مسرور بودن فاطمه پیامبر اسلام را مسرور میکند و مغموم بودن وى او را بخشم خواهد آورد.

این سخن پیغمبر که در باره فاطمه فرموده بر معصوم بودن آن بانوى با عظمت دلالت میکند، زیرا اگر فاطمه اطهر مرتکب معصیت میشد هر عملى که باعث ناراحتى وى میگردید باعث ناراحتى رسول خدا نمى‏شد و ...

ابو ثعلبه میگوید: هر گاه رسول خدا از مسافرت بازمى‏گشت و نزد فاطمه‏ اطهر مى‏آمد او بر میخواست و با پیغمبر خدا معانقه میکرد «1» و میان دو چشم آن حضرت را مى‏بوسید.

در کتاب: اربعین از عکرمه روایت میکند که هر گاه پیغمبر خدا از جنگ باز میگشت فاطمه اطهر او را مى‏بوسید.

از عایشه روایت کرده‏اند که گفت: هر گاه فاطمه زهرا نزد پیامبر اسلام مى‏آمد پیامبر از جاى خود بر میخواست، سر فاطمه را مى‏بوسید و او را در جاى خود مى‏نشانید و هر گاه رسول خدا نزد فاطمه مى‏رفت و فاطمه آن حضرت را ملاقات میکرد یک دیگر را مى‏بوسیدند و با یک دیگر مى‏نشستند.

ابو السعادات در کتاب فضائل العشرة از ابن عمر نقل میکند که گفت: هر گاه پیامبر اسلام اراده مسافرتى میکرد آخرین شخصى را که دیدار میکرد فاطمه اطهر بود.، و موقعى که از سفر باز میگشت اول کسى را که ملاقات میکرد فاطمه زهراء بود. اگر فاطمه اطهر نزد خدا یک چنین فضیلت مهمى را نمیداشت پیامبر خدا با وى این عمل را انجام نمیداد، زیرا او فرزند رسول خدا بود و خدا دستور داده که فرزند نسبت بپدر خود احترام کند.

و جایز نبود پیغمبر اکرم این همه فاطمه را احترام کند، زیرا این عمل بر خلاف دستورى است که آن حضرت از طرف خدا به امت خود داده است.

ابو سعید خدرى (بضم خاء و سکون دال) میگوید: فاطمه نزد رسول خدا عزیزترین مردم بود.

در یکى از روزها فاطمه مشغول نماز بود که پیغمبر معظم اسلام نزد او آمد فاطمه که مشغول نماز بود نماز را قطع کرد و متوجه آن حضرت شد و بر او سلام کرد رسول خدا دست مبارک خود را بر سر فاطمه اطهر کشید و باو گفت: اى دخترم! چگونه روز را شب کردى، خدا تو را رحمت کند.

______________________________
(1) معانقه این است که دو نفر در حال ایستادن از راه محبت دست بگردن یک دیگر در آورند و صورت خود را پهلوى یک دیگر بگذارند- مترجم.

در کتاب اخبار فاطمه از عبد اللَّه بن حسن روایت میکند که گفت: یک روز پیغمبر خدا نزد فاطمه اطهر آمد، فاطمه یک پاره نان جو خشک بحضور آن حضرت آورد و آن بزرگوار با آن نان افطار کرد، سپس فرمود: اى دخترم! این اولین نانى است که پدرت بعد از سه روز میخورد، فاطمه اطهر پس از شنیدن این سخن گریان شد و پیغمبر خدا دست مبارک خود را بصورت حضرت زهراء میمالید.

ابو صالح مؤذن در کتاب: اربعین از ابن مسعود روایت میکند که گفت: از پیامبر خدا شنیدم میفرمود: خدا بمن دستور داد تا فاطمه را براى على تزویج نمودم پس از این ازدواج جبرئیل بمن گفت: خداى توانا بهشتى از لؤلؤ که بین هر قصبه تا قصبه دیگر یک مرواریدى است مرصع بطلا، سقفهاى آن را از زبرجد سبز قرار داده، در آن بهشت اطاقهائى از مروارید بنا نهاده که به یاقوت مکلل میباشند.

غرفه‏هاى آن را یک خشت از طلا، یکى از نقره، یکى از درّ، یکى از یاقوت و یکى از زبرجد قرار داده، در آن بهشت چشمه‏هائى آفریده که از اطراف آنها جریان دارند، نهرهائی در اطراف آنها در جریانند، قبه‏هائى از مروارید بر آنها ساخته شده، آن قبه‏ها را بوسیله زنجیر طلا بسته‏اند، بر اطراف آنها انواع و اقسام درختان میوه رسته، بر هر شاخى قبه‏ای بنا شده، در هر قبه‏اى تختى از درّ سفید گذاشته‏اند، و پرده‏هائى از سندس و استبرق بر روى آنها گسترده‏اند، فرش زمین آن از زعفران میباشد.

آن تختها را بوسیله مشک و زعفران خوشبو نموده‏اند، در هر قبه‏اى حوریه‏اى جاى داده‏اند، هر قبه‏اى صد در دارد، بر هر درى دو کنیزک ایستاده‏اند، در اطراف آن قبه آیة الکرسى نوشته شده.

من بجبرئیل گفتم: این بهشت براى که بنا شده!؟ گفت: براى حضرت على بن ابى طالب و فاطمه زهراء، اضافه بر بهشت‏هاى دیگرى که خدا بایشان مرحمت فرموده این هم یکى از آنها بشمار میرود، خداى رؤف این بهشت‏ها را بدین جهت عطا نموده که چشم تو روشن شود.

زندگانى حضرت زهرا علیها السلام ( ترجمه جلد 43 بحار الأنوار) / ترجمه نجفى، ص:46 -  50

 

 


 
راههای شناخت یک شخصیت
ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: راههای شناخت یک شخصیت

راههای شناخت یک شخصیت عبارتنداز:
1ـ قضاوت و اظهار نظر دشمنان او، و به قول معروف:
خوشتر آن باشد که وصف دلبران.
گفته آید بر زبان دیگران.
2ـ اظهار نظر دوستان، یاران و شاگردان.
3ـ آثار و نشانه های شخصیتی خود آن شخصیت و بررسی محتوای سخنان او.
پس از این مقدمه کوتاه در رابطه با سئوال فوق می گوئیم: بیشتر موارد یاد شده در سئوال از طریق روایات «متواتر» و شواهد قطعی و یقینی تاریخی به اثبات رسیده است و مخالفان امام علی «علیه السلام» نیز آن موارد را قبول داشته و دارند. و نیازی نیست که امام علی «علیه السلام» آنها را قبول کرده باشد زیرا جزء امور بدیهی بوده و مانند: رشادت و دلاوری علی بن ابی طالب در میدانهای جنگ همه می دانند و قبول دارند که در جنگ احد سروش غیبی با ندای خود گفت:
«لاسیف الا ذوالفقار، لافتی الا علی. شمشیری همچون ذوالفقار نیست و جوانمردی همانند علی وجود ندارد» و همچنین مورخین و محدثین اتفاق نظر دارند، هنگامی که مسلمانان به قلعه‌ی خیبر حمله کردند، پس از سه مرحله جنگ ابوبکر و عمر شکست خوردند و فرار کردند پیامبر اسلام برای قوت قلب و روحیه اصحاب خود فرمود:
«و الله لأعطین الرایه غداً رجلا کرّاراً غیر فرار یفتح الله علی یدیه، یحب الله و رسوله و یحبه الله و رسوله، یعنی: به خدا سوگند فردا پرچم را به کسی می دهم که حمله کننده بر دشمنان است و نه گریزنده، خداوند فتح و پیروزی را بر دست او نصیب مسلمانان کند، و او کسی است که خدا و پیامبر او را دوست دارند، و او هم خدا و پیامبر را دوست می دارد».
با آنکه در این حدیث شریف اسم امام علی -علیه السلام- برده نشده است ولی از مسلمات و قطعیات تاریخ اسلام است که مقصود پیامبر اسلام از آن شخص علی بن ابی طالب بوده است.
برخی از موارد سئوال هم اساساً نیازی به تحقیق و تفحص ندارد مثل اینکه پرسیده شده آیا امام قبول داشته پسر عم و داماد پیامبر بوده است؟!!

استشهاد امام علی -علیه السلام- بر فضیلت و حقانیت خودبا آنکه گفتیم موارد یاد شده جزء مسلمات و امور قطعی در نزد مسلمانان بوده است، با این حال مواردی را که امام «علیه السلام» نسبت به حقانیت و فضائل خود نزد رسول خدا استناد و استشهاد نموده است را برای آگاهی بیشتر در این جا می آوریم:

1. استناد و استشهاد امام علی «علیه السلام» به واقعه غدیرامام علی -علیه السلام- در ایام خلافت خود (سال 35 هجری) در «رحبه» (نام یکی از محله های کوفه) به پا خواست و خطاب به جمعیتی که در آن روز جمع شده بودند فرمود:
«سوگند می دهم آن مسلمانی را که مطلبی از پیامبر -صلی الله علیه و آله- در روز غدیر خم شنیده، به پا خیزد و گواهی دهد، اما جز آن کسی که، با چشمانش پیامبر را دیده و با گوشهایش سخنان او را شنیده به پا نخیزد»(1).
پس از سخنان امام علی -علیه السلام- سی نفر از اصحاب رسول الله به پا خاستند که 12 نفرشان از مجاهدان «بدر» بودند، همگی شهادت دادند که: پیامبر دست علی را گرفت و فرمود: الست اولی بکم من انفسکم؟ در پاسخ گفتند: آری. آنگاه پیامبر فرمود: من کنت مولاه فهذا علی مولاه.

2. سخن امام -علیه السلام- درباره «منصوب بودن خود از طرف خدا»پس از جریان «سقیفه بنی ساعده» امام «علیه السلام» سئوال کردند که قریش و انصار در آنجا چه گفتند؟ در پاسخ سئوال امام گفتند:(2)
انصار: از ما امیری باشد و از شما (قریش) امیری. امام فرمود: چرا در مقابل انصار دلیل و حجت نیاوردید که پیامبر فرموده: «به نیکو کار انصار نیکوئی شود و از بدکردارشان درگذرید». به امیر المؤمنین گفتند: چگونه این سخن رسول خدا حجت و دلیل بر علیه انصار است؟ حضرت فرمود: اگر امارت در ایشان می بود (و لیاقت خلافت را داشتند) نیازی به سفارش پیامبر برای ایشان نبود. که فرمود: به نیکوکار انصار نیکوئی کنید و از بدکردار درگذرید.
قریش: ما درخت رسالت هستیم (پیامبر از قوم قریش بود) امام علی -علیه السلام- فرمود: قریش به درخت استدلال کردند، اما سیره آن (وجود مقدس خود امام «علیه السلام») را تباه ساختند.
امام علی -علیه السلام- در جای دیگر فرموده:
«نحن شجرة النبوة و محط الرساله.... یعنی: ما اهل بیت از شجره نبوت هستیم و از خاندانی هستیم که رسالت و پیغام الهی در آنجا فرود آمد و رفت و آمد فرشتگان در آنجا بود...».
و در پاسخ قریش فرمود:
«أین الذین زعموا انهم راسخون فی العلم دوننا... * یعنی: کجایند کسانیکه گمان می کنند آنان راسخان علم هستند، نه ما اهل بیت؟! ادعای آنان دروغ و ستم بر ماست، زیرا خداوند ما را برتری داده و ایشان را از فضائلی که ما داریم محروم ساخته، به وسیله ما هدایت و راهنمائی طلب می گردد و روشنائی از گمراهی به نور و روشنائی از ما خواسته می شود. مسلم و محقق است که ائمه دین از قریش هستند که از نسل هاشم باشند».(3)

3. لقب امیر المؤمنینکافی است نگاهی به نامه های آن حضرت بیندازید که در ابتدای برخی از آنها حضرت می نویسد: من عبدالله علی امیر المؤمنین.

4. شجاعت و دلاوری حضرت در «بدر»امام علی «علیه السلام» در نامه خود به معاویه می نویسد:
منم ابوالحسن (کنیه حضرت) کشنده جد تو (عتبة بن ربیعه پدر هند جگرخوار، مادر معاویه) و دائی تو (ولید بن عَتَبَه) و برادرت (حنظله بن ابی سفیان) که همه آنها را در جنگ بدر نابودشان ساختم و اکنون نیز آن شمشیر با من است و با همان دل دشمنم را ملاقات می کنم، و دین دیگری اختیار ننموده و پیغمبر جدیدی را برنگزیده ام...». (4)
«فانا ابو حسن قاتل جدک و خالک و اخیک شدخاً یوم بدر...»

5. رشادت و دلاوری و همچنین دفاع از پیامبر به هنگام هجرترجوع کنید به نامه نهم نهج البلاغه فیض الاسلام:845.

6. استشهاد امام علی «علیه السلام» به آیه تطهیرامام در پنج مورد به آیه شریفه تطهیر استدلال نموده است که عبارتند از:
1ـ پس از رحلت رسول اکرم -صلی الله علیه و آله- ابوبکر و عمر نزد آن حضرت رفتند و از او خواستند که بیعت کند و حضرت نپذیرفت. پس از رفتن آنها امام به مسجد رفت و فرمود:
«خداوند لطف هائی به اهل بیت نموده، چون که در میان آنها رسول اکرم -صلی الله علیه و آله- را به پیامبری مبعوث نمود و اهل بیت کسانی هستند که خداوند آنها را از هر پلیدی و زشتی مبری ساخته و بدون عیب و پاکیزه هستند. فلان و فلان (عمر و ابابکر) نزد من آمدند و مرا به بیعت فرا خواندند بیعت برای کسی را از من خواستند که وظیفه او آن است که با من بیعت کند. من پسر عموی رسول خدا هستم و پدر دو فرزندش و من صدیق اکبرم و من برادر رسول خدا هستم، کسی نمی تواند جز من این ادعا را بنماید، مگر آن که دروغگو باشد و اولین کسی هستم که اسلام آورده و نماز گزار ده و من وصی پیغمبر و همسر دختر او سرور زنان بهشت هستم».
در این حدیث شریف علاوه بر استشهاد امام به آیه تطهیر حضرت خود را همسر فاطمه (س) و وصی پیامبر نیز معرفی نموده است.
2. استشهاد امام به آیه تطهیر در غصب فدک توسط ابوبکر.
حضرت خطاب به ابو بکر کرد و گفت:
آیا کتاب خدا را می خوانی؟ گفت: آری. آنگاه حضرت فرمود: خبر ده مرا از آیه تطهیر، درباره چه کسانی نازل شده است؟ درباره ما نازل شده یا درباره غیر ما؟ ابو بکر گفت: درباره شما!
3. استدلال امام -علیه السلام- به آیه تطهیر در شورای عمر.(5)
4. استشهاد امام به آیه تطهیر در مسجد پیغمبر.(6)
5. استدلال امام به آیه تطهیر قبل از شروع جنگ صفین.(7)

نرم افزار پاسخ

 


پاورقی:

1. برای آگاهی بیشتر رجوع کنید به کتاب نفیس رهبری امام علی در قرآن و سنت نامه 56.
2. فیض الاسلام، نهج البلاغه، خطبه 66:160، و مطهری، مرتضی، نهج البلاغه :15.
3. فیض الاسلام، نهج البلاغه، خطبه108:337.
4. همان مدرک نامه 10:850 و نامه 28، ص903.
5. رجوع کنید به: حسینی تهرانی، امام شناسی، ج3:164 تا171.
6. پیشین.
7. پیشین.


 
[فضایل‏ حضرت‏ پیغمبر آخر الزمان‏]
ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

بعد از آن رسول حضرت معبود فرمود که اى عبد اللَّه مهیمن عز و جل کار بر شما بغایت آسان و سهل گردانید بجهت آنکه کسى را که به پیغمبرى شما تعیین نمود آن‏قدر علم و حال و فضل و کمال باو ارزانى داشته که هر سؤال از روى ابرام و لجاج در دلیل نمایند آن پیغمبر جلیل القدر آن را از روى حجت و الزام و برهان و احتجاج ثابت فرماید و حال آنکه شما اقتراح و اختیار صعب مینمائید که اصلا حجت در آن باب مستطاب نیست بلکه همه اقوال شما بواسطه عدم دلیل مستقیم از روى عقل سلیم باطل و غیر مستقیم است.

اى عبد اللَّه آنچه فرمودى که تو مرد مسحور و از طریقه شعور مهجورى و آنچه از تو بحیز ظهور میرسد بدان سبب از روى خرد و کیاست و حدس و فراست دور است. این سخن تو خلاف و ظاهر و انکار امر مشهور است زیرا که شما بلکه سایر برایا عالم و مطلعید که من از عنایت ایزد مهیمن بر همگى شما بلکه از سایر خلق اللَّه تعالى در صحت تمیز و عقل از عنایت و مرحمت عز و جل زیادتى دارم، و هر چه بعمل مى‏آورم همه از روى کمال علم و فراست و غایت فهم و درایت است و همیشه عزیز و مکرم تمام بنى آدم بوده و خواهم بود.

آیا شما از صغر سن من تا آنکه مرحله عمر خود را بچهل سال رسانیدم هرگز مرا خوار یا ذلیل یا دروغگوى یا خائن یا خطاکننده در قول یا سفیه در رأى ملاحظه و مشاهده کرده‏اید؟

گفت: نه.

حضرت فرمود: آیا شما گمان میبرید که هر مردى در تمامى طول مدت عمر بحول و قوت نفس خود بدون حول و قوت اقدس معبود معصوم و مقدس میماند، این ممتنع و محال است خصوصا در حق کسى که باعتقاد شما گاه ساحر و گاه کاهن و گاه بصفات ناپسند دیگر متصف بود، چنان که حضرت واحد علام در آیه کلام لازم الاحترام حقایق ضرب امثال آن کفره لئام را به نبى الاکرام اعلام نمود که «کَیْفَ ضَرَبُوا لَکَ الْأَمْثالَ فَضَلُّوا فَلا یَسْتَطِیعُونَ سَبِیلًا».

یعنى آنچه در باب امثال ناپسند که بخاطر نژند آن جمع ضال میرسید در حق رسول ایزد متعال تقصیر و تقاعد در آن مقال نکردند و بدان وسیله مضل ضال نشدند، من بعد ایشان را استطاعت سبیل دیگر زیاده از دعاوى کذب فحاوى باطله که سابقا طریق بطلان و ابطال اقوال آن جهال بوضوح و ظهور رسید نیست چنانچه پیشتر مذکور شد.

[نیامدن آیات بر بزرگان عرب مکه و طائف‏]

اى عبد اللَّه آنچه گفتى که چرا این مرقومه مختومه سبحانى و منزله مکرمه آسمانى بولید بن مغیره مکى و عروة بن مسعود الطائفی نازل و مرسل نشد که در مال و منال از اقران و امثال ممتاز و بى‏مثالند، بدان که مال دنیا چنانچه در نزد تو عظیم و با کمال اعتبار است در نزد حضرت واحد مختار هیچ نوع تعظیم و اعتبار ندارد، چه اگر دنیا و ما فیها در پیش حضرت ملک تعالى معتدل بجناح پشه میبود و بدان مقدار وزن و اعتبار میداشت حضرت آفریدگار کفار اشرار و مخالف فجار را بسقى شربت آب ایثار نمیکرد، قسمت مال ایزد متعال بدست امانى و آمال تو نیست بلکه واهب بى‏منت از روى مرحمت مال خود را بهر احدى به مرتبت او قسمت نماید و هر چه اراده و مشیت احدیت بر آن متعلق گردد نسبت بحال خلقان بحیز ظهور و عیان رساند.

اى عبد اللَّه چنان که تو بواسطه تلف مال در کمال قلق و اختلال و در غایت خوف و بد حال میگردى نیز حضرت بى‏مثال را از خداى تعالى بجهت مال و حال نیست بلکه او را نظر برتبه فضل و کمال معرفت ایزد ذو الجلال است یا آنکه ایزد متعال محفوف بمال و حال را معزز و با اقبال نمیداند، چنانچه تو اى عبد اللَّه آن مرد صاحب مال و حال را لایق اعظام مراتب عزت حضرت ذو الجلال میدانى. پس بنا بر این او را تعریف بنبوت میکنى و میگوئى که او لایق رتبه نبوت و درجه رسالت است.

دیگر آنکه حضرت غنى کریم را طمع بمال و حال هیچ احدى نیست تا آنکه او را بغیر اطاعت و متابعت امر و حکم معزز و با احترام گرداند، اما چون ترا چشم بمال و حال آن مرد است بجهت همین او را مخصوص نبوت میگردانى، و حضرت بى‏نیاز اى عبد اللَّه هیچ کس را بمحنت آز و هوس نگیرد چنان که کار و شغل تو استعمال این فعل و عمل است، فلهذا تو تقدیم من لا یستحق التقدیم مینمائى و اصلا تصور قبح تقدیم مفضول بر فاضل نمى‏نمائى، و این وسیله فساد بسیار و موجب عدم اختیار مذهب و دین حق ممتاز است.

اما معامله حضرت عز و جل بر منهج عدل مستقر و مستعمل است، بناء علیه بواسطه افضلیت مراتب دین و بجهت جلالت ملت و آئین اختیار کسى که افضل و اتقى در طاعت و متابعت و اجدى و اسعى در بندگى و خدمت باشد مینماید و کسى که در مراتب‏ طریق عبودیت احدیت و اختیار خدمت واحد صمدیت بطى‏ء و کاهل و در اعزاز ملت و آئین ساهى و غافل بود مهیمن اکبر او را در نظر نیارد و آن را که چنین حال صعب باشد هر چند صاحب مال و حال بود ایزد متعال نظر بملک و مال او ننماید زیرا که این مال و حال از مزید تفضل واهب ذو الجلال است و هیچ احدى از بندگان واحد واجب را بر او قدت؟؟؟ و ضربت لا ریب نیست و نرسد که گوید که هر گاه حضرت اله فلان بتفضل ملک و جاه از عبد دیگر ممتاز و مستثنى گردد باید که ایضا از روى کرم و تفضل او را بشرف رتبه نبوت و درجه رسالت مشرف و مکمل گرداند، زیرا که هیچ احدى را اکراه حضرت بر خلاف مراد اللَّه تعالى و مدعى و الزام واحد علام بر تفضل و اکرام هر یک از انام جایز و با نظام نیست، بجهت آنکه تفضل حضرت خالق نسبت بآن در سابق بهمان اعطاء نعم لایق بود نه تفضلات و عطیات دیگر، زیرا که واحد داور هر بشر را بهر چه سزاوار درخور بود عطا و احسان نمود و هر چه تقاضاى عدل و حکمت او بود معمول فرمود.

اى عبد اللَّه نمى‏بینى که حضرت غنى اکبر یکى را غنى و کریه منظر و دیگرى را فقیر و خوش منظر و ثالث را شریف و فقیر ابتر و رابع را غنى لیک فرومایه‏تر گردانید و جمیع انام را واهب علام بیک وتیره و بیک انجام انصرام نگردانید؛ پس غنى را جایز و روا نیست که گوید چرا واجب تعالى جمال فلان را بمال من اضافه ننمود و مرا باعطا و احسان این دو چیز سرافراز و ممتاز نگردانید، و ایضا صاحب جمال را رخصت در هیچ حال نیست که اعتراض بحضرت ذو الجلال نماید که چرا واهب بى‏مثال ملک و مال فلان را بجمال من نفزود و مرا بآن وسیله غنى و بى‏نیاز ننمود، و همچنین شریف را جایز و مستحسن نیست که گوید چرا علیم دانا مال فلان را اضافه نگردانید بشرافت من و وضیع را نیز تجویز ننمودند که اعتراض بحضرت خالق الجواهر و الاعراض نماید که چرا حضرت آفریدگار مرا فرو مایه و خوار اهل روزگار داشته و شرف و اعتبار فلانى را بمن ارزانى نداشته‏ خلاصه سخن آنکه هیچ احدى از بندگان ایزد مختار را بر حضرت مهیمن غفار اعتراض جایز و سزاوار نیست و لیکن حکم و امر براى ایزد داور است در تقسیم روزى خلایق، واهب خالق نیز مختار است بهر نوع که خواهد جارى میگرداند و هر چه اراده نماید معمول فرماید و او حکیم در افعال و محمود در اعمال است بالبداهه و الیقین هر نسبت بحال هر یک از مخلوقین عمل کند از روى حکمت و عدالت است، و چون عالم و داناست و میداند که مناسب بحال بنده کدامست همان را معمول گرداند خواه غنا و ثروت و خواه فقر و مسکنت و خواه مرض و صحت خواه خوارى و شرافت.

اى عبد اللَّه آن سؤال بى‏مآل که نمودى که «لَوْ لا نُزِّلَ هذَا الْقُرْآنُ عَلى‏ رَجُلٍ مِنَ الْقَرْیَتَیْنِ عَظِیمٍ‏» بنوعى که سابقا تفسیر آن سمت تحریر یافت این جواب باصواب از دلایل و برهان واضح و عیان جواب آنست.

اى عبد اللَّه حضرت ملک تعالى میفرماید «أَ هُمْ یَقْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّکَ» یا محمد آیا این خلایق قسمت رحمت پروردگار مینمایند یا من، بلکه «نَحْنُ قَسَمْنا بَیْنَهُمْ مَعِیشَتَهُمْ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا» «1» واجب تعالى شأنه میفرماید که تقسیم معیشت در ایام حیاة مستعار دنیا بسایر برایا از غنى و فقیر و صغیر و کبیر و وضیع و شریف و قوى و نحیف و مریض و صحیح و جمیل و قبیح و کریه و صبیح و بنده و آزاد و خسته و دلشاد یا محمد ما مینمائیم و هر کسى را بهر چه لایق و سزاوار دانیم عطا فرمائیم، بلکه بعضى از بشر محتاج ببعضى دیگر در ملک و مال و بعضى را به بعضى محتاج به علم و کمال گردانیم، چنانچه یکى محتاج مال دیگر و آن دیگر محتاج بعلم یا بسلعه و کالاى ما بخدمت اوست.

الإحتجاج على أهل اللجاج (للطبرسی) / ترجمه و شرح غفارى، ج‏1، ص:88 -  92

 


 
برترى رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله بر دیگران......................
ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

برترى رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله بر دیگران، از نظر فرقه و قبیله و عنوان خانوادگى و حسب و نسب‏

*|*|* [صحیح ترمذى 2/ 269] به سند خود، از «مطّلب بن ابى وداعه» روایت کرده است که در یکى از روزها، «عباس»، عموى پیغمبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله حضور مبارک شرفیاب شد، مثل اینکه پیش از شرفیابى، سخنى شنیده بود که موجب توهّمش شده بود. آنگاه رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله- که از اندیشه او اطلاع داشت، به محض ورود او براى رفع توهم وى- به فراز منبر تشریف برد و خطاب به حاضران فرمود: من کیستم؟ در پاسخ عرض کردند: شما رسول خدایید، فرمود: من، محمد بن عبد الله بن عبد المطّلبم. و اضافه کرد: به راستى، آنگاه که خداى تعالى، آفریدگان خویش را به پیوندهاى گوناگون آفرید، مرا در بهترین آفریدگان خویش، قرار داد. و آن فرقه را که از فرقه‏هاى دیگر، برتر و والاتر بود، به دو گروه تقسیم کرد و مرا در گروهى که بهتر از گروه دیگر بود، درآورد. پس از آن، فرقه‏هاى مختلف را به قبیله‏ها و عشیره‏ها، منقسم ساخت، آنگاه مرا در بهترین قبیله‏ها قرار داد. در این موقع، آنان را به خانواده‏هائى منتسب فرمود و مرا، در بهترین خانواده‏ها و از والاترین‏ پیوندها، از نظر حسب و نسب قرار داد.

*** [مستدرک صحیحین 4/ 73] به سند خود، از «عبد الله بن عمر» روایت کرده است که گفت: هنگامى که در کنار خانه رسول اکرم صلّى اللّه علیه و آله نشسته بودیم، زنى از آنجا عبور کرد، در این هنگام یکى از حاضران گفت: این زن، دختر محمد است! «ابو سفیان» که در جمع حاضران بود، اظهار داشت: مثل محمّد در میان بنى هاشم، مثل گل خوشبوئى است که در میان کاه روئیده باشد.

آن زن، سخن ناشایست وى را شنید، و بدون آنکه سخن بگوید، به راه خود ادامه داد و بحضور مبارک رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله شرفیاب شد و جریان را بطورى که شنیده بود، به عرض مبارک تقدیم داشت.

رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله از شنیدن آن سخن، خشمناک شد، از خانه بیرون آمد و در حالیکه آثار خشمناکى از چهره مبارکش نمایان بود، خطاب به حاضران فرمود:

چه پیش آمده است که سخنان ناهنجارى از برخى از مردمان، به گوشم مى‏رسد و در ادامه آن، فرمود: به راستى، خداى تبارک و تعالى، آسمانها را بیافرید و بالاترین آسمانها را اختیار کرد و آفریدگانى را که خود مى‏خواست، در آنجا جاى داد سپس به آفرینش موجودات دیگر پرداخته و از میان آنها، فرزندان آدم علیه السّلام را برگزید و از همگى آنها، عرب را برگزید و از میان گروه عرب، قبیله «مضر» را انتخاب کرد و از این قبیله، گروه قریش را برگزید و از مردم قریش، بنى هاشم را اختیار کرد. و مرا از میان بنى هاشم، انتخاب فرمود.

پس، من از بنى هاشمم که برگزیده برگزیدگانند. اینک، کسى که مرا دوست مى‏دارد، به خاطر علاقه‏مندى به من، عرب را هم دوست مى‏دارد و کسى که مرا دوست نمى‏دارد، بر اثر کینه‏ورزى با من، به مردم عرب اظهار علاقه‏مندى نمى‏کند و کینه آنان را در دل مى‏گیرد.

***‌[ذخائر العقبى ص 10] از «واثلة بن اسقع» روایت کرده است که رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله فرمود: به راستى که خدا از فرزندان آدم علیه السّلام، حضرت ابراهیم علیه السّلام را برگزید، و او را خلیل خود قرار داد و از فرزندان ابراهیم علیه السّلام، اسماعیل (ع) را اختیار کرد و از فرزندان اسماعیل (ع)، «نزار» را برگزید. و از فرزندان «نزار»، «مضر» را انتخاب کرد و از فرزندان «مضر»، «کنانه» را انتخاب کرد و از فرزندان «کنانه»، قریش را اختیار فرمود و از قریش، بنى هاشم را برگزید و از بنى هاشم، فرزندان «عبد المطلب» را اختیار نمود و مرا از فرزندان «عبد المطلب»، به سراپرده «اصطفى» درآورد.

مؤلف «ذخائر» مى‏گوید: حدیث مزبور را به همین روش و سیاق «ابو القاسم حمزة بن یوسف سهمى» روایت کرده است و «مسلم» و «ترمذى» و «ابو حاتم» همین روایت را به اختصار، نقل کرده‏اند.

***‌ [کنز العمال 6/ 108] از پیغمبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله روایت کرده است که آن حضرت در ضمن بیانیه‏اى فرمود: پیوند من از بهترین پیوندهاست، در عین حال به این پیوند مباهات نمى‏کنم و موقعیت من از مردم دیگر، بیشتر است و به این هم، افتخار و مباهات نمى‏نمایم.

سپس خطاب به مردم، فرمود: کسى که نزد ما آید، پیش او خواهیم آمد.

و کسى که ما را گرامى بدارد، او را گرامى مى‏داریم. و کسى که با ما مکاتبه نماید، با او مکاتبه مى‏نمائیم. و کسى که از درگذشتگان ما تشییع کند، از مردگان او تشییع خواهیم کرد، و کسى که قیام کند و حق ما را از مخالفان ما بگیرد، حق او را از مخالفان وى، خواهیم گرفت.

اى مردم! با مردمان، در خور حسب و نسبشان رفتار کنید و با آنان در خور آئینى که دارند آمیزش نمایید. و در رابطه با مروّت و جوانمردیى که دارند، آنها را در جاى مناسب خودشان بنشانید. و با مردمان به مدارا رفتار کنید تا خدا شما را بیامرزد.

مؤلف «کنز العمال» گوید: این حدیث را «دیلمى» از «جابر بن عبد الله انصارى»، او هم از حضرت رسول اکرم صلّى اللّه علیه و آله، روایت کرده است.

***‌ [سیوطى در الدّر المنثور] ذیل آیه تطهیر، »،

و به نقل از حکیم «ترمذى» و «طبرانى» و «ابن مردویه» و «ابو نعیم» در کتاب «الدلائل»، از «ابن عباس» نقل کرده است که رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله فرمود: به راستى، خداى تعالى آفریدگان خود را به دو گروه تقسیم کرده است و مرا در گروه شایسته‏اى از آن دو گروه، قرار داد، چنانکه خود در قرآن به این دو گروه اشاره کرده است: أَصْحابِ الْیَمِینِ‏ و أَصْحابُ الشِّمالِ‏ (سوره واقعه، آیه‏هاى 41 و 91) و در این رابطه، من از اصحاب یمین و از بهترین آنان، هستم. پس از آن، آن دو گروه را به سه بخش تقسیم کرد و مرا در بخش بهترین آنها قرار داد، چنانکه فرموده است: فَأَصْحابُ الْمَیْمَنَةِ ما أَصْحابُ الْمَیْمَنَةِ وَ أَصْحابُ الْمَشْئَمَةِ ما أَصْحابُ الْمَشْئَمَةِ وَ السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ أُولئِکَ الْمُقَرَّبُونَ‏ (سوره واقعه، آیه 9) و من در جرگه سابقانم و از بهترین آنها، به‏شمار مى‏آیم.

***‌ بعد از آن، بخشهاى سه‏گانه را به لباس عشیره‏ها آراست و مرا در بهترین قبیله‏ها قرار داد، چنانکه خود فرموده است: وَ جَعَلْناکُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکُمْ‏ (سوره حجرات، آیه 13)؛ شما را به شعبه‏ها و قبیله‏هاى مختلف درآوردیم تا از این راه، به مقام شناخت خدا برسید و بدانید که خدا، شما را براى شناخت، آفریده است، به راستى که گرامى‏ترین شما مردم در پیشگاه پروردگار، پرهیزگارترین شماست.

با توجه به این آیه شریفه، من که پیغمبرم، در پیشگاه خداى تعالى، پرهیزگارترین و گرامى‏ترین شمایم و به اینکه از چنین موقعیتى برخوردارم، مباهات نمى‏کنم و به خود مغرور نمى‏گردم.

آنگاه، قبیله‏ها را به خانواده‏هائى تقسیم کرد و مرا در بهترین خانواده‏ها قرار داد، چنانکه فرموده است: إِنَّما یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً (سوره احزاب، آیه 33)؛ اراده خدا چنان است که شما خاندان را از هر گونه پلیدى، پاکیزه سازد و شما را به نیکوترین روشى، از هر گونه آلودگى، دور گرداند. در این رابطه، من و بستگانم، از هر گناهى پاک و پاکیزه‏ایم‏

فضائل پنج تن(ع)در صحاح ششگانه اهل سنت ،ج‏1،ص:7 -  11

 

 

 


 
ده خصلت ناب در ده نفر
ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

خداى رؤف ده خصلت را بده نفر زنانى که نام آنان بدین شرح است عطا فرموده:

1- توبه حضرت حواء 2- زیبائى ساره زوجه حضرت ابراهیم علیه السّلام 3- حفاظ زوجه ایوب که نامش: رحبه بود 4- احترام آسیه زن فرعون 5- حکمت زلیخا زوجه حضرت یوسف 6- عقل بلقیس زوجه حضرت سلیمان 7- صبر مادر حضرت موسى که نامش: بر خانه بود «1» 8- برگزیدگى را نصیب مریم مادر عیسى نمود

______________________________
(1) مورّخین براى مادر حضرت موسى علیه السّلام نامهاى متعددى نقل کرده‏اند بدین شرح: ابن اثیر در جلد یکم تاریخ خود، صفحه 169 مینگارد: نام مادر موسى:

یوخابد، یا: نوخایل، یا نوخابک بود.

عبد الصاحب عاملى در کتاب: انبیاء، صفحه- 254- مینویسد: نام مادر حضرت موسى: یوخابید، یا افاحیه بود- محمد جواد مغنیه در جلد سوم تفسیر: الکاشف، صفحه- 372- مینگارد، نام مادر حضرت موسى: یوکابد بود. سپس داستان شنیدنى نقل میکند و میگوید: یکى از داستانهاى خرافى که چندین قرن مردم ساده لوح به آن ایمان آورده‏اند قفل صندوق مادر موسى است که موسى را در آن نهاد و درب آن را قفل نمود و بدریا انداخت- علت خرافى بودن آن این است که: اگر نام مادر موسى برده شود هر قفل بسته‏اى خود بخود باز مى‏شود- بدین لحاظ است که نام مادر موسى را غیر از اشخاص که از اسرار آگاه باشند کسى نمیداند، الى آخره.

مترجم گوید: از این قبیل عقائد خرافى در هر دین و مذهبى بقدرى شیوع دارد که اگر نویسنده‏اى موفق شود و کلیه آنها را بنویسد یک کتاب بزرگ و خواندنى خواهد شد. چون این گونه خرافات را شیطان جلوه میدهد غیر از خداى توانا کسى نمیتواند معتقدین به آنها را از آنها منصرف نماید. بدین جهت علماء بزرگوار مذهب مقدس شیعه هر موضوعى را که جنبه اعتقادى داشته باشد اگر از طرف خدا و رسول و امامان (ع) مدرک و مأخذى نداشته باشد تکذیب مینمایند.

9- رضایت و خوشنودى را حضرت خدیجه داشت 10- علم و دانش را نصیب فاطمه زوجه مرتضى على نمود.

زندگانى حضرت زهرا علیها السلام ( ترجمه جلد 43 بحار الأنوار) / ترجمه نجفى، ص: 40

 


 
زنان قرآنى‏
ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

بدان که خداى حکیم در قرآن مجید بنحو کنایه بوجود 12 نفر زن اشاره فرموده بدین شرح:

یکم: منظور از آیه 35 سوره بقره که میفرماید: اسْکُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُکَ الْجَنَّةَ حضرت حواء است.

دوم و سوم: منظور از آیه 10 سوره تحریم که میفرماید: ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا لِلَّذِینَ کَفَرُوا امْرَأَتَ نُوحٍ وَ امْرَأَتَ لُوطٍ زن نوح و زن لوط میباشد.

چهارم: منظور از آیه 11 سوره تحریم که میفرماید: إِذْ قالَتْ رَبِّ ابْنِ لِی عِنْدَکَ بَیْتاً فِی الْجَنَّةِ آسیه زن فرعون میباشد.

پنجم: منظور از آیه 71 سوره هود که میفرماید: وَ امْرَأَتُهُ قائِمَةٌ ساره زن حضرت ابراهیم است.

ششم: منظور از آیه 6 سوره انبیاء که میفرماید: وَ أَصْلَحْنا لَهُ زَوْجَهُ‏، زن حضرت زکریا است.

هفتم: منظور از آیه 51 سوره یوسف که میفرماید: الْآنَ حَصْحَصَ الْحَقُ‏ زلیخا میباشد.

هشتم: منظور از آیه 84 سوره انبیاء که میفرماید: وَ آتَیْناهُ أَهْلَهُ‏، اهل و عیال حضرت ایوب است.

نهم: منظور از آیه 23 سوره نمل که میفرماید: إِنِّی وَجَدْتُ امْرَأَةً تَمْلِکُهُمْ‏ بلقیس میباشد.

دهم: منظور از آیه 27 سوره قصص که میفرماید: إِنِّی أُرِیدُ أَنْ أُنْکِحَکَ‏، زوجه حضرت موسى است.

یازدهم و دوازدهم: منظور از آیه 2 سوره تحریم که میفرماید: وَ إِذْ أَسَرَّ النَّبِیُّ إِلى‏ بَعْضِ أَزْواجِهِ حَدِیثاً، حفصه و عایشه میباشد.

سیزدهم: منظور از آیه 8 سوره و الضحى که میفرماید: وَ وَجَدَکَ عائِلًا حضرت خدیجه کبرى است.

چهاردهم: منظور از آیه 19 سوره الرحمن که میفرماید: مَرَجَ الْبَحْرَیْنِ یَلْتَقِیانِ‏، حضرت فاطمه زهراء میباشد.

(مترجم گوید: اول این حدیث تعداد زنان سابق الذکر را 12 نفر نگاشته ولى شماره که میکنیم تعداد آنان بچهارده نفر میرسد، ففیه ما فیه).

سپس خداى حکیم خصلتهاى آنان را شرح داده و فرموده: حضرت حواء توبه کرد، چنان که در سوره اعراف، آیه 22 میفرماید: قالا رَبَّنا ظَلَمْنا.

راجع بشوق آسیه میفرماید: رَبِّ ابْنِ لِی عِنْدَکَ بَیْتاً.

در باره مهمان‏نوازى ساره میفرماید: وَ امْرَأَتُهُ قائِمَةٌ راجع بعقل بلقیس میفرماید: إِنَّ الْمُلُوکَ إِذا دَخَلُوا قَرْیَةً. در باره حیاء زوجه حضرت موسى میفرماید:

فَجاءَتْهُ إِحْداهُما تَمْشِی عَلَى اسْتِحْیاءٍ.

راجع باحسان حضرت خدیجه کبرا میفرماید: وَ وَجَدَکَ عائِلًا فَأَغْنى‏. در باره نصیحت و اندرز بعایشه و حفصه در آیه 32 سوره احزاب میفرماید: یا نِساءَ النَّبِیِّ لَسْتُنَ‏ تا آنجا که فرموده: وَ أَطِعْنَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ‏.

راجع بعصمت حضرت فاطمه اطهر در آیه 61 سوره آل عمران میفرماید:

وَ نِساءَنا وَ نِساءَکُمْ‏.

زندگانى حضرت زهرا علیها السلام ( ترجمه جلد 43 بحار الأنوار) / ترجمه نجفى، ص: 39

 


 
شمه ای از سیمای نورانی حضرت مهدی (ع)
ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

غیبت حضرت صاحب الامر (ع) و طول عمر آن حضرت از جمله مسائلی است که گاه ممکن است از سوی برخی مورد شک قرار گیرد. لذا از آنجائی که ایمان به آن حضرت و وجود با برکت ایشان جزو ضروریات دین شمرده می شود، از این رو توسط معصومین ـ علیهم السّلام ـ اشارات فراوانی در مورد وجود مبارک حضرت مهدی(ع) صورت گرفته و از جنبه های مختلفی معرفی گردیده است تا مسلمین با آن حضرت احساس انس و الفت نمایند از جمله اخباری که وارد شده است، توصیف سیمای آن حضرت و مشخصات و خصوصیات ظاهری امام عصر (ع) می باشد که از میان این روایات به چند مورد اشاره می کنیم:

الف. بدن مبارک حضرت و چهره ایشان1. امام باقر ـ علیه السّلام ـ می فرماید: روزی عمر بن خطاب از امیر المؤمنین(ع) در مورد حضرت مهدی (ع) سؤال نمود. آن حضرت فرمودند: «او جوانی است چهار شانه، دارای صورتی زیبا، و موئی نیکو، موهای مبارکش بر شانه هایش ریخته، چهره اش آن چنان نورانی است که بر سیاهی محاسن و مویش غلبه می کند».(1)
2. و نیز حضرت علی ـ علیه السّلام ـ می فرمود: در آخر الزمان مردی از فرزندان من قیام می کند که چهره اش سفید آمیخته با سرخی است... .(2)
3. رسول خدا (صلّی الله علیه و اله) فرمود: «بر گونه راست مهدی خالی است که گویی ستاره ای درخشان می باشد»(3) و نیز فرموده است «بر دست راست او خالی است».(4)
4. همچنین وقتی از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در مورد مهدی (ع) پرسیدند فرمود: مهدی (ع) مردی از اولاد من است. صورتی چون کوکب دری دارد. رنگ چهره اش بسان اعراب است امّا جسمش چون اجسام مردان بنی اسرائیل.»(5) (هیکل درشت و قوی).
5. و نیز رسول خدا(ص) فرموده است: مهدی پیشانی فراخ دارد و استخوان میانه بینی اش بر آمده است و چشمانی سرمه کشیده دارد...»(6) (چشمانی سیاه و درشت).
6. و نیز آن حضرت می فرماید: خداوند مردی از عترت مرا مبعوث خواهد کرد که دندانهای ثنایای او از هم فاصله دارد.»(7)

ب. سن آن حضرت1. اباصلت هروی گوید از امام رضا (ع) در مورد مهدی(ع) پرسیدم. فرمود: از علامات او این است که سنش زیاد است امّا سیمائی جوان دارد آن گونه که هر کس به او نگاه کند او را مردی چهل ساله یا کمتر خواهد پنداشت. علامت دیگر او، این است که با گذشت زمان پیر و سالخورده نمی شود تا زمان رحلتش فرا رسد.»(8)
3. در همین راستا امام باقر ـ علیه السّلام ـ فرموده است: نه در موهای سر مهدی و نه در موهای ریش او تار سفیدی نخواهد بود.»(9)
ج. قدرت حضرت صاحب الامر(ع)
چنان چه گذشت آن حضرت، بدنی قوی و درشت چون مردمان بنی اسرائیل دارد و قدرت او چنان است که رسول خدا ( صلّی الله علیه و آله ) فرموده: «قوت و قدرت ده مرد به مهدی داده شده است»(10).

د. لباس و خوراک:امام صادق(ع) می فرماید: «او همواره لباسی خشن (نه حریری تن آسا) می پوشد و غذای غیر لذیذی دارد و نفس و جسم خود را در طاعت و عبادت الهی به رنج و زحمت می اندازد.»(11)
هـ. شباهت به رسول اکرم ( صلّی الله علیه و آله ):
1. پیامبر اکرم ( صلّی الله علیه و آله ) می فرماید: نهمین فرزند حسین، قائم خاندان من است. او شبیه ترین فرد به من در شمایل و گفتار و کردار است .»(12)
2. و نیز فرموده است: مهدی از فرزندان من است. نام او نام من است و کنیه او کنیه من است و از حیث خوی و خصلت و آفرینش از همه به من شبیه تر است.»
3. همچنین در بیان سیره آن حضرت آمده است که: چونان امیر المؤمنین علی(ع) لباس می پوشد و چون او عمل می کند و سیره اش همانند سیره اوست.(13)
هـ. همچنین ابن عباس در توصیف بهشتیان از پیامبر اکرم ( صلّی الله علیه و آله )نقل کرده که می فرمود: مهدی طاووس اهل بهشت است.(14) یعنی زیباترین اهل بهشت است که در دنیا به جمال او کسی نمی رسد ـ صلّی الله علیه و علی آبائه ـ.

 


پاورقی:

1. اربلی، کشف الغمه، بیروت، دارالاضواء، 1405ق، ج 3، ص 262.
2. طبرسی، اعلام الوری، قم، آل بیت، اول، 1417ق، ج 2، ص 294.
3. اربلی، پیشین، ص 287.
4. طبسی ، الشیعه و الرجعه، ترجمه سید محمد میرشاه ولد، قم، انصاریان، 1371، ج 1، ص 237.
5. صدوق، شرح الاخبار، قم، مؤسسه نشر اسلامی، بی تا، ج 3، ص 378.
6. طبسی، پیشین، ص 237.
7. اربلی، پیشین، ص 289.
8. طبرسی، پیشین، ص 294.
9. قاضی نعمان مغربی، ص 379.
10. همان.
11. نعمانی، الغیبة، تهران، مکتبه الصدوق، بی تا، ص 244.
12. مجلسی، بحار الانوار،ج53.
13. احمد الرحمانی، امام علی ( علیه السّلام )، تهران، المنیر، 1417، ص 620.
14. اربلی، پیشین، ص 282.


 
[بزرگترین فضیلت على ع در قرآن‏]
ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ مهر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: [بزرگترین فضیلت على ع در قرآن‏] ،[سؤال مأمون از امام رضا ع در باره على ع‏]

 [سؤال مأمون از امام رضا ع در باره على ع‏]- [بزرگترین فضیلت على ع در قرآن‏]

(1) حدیث کرد مرا شیخ- ادام اللَّه عزّه- که مأمون روزى گفت به امام رضا علیه السّلام که خبر ده مرا به بزرگترین فضیلت امیر المؤمنین علیه السّلام که قرآن دلالت بر آن فضیلت کند؟

امام علیه السّلام فرمود: آیه مباهله است چنان که خداى عز و جل فرموده است:

(فَمَنْ حَاجَّکَ فِیهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَکُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَکُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْکاذِبِینَ) « آل عمران، آیه 61» خطاب است به رسول صلّى اللَّه علیه و آله، یعنى بعد از آنکه علم حاصل کردى به حال عیسى علیه السّلام، پس اگر کسى از نصارى مجادله کند با تو در باب وى به اینکه خداست یا پسر خدا؟ بگو تو، که بیایند تا بطلبیم ما پسران خود را و شما پسران خود را و ما زنان خویش را و شما زنان خویش را و ما انفس خود را و شما انفس خود را، بعد از آن مباهله کنیم و بگردانیم لعنت خداى را بر دروغگویان.

(و مباهله اینست که دو شخص دعا کنند و هر یک بگویند که ما و تو هر کدام که دروغ بگوئیم لعنت خداى تعالى بر او باد).

پس طلبید رسول اللَّه صلّى اللَّه علیه و آله امام حسن و امام حسین علیهما السّلام را پس ایشان دو پسر بودند، و طلبید فاطمه علیها السّلام را پس او بود مراد در این مقام به زنان حضرت، و طلبید امیر المؤمنین علیه السّلام را پس او نفس حضرت رسول صلّى اللَّه علیه و آله بود به حکم خداى عزّ و جلّ.

(زیرا فرمود که ما مى‏طلبیم نفس خود را و آخر امیر المؤمنین علیه السّلام را طلبید، پس معلوم شد که او به منزله نفس نبى صلّى اللَّه علیه و آله است) و به تحقیق ثابت شد که نیست احدى از خلق خداى تعالى بزرگتر از رسول صلّى اللَّه علیه و آله و افضل از وى. پس واجب است که نبوده باشد کسى افضل از کسى که نفس رسول صلّى اللَّه علیه و آله است به حکم خداى- عزّ و جلّ-، یعنى امیر المؤمنین علیه السّلام.

                                                  دفاع از تشیع،شیخ مفید ،  ص: 86

 

 


 
 
ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ مهر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

 
[برترى اهل بیت ع نسبت به مردم دیگر]
ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ مهر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

(1) و خبر داده است مرا شیخ- أدام اللَّه عزّه- مرسلا (و حدیث مرسل آن است که یکى را یا زیاده از راویان آن حدیث را نام نبرند) که سؤال کرد مردى از على بن الحسین زین العابدین علیه السّلام که خبر ده مرا یا ابن رسول اللَّه صلّى اللَّه علیه و آله که نسبت به رسول اللَّه صلّى اللَّه علیه و آله چه تفضل دارید شما بر جمیع مردم؟

پس گفت آن حضرت او را که من خبر مى‏دهم تو را به این، پس بدان که مردم همه خالى نیست که بوده باشند یکى از سه طایفه: یا مردمى که مسلمان شده باشد بر دست جدّ ما رسول اللَّه پس او مولاى ما است و ما سادات اوئیم و به سوى ما بر مى‏گردد به «ولا» یعنى ما ولىّ اوئیم، و یا مردمى که مقاتله کند با ما پس کشته باشیم ما او را پس رفته است به جهنم، و یا مردمى که بگیریم ما از دست وى جزیه و حال آنکه او خوار و ذلیل باشد، یعنى وقت جزیه گرفتن او را خوار و ذلیل دارند، و نیست قسم چهارمى قوم را، پس چه فضیلت است که جمع نکردیم ما آن را و چه شرفى که تحصیل نکردیم آن را؟!

دفاع از تشیع، شیخ مفید ، ص: 57

 

 

 


 
[اشعار زید بن سجاد ع در دفاع از على ع‏]
ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ مهر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

(1) مصنّف این کتاب فرموده است که حدیث کرد مرا شیخ- ادام اللَّه عزّه- که یافتم به خط حسین بن زید «1» که نوشته بود: حدیث کرد مرا مولاى من (و مولا چند معنى دارد: غلام و صاحب و خویش و همسایه و مصاحب و پسر عمّ و شریک و پسر خواهر و ولىّ و دوست یارى‏کننده، و معلوم نیست که اینجا کدام یک مراد است) گفت من بودم با زید بن على علیه السّلام در شهر واسط پس ذکر کردند قومى ابو بکر و عمر و على علیه السّلام را، پس مقدّم داشتند ابو بکر و عمر را بر آن حضرت پس چون برخاستند زید به على علیه السّلام به من گفت که شنیدى کلام ایشان را و گفت به تحقیق من ابیاتى گفته‏ام پس بده تو این ابیات را به ایشان:

و من شرّف الاقوام یوما برأیه‏

 

فإنّ علیّا شرّفته المناقب‏

     

، یعنى اگر کسى مشرّف گرداند ابو بکر و عمر را روزى به رأى خود بى‏دلیلى، سهل است به درستى که على علیه السّلام را مشرّف گردانیده است به مناقب.

و قول رسول اللَّه و الحقّ قوله‏

 

و إن رغمت منهم أنوف کواذب‏

     

و همچنین مشرّف گردانیده است او را قول رسول صلّى اللَّه علیه و آله و قول او حق است و اگر چه به خاک مالیده شود به سبب آن، بینى‏هاى دروغگویان.

بأنّک منّى یا علىّ معالنا

 

کهارون من موسى أخ لى و صاحب‏

     

 

______________________________
(1). حسین بن زید بن سجاد علیه السّلام ملقّب به «ذو الدّمعة» و «ذو العبرة» و مکنّى به «ابو عبد اللَّه» و «ابو عاتقه» است. در سال 114 در شام چشم به جهان گشود و بعد از شهادت پدرش زید رحمه اللَّه (شهادت: 120 هجرى قمرى)، امام صادق علیه السّلام تربیت او را به عهده گرفت و از علم و دانش فراوان او را برخوردار ساخت. او سیّدى خوش سیما و زاهد و عابد بود و به خاطر کثرت گریستن از خوف خدا در نماز شب، «ذو الدمعة» لقب گرفت و چون در آخر عمرش نابینا گشت، او را «مکفوف» مى‏گفتند. حسین بن زید در سال 135 یا 140 هجرى قمرى وفات کرد. ر. ک: الکنى و الالقاب 2/ 250، منتهى الآمال 2/ 123 چاپ هجرت‏

 (1) و آن قول رسول این است که آشکارا فرموده است که یا على تو نسبت به من مثل هارونى نسبت به موسى، برادر منى و مصاحب من.

دعاه ببدر فاستجاب لأمره‏

 

و ما زال فی ذات الإله یضارب‏

     

و خوانده است او را پیغمبر در جنگ بدر و او اجابت کرده است قول وى را و همیشه در راه خدا جهاد مى‏کرده.

فما زال یعلوهم به و کأنّه‏

 

شهاب تلقّاه القوابس ثاقب‏ «1»

     

و همیشه رسول صلّى اللَّه علیه و آله بلند مى‏کرده است او را بر باقى صحابه و گویا که او شهابى است روشن که رسیده باشد به او شعله‏اى از آتش.

______________________________
(1). «مختصر تاریخ دمشق» 18/ 81 با مختصر تفاوت‏

دفاع از تشیع، شیخ مفید ، ص:55 -  56

 

 

 


 
[اشعار على حمانى در تجلیل از امامت‏]
ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ مهر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

(1) و مثل این اشعار است ابیات على بن محمد علوى حمّانى‏ «1» رحمه اللَّه و ابیات این است:

بین الوصىّ و بین المصطفى نسب‏

 

تختال فیه المعالى و المحامید

کانا کشمس نهار فی البروج کما

 

ادارها ثمّ احکام و تجوید

کسیرها انتقلا من طاهر علم‏

 

إلى مطهّرة آباؤها صید

     

، یعنى بودند بین نبى و وصى علیهما السّلام مثل آفتاب روز در بروج چنان که حرکت داده است آن را در آنجا احکام و نیکوئى امور، همچنین مثل سیر آن انتقال کردند ایشان از صلب طاهر معروف به بطن مطهّر و پاکیزه که آباء وى همه بزرگان بودند.

تفرّقا عند عبد اللَّه واقترنا

 

بعد النّبوّة توفیق و تسدید

     

جدا شدند ایشان از هم نزد عبد اللَّه، زیرا که او پدر رسول صلّى اللَّه علیه و آله و برادر وى ابو طالب پدر امیر المؤمنین علیه السّلام، و باز مقترن شدند با هم بعد از نبوّت در جمیع فضائل، و به درستى که این نهایت توفیق و تسدید است.

و ذرّ ذو العرش ذرّا طاب بینهما

 

فانبثّ نور له فی الارض تخلید

     

افشانده است خداى دانه طیّب میان ایشان پس منتشر شده است از آن نورى که همیشه باقى است اثر آن در زمین (و این کنایه است از فاطمه علیهما السّلام)

نور تفرّع عند البعث فانشعبت‏

 

منه شعوب لها فی الدّین تمهید

     

(باز در تعریف آن نور مى‏گوید:) نورى که متفرّع شده است نزد بعثت‏

______________________________
(1). ابو الحسین على بن محمد حمّانى کوفى معروف به «أفوه». امام هادى علیه السّلام او را بزرگترین شاعر معرفى کرده و مسعودى در مروج الذّهب او را مفتى و شاعر و مدرّس و زبان گویاى مردم کوفه دانسته است که در آن زمان احدى از آل على علیه السّلام در کوفه بر او برترى نداشته است. حمّانى عمرى طولانى داشت و در سال 301 هجرى قمرى چشم از جهان فرو بست. «الغدیر» 3/ 57- 69

رسول صلّى اللَّه علیه و آله، پس منشعب و منتشر شده است از آن شعوب و فروعى که ایشان تمهید و تحریر دین مى‏کنند. (و این کنایه است از ائمه از اولاد وى علیه السّلام الى یوم القیامة).

(1)

قوم لماء المعالى فی وجوههم‏

 

عند التّکرّم تصویب و تصعید «1»

     

(باز در مدح اولاد وى مى‏گوید که) ایشان قومى‏اند که آب بزرگى در روهاى ایشان نزد تکرّم پائین مى‏آید و بالا مى‏رود.

و المنعمون اذا ما لم تکن نعم‏

 

و الذّائدون اذا قلّ المذاوید

     

ایشان نعمت مى‏دهند در حالى که نباشد نعمت و حمایت و یارى مى‏کنند وقتى که حمایت‏کننده کم باشد.

أوفوا من المجد و العلیاء فی قلل‏

 

شمّ قواعدهنّ الفضل و الجود «2»

     

رسیدند در مجد و بزرگى به مرتبه‏هاى بلند و قواعد ایشان جمیع فضل وجود است.

سبط الاکفّ اذا شیمت مخائلهم‏

 

اسد اللّقاء اذا صید الصنادید

     

اگر خواهى بدانى علامات ایشان را بدان که گشاده کف‏اند و صاحب همت و مثل شیر ملاقات مى‏کنند در جنگ در وقتى که همه بزرگان و شجاعان ترک جنگ کنند و بگریزند.

یزهو المطاف اذا طافوا بکعبته‏

 

و تشرئب لهم منها القواعید

     

 

______________________________
(1). این دو بیت در متن عربى افزون است:

 

هم فتیة کسیوف الهند طال بهم‏

 

على المطاول آباء مناجید

یدعون احمد عدّ الفخار ابا

 

و العود ینبت فی افنانه العود

     

«الفصول المختارة» ص 40.

(2). در متن عربى افزون است:

 

ما سوّد النّاس إلّا من تمکّن فی‏

 

أحشائه لهم ودّ و تسوید

فی کلّ یوم لهم بأس یعاش به‏

 

و للمکارم من أفعالهم عید

     

«الفصول المختارة» ص 40

افتخار و تکبر مى‏کند مطاف وقتى که طواف مى‏کنند ایشان به کعبه آن و روشن مى‏شود قواعد از براى ایشان از کعبه.

(1)

محسّدون و من یعقد

 

حبل المودّة یضحى و هو محسود

     

مردم حسد ایشان را دارند به سبب کثرت فضائل ایشان و هر کس ببندد به دوستى ایشان ریسمان مودّت، او نیز چنان مى‏شود که مردم حسد او را برند.

لا ینکر الدّهر إن ألوى بحقّهم‏

 

فالدّهر مذ کان مذموم و محمود

     

انکار مکن زمانه را اگر پیچیده است حق ایشان را یعنى خلافت و به ایشان نداده است آن را به درستى که زمانه همیشه چنین است گاهى مذموم است و گاه محمود.

و نظیر این ابیات است دو بیت باز از قول على بن محمد رحمه اللَّه:

رأت بیتى على رغم الملاح‏

 

هو البیت المقابل للضّراح‏

     

علامت خانه بر رغم معاندان این است که خانه برابر بیت المعمور است.

(و بیت المعمور خانه‏اى است که اول در موضع کعبه بوده بعد از آن خداى تعالى آن را به آسمان برده و در جاى آن، خانه کعبه را بنا کرده‏اند، پس بنا بر این، خانه وى خانه کعبه خواهد بود.)

و والدى المشار به اذ ما

 

دعا الدّاعى بحىّ على الفلاح‏ «1»

     

اشاره به پدر من است وقتى که داعى مى‏گوید: «حىّ على الفلاح» (یعنى بیائید به راه راست و دین محمد صلّى اللَّه علیه و آله، پس «فلاح» اشاره به حضرت است و او پدر سیّد مذکور است و مراد از پدر، جدّ است).

______________________________
(1) «مناقب آل ابى طالب» 4/ 236، «الغدیر» 3/ 60.

دفاع از تشیع، شیخ مفید ، ص:92 -  94

 

 

 


 
[اشعار عباس بن الحسن بن عبید الله در برترى بنى هاشم بر قریش‏]
ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ مهر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

(1) و مثل این است قول عباس بن الحسن بن عبید اللَّه بن عباس بن على بن ابى طالب علیه السّلام‏ «1» که استدلال کرده است به آن بر فضیلت خودش بر قریش که افضل جمیع خلایق‏اند، قول وى این است:

و قالت قریش لنا مفخر

 

رفیع على النّاس لا ینکر

     

؛ یعنى قریش گفته‏اند که ما را فخرى عظیم بر جمیع مردم است که کسى انکار آن نمى‏کند.

فقد صدقوا لهم فضلهم‏

 

و بینهم رتب تبصر «2»

     

پس به تحقیق که تصدیق کنند براى ایشان فضیلت ایشان را و قبول کنند آن را و باز در میان ایشان نیز مرتبه‏هاى مختلف هست که شما خود مى‏بینید.

فادناهم رحما بالنّبی‏

 

إذا فخروا فبه المفخر

     

پس هر کس از قریش نزدیکتر باشد به نبى صلّى اللَّه علیه و آله هر گاه فخر کند راست مى‏گوید و فخر در اوست.

بنا الفخر منکم على غیرکم‏

 

فأمّا علینا فلا تفخروا

     

(خطاب به قریش است) شما به سبب ما فخر دارید بر غیر ما و اما برما فخر ندارید.

ففضل النّبىّ علیکم لنا

 

اقرّوا به بعد ما انکروا

     

فضلى که نبى صلّى اللَّه علیه و آله دارد بر شما فخر است از براى ما خواه اقرار کرده باشند به آن یا انکار کرده باشند.

______________________________
(1) سیّدى جلیل القدر و شاعرى بزرگ و خطیبى توانا بود و در مجلس هارون الرشید حضور مى‏یافت و رشید در نزدیک خود او را جاى مى‏داد. ر. ک: «المجدى فی أنساب الطّالبین» ص 236.

(2). در متن عربى به جاى «تبصر»، «تقصر» آمده «الفصول المختاره» ص 41.

 (1)

فان طرتم بسوى مجدنا

 

فانّ جناحکم الاقصر «1»

     

اگر پرواز کنید شما به غیر از مجد و بزرگى ما هر آینه بال شما کوتاه خواهد بود (و حاصل آنکه فضیلتى از جانب غیر ما ندارید)

______________________________
(1) در «المجدى فی أنساب الطّالبین» ص 236 دو بیت اول ذکر شده است.

دفاع از تشیع، شیخ مفید ، ص:95 -  96

 

 

 


 
مناظره شیخ مفید با شیخ ورثانى‏]- [علت مشاوره پیامبر با امت‏]
ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ مهر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: مناظره شیخ مفید با شیخ ورثانى‏] ،علت مشاوره پیامبر با امت‏]

(1) حاضر شد شیخ- ادام اللَّه عزّه- در خانه شریف ابو عبد اللَّه محمد بن محمد بن طاهر رحمه اللَّه و حاضر بود مردى از متفقه معروف به ورثانى‏ «1» که از فقهاء اهل سنت بود.

پس ورثانى گفت به شیخ که آیا نیست از مذهب تو که رسول اللَّه صلّى اللَّه علیه و آله معصوم بود از خطاء و برى از زلّتها، مأمون از سهو و غلط، کامل بنفسه، مستغنى از رعیت خویش؟

پس گفت به او شیخ که بلى چنین بود رسول اللَّه صلّى اللَّه علیه و آله.

ورثانى گفت پس چه مى‏کنى با قول خداى عزّ و جل که:

(وَ شاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ‏) « آل عمران، آیه 159» امر کرده است خداى تعالى به رسول صلّى اللَّه علیه و آله که مشاورت کن با قوم در امر، یعنى در امر جنگ یا هر امرى که باشد، پس هر گاه عزم کنى بر امرى بعد از مشاوره، پس توکّل کن بر خداى عزّ و جلّ.

آیا امر نکرده است خداى تعالى رسول صلّى اللَّه علیه و آله را به استعانت و یارى جستن به قوم در رأى و محتاج نگردانیده است او را به سوى ایشان. (یعنى امر کرده است و محتاج گردانیده است).

پس چگونه صحیح بود به رأى تو آنچه دعوى کردى با وجود ظاهر قرآن و چیزى که کرد او را نبى صلّى اللَّه علیه و آله یعنى مشورت کردن آن حضرت با ایشان؟

شیخ گفت: به درستى که رسول صلّى اللَّه علیه و آله مشاوره نکرد با اصحاب خود از براى‏

______________________________
(1). ظاهرا «ابو الفرج عبد الواحد بن بکر ورثانى» است که معاصر شیخ مفید بوده و در سال 372 وفات کرده است. ر. ک: «اللباب فی تهذیب الأنساب» 3/ 358- 359

احتیاج آن حضرت به سوى ایشان (1) و نبود حاجتى که بخواند آن حضرت را به مشورت با ایشان چنان که تو گمان و توهّم کردى، بلکه از براى امر دیگر است که من ذکر مى‏کنم آن را از براى تو بعد از واضح کردن آن چیزى که خبر دادم تو را به آن، یعنى آنکه مشورت از براى احتیاج به ایشان نبود.

از براى آن است که ما به تحقیق مى‏دانیم رسول صلّى اللَّه علیه و آله معصوم بود از گناهان کبیره و صغیره، یعنى عصمت از کبایر واجب است به اعتقاد ما و تو، و صغایر را تو جایز مى‏دانى بر آن حضرت و آن حضرت کاملترین خلق بود به اتفاق اهل ملّت و نیکوتر ایشان در رأى و وفوردارتر ایشان در عقل و محکم‏تر ایشان بود در تدبیر.

و متصل بود مواد وحى میان آن حضرت و میان خداى تعالى، و ملائکه در عقب یک دیگر وارد مى‏شدند بر وى از براى اعلام از جانب خداى تعالى و تهذیب او و اخبارى وى به مصلحت‏ها.

و هر گاه بوده باشد آن حضرت بر این صفات، صحیح نیست که بخواند او را کسى به فراگرفتن رأى از رعیّت خود، از براى آنکه نیست احدى از ایشان مگر اینکه پائین‏تر از وى باشد در جمیع آنچه ما شمردیم، و به درستى که مشورت نمى‏کند حکیم دانا با غیر خود به طریق استفاده کردن و یارى جستن به رأى آن غیر، مگر اینکه یقین داشته باشد که غیر، احسن از اوست در رأى و بهتر است در تدبیر و کاملتر است در عقل، یا گمان این داشته باشد.

اما هر گاه علم وى احاطه کرده باشد به اینکه غیر، پست‏تر است از وى در آنچه ما آن را وصف کردیم نخواهد بود براى استعانت او در تدبیر به رأى غیر معنى و حاصلى. از براى آنکه کامل محتاج نیست به ناقص در چیزى که محتاج باشد در آن به کمال، چنان که محتاج نیست عالم به جاهل در چیزى که محتاج باشد در آن به علم و متضمن آیه یعنى آنچه آیه آن را در برگرفته است تنبیه مى‏کند بر آنچه گفتیم.

آیا نگاه نمى‏کنى به قول خداى تعالى:  (1) (فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ‏) « آل عمران، آیه 159»، یعنى هر گاه عزم کنى تو، پس توکّل کن بر خدا و بکن آن کار را.

پس معلّق ساخته کار را بر عزم آن حضرت، نه بر رأى و مشورت ایشان، و اگر امر کرده بود پیغمبر را به مشورت با ایشان از براى طلب روشن شدن کار به سبب رأى ایشان و عمل به قول ایشان، هر آینه خداى عزّ و جلّ مى‏فرمود، پس هر گاه امر کنند تو را به أمرى عمل کن به آن و هر گاه جمع شود رأى ایشان بر أمرى پس امضاى آن و عمل به آن کن، پس خواهد بود کردن آن کار متعلّق به مشورت ایشان نه به عزم و اراده‏اى که مخصوص به آن حضرت باشد.

پس چون ذکر کردیم آنچه را تلاوت کردیم و خواندیم بر تو ساقط و باطل شد آن چیزى که تو توهّم کرده بودى آن را. (یعنى اینکه مشورت کردن حضرت با ایشان از براى احتیاج به ایشان بود).

و اما وجه خواندن پیغمبر ایشان را به سوى مشورت با وى از براى این است که خداى عزّ و جلّ امر کرده است که باعث الفت ایشان شود به سبب مشورت با ایشان و از براى تعلیم کردن ایشان به چیزى که عمل کنند به آن نزد اراده‏ها و عزمها که بکنند، یعنى مشورت کرد با ایشان از براى آنکه یاد گیرند این سنت را و مشورت با یک دیگر بکنند در امور خود تا ادب آموخته شوند به آداب خداى تعالى، پس مشورت کرد با ایشان از براى آنچه گفتیم نه از براى حاجت خود به رأى ایشان.

یا آنکه در مشورت وجهى دیگر بیّن و ظاهر است و آن اینست که خداى تعالى اعلام کرده است پیغمبر را به اینکه در امت وى کسى هست که طلب مى‏کند از براى آن حضرت گزندها و ضررها، و انتظار مى‏کشد حادثه‏ها و پنهان مى‏کند مخالفت خود را و در باطن مى‏دارد دشمنى و بغض خویش را و سعى مى‏کند در خرابى امر وى (1) و نفاق مى‏کند با آن حضرت در دین خود و بیان نکرده است و نشناسانده به وى اعیان و اشخاص ایشان را و دلالت نکرده است و راه ننموده آن حضرت را به اسماء و نامهاى ایشان.

پس فرموده است جلّ جلاله:

(وَ مِنْ أَهْلِ الْمَدِینَةِ مَرَدُوا عَلَى النِّفاقِ لا تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ سَنُعَذِّبُهُمْ مَرَّتَیْنِ ثُمَّ یُرَدُّونَ إِلى‏ عَذابٍ عَظِیمٍ‏) « توبه، آیه 101»، یعنى از اهل مدینه جماعتى هستند که اقدام کردند بر نفاق تا به نهایت مرتبه نفاق رسیدند، نمى‏شناسى تو ایشان را ما مى‏شناسیم ایشان را زود باشد که عذاب کنیم ایشان را دو مرتبه، (یکى آنکه رسوا مى‏کنیم ایشان را دوم آنکه مى‏کشیم ایشان را و احتمال دارد که مراد یکى از این دو تا باشد و دیگرى عذاب قبر باشد) باز رد کرده مى‏شوند به عذاب عظیم که آن عذاب آتش است.

و فرموده است:

وَ إِذا ما أُنْزِلَتْ سُورَةٌ نَظَرَ بَعْضُهُمْ إِلى‏ بَعْضٍ هَلْ یَراکُمْ مِنْ أَحَدٍ ثُمَّ انْصَرَفُوا صَرَفَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا یَفْقَهُونَ‏) « توبه، آیه 127»، یعنى هر گاه نازل مى‏شود سوره‏اى نگاه مى‏کنند بعضى از ایشان به بعض دیگر (از روى انکار آن سوره و استهزاء به آن و مى‏گویند که) آیا شما را کسى مى‏بیند (اگر بیرون روید از مجلس رسول صلّى اللَّه علیه و آله پس اگر کسى نبیند ایشان را و متوجّه ایشان نباشد) بر مى‏خیزند و مى‏روند. بگرداند خداى تعالى دلهاى ایشان را از ایمان (که نفرین بر ایشان باشد و احتمال دارد که مراد خبر باشد، یعنى گردانیده است خداى دلهاى ایشان را از ایمان) به سبب آنکه ایشان طائفه‏اند که فقیه و دانا نمى‏شوند. (از براى بدى فهم ایشان یا آنکه فکر و تأمل نمى‏کنند.)

و فرموده است:

(1) (یَحْلِفُونَ لَکُمْ لِتَرْضَوْا عَنْهُمْ فَإِنْ تَرْضَوْا عَنْهُمْ فَإِنَّ اللَّهَ لا یَرْضى‏ عَنِ الْقَوْمِ الْفاسِقِینَ‏) « توبه، آیه 96»، یعنى قسم مى‏خورند به خداى تعالى براى شما تا راضى شوید از ایشان، پس اگر راضى شوید شما از ایشان به درستى که خداى راضى نمى‏شود از قومى که فاسقند.

(به سبب آنکه باطن ایشان را مى‏داند و علم دارد که قسم ایشان از روى اعتقاد نیست و مقصود این است که ایشان به زبان قسم مى‏خورند تا شما راضى شوید، و حال آنکه رضاى شما فایده ندارد بلکه خدا مى‏داند که این قوم فاسقند قسم ایشان از روى اعتقاد نیست و از ایشان راضى نخواهد شد و ایشان را عذاب خواهد کرد.)

و فرموده است:

وَ یَحْلِفُونَ بِاللَّهِ إِنَّهُمْ لَمِنْکُمْ وَ ما هُمْ مِنْکُمْ وَ لکِنَّهُمْ قَوْمٌ یَفْرَقُونَ‏) « توبه، آیه 56» قسم مى‏خورند به خداى تعالى که از شمایند (یعنى از جمله مسلمانانند) و حال آنکه ایشان از شما نیستند (از براى آنکه در باطن کافرند) و لیکن قومى‏اند که ترس دارند. (از شما که مبادا به ایشان بکنید آنچه به کافران مى‏کنید پس اظهار اسلام مى‏کنند از روى تقیه و خوف).

و فرموده است:

(وَ إِذا رَأَیْتَهُمْ تُعْجِبُکَ أَجْسامُهُمْ وَ إِنْ یَقُولُوا تَسْمَعْ لِقَوْلِهِمْ کَأَنَّهُمْ خُشُبٌ مُسَنَّدَةٌ یَحْسَبُونَ کُلَّ صَیْحَةٍ عَلَیْهِمْ هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ قاتَلَهُمُ اللَّهُ أَنَّى یُؤْفَکُونَ‏) « منافقون، آیه 4»، یعنى هر گاه مى‏بینى تو اى محمد ایشان را به تعجب مى‏آورد تو را اجسام و ترکیب ایشان، (به سبب عظمت و ضخامت و صباحت و لطافت که دارند) و اگر تکلّم کنند ایشان گوش مى‏کنى به قول ایشان، (به سبب فصاحت و حلاوت کلام ایشان)

 (نقل کرده‏اند که عبد اللَّه بن ابىّ، جسیم و فصیح بوده و به مجلس رسول صلّى اللَّه علیه و آله حاضر شد پس تعجب مى‏کرد رسول اللَّه صلّى اللَّه علیه و آله از وى و استماع کلام او، و مى‏فرمود) (1) و حال آنکه ایشان مثل چوب‏هایند که بر حائط «1» نصب کرده باشند، (یعنى چنان که آن چوبها محض صورتى دارند و از علم و دانش خالى‏اند همچنین ایشان هم به حسب ظاهر لطافت دارند و لیکن در باطن خالى‏اند از علم.)

و این طایفه گمان مى‏کنند هر صیحه و آوازى که برآید یا عذابى بشنوند که عذابى است واقع مى‏شود بر ایشان، (به سبب آنکه مى‏دانند که در باطن موافق اسلام نیستند پس گمان مى‏کنند که این عذابى است واقع بر ایشان).

و این طایفه دشمن تواند پس حذر بکن از ایشان، (بعد از این بر سبیل نفرین بر ایشان یا از براى تعلیم مؤمنین که به این طریق نفرین بر ایشان کنند فرمود که) بکشد خداى ایشان را، باز به طریق تعجب فرمود که چگونه ایشان رو گردانیده‏اند از حق.

و فرموده است:

(وَ لا یَأْتُونَ الصَّلاةَ إِلَّا وَ هُمْ کُسالى‏ وَ لا یُنْفِقُونَ إِلَّا وَ هُمْ کارِهُونَ‏) « توبه، آیه 54»؛ یعنى اتیان به نماز نمى‏کنند مگر اینکه ثقیل و سنگین‏اند (یعنى هر گاه که اتیان به نماز مى‏کنند از روى کسالت و دشوارى مى‏کنند) و انفاق نمى‏کنند مگر از روى کراهت و ناخوشى (به سبب آنکه ایشان به ازاء این افعال امید ثواب یا دفع عقاب ندارند تا از روى رغبت و خواهش بکنند).

و فرموده است: (وَ إِذا قامُوا إِلَى الصَّلاةِ قامُوا کُسالى‏ یُراؤُنَ النَّاسَ وَ لا یَذْکُرُونَ اللَّهَ إِلَّا قَلِیلًا) « نساء، آیه 142»

______________________________
(1). دیوار.

؛ (1) یعنى هر گاه بر مى‏خیزند براى نماز بر مى‏خیزند و حال آنکه ایشان ثقیل و سنگین‏اند، (چنان که در تفسیر آیه پیش مذکور شد) و ریا مى‏کنند با مردم (یعنى نمازى که مى‏کنند براى دیدن مردم است نه براى خداى تعالى) و ذکر خداى تعالى نمى‏کنند مگر اندکى.

و بعد از اینکه خبر داده است از حال این طایفه فی الجملة به آیاتى که مذکور شد و غیر اینها نیز فرموده است:

(وَ لَوْ نَشاءُ لَأَرَیْناکَهُمْ فَلَعَرَفْتَهُمْ بِسِیماهُمْ وَ لَتَعْرِفَنَّهُمْ فِی لَحْنِ الْقَوْلِ‏) « محمد، آیه 30.»؛ یعنى اگر بخواهیم ما هر آینه بنمائیم به تو ایشان را تا اینکه بشناسى ایشان را به سیماى ایشان (بعد از آن فرمود که) تو ایشان را خواهى شناخت در اسلوب و گفتگوى ایشان. (یعنى از گفتگوى ایشان در مصلحتى که با ایشان بینى ظاهر مى‏شود که در باطن با تو موافق نیستند به سبب آنکه ترغیب تو مى‏کنند به چیزى که براى تو بد است).

پس دلالت کرده است و راه نموده است خداى تعالى آن حضرت را به سوى ایشان به گفتگو و کلام ایشان و گردانیده است طریق براى آن حضرت به سوى معرفت ایشان آن چیزى را که ظاهر مى‏شود از اسلوب و طریق گفتگوى ایشان که آن نفاق ایشان است به حضرت.

[مشورت وسیله باطن‏شناسى است‏]

(2) باز امر کرده است حضرت را به مشورت کردن با ایشان تا برسد به سبب آن چیزى که ظاهر مى‏شود از ایشان به دانستن باطن ایشان.

زیرا کسى که در دوستى و محبت خالص باشد ظاهر مى‏شود خلوص او در مشورت با وى، و کسى که غش و نفاق داشته باشد ظاهر مى‏شود نفاق وى در کلام او.

پس مشورت کرد رسول صلّى اللَّه علیه و آله با ایشان از براى این، یعنى براى دانستن حال ایشان و از براى آنکه گردانیده است خداى عزّ و جلّ مشورت با ایشان را طریق معرفت به سوى ایشان.

 [مشورت پیامبر در باره اسیران جنگ بدر]

(1) آیا نمى‏بینى که ایشان، چون مشورت کردند با حضرت صلّى اللَّه علیه و آله در جنگ بدر در باب اسیرهائى که اهل اسلام گرفته بودند صادر شد مشورت ایشان از نیّاتى که مشوب بود در اخلاص به آن حضرت. (یعنى مشورت از روى خلوص و محبت نبود، بلکه آنچه براى حضرت بد بود اختیار کردند). «1»

پس کشف و واضح نمود خداى تعالى آن را براى حضرت صلّى اللَّه علیه و آله و ذم کرد آن طایفه را بر آنچه کردند و ظاهر کرد مطلب ایشان را در این باب. پس فرمود:

(ما کانَ لِنَبِیٍّ أَنْ یَکُونَ لَهُ أَسْرى‏ حَتَّى یُثْخِنَ فِی الْأَرْضِ تُرِیدُونَ عَرَضَ الدُّنْیا وَ اللَّهُ یُرِیدُ الْآخِرَةَ وَ اللَّهُ عَزِیزٌ حَکِیمٌ. لَوْ لا کِتابٌ مِنَ اللَّهِ سَبَقَ لَمَسَّکُمْ فِیما أَخَذْتُمْ عَذابٌ عَظِیمٌ‏) « انفال، آیه 67- 68» (نقل کردند که مسلمانان در جنگ بدر اسیرى چند گرفتند پس حضرت مشورت کرد با اصحاب، جمعى از منافقین گفتند که مصلحت در این است که ایشان را رها کنى و فدیه بگیرى، حضرت ایشان را مخیّر کرد و ایشان فدیه گرفتند، پس نازل شد این آیه و مضمونش این است که) نیست سزاوار مر هیچ پیغمبرى را اینکه بوده باشد براى وى اسیران (یعنى مى‏آید که بکشد و رها نکند) تا وقتى که بسیار شود قتل در روى زمین (و کفّار مغلوب و ضعیف گردند و اهل اسلام قوت و قدرت یابند؛ زیرا که آن وقت ایشان اگر رها کرده شوند باعث فتنه نمى‏شوند، بخلاف وقتى که اهل اسلام ضعیف باشند؛ زیرا که ایشان نیز ملحق به کفّار مى‏شوند و موجب غلبه اهل کفر مى‏شود. باز فرمود که) شما اراده و خواهش متاع دنیا دارید (و از براى این فدیه مى‏گیرید) و خداى تعالى اراده آخرت دارد (یعنى از براى اهل اسلام) و خداى تعالى عزیز است (یعنى غالب مى‏سازد دوستان خود را بر دشمنان). و حکیم است‏

______________________________
(1). پیامبر اسلام چون مى‏دانست بنى هاشم را با تهدید مجبور به شرکت در این جنگ کرده‏اند، لذا دستور فرموده بود اسیران را نکشند ولى عمر بن خطاب پیشنهاد مى‏کرد که على علیه السّلام، عقیل را و حمزه، «عباس» را بکشند!؟ ر. ک: «مسند احمد حنبل» 1/ 143، «تفسیر طبرى» جلد 6، جزء 10/ 56- 57، «تفسیر فخر رازى» 15/ 197 ذیل آیه 68 أنفال.

 (و مى‏داند که هر چیز مناسب چه حال است چنان که در این مقام امر کرده است به کشتن وقت قوت اهل کفر و رخصت فدیه گرفتن و اوست وقت قوت اهل اسلام).

(1) «لَوْ لا کِتابٌ» یعنى اگر نمى‏بود حکمى سابق از خداى- عزّ و جلّ- هر آینه مى‏رسید به شما به سبب فدیه‏اى که گرفته‏اید عذابى عظیم. «1»

(قاضى بیضاوى گفته است‏ «2» که مراد به حکم سابق این است که کسى در اجتهاد خطا کند مستحق عذاب نیست، یا آنکه اهل بدر یا هر کس که باشد، عذاب کرده نمى‏شود به سبب کردن کارى که تصریح به نهى از آن نشده باشد، یا آنکه فدیه‏اى که ایشان گرفتند حلال است بر ایشان و اللَّه اعلم.)

پس خداى تعالى توبیخ و سرزنش ایشان و رأى ایشان کرده است و واضح کرده است از براى رسول خود حال ایشان را. پس معلوم شد که مشورت با ایشان از براى احتیاج حضرت به رأى ایشان نبود بلکه از براى آنچه مذکور شد بوده است.

و چون شیخ این کلمات را فرمود، شیخى از قوم که معروف بود به «حرانى» «3» حاضر بود، پس از روى تعجب و انکار گفت: سبحان اللَّه آیا گمان دارى که ابو بکر و عمر از اهل نفاق بودند؟ حاشا من گمان نمى‏کنم که تو این را بگوئى و اعتقاد ندارم که نبى صلّى اللَّه علیه و آله در جنگ بدر با غیر ایشان مشورت کرده باشد. پس اگر مى‏گوئى که ایشان اهل نفاق‏اند، پس امرى است که ما صبر بر این نمى‏کنیم و قوت بر شنیدن این نداریم و اگر ایشان از جمله اهل نفاق هستند، پس تو اعتماد کن بر وجه اول که گفتى. و آن این است که اراده کرد نبى صلّى اللَّه علیه و آله الفت و اجتماع ایشان به سبب مشورت با ایشان و تعلیم ایشان که چگونه عمل کنند در امور خود.

پس شیخ- ادام اللَّه عزّه- گفت که اى شیخ، آنچه گفتى دلیل بر چیزى نمى‏شود

______________________________
(1). ابو بکر این پیشنهاد عفو و فدیه را داد «تفسیر طبرى» جلد 6، جزء 10/ 56، «تفسیر ابن کثیر» 2/ 344

(2). «تفسیر انوار التنزیل بیضاوى»، ذیل سوره انفال آیه 68.

(3). در متن عربى به جاى «حرانى»، «جرّانى» ذکر شده است که ظاهرا «جرانى» درست باشد چرا که شخصى به نام ابو محمد عبد الجبار مروزى جرّانى معاصر شیخ مفید بوده که در سال 412 هجرى قمرى رحلت کرده است ر. ک: اللّباب فی تهذیب الأنساب» 1/ 268

 (1) و نیست این مگر تکبّر و بزرگى و عجب و خودبینى که عدول کردى از دلیل و برهان به سوى آن، من که نام نبردم انسان معیّن را بلکه اتیان کردم به مجمل از کلام پس تو تفصیل دادى آن را و آن غنى بود از تفصیل.

(و ظاهرا مطلب شیخ از این کلام فی الجملة تسکین آن شیخ است که من گفتم جمعى که حضرت با ایشان مشورت کرد از روى نفاق قرار به فدیه دادند و نام کسى را نبردم، تو تفصیل دادى و ایشان را مذکور کردى و هیچ حاجتى به این تفصیل نبود.)

پس «ورثانى» شروع به فریاد کرد و بلند کرد آواز خود را، مى‏گفت که صحابه عالیتر است قدر ایشان از اینکه از اهل نفاق باشند!؟ خصوصا صدّیق یعنى ابو بکر و فاروق یعنى عمر و شروع کرد در کلامى مثل کلام اهل بازار و عوام و اهل شر و فتنه.

پس به او شیخ گفت که دفع کن از خودت قول صحیح را که گفتیم و خلاصى بجوى از چیزى که وارد ساختیم آن را بر تو از برهان، و حیله بکن از براى خودت و قومت و گر نه این کلمات هرزه نفع براى تو ندارد. پس به تحقیق که ظاهر شد حق و فاسد شد باطل به اندک سعى و الحمد للَّه.

دفاع از تشیع، شیخ مفید ، ص:72 - 78

 

 

 


 
مناظره شیخ مفید با شیخ ورثانى‏]- [علت مشاوره پیامبر با امت‏]
ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ مهر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

(1) حاضر شد شیخ- ادام اللَّه عزّه- در خانه شریف ابو عبد اللَّه محمد بن محمد بن طاهر رحمه اللَّه و حاضر بود مردى از متفقه معروف به ورثانى‏ «1» که از فقهاء اهل سنت بود.

پس ورثانى گفت به شیخ که آیا نیست از مذهب تو که رسول اللَّه صلّى اللَّه علیه و آله معصوم بود از خطاء و برى از زلّتها، مأمون از سهو و غلط، کامل بنفسه، مستغنى از رعیت خویش؟

پس گفت به او شیخ که بلى چنین بود رسول اللَّه صلّى اللَّه علیه و آله.

ورثانى گفت پس چه مى‏کنى با قول خداى عزّ و جل که:

(وَ شاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ‏) « آل عمران، آیه 159» امر کرده است خداى تعالى به رسول صلّى اللَّه علیه و آله که مشاورت کن با قوم در امر، یعنى در امر جنگ یا هر امرى که باشد، پس هر گاه عزم کنى بر امرى بعد از مشاوره، پس توکّل کن بر خداى عزّ و جلّ.

آیا امر نکرده است خداى تعالى رسول صلّى اللَّه علیه و آله را به استعانت و یارى جستن به قوم در رأى و محتاج نگردانیده است او را به سوى ایشان. (یعنى امر کرده است و محتاج گردانیده است).

پس چگونه صحیح بود به رأى تو آنچه دعوى کردى با وجود ظاهر قرآن و چیزى که کرد او را نبى صلّى اللَّه علیه و آله یعنى مشورت کردن آن حضرت با ایشان؟

شیخ گفت: به درستى که رسول صلّى اللَّه علیه و آله مشاوره نکرد با اصحاب خود از براى‏

______________________________
(1). ظاهرا «ابو الفرج عبد الواحد بن بکر ورثانى» است که معاصر شیخ مفید بوده و در سال 372 وفات کرده است. ر. ک: «اللباب فی تهذیب الأنساب» 3/ 358- 359

احتیاج آن حضرت به سوى ایشان (1) و نبود حاجتى که بخواند آن حضرت را به مشورت با ایشان چنان که تو گمان و توهّم کردى، بلکه از براى امر دیگر است که من ذکر مى‏کنم آن را از براى تو بعد از واضح کردن آن چیزى که خبر دادم تو را به آن، یعنى آنکه مشورت از براى احتیاج به ایشان نبود.

از براى آن است که ما به تحقیق مى‏دانیم رسول صلّى اللَّه علیه و آله معصوم بود از گناهان کبیره و صغیره، یعنى عصمت از کبایر واجب است به اعتقاد ما و تو، و صغایر را تو جایز مى‏دانى بر آن حضرت و آن حضرت کاملترین خلق بود به اتفاق اهل ملّت و نیکوتر ایشان در رأى و وفوردارتر ایشان در عقل و محکم‏تر ایشان بود در تدبیر.

و متصل بود مواد وحى میان آن حضرت و میان خداى تعالى، و ملائکه در عقب یک دیگر وارد مى‏شدند بر وى از براى اعلام از جانب خداى تعالى و تهذیب او و اخبارى وى به مصلحت‏ها.

و هر گاه بوده باشد آن حضرت بر این صفات، صحیح نیست که بخواند او را کسى به فراگرفتن رأى از رعیّت خود، از براى آنکه نیست احدى از ایشان مگر اینکه پائین‏تر از وى باشد در جمیع آنچه ما شمردیم، و به درستى که مشورت نمى‏کند حکیم دانا با غیر خود به طریق استفاده کردن و یارى جستن به رأى آن غیر، مگر اینکه یقین داشته باشد که غیر، احسن از اوست در رأى و بهتر است در تدبیر و کاملتر است در عقل، یا گمان این داشته باشد.

اما هر گاه علم وى احاطه کرده باشد به اینکه غیر، پست‏تر است از وى در آنچه ما آن را وصف کردیم نخواهد بود براى استعانت او در تدبیر به رأى غیر معنى و حاصلى. از براى آنکه کامل محتاج نیست به ناقص در چیزى که محتاج باشد در آن به کمال، چنان که محتاج نیست عالم به جاهل در چیزى که محتاج باشد در آن به علم و متضمن آیه یعنى آنچه آیه آن را در برگرفته است تنبیه مى‏کند بر آنچه گفتیم.

آیا نگاه نمى‏کنى به قول خداى تعالى:  (1) (فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ‏) « آل عمران، آیه 159»، یعنى هر گاه عزم کنى تو، پس توکّل کن بر خدا و بکن آن کار را.

پس معلّق ساخته کار را بر عزم آن حضرت، نه بر رأى و مشورت ایشان، و اگر امر کرده بود پیغمبر را به مشورت با ایشان از براى طلب روشن شدن کار به سبب رأى ایشان و عمل به قول ایشان، هر آینه خداى عزّ و جلّ مى‏فرمود، پس هر گاه امر کنند تو را به أمرى عمل کن به آن و هر گاه جمع شود رأى ایشان بر أمرى پس امضاى آن و عمل به آن کن، پس خواهد بود کردن آن کار متعلّق به مشورت ایشان نه به عزم و اراده‏اى که مخصوص به آن حضرت باشد.

پس چون ذکر کردیم آنچه را تلاوت کردیم و خواندیم بر تو ساقط و باطل شد آن چیزى که تو توهّم کرده بودى آن را. (یعنى اینکه مشورت کردن حضرت با ایشان از براى احتیاج به ایشان بود).

و اما وجه خواندن پیغمبر ایشان را به سوى مشورت با وى از براى این است که خداى عزّ و جلّ امر کرده است که باعث الفت ایشان شود به سبب مشورت با ایشان و از براى تعلیم کردن ایشان به چیزى که عمل کنند به آن نزد اراده‏ها و عزمها که بکنند، یعنى مشورت کرد با ایشان از براى آنکه یاد گیرند این سنت را و مشورت با یک دیگر بکنند در امور خود تا ادب آموخته شوند به آداب خداى تعالى، پس مشورت کرد با ایشان از براى آنچه گفتیم نه از براى حاجت خود به رأى ایشان.

یا آنکه در مشورت وجهى دیگر بیّن و ظاهر است و آن اینست که خداى تعالى اعلام کرده است پیغمبر را به اینکه در امت وى کسى هست که طلب مى‏کند از براى آن حضرت گزندها و ضررها، و انتظار مى‏کشد حادثه‏ها و پنهان مى‏کند مخالفت خود را و در باطن مى‏دارد دشمنى و بغض خویش را و سعى مى‏کند در خرابى امر وى (1) و نفاق مى‏کند با آن حضرت در دین خود و بیان نکرده است و نشناسانده به وى اعیان و اشخاص ایشان را و دلالت نکرده است و راه ننموده آن حضرت را به اسماء و نامهاى ایشان.

پس فرموده است جلّ جلاله:

(وَ مِنْ أَهْلِ الْمَدِینَةِ مَرَدُوا عَلَى النِّفاقِ لا تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ سَنُعَذِّبُهُمْ مَرَّتَیْنِ ثُمَّ یُرَدُّونَ إِلى‏ عَذابٍ عَظِیمٍ‏) « توبه، آیه 101»، یعنى از اهل مدینه جماعتى هستند که اقدام کردند بر نفاق تا به نهایت مرتبه نفاق رسیدند، نمى‏شناسى تو ایشان را ما مى‏شناسیم ایشان را زود باشد که عذاب کنیم ایشان را دو مرتبه، (یکى آنکه رسوا مى‏کنیم ایشان را دوم آنکه مى‏کشیم ایشان را و احتمال دارد که مراد یکى از این دو تا باشد و دیگرى عذاب قبر باشد) باز رد کرده مى‏شوند به عذاب عظیم که آن عذاب آتش است.

و فرموده است:

وَ إِذا ما أُنْزِلَتْ سُورَةٌ نَظَرَ بَعْضُهُمْ إِلى‏ بَعْضٍ هَلْ یَراکُمْ مِنْ أَحَدٍ ثُمَّ انْصَرَفُوا صَرَفَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا یَفْقَهُونَ‏) « توبه، آیه 127»، یعنى هر گاه نازل مى‏شود سوره‏اى نگاه مى‏کنند بعضى از ایشان به بعض دیگر (از روى انکار آن سوره و استهزاء به آن و مى‏گویند که) آیا شما را کسى مى‏بیند (اگر بیرون روید از مجلس رسول صلّى اللَّه علیه و آله پس اگر کسى نبیند ایشان را و متوجّه ایشان نباشد) بر مى‏خیزند و مى‏روند. بگرداند خداى تعالى دلهاى ایشان را از ایمان (که نفرین بر ایشان باشد و احتمال دارد که مراد خبر باشد، یعنى گردانیده است خداى دلهاى ایشان را از ایمان) به سبب آنکه ایشان طائفه‏اند که فقیه و دانا نمى‏شوند. (از براى بدى فهم ایشان یا آنکه فکر و تأمل نمى‏کنند.)

و فرموده است:

(1) (یَحْلِفُونَ لَکُمْ لِتَرْضَوْا عَنْهُمْ فَإِنْ تَرْضَوْا عَنْهُمْ فَإِنَّ اللَّهَ لا یَرْضى‏ عَنِ الْقَوْمِ الْفاسِقِینَ‏) « توبه، آیه 96»، یعنى قسم مى‏خورند به خداى تعالى براى شما تا راضى شوید از ایشان، پس اگر راضى شوید شما از ایشان به درستى که خداى راضى نمى‏شود از قومى که فاسقند.

(به سبب آنکه باطن ایشان را مى‏داند و علم دارد که قسم ایشان از روى اعتقاد نیست و مقصود این است که ایشان به زبان قسم مى‏خورند تا شما راضى شوید، و حال آنکه رضاى شما فایده ندارد بلکه خدا مى‏داند که این قوم فاسقند قسم ایشان از روى اعتقاد نیست و از ایشان راضى نخواهد شد و ایشان را عذاب خواهد کرد.)

و فرموده است:

وَ یَحْلِفُونَ بِاللَّهِ إِنَّهُمْ لَمِنْکُمْ وَ ما هُمْ مِنْکُمْ وَ لکِنَّهُمْ قَوْمٌ یَفْرَقُونَ‏) « توبه، آیه 56» قسم مى‏خورند به خداى تعالى که از شمایند (یعنى از جمله مسلمانانند) و حال آنکه ایشان از شما نیستند (از براى آنکه در باطن کافرند) و لیکن قومى‏اند که ترس دارند. (از شما که مبادا به ایشان بکنید آنچه به کافران مى‏کنید پس اظهار اسلام مى‏کنند از روى تقیه و خوف).

و فرموده است:

(وَ إِذا رَأَیْتَهُمْ تُعْجِبُکَ أَجْسامُهُمْ وَ إِنْ یَقُولُوا تَسْمَعْ لِقَوْلِهِمْ کَأَنَّهُمْ خُشُبٌ مُسَنَّدَةٌ یَحْسَبُونَ کُلَّ صَیْحَةٍ عَلَیْهِمْ هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ قاتَلَهُمُ اللَّهُ أَنَّى یُؤْفَکُونَ‏) « منافقون، آیه 4»، یعنى هر گاه مى‏بینى تو اى محمد ایشان را به تعجب مى‏آورد تو را اجسام و ترکیب ایشان، (به سبب عظمت و ضخامت و صباحت و لطافت که دارند) و اگر تکلّم کنند ایشان گوش مى‏کنى به قول ایشان، (به سبب فصاحت و حلاوت کلام ایشان)

 (نقل کرده‏اند که عبد اللَّه بن ابىّ، جسیم و فصیح بوده و به مجلس رسول صلّى اللَّه علیه و آله حاضر شد پس تعجب مى‏کرد رسول اللَّه صلّى اللَّه علیه و آله از وى و استماع کلام او، و مى‏فرمود) (1) و حال آنکه ایشان مثل چوب‏هایند که بر حائط «1» نصب کرده باشند، (یعنى چنان که آن چوبها محض صورتى دارند و از علم و دانش خالى‏اند همچنین ایشان هم به حسب ظاهر لطافت دارند و لیکن در باطن خالى‏اند از علم.)

و این طایفه گمان مى‏کنند هر صیحه و آوازى که برآید یا عذابى بشنوند که عذابى است واقع مى‏شود بر ایشان، (به سبب آنکه مى‏دانند که در باطن موافق اسلام نیستند پس گمان مى‏کنند که این عذابى است واقع بر ایشان).

و این طایفه دشمن تواند پس حذر بکن از ایشان، (بعد از این بر سبیل نفرین بر ایشان یا از براى تعلیم مؤمنین که به این طریق نفرین بر ایشان کنند فرمود که) بکشد خداى ایشان را، باز به طریق تعجب فرمود که چگونه ایشان رو گردانیده‏اند از حق.

و فرموده است:

(وَ لا یَأْتُونَ الصَّلاةَ إِلَّا وَ هُمْ کُسالى‏ وَ لا یُنْفِقُونَ إِلَّا وَ هُمْ کارِهُونَ‏) « توبه، آیه 54»؛ یعنى اتیان به نماز نمى‏کنند مگر اینکه ثقیل و سنگین‏اند (یعنى هر گاه که اتیان به نماز مى‏کنند از روى کسالت و دشوارى مى‏کنند) و انفاق نمى‏کنند مگر از روى کراهت و ناخوشى (به سبب آنکه ایشان به ازاء این افعال امید ثواب یا دفع عقاب ندارند تا از روى رغبت و خواهش بکنند).

و فرموده است: (وَ إِذا قامُوا إِلَى الصَّلاةِ قامُوا کُسالى‏ یُراؤُنَ النَّاسَ وَ لا یَذْکُرُونَ اللَّهَ إِلَّا قَلِیلًا) « نساء، آیه 142»

______________________________
(1). دیوار.

؛ (1) یعنى هر گاه بر مى‏خیزند براى نماز بر مى‏خیزند و حال آنکه ایشان ثقیل و سنگین‏اند، (چنان که در تفسیر آیه پیش مذکور شد) و ریا مى‏کنند با مردم (یعنى نمازى که مى‏کنند براى دیدن مردم است نه براى خداى تعالى) و ذکر خداى تعالى نمى‏کنند مگر اندکى.

و بعد از اینکه خبر داده است از حال این طایفه فی الجملة به آیاتى که مذکور شد و غیر اینها نیز فرموده است:

(وَ لَوْ نَشاءُ لَأَرَیْناکَهُمْ فَلَعَرَفْتَهُمْ بِسِیماهُمْ وَ لَتَعْرِفَنَّهُمْ فِی لَحْنِ الْقَوْلِ‏) « محمد، آیه 30.»؛ یعنى اگر بخواهیم ما هر آینه بنمائیم به تو ایشان را تا اینکه بشناسى ایشان را به سیماى ایشان (بعد از آن فرمود که) تو ایشان را خواهى شناخت در اسلوب و گفتگوى ایشان. (یعنى از گفتگوى ایشان در مصلحتى که با ایشان بینى ظاهر مى‏شود که در باطن با تو موافق نیستند به سبب آنکه ترغیب تو مى‏کنند به چیزى که براى تو بد است).

پس دلالت کرده است و راه نموده است خداى تعالى آن حضرت را به سوى ایشان به گفتگو و کلام ایشان و گردانیده است طریق براى آن حضرت به سوى معرفت ایشان آن چیزى را که ظاهر مى‏شود از اسلوب و طریق گفتگوى ایشان که آن نفاق ایشان است به حضرت.

[مشورت وسیله باطن‏شناسى است‏]

(2) باز امر کرده است حضرت را به مشورت کردن با ایشان تا برسد به سبب آن چیزى که ظاهر مى‏شود از ایشان به دانستن باطن ایشان.

زیرا کسى که در دوستى و محبت خالص باشد ظاهر مى‏شود خلوص او در مشورت با وى، و کسى که غش و نفاق داشته باشد ظاهر مى‏شود نفاق وى در کلام او.

پس مشورت کرد رسول صلّى اللَّه علیه و آله با ایشان از براى این، یعنى براى دانستن حال ایشان و از براى آنکه گردانیده است خداى عزّ و جلّ مشورت با ایشان را طریق معرفت به سوى ایشان.

 [مشورت پیامبر در باره اسیران جنگ بدر]

(1) آیا نمى‏بینى که ایشان، چون مشورت کردند با حضرت صلّى اللَّه علیه و آله در جنگ بدر در باب اسیرهائى که اهل اسلام گرفته بودند صادر شد مشورت ایشان از نیّاتى که مشوب بود در اخلاص به آن حضرت. (یعنى مشورت از روى خلوص و محبت نبود، بلکه آنچه براى حضرت بد بود اختیار کردند). «1»

پس کشف و واضح نمود خداى تعالى آن را براى حضرت صلّى اللَّه علیه و آله و ذم کرد آن طایفه را بر آنچه کردند و ظاهر کرد مطلب ایشان را در این باب. پس فرمود:

(ما کانَ لِنَبِیٍّ أَنْ یَکُونَ لَهُ أَسْرى‏ حَتَّى یُثْخِنَ فِی الْأَرْضِ تُرِیدُونَ عَرَضَ الدُّنْیا وَ اللَّهُ یُرِیدُ الْآخِرَةَ وَ اللَّهُ عَزِیزٌ حَکِیمٌ. لَوْ لا کِتابٌ مِنَ اللَّهِ سَبَقَ لَمَسَّکُمْ فِیما أَخَذْتُمْ عَذابٌ عَظِیمٌ‏) « انفال، آیه 67- 68» (نقل کردند که مسلمانان در جنگ بدر اسیرى چند گرفتند پس حضرت مشورت کرد با اصحاب، جمعى از منافقین گفتند که مصلحت در این است که ایشان را رها کنى و فدیه بگیرى، حضرت ایشان را مخیّر کرد و ایشان فدیه گرفتند، پس نازل شد این آیه و مضمونش این است که) نیست سزاوار مر هیچ پیغمبرى را اینکه بوده باشد براى وى اسیران (یعنى مى‏آید که بکشد و رها نکند) تا وقتى که بسیار شود قتل در روى زمین (و کفّار مغلوب و ضعیف گردند و اهل اسلام قوت و قدرت یابند؛ زیرا که آن وقت ایشان اگر رها کرده شوند باعث فتنه نمى‏شوند، بخلاف وقتى که اهل اسلام ضعیف باشند؛ زیرا که ایشان نیز ملحق به کفّار مى‏شوند و موجب غلبه اهل کفر مى‏شود. باز فرمود که) شما اراده و خواهش متاع دنیا دارید (و از براى این فدیه مى‏گیرید) و خداى تعالى اراده آخرت دارد (یعنى از براى اهل اسلام) و خداى تعالى عزیز است (یعنى غالب مى‏سازد دوستان خود را بر دشمنان). و حکیم است‏

______________________________
(1). پیامبر اسلام چون مى‏دانست بنى هاشم را با تهدید مجبور به شرکت در این جنگ کرده‏اند، لذا دستور فرموده بود اسیران را نکشند ولى عمر بن خطاب پیشنهاد مى‏کرد که على علیه السّلام، عقیل را و حمزه، «عباس» را بکشند!؟ ر. ک: «مسند احمد حنبل» 1/ 143، «تفسیر طبرى» جلد 6، جزء 10/ 56- 57، «تفسیر فخر رازى» 15/ 197 ذیل آیه 68 أنفال.

 (و مى‏داند که هر چیز مناسب چه حال است چنان که در این مقام امر کرده است به کشتن وقت قوت اهل کفر و رخصت فدیه گرفتن و اوست وقت قوت اهل اسلام).

(1) «لَوْ لا کِتابٌ» یعنى اگر نمى‏بود حکمى سابق از خداى- عزّ و جلّ- هر آینه مى‏رسید به شما به سبب فدیه‏اى که گرفته‏اید عذابى عظیم. «1»

(قاضى بیضاوى گفته است‏ «2» که مراد به حکم سابق این است که کسى در اجتهاد خطا کند مستحق عذاب نیست، یا آنکه اهل بدر یا هر کس که باشد، عذاب کرده نمى‏شود به سبب کردن کارى که تصریح به نهى از آن نشده باشد، یا آنکه فدیه‏اى که ایشان گرفتند حلال است بر ایشان و اللَّه اعلم.)

پس خداى تعالى توبیخ و سرزنش ایشان و رأى ایشان کرده است و واضح کرده است از براى رسول خود حال ایشان را. پس معلوم شد که مشورت با ایشان از براى احتیاج حضرت به رأى ایشان نبود بلکه از براى آنچه مذکور شد بوده است.

و چون شیخ این کلمات را فرمود، شیخى از قوم که معروف بود به «حرانى» «3» حاضر بود، پس از روى تعجب و انکار گفت: سبحان اللَّه آیا گمان دارى که ابو بکر و عمر از اهل نفاق بودند؟ حاشا من گمان نمى‏کنم که تو این را بگوئى و اعتقاد ندارم که نبى صلّى اللَّه علیه و آله در جنگ بدر با غیر ایشان مشورت کرده باشد. پس اگر مى‏گوئى که ایشان اهل نفاق‏اند، پس امرى است که ما صبر بر این نمى‏کنیم و قوت بر شنیدن این نداریم و اگر ایشان از جمله اهل نفاق هستند، پس تو اعتماد کن بر وجه اول که گفتى. و آن این است که اراده کرد نبى صلّى اللَّه علیه و آله الفت و اجتماع ایشان به سبب مشورت با ایشان و تعلیم ایشان که چگونه عمل کنند در امور خود.

پس شیخ- ادام اللَّه عزّه- گفت که اى شیخ، آنچه گفتى دلیل بر چیزى نمى‏شود

______________________________
(1). ابو بکر این پیشنهاد عفو و فدیه را داد «تفسیر طبرى» جلد 6، جزء 10/ 56، «تفسیر ابن کثیر» 2/ 344

(2). «تفسیر انوار التنزیل بیضاوى»، ذیل سوره انفال آیه 68.

(3). در متن عربى به جاى «حرانى»، «جرّانى» ذکر شده است که ظاهرا «جرانى» درست باشد چرا که شخصى به نام ابو محمد عبد الجبار مروزى جرّانى معاصر شیخ مفید بوده که در سال 412 هجرى قمرى رحلت کرده است ر. ک: اللّباب فی تهذیب الأنساب» 1/ 268

 (1) و نیست این مگر تکبّر و بزرگى و عجب و خودبینى که عدول کردى از دلیل و برهان به سوى آن، من که نام نبردم انسان معیّن را بلکه اتیان کردم به مجمل از کلام پس تو تفصیل دادى آن را و آن غنى بود از تفصیل.

(و ظاهرا مطلب شیخ از این کلام فی الجملة تسکین آن شیخ است که من گفتم جمعى که حضرت با ایشان مشورت کرد از روى نفاق قرار به فدیه دادند و نام کسى را نبردم، تو تفصیل دادى و ایشان را مذکور کردى و هیچ حاجتى به این تفصیل نبود.)

پس «ورثانى» شروع به فریاد کرد و بلند کرد آواز خود را، مى‏گفت که صحابه عالیتر است قدر ایشان از اینکه از اهل نفاق باشند!؟ خصوصا صدّیق یعنى ابو بکر و فاروق یعنى عمر و شروع کرد در کلامى مثل کلام اهل بازار و عوام و اهل شر و فتنه.

پس به او شیخ گفت که دفع کن از خودت قول صحیح را که گفتیم و خلاصى بجوى از چیزى که وارد ساختیم آن را بر تو از برهان، و حیله بکن از براى خودت و قومت و گر نه این کلمات هرزه نفع براى تو ندارد. پس به تحقیق که ظاهر شد حق و فاسد شد باطل به اندک سعى و الحمد للَّه.

دفاع از تشیع، شیخ مفید ، ص:72 - 78

 

 

 


 
مناظره شیخ مفید با شیخ ورثانى‏]- [علت مشاوره پیامبر با امت‏]
ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ مهر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

(1) حاضر شد شیخ- ادام اللَّه عزّه- در خانه شریف ابو عبد اللَّه محمد بن محمد بن طاهر رحمه اللَّه و حاضر بود مردى از متفقه معروف به ورثانى‏ «1» که از فقهاء اهل سنت بود.

پس ورثانى گفت به شیخ که آیا نیست از مذهب تو که رسول اللَّه صلّى اللَّه علیه و آله معصوم بود از خطاء و برى از زلّتها، مأمون از سهو و غلط، کامل بنفسه، مستغنى از رعیت خویش؟

پس گفت به او شیخ که بلى چنین بود رسول اللَّه صلّى اللَّه علیه و آله.

ورثانى گفت پس چه مى‏کنى با قول خداى عزّ و جل که:

(وَ شاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ‏) « آل عمران، آیه 159» امر کرده است خداى تعالى به رسول صلّى اللَّه علیه و آله که مشاورت کن با قوم در امر، یعنى در امر جنگ یا هر امرى که باشد، پس هر گاه عزم کنى بر امرى بعد از مشاوره، پس توکّل کن بر خداى عزّ و جلّ.

آیا امر نکرده است خداى تعالى رسول صلّى اللَّه علیه و آله را به استعانت و یارى جستن به قوم در رأى و محتاج نگردانیده است او را به سوى ایشان. (یعنى امر کرده است و محتاج گردانیده است).

پس چگونه صحیح بود به رأى تو آنچه دعوى کردى با وجود ظاهر قرآن و چیزى که کرد او را نبى صلّى اللَّه علیه و آله یعنى مشورت کردن آن حضرت با ایشان؟

شیخ گفت: به درستى که رسول صلّى اللَّه علیه و آله مشاوره نکرد با اصحاب خود از براى‏

______________________________
(1). ظاهرا «ابو الفرج عبد الواحد بن بکر ورثانى» است که معاصر شیخ مفید بوده و در سال 372 وفات کرده است. ر. ک: «اللباب فی تهذیب الأنساب» 3/ 358- 359

احتیاج آن حضرت به سوى ایشان (1) و نبود حاجتى که بخواند آن حضرت را به مشورت با ایشان چنان که تو گمان و توهّم کردى، بلکه از براى امر دیگر است که من ذکر مى‏کنم آن را از براى تو بعد از واضح کردن آن چیزى که خبر دادم تو را به آن، یعنى آنکه مشورت از براى احتیاج به ایشان نبود.

از براى آن است که ما به تحقیق مى‏دانیم رسول صلّى اللَّه علیه و آله معصوم بود از گناهان کبیره و صغیره، یعنى عصمت از کبایر واجب است به اعتقاد ما و تو، و صغایر را تو جایز مى‏دانى بر آن حضرت و آن حضرت کاملترین خلق بود به اتفاق اهل ملّت و نیکوتر ایشان در رأى و وفوردارتر ایشان در عقل و محکم‏تر ایشان بود در تدبیر.

و متصل بود مواد وحى میان آن حضرت و میان خداى تعالى، و ملائکه در عقب یک دیگر وارد مى‏شدند بر وى از براى اعلام از جانب خداى تعالى و تهذیب او و اخبارى وى به مصلحت‏ها.

و هر گاه بوده باشد آن حضرت بر این صفات، صحیح نیست که بخواند او را کسى به فراگرفتن رأى از رعیّت خود، از براى آنکه نیست احدى از ایشان مگر اینکه پائین‏تر از وى باشد در جمیع آنچه ما شمردیم، و به درستى که مشورت نمى‏کند حکیم دانا با غیر خود به طریق استفاده کردن و یارى جستن به رأى آن غیر، مگر اینکه یقین داشته باشد که غیر، احسن از اوست در رأى و بهتر است در تدبیر و کاملتر است در عقل، یا گمان این داشته باشد.

اما هر گاه علم وى احاطه کرده باشد به اینکه غیر، پست‏تر است از وى در آنچه ما آن را وصف کردیم نخواهد بود براى استعانت او در تدبیر به رأى غیر معنى و حاصلى. از براى آنکه کامل محتاج نیست به ناقص در چیزى که محتاج باشد در آن به کمال، چنان که محتاج نیست عالم به جاهل در چیزى که محتاج باشد در آن به علم و متضمن آیه یعنى آنچه آیه آن را در برگرفته است تنبیه مى‏کند بر آنچه گفتیم.

آیا نگاه نمى‏کنى به قول خداى تعالى:  (1) (فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ‏) « آل عمران، آیه 159»، یعنى هر گاه عزم کنى تو، پس توکّل کن بر خدا و بکن آن کار را.

پس معلّق ساخته کار را بر عزم آن حضرت، نه بر رأى و مشورت ایشان، و اگر امر کرده بود پیغمبر را به مشورت با ایشان از براى طلب روشن شدن کار به سبب رأى ایشان و عمل به قول ایشان، هر آینه خداى عزّ و جلّ مى‏فرمود، پس هر گاه امر کنند تو را به أمرى عمل کن به آن و هر گاه جمع شود رأى ایشان بر أمرى پس امضاى آن و عمل به آن کن، پس خواهد بود کردن آن کار متعلّق به مشورت ایشان نه به عزم و اراده‏اى که مخصوص به آن حضرت باشد.

پس چون ذکر کردیم آنچه را تلاوت کردیم و خواندیم بر تو ساقط و باطل شد آن چیزى که تو توهّم کرده بودى آن را. (یعنى اینکه مشورت کردن حضرت با ایشان از براى احتیاج به ایشان بود).

و اما وجه خواندن پیغمبر ایشان را به سوى مشورت با وى از براى این است که خداى عزّ و جلّ امر کرده است که باعث الفت ایشان شود به سبب مشورت با ایشان و از براى تعلیم کردن ایشان به چیزى که عمل کنند به آن نزد اراده‏ها و عزمها که بکنند، یعنى مشورت کرد با ایشان از براى آنکه یاد گیرند این سنت را و مشورت با یک دیگر بکنند در امور خود تا ادب آموخته شوند به آداب خداى تعالى، پس مشورت کرد با ایشان از براى آنچه گفتیم نه از براى حاجت خود به رأى ایشان.

یا آنکه در مشورت وجهى دیگر بیّن و ظاهر است و آن اینست که خداى تعالى اعلام کرده است پیغمبر را به اینکه در امت وى کسى هست که طلب مى‏کند از براى آن حضرت گزندها و ضررها، و انتظار مى‏کشد حادثه‏ها و پنهان مى‏کند مخالفت خود را و در باطن مى‏دارد دشمنى و بغض خویش را و سعى مى‏کند در خرابى امر وى (1) و نفاق مى‏کند با آن حضرت در دین خود و بیان نکرده است و نشناسانده به وى اعیان و اشخاص ایشان را و دلالت نکرده است و راه ننموده آن حضرت را به اسماء و نامهاى ایشان.

پس فرموده است جلّ جلاله:

(وَ مِنْ أَهْلِ الْمَدِینَةِ مَرَدُوا عَلَى النِّفاقِ لا تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ سَنُعَذِّبُهُمْ مَرَّتَیْنِ ثُمَّ یُرَدُّونَ إِلى‏ عَذابٍ عَظِیمٍ‏) « توبه، آیه 101»، یعنى از اهل مدینه جماعتى هستند که اقدام کردند بر نفاق تا به نهایت مرتبه نفاق رسیدند، نمى‏شناسى تو ایشان را ما مى‏شناسیم ایشان را زود باشد که عذاب کنیم ایشان را دو مرتبه، (یکى آنکه رسوا مى‏کنیم ایشان را دوم آنکه مى‏کشیم ایشان را و احتمال دارد که مراد یکى از این دو تا باشد و دیگرى عذاب قبر باشد) باز رد کرده مى‏شوند به عذاب عظیم که آن عذاب آتش است.

و فرموده است:

وَ إِذا ما أُنْزِلَتْ سُورَةٌ نَظَرَ بَعْضُهُمْ إِلى‏ بَعْضٍ هَلْ یَراکُمْ مِنْ أَحَدٍ ثُمَّ انْصَرَفُوا صَرَفَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا یَفْقَهُونَ‏) « توبه، آیه 127»، یعنى هر گاه نازل مى‏شود سوره‏اى نگاه مى‏کنند بعضى از ایشان به بعض دیگر (از روى انکار آن سوره و استهزاء به آن و مى‏گویند که) آیا شما را کسى مى‏بیند (اگر بیرون روید از مجلس رسول صلّى اللَّه علیه و آله پس اگر کسى نبیند ایشان را و متوجّه ایشان نباشد) بر مى‏خیزند و مى‏روند. بگرداند خداى تعالى دلهاى ایشان را از ایمان (که نفرین بر ایشان باشد و احتمال دارد که مراد خبر باشد، یعنى گردانیده است خداى دلهاى ایشان را از ایمان) به سبب آنکه ایشان طائفه‏اند که فقیه و دانا نمى‏شوند. (از براى بدى فهم ایشان یا آنکه فکر و تأمل نمى‏کنند.)

و فرموده است:

(1) (یَحْلِفُونَ لَکُمْ لِتَرْضَوْا عَنْهُمْ فَإِنْ تَرْضَوْا عَنْهُمْ فَإِنَّ اللَّهَ لا یَرْضى‏ عَنِ الْقَوْمِ الْفاسِقِینَ‏) « توبه، آیه 96»، یعنى قسم مى‏خورند به خداى تعالى براى شما تا راضى شوید از ایشان، پس اگر راضى شوید شما از ایشان به درستى که خداى راضى نمى‏شود از قومى که فاسقند.

(به سبب آنکه باطن ایشان را مى‏داند و علم دارد که قسم ایشان از روى اعتقاد نیست و مقصود این است که ایشان به زبان قسم مى‏خورند تا شما راضى شوید، و حال آنکه رضاى شما فایده ندارد بلکه خدا مى‏داند که این قوم فاسقند قسم ایشان از روى اعتقاد نیست و از ایشان راضى نخواهد شد و ایشان را عذاب خواهد کرد.)

و فرموده است:

وَ یَحْلِفُونَ بِاللَّهِ إِنَّهُمْ لَمِنْکُمْ وَ ما هُمْ مِنْکُمْ وَ لکِنَّهُمْ قَوْمٌ یَفْرَقُونَ‏) « توبه، آیه 56» قسم مى‏خورند به خداى تعالى که از شمایند (یعنى از جمله مسلمانانند) و حال آنکه ایشان از شما نیستند (از براى آنکه در باطن کافرند) و لیکن قومى‏اند که ترس دارند. (از شما که مبادا به ایشان بکنید آنچه به کافران مى‏کنید پس اظهار اسلام مى‏کنند از روى تقیه و خوف).

و فرموده است:

(وَ إِذا رَأَیْتَهُمْ تُعْجِبُکَ أَجْسامُهُمْ وَ إِنْ یَقُولُوا تَسْمَعْ لِقَوْلِهِمْ کَأَنَّهُمْ خُشُبٌ مُسَنَّدَةٌ یَحْسَبُونَ کُلَّ صَیْحَةٍ عَلَیْهِمْ هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ قاتَلَهُمُ اللَّهُ أَنَّى یُؤْفَکُونَ‏) « منافقون، آیه 4»، یعنى هر گاه مى‏بینى تو اى محمد ایشان را به تعجب مى‏آورد تو را اجسام و ترکیب ایشان، (به سبب عظمت و ضخامت و صباحت و لطافت که دارند) و اگر تکلّم کنند ایشان گوش مى‏کنى به قول ایشان، (به سبب فصاحت و حلاوت کلام ایشان)

 (نقل کرده‏اند که عبد اللَّه بن ابىّ، جسیم و فصیح بوده و به مجلس رسول صلّى اللَّه علیه و آله حاضر شد پس تعجب مى‏کرد رسول اللَّه صلّى اللَّه علیه و آله از وى و استماع کلام او، و مى‏فرمود) (1) و حال آنکه ایشان مثل چوب‏هایند که بر حائط «1» نصب کرده باشند، (یعنى چنان که آن چوبها محض صورتى دارند و از علم و دانش خالى‏اند همچنین ایشان هم به حسب ظاهر لطافت دارند و لیکن در باطن خالى‏اند از علم.)

و این طایفه گمان مى‏کنند هر صیحه و آوازى که برآید یا عذابى بشنوند که عذابى است واقع مى‏شود بر ایشان، (به سبب آنکه مى‏دانند که در باطن موافق اسلام نیستند پس گمان مى‏کنند که این عذابى است واقع بر ایشان).

و این طایفه دشمن تواند پس حذر بکن از ایشان، (بعد از این بر سبیل نفرین بر ایشان یا از براى تعلیم مؤمنین که به این طریق نفرین بر ایشان کنند فرمود که) بکشد خداى ایشان را، باز به طریق تعجب فرمود که چگونه ایشان رو گردانیده‏اند از حق.

و فرموده است:

(وَ لا یَأْتُونَ الصَّلاةَ إِلَّا وَ هُمْ کُسالى‏ وَ لا یُنْفِقُونَ إِلَّا وَ هُمْ کارِهُونَ‏) « توبه، آیه 54»؛ یعنى اتیان به نماز نمى‏کنند مگر اینکه ثقیل و سنگین‏اند (یعنى هر گاه که اتیان به نماز مى‏کنند از روى کسالت و دشوارى مى‏کنند) و انفاق نمى‏کنند مگر از روى کراهت و ناخوشى (به سبب آنکه ایشان به ازاء این افعال امید ثواب یا دفع عقاب ندارند تا از روى رغبت و خواهش بکنند).

و فرموده است: (وَ إِذا قامُوا إِلَى الصَّلاةِ قامُوا کُسالى‏ یُراؤُنَ النَّاسَ وَ لا یَذْکُرُونَ اللَّهَ إِلَّا قَلِیلًا) « نساء، آیه 142»

______________________________
(1). دیوار.

؛ (1) یعنى هر گاه بر مى‏خیزند براى نماز بر مى‏خیزند و حال آنکه ایشان ثقیل و سنگین‏اند، (چنان که در تفسیر آیه پیش مذکور شد) و ریا مى‏کنند با مردم (یعنى نمازى که مى‏کنند براى دیدن مردم است نه براى خداى تعالى) و ذکر خداى تعالى نمى‏کنند مگر اندکى.

و بعد از اینکه خبر داده است از حال این طایفه فی الجملة به آیاتى که مذکور شد و غیر اینها نیز فرموده است:

(وَ لَوْ نَشاءُ لَأَرَیْناکَهُمْ فَلَعَرَفْتَهُمْ بِسِیماهُمْ وَ لَتَعْرِفَنَّهُمْ فِی لَحْنِ الْقَوْلِ‏) « محمد، آیه 30.»؛ یعنى اگر بخواهیم ما هر آینه بنمائیم به تو ایشان را تا اینکه بشناسى ایشان را به سیماى ایشان (بعد از آن فرمود که) تو ایشان را خواهى شناخت در اسلوب و گفتگوى ایشان. (یعنى از گفتگوى ایشان در مصلحتى که با ایشان بینى ظاهر مى‏شود که در باطن با تو موافق نیستند به سبب آنکه ترغیب تو مى‏کنند به چیزى که براى تو بد است).

پس دلالت کرده است و راه نموده است خداى تعالى آن حضرت را به سوى ایشان به گفتگو و کلام ایشان و گردانیده است طریق براى آن حضرت به سوى معرفت ایشان آن چیزى را که ظاهر مى‏شود از اسلوب و طریق گفتگوى ایشان که آن نفاق ایشان است به حضرت.

[مشورت وسیله باطن‏شناسى است‏]

(2) باز امر کرده است حضرت را به مشورت کردن با ایشان تا برسد به سبب آن چیزى که ظاهر مى‏شود از ایشان به دانستن باطن ایشان.

زیرا کسى که در دوستى و محبت خالص باشد ظاهر مى‏شود خلوص او در مشورت با وى، و کسى که غش و نفاق داشته باشد ظاهر مى‏شود نفاق وى در کلام او.

پس مشورت کرد رسول صلّى اللَّه علیه و آله با ایشان از براى این، یعنى براى دانستن حال ایشان و از براى آنکه گردانیده است خداى عزّ و جلّ مشورت با ایشان را طریق معرفت به سوى ایشان.

 [مشورت پیامبر در باره اسیران جنگ بدر]

(1) آیا نمى‏بینى که ایشان، چون مشورت کردند با حضرت صلّى اللَّه علیه و آله در جنگ بدر در باب اسیرهائى که اهل اسلام گرفته بودند صادر شد مشورت ایشان از نیّاتى که مشوب بود در اخلاص به آن حضرت. (یعنى مشورت از روى خلوص و محبت نبود، بلکه آنچه براى حضرت بد بود اختیار کردند). «1»

پس کشف و واضح نمود خداى تعالى آن را براى حضرت صلّى اللَّه علیه و آله و ذم کرد آن طایفه را بر آنچه کردند و ظاهر کرد مطلب ایشان را در این باب. پس فرمود:

(ما کانَ لِنَبِیٍّ أَنْ یَکُونَ لَهُ أَسْرى‏ حَتَّى یُثْخِنَ فِی الْأَرْضِ تُرِیدُونَ عَرَضَ الدُّنْیا وَ اللَّهُ یُرِیدُ الْآخِرَةَ وَ اللَّهُ عَزِیزٌ حَکِیمٌ. لَوْ لا کِتابٌ مِنَ اللَّهِ سَبَقَ لَمَسَّکُمْ فِیما أَخَذْتُمْ عَذابٌ عَظِیمٌ‏) « انفال، آیه 67- 68» (نقل کردند که مسلمانان در جنگ بدر اسیرى چند گرفتند پس حضرت مشورت کرد با اصحاب، جمعى از منافقین گفتند که مصلحت در این است که ایشان را رها کنى و فدیه بگیرى، حضرت ایشان را مخیّر کرد و ایشان فدیه گرفتند، پس نازل شد این آیه و مضمونش این است که) نیست سزاوار مر هیچ پیغمبرى را اینکه بوده باشد براى وى اسیران (یعنى مى‏آید که بکشد و رها نکند) تا وقتى که بسیار شود قتل در روى زمین (و کفّار مغلوب و ضعیف گردند و اهل اسلام قوت و قدرت یابند؛ زیرا که آن وقت ایشان اگر رها کرده شوند باعث فتنه نمى‏شوند، بخلاف وقتى که اهل اسلام ضعیف باشند؛ زیرا که ایشان نیز ملحق به کفّار مى‏شوند و موجب غلبه اهل کفر مى‏شود. باز فرمود که) شما اراده و خواهش متاع دنیا دارید (و از براى این فدیه مى‏گیرید) و خداى تعالى اراده آخرت دارد (یعنى از براى اهل اسلام) و خداى تعالى عزیز است (یعنى غالب مى‏سازد دوستان خود را بر دشمنان). و حکیم است‏

______________________________
(1). پیامبر اسلام چون مى‏دانست بنى هاشم را با تهدید مجبور به شرکت در این جنگ کرده‏اند، لذا دستور فرموده بود اسیران را نکشند ولى عمر بن خطاب پیشنهاد مى‏کرد که على علیه السّلام، عقیل را و حمزه، «عباس» را بکشند!؟ ر. ک: «مسند احمد حنبل» 1/ 143، «تفسیر طبرى» جلد 6، جزء 10/ 56- 57، «تفسیر فخر رازى» 15/ 197 ذیل آیه 68 أنفال.

 (و مى‏داند که هر چیز مناسب چه حال است چنان که در این مقام امر کرده است به کشتن وقت قوت اهل کفر و رخصت فدیه گرفتن و اوست وقت قوت اهل اسلام).

(1) «لَوْ لا کِتابٌ» یعنى اگر نمى‏بود حکمى سابق از خداى- عزّ و جلّ- هر آینه مى‏رسید به شما به سبب فدیه‏اى که گرفته‏اید عذابى عظیم. «1»

(قاضى بیضاوى گفته است‏ «2» که مراد به حکم سابق این است که کسى در اجتهاد خطا کند مستحق عذاب نیست، یا آنکه اهل بدر یا هر کس که باشد، عذاب کرده نمى‏شود به سبب کردن کارى که تصریح به نهى از آن نشده باشد، یا آنکه فدیه‏اى که ایشان گرفتند حلال است بر ایشان و اللَّه اعلم.)

پس خداى تعالى توبیخ و سرزنش ایشان و رأى ایشان کرده است و واضح کرده است از براى رسول خود حال ایشان را. پس معلوم شد که مشورت با ایشان از براى احتیاج حضرت به رأى ایشان نبود بلکه از براى آنچه مذکور شد بوده است.

و چون شیخ این کلمات را فرمود، شیخى از قوم که معروف بود به «حرانى» «3» حاضر بود، پس از روى تعجب و انکار گفت: سبحان اللَّه آیا گمان دارى که ابو بکر و عمر از اهل نفاق بودند؟ حاشا من گمان نمى‏کنم که تو این را بگوئى و اعتقاد ندارم که نبى صلّى اللَّه علیه و آله در جنگ بدر با غیر ایشان مشورت کرده باشد. پس اگر مى‏گوئى که ایشان اهل نفاق‏اند، پس امرى است که ما صبر بر این نمى‏کنیم و قوت بر شنیدن این نداریم و اگر ایشان از جمله اهل نفاق هستند، پس تو اعتماد کن بر وجه اول که گفتى. و آن این است که اراده کرد نبى صلّى اللَّه علیه و آله الفت و اجتماع ایشان به سبب مشورت با ایشان و تعلیم ایشان که چگونه عمل کنند در امور خود.

پس شیخ- ادام اللَّه عزّه- گفت که اى شیخ، آنچه گفتى دلیل بر چیزى نمى‏شود

______________________________
(1). ابو بکر این پیشنهاد عفو و فدیه را داد «تفسیر طبرى» جلد 6، جزء 10/ 56، «تفسیر ابن کثیر» 2/ 344

(2). «تفسیر انوار التنزیل بیضاوى»، ذیل سوره انفال آیه 68.

(3). در متن عربى به جاى «حرانى»، «جرّانى» ذکر شده است که ظاهرا «جرانى» درست باشد چرا که شخصى به نام ابو محمد عبد الجبار مروزى جرّانى معاصر شیخ مفید بوده که در سال 412 هجرى قمرى رحلت کرده است ر. ک: اللّباب فی تهذیب الأنساب» 1/ 268

 (1) و نیست این مگر تکبّر و بزرگى و عجب و خودبینى که عدول کردى از دلیل و برهان به سوى آن، من که نام نبردم انسان معیّن را بلکه اتیان کردم به مجمل از کلام پس تو تفصیل دادى آن را و آن غنى بود از تفصیل.

(و ظاهرا مطلب شیخ از این کلام فی الجملة تسکین آن شیخ است که من گفتم جمعى که حضرت با ایشان مشورت کرد از روى نفاق قرار به فدیه دادند و نام کسى را نبردم، تو تفصیل دادى و ایشان را مذکور کردى و هیچ حاجتى به این تفصیل نبود.)

پس «ورثانى» شروع به فریاد کرد و بلند کرد آواز خود را، مى‏گفت که صحابه عالیتر است قدر ایشان از اینکه از اهل نفاق باشند!؟ خصوصا صدّیق یعنى ابو بکر و فاروق یعنى عمر و شروع کرد در کلامى مثل کلام اهل بازار و عوام و اهل شر و فتنه.

پس به او شیخ گفت که دفع کن از خودت قول صحیح را که گفتیم و خلاصى بجوى از چیزى که وارد ساختیم آن را بر تو از برهان، و حیله بکن از براى خودت و قومت و گر نه این کلمات هرزه نفع براى تو ندارد. پس به تحقیق که ظاهر شد حق و فاسد شد باطل به اندک سعى و الحمد للَّه.

دفاع از تشیع، شیخ مفید ، ص:72 - 78

 

 

 


 
مناظره شیخ مفید با شیخ ورثانى‏]- [علت مشاوره پیامبر با امت‏]
ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ مهر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

(1) حاضر شد شیخ- ادام اللَّه عزّه- در خانه شریف ابو عبد اللَّه محمد بن محمد بن طاهر رحمه اللَّه و حاضر بود مردى از متفقه معروف به ورثانى‏ «1» که از فقهاء اهل سنت بود.

پس ورثانى گفت به شیخ که آیا نیست از مذهب تو که رسول اللَّه صلّى اللَّه علیه و آله معصوم بود از خطاء و برى از زلّتها، مأمون از سهو و غلط، کامل بنفسه، مستغنى از رعیت خویش؟

پس گفت به او شیخ که بلى چنین بود رسول اللَّه صلّى اللَّه علیه و آله.

ورثانى گفت پس چه مى‏کنى با قول خداى عزّ و جل که:

(وَ شاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ‏) « آل عمران، آیه 159» امر کرده است خداى تعالى به رسول صلّى اللَّه علیه و آله که مشاورت کن با قوم در امر، یعنى در امر جنگ یا هر امرى که باشد، پس هر گاه عزم کنى بر امرى بعد از مشاوره، پس توکّل کن بر خداى عزّ و جلّ.

آیا امر نکرده است خداى تعالى رسول صلّى اللَّه علیه و آله را به استعانت و یارى جستن به قوم در رأى و محتاج نگردانیده است او را به سوى ایشان. (یعنى امر کرده است و محتاج گردانیده است).

پس چگونه صحیح بود به رأى تو آنچه دعوى کردى با وجود ظاهر قرآن و چیزى که کرد او را نبى صلّى اللَّه علیه و آله یعنى مشورت کردن آن حضرت با ایشان؟

شیخ گفت: به درستى که رسول صلّى اللَّه علیه و آله مشاوره نکرد با اصحاب خود از براى‏

______________________________
(1). ظاهرا «ابو الفرج عبد الواحد بن بکر ورثانى» است که معاصر شیخ مفید بوده و در سال 372 وفات کرده است. ر. ک: «اللباب فی تهذیب الأنساب» 3/ 358- 359

احتیاج آن حضرت به سوى ایشان (1) و نبود حاجتى که بخواند آن حضرت را به مشورت با ایشان چنان که تو گمان و توهّم کردى، بلکه از براى امر دیگر است که من ذکر مى‏کنم آن را از براى تو بعد از واضح کردن آن چیزى که خبر دادم تو را به آن، یعنى آنکه مشورت از براى احتیاج به ایشان نبود.

از براى آن است که ما به تحقیق مى‏دانیم رسول صلّى اللَّه علیه و آله معصوم بود از گناهان کبیره و صغیره، یعنى عصمت از کبایر واجب است به اعتقاد ما و تو، و صغایر را تو جایز مى‏دانى بر آن حضرت و آن حضرت کاملترین خلق بود به اتفاق اهل ملّت و نیکوتر ایشان در رأى و وفوردارتر ایشان در عقل و محکم‏تر ایشان بود در تدبیر.

و متصل بود مواد وحى میان آن حضرت و میان خداى تعالى، و ملائکه در عقب یک دیگر وارد مى‏شدند بر وى از براى اعلام از جانب خداى تعالى و تهذیب او و اخبارى وى به مصلحت‏ها.

و هر گاه بوده باشد آن حضرت بر این صفات، صحیح نیست که بخواند او را کسى به فراگرفتن رأى از رعیّت خود، از براى آنکه نیست احدى از ایشان مگر اینکه پائین‏تر از وى باشد در جمیع آنچه ما شمردیم، و به درستى که مشورت نمى‏کند حکیم دانا با غیر خود به طریق استفاده کردن و یارى جستن به رأى آن غیر، مگر اینکه یقین داشته باشد که غیر، احسن از اوست در رأى و بهتر است در تدبیر و کاملتر است در عقل، یا گمان این داشته باشد.

اما هر گاه علم وى احاطه کرده باشد به اینکه غیر، پست‏تر است از وى در آنچه ما آن را وصف کردیم نخواهد بود براى استعانت او در تدبیر به رأى غیر معنى و حاصلى. از براى آنکه کامل محتاج نیست به ناقص در چیزى که محتاج باشد در آن به کمال، چنان که محتاج نیست عالم به جاهل در چیزى که محتاج باشد در آن به علم و متضمن آیه یعنى آنچه آیه آن را در برگرفته است تنبیه مى‏کند بر آنچه گفتیم.

آیا نگاه نمى‏کنى به قول خداى تعالى:  (1) (فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ‏) « آل عمران، آیه 159»، یعنى هر گاه عزم کنى تو، پس توکّل کن بر خدا و بکن آن کار را.

پس معلّق ساخته کار را بر عزم آن حضرت، نه بر رأى و مشورت ایشان، و اگر امر کرده بود پیغمبر را به مشورت با ایشان از براى طلب روشن شدن کار به سبب رأى ایشان و عمل به قول ایشان، هر آینه خداى عزّ و جلّ مى‏فرمود، پس هر گاه امر کنند تو را به أمرى عمل کن به آن و هر گاه جمع شود رأى ایشان بر أمرى پس امضاى آن و عمل به آن کن، پس خواهد بود کردن آن کار متعلّق به مشورت ایشان نه به عزم و اراده‏اى که مخصوص به آن حضرت باشد.

پس چون ذکر کردیم آنچه را تلاوت کردیم و خواندیم بر تو ساقط و باطل شد آن چیزى که تو توهّم کرده بودى آن را. (یعنى اینکه مشورت کردن حضرت با ایشان از براى احتیاج به ایشان بود).

و اما وجه خواندن پیغمبر ایشان را به سوى مشورت با وى از براى این است که خداى عزّ و جلّ امر کرده است که باعث الفت ایشان شود به سبب مشورت با ایشان و از براى تعلیم کردن ایشان به چیزى که عمل کنند به آن نزد اراده‏ها و عزمها که بکنند، یعنى مشورت کرد با ایشان از براى آنکه یاد گیرند این سنت را و مشورت با یک دیگر بکنند در امور خود تا ادب آموخته شوند به آداب خداى تعالى، پس مشورت کرد با ایشان از براى آنچه گفتیم نه از براى حاجت خود به رأى ایشان.

یا آنکه در مشورت وجهى دیگر بیّن و ظاهر است و آن اینست که خداى تعالى اعلام کرده است پیغمبر را به اینکه در امت وى کسى هست که طلب مى‏کند از براى آن حضرت گزندها و ضررها، و انتظار مى‏کشد حادثه‏ها و پنهان مى‏کند مخالفت خود را و در باطن مى‏دارد دشمنى و بغض خویش را و سعى مى‏کند در خرابى امر وى (1) و نفاق مى‏کند با آن حضرت در دین خود و بیان نکرده است و نشناسانده به وى اعیان و اشخاص ایشان را و دلالت نکرده است و راه ننموده آن حضرت را به اسماء و نامهاى ایشان.

پس فرموده است جلّ جلاله:

(وَ مِنْ أَهْلِ الْمَدِینَةِ مَرَدُوا عَلَى النِّفاقِ لا تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ سَنُعَذِّبُهُمْ مَرَّتَیْنِ ثُمَّ یُرَدُّونَ إِلى‏ عَذابٍ عَظِیمٍ‏) « توبه، آیه 101»، یعنى از اهل مدینه جماعتى هستند که اقدام کردند بر نفاق تا به نهایت مرتبه نفاق رسیدند، نمى‏شناسى تو ایشان را ما مى‏شناسیم ایشان را زود باشد که عذاب کنیم ایشان را دو مرتبه، (یکى آنکه رسوا مى‏کنیم ایشان را دوم آنکه مى‏کشیم ایشان را و احتمال دارد که مراد یکى از این دو تا باشد و دیگرى عذاب قبر باشد) باز رد کرده مى‏شوند به عذاب عظیم که آن عذاب آتش است.

و فرموده است:

وَ إِذا ما أُنْزِلَتْ سُورَةٌ نَظَرَ بَعْضُهُمْ إِلى‏ بَعْضٍ هَلْ یَراکُمْ مِنْ أَحَدٍ ثُمَّ انْصَرَفُوا صَرَفَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا یَفْقَهُونَ‏) « توبه، آیه 127»، یعنى هر گاه نازل مى‏شود سوره‏اى نگاه مى‏کنند بعضى از ایشان به بعض دیگر (از روى انکار آن سوره و استهزاء به آن و مى‏گویند که) آیا شما را کسى مى‏بیند (اگر بیرون روید از مجلس رسول صلّى اللَّه علیه و آله پس اگر کسى نبیند ایشان را و متوجّه ایشان نباشد) بر مى‏خیزند و مى‏روند. بگرداند خداى تعالى دلهاى ایشان را از ایمان (که نفرین بر ایشان باشد و احتمال دارد که مراد خبر باشد، یعنى گردانیده است خداى دلهاى ایشان را از ایمان) به سبب آنکه ایشان طائفه‏اند که فقیه و دانا نمى‏شوند. (از براى بدى فهم ایشان یا آنکه فکر و تأمل نمى‏کنند.)

و فرموده است:

(1) (یَحْلِفُونَ لَکُمْ لِتَرْضَوْا عَنْهُمْ فَإِنْ تَرْضَوْا عَنْهُمْ فَإِنَّ اللَّهَ لا یَرْضى‏ عَنِ الْقَوْمِ الْفاسِقِینَ‏) « توبه، آیه 96»، یعنى قسم مى‏خورند به خداى تعالى براى شما تا راضى شوید از ایشان، پس اگر راضى شوید شما از ایشان به درستى که خداى راضى نمى‏شود از قومى که فاسقند.

(به سبب آنکه باطن ایشان را مى‏داند و علم دارد که قسم ایشان از روى اعتقاد نیست و مقصود این است که ایشان به زبان قسم مى‏خورند تا شما راضى شوید، و حال آنکه رضاى شما فایده ندارد بلکه خدا مى‏داند که این قوم فاسقند قسم ایشان از روى اعتقاد نیست و از ایشان راضى نخواهد شد و ایشان را عذاب خواهد کرد.)

و فرموده است:

وَ یَحْلِفُونَ بِاللَّهِ إِنَّهُمْ لَمِنْکُمْ وَ ما هُمْ مِنْکُمْ وَ لکِنَّهُمْ قَوْمٌ یَفْرَقُونَ‏) « توبه، آیه 56» قسم مى‏خورند به خداى تعالى که از شمایند (یعنى از جمله مسلمانانند) و حال آنکه ایشان از شما نیستند (از براى آنکه در باطن کافرند) و لیکن قومى‏اند که ترس دارند. (از شما که مبادا به ایشان بکنید آنچه به کافران مى‏کنید پس اظهار اسلام مى‏کنند از روى تقیه و خوف).

و فرموده است:

(وَ إِذا رَأَیْتَهُمْ تُعْجِبُکَ أَجْسامُهُمْ وَ إِنْ یَقُولُوا تَسْمَعْ لِقَوْلِهِمْ کَأَنَّهُمْ خُشُبٌ مُسَنَّدَةٌ یَحْسَبُونَ کُلَّ صَیْحَةٍ عَلَیْهِمْ هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ قاتَلَهُمُ اللَّهُ أَنَّى یُؤْفَکُونَ‏) « منافقون، آیه 4»، یعنى هر گاه مى‏بینى تو اى محمد ایشان را به تعجب مى‏آورد تو را اجسام و ترکیب ایشان، (به سبب عظمت و ضخامت و صباحت و لطافت که دارند) و اگر تکلّم کنند ایشان گوش مى‏کنى به قول ایشان، (به سبب فصاحت و حلاوت کلام ایشان)

 (نقل کرده‏اند که عبد اللَّه بن ابىّ، جسیم و فصیح بوده و به مجلس رسول صلّى اللَّه علیه و آله حاضر شد پس تعجب مى‏کرد رسول اللَّه صلّى اللَّه علیه و آله از وى و استماع کلام او، و مى‏فرمود) (1) و حال آنکه ایشان مثل چوب‏هایند که بر حائط «1» نصب کرده باشند، (یعنى چنان که آن چوبها محض صورتى دارند و از علم و دانش خالى‏اند همچنین ایشان هم به حسب ظاهر لطافت دارند و لیکن در باطن خالى‏اند از علم.)

و این طایفه گمان مى‏کنند هر صیحه و آوازى که برآید یا عذابى بشنوند که عذابى است واقع مى‏شود بر ایشان، (به سبب آنکه مى‏دانند که در باطن موافق اسلام نیستند پس گمان مى‏کنند که این عذابى است واقع بر ایشان).

و این طایفه دشمن تواند پس حذر بکن از ایشان، (بعد از این بر سبیل نفرین بر ایشان یا از براى تعلیم مؤمنین که به این طریق نفرین بر ایشان کنند فرمود که) بکشد خداى ایشان را، باز به طریق تعجب فرمود که چگونه ایشان رو گردانیده‏اند از حق.

و فرموده است:

(وَ لا یَأْتُونَ الصَّلاةَ إِلَّا وَ هُمْ کُسالى‏ وَ لا یُنْفِقُونَ إِلَّا وَ هُمْ کارِهُونَ‏) « توبه، آیه 54»؛ یعنى اتیان به نماز نمى‏کنند مگر اینکه ثقیل و سنگین‏اند (یعنى هر گاه که اتیان به نماز مى‏کنند از روى کسالت و دشوارى مى‏کنند) و انفاق نمى‏کنند مگر از روى کراهت و ناخوشى (به سبب آنکه ایشان به ازاء این افعال امید ثواب یا دفع عقاب ندارند تا از روى رغبت و خواهش بکنند).

و فرموده است: (وَ إِذا قامُوا إِلَى الصَّلاةِ قامُوا کُسالى‏ یُراؤُنَ النَّاسَ وَ لا یَذْکُرُونَ اللَّهَ إِلَّا قَلِیلًا) « نساء، آیه 142»

______________________________
(1). دیوار.

؛ (1) یعنى هر گاه بر مى‏خیزند براى نماز بر مى‏خیزند و حال آنکه ایشان ثقیل و سنگین‏اند، (چنان که در تفسیر آیه پیش مذکور شد) و ریا مى‏کنند با مردم (یعنى نمازى که مى‏کنند براى دیدن مردم است نه براى خداى تعالى) و ذکر خداى تعالى نمى‏کنند مگر اندکى.

و بعد از اینکه خبر داده است از حال این طایفه فی الجملة به آیاتى که مذکور شد و غیر اینها نیز فرموده است:

(وَ لَوْ نَشاءُ لَأَرَیْناکَهُمْ فَلَعَرَفْتَهُمْ بِسِیماهُمْ وَ لَتَعْرِفَنَّهُمْ فِی لَحْنِ الْقَوْلِ‏) « محمد، آیه 30.»؛ یعنى اگر بخواهیم ما هر آینه بنمائیم به تو ایشان را تا اینکه بشناسى ایشان را به سیماى ایشان (بعد از آن فرمود که) تو ایشان را خواهى شناخت در اسلوب و گفتگوى ایشان. (یعنى از گفتگوى ایشان در مصلحتى که با ایشان بینى ظاهر مى‏شود که در باطن با تو موافق نیستند به سبب آنکه ترغیب تو مى‏کنند به چیزى که براى تو بد است).

پس دلالت کرده است و راه نموده است خداى تعالى آن حضرت را به سوى ایشان به گفتگو و کلام ایشان و گردانیده است طریق براى آن حضرت به سوى معرفت ایشان آن چیزى را که ظاهر مى‏شود از اسلوب و طریق گفتگوى ایشان که آن نفاق ایشان است به حضرت.

[مشورت وسیله باطن‏شناسى است‏]

(2) باز امر کرده است حضرت را به مشورت کردن با ایشان تا برسد به سبب آن چیزى که ظاهر مى‏شود از ایشان به دانستن باطن ایشان.

زیرا کسى که در دوستى و محبت خالص باشد ظاهر مى‏شود خلوص او در مشورت با وى، و کسى که غش و نفاق داشته باشد ظاهر مى‏شود نفاق وى در کلام او.

پس مشورت کرد رسول صلّى اللَّه علیه و آله با ایشان از براى این، یعنى براى دانستن حال ایشان و از براى آنکه گردانیده است خداى عزّ و جلّ مشورت با ایشان را طریق معرفت به سوى ایشان.

 [مشورت پیامبر در باره اسیران جنگ بدر]

(1) آیا نمى‏بینى که ایشان، چون مشورت کردند با حضرت صلّى اللَّه علیه و آله در جنگ بدر در باب اسیرهائى که اهل اسلام گرفته بودند صادر شد مشورت ایشان از نیّاتى که مشوب بود در اخلاص به آن حضرت. (یعنى مشورت از روى خلوص و محبت نبود، بلکه آنچه براى حضرت بد بود اختیار کردند). «1»

پس کشف و واضح نمود خداى تعالى آن را براى حضرت صلّى اللَّه علیه و آله و ذم کرد آن طایفه را بر آنچه کردند و ظاهر کرد مطلب ایشان را در این باب. پس فرمود:

(ما کانَ لِنَبِیٍّ أَنْ یَکُونَ لَهُ أَسْرى‏ حَتَّى یُثْخِنَ فِی الْأَرْضِ تُرِیدُونَ عَرَضَ الدُّنْیا وَ اللَّهُ یُرِیدُ الْآخِرَةَ وَ اللَّهُ عَزِیزٌ حَکِیمٌ. لَوْ لا کِتابٌ مِنَ اللَّهِ سَبَقَ لَمَسَّکُمْ فِیما أَخَذْتُمْ عَذابٌ عَظِیمٌ‏) « انفال، آیه 67- 68» (نقل کردند که مسلمانان در جنگ بدر اسیرى چند گرفتند پس حضرت مشورت کرد با اصحاب، جمعى از منافقین گفتند که مصلحت در این است که ایشان را رها کنى و فدیه بگیرى، حضرت ایشان را مخیّر کرد و ایشان فدیه گرفتند، پس نازل شد این آیه و مضمونش این است که) نیست سزاوار مر هیچ پیغمبرى را اینکه بوده باشد براى وى اسیران (یعنى مى‏آید که بکشد و رها نکند) تا وقتى که بسیار شود قتل در روى زمین (و کفّار مغلوب و ضعیف گردند و اهل اسلام قوت و قدرت یابند؛ زیرا که آن وقت ایشان اگر رها کرده شوند باعث فتنه نمى‏شوند، بخلاف وقتى که اهل اسلام ضعیف باشند؛ زیرا که ایشان نیز ملحق به کفّار مى‏شوند و موجب غلبه اهل کفر مى‏شود. باز فرمود که) شما اراده و خواهش متاع دنیا دارید (و از براى این فدیه مى‏گیرید) و خداى تعالى اراده آخرت دارد (یعنى از براى اهل اسلام) و خداى تعالى عزیز است (یعنى غالب مى‏سازد دوستان خود را بر دشمنان). و حکیم است‏

______________________________
(1). پیامبر اسلام چون مى‏دانست بنى هاشم را با تهدید مجبور به شرکت در این جنگ کرده‏اند، لذا دستور فرموده بود اسیران را نکشند ولى عمر بن خطاب پیشنهاد مى‏کرد که على علیه السّلام، عقیل را و حمزه، «عباس» را بکشند!؟ ر. ک: «مسند احمد حنبل» 1/ 143، «تفسیر طبرى» جلد 6، جزء 10/ 56- 57، «تفسیر فخر رازى» 15/ 197 ذیل آیه 68 أنفال.

 (و مى‏داند که هر چیز مناسب چه حال است چنان که در این مقام امر کرده است به کشتن وقت قوت اهل کفر و رخصت فدیه گرفتن و اوست وقت قوت اهل اسلام).

(1) «لَوْ لا کِتابٌ» یعنى اگر نمى‏بود حکمى سابق از خداى- عزّ و جلّ- هر آینه مى‏رسید به شما به سبب فدیه‏اى که گرفته‏اید عذابى عظیم. «1»

(قاضى بیضاوى گفته است‏ «2» که مراد به حکم سابق این است که کسى در اجتهاد خطا کند مستحق عذاب نیست، یا آنکه اهل بدر یا هر کس که باشد، عذاب کرده نمى‏شود به سبب کردن کارى که تصریح به نهى از آن نشده باشد، یا آنکه فدیه‏اى که ایشان گرفتند حلال است بر ایشان و اللَّه اعلم.)

پس خداى تعالى توبیخ و سرزنش ایشان و رأى ایشان کرده است و واضح کرده است از براى رسول خود حال ایشان را. پس معلوم شد که مشورت با ایشان از براى احتیاج حضرت به رأى ایشان نبود بلکه از براى آنچه مذکور شد بوده است.

و چون شیخ این کلمات را فرمود، شیخى از قوم که معروف بود به «حرانى» «3» حاضر بود، پس از روى تعجب و انکار گفت: سبحان اللَّه آیا گمان دارى که ابو بکر و عمر از اهل نفاق بودند؟ حاشا من گمان نمى‏کنم که تو این را بگوئى و اعتقاد ندارم که نبى صلّى اللَّه علیه و آله در جنگ بدر با غیر ایشان مشورت کرده باشد. پس اگر مى‏گوئى که ایشان اهل نفاق‏اند، پس امرى است که ما صبر بر این نمى‏کنیم و قوت بر شنیدن این نداریم و اگر ایشان از جمله اهل نفاق هستند، پس تو اعتماد کن بر وجه اول که گفتى. و آن این است که اراده کرد نبى صلّى اللَّه علیه و آله الفت و اجتماع ایشان به سبب مشورت با ایشان و تعلیم ایشان که چگونه عمل کنند در امور خود.

پس شیخ- ادام اللَّه عزّه- گفت که اى شیخ، آنچه گفتى دلیل بر چیزى نمى‏شود

______________________________
(1). ابو بکر این پیشنهاد عفو و فدیه را داد «تفسیر طبرى» جلد 6، جزء 10/ 56، «تفسیر ابن کثیر» 2/ 344

(2). «تفسیر انوار التنزیل بیضاوى»، ذیل سوره انفال آیه 68.

(3). در متن عربى به جاى «حرانى»، «جرّانى» ذکر شده است که ظاهرا «جرانى» درست باشد چرا که شخصى به نام ابو محمد عبد الجبار مروزى جرّانى معاصر شیخ مفید بوده که در سال 412 هجرى قمرى رحلت کرده است ر. ک: اللّباب فی تهذیب الأنساب» 1/ 268

 (1) و نیست این مگر تکبّر و بزرگى و عجب و خودبینى که عدول کردى از دلیل و برهان به سوى آن، من که نام نبردم انسان معیّن را بلکه اتیان کردم به مجمل از کلام پس تو تفصیل دادى آن را و آن غنى بود از تفصیل.

(و ظاهرا مطلب شیخ از این کلام فی الجملة تسکین آن شیخ است که من گفتم جمعى که حضرت با ایشان مشورت کرد از روى نفاق قرار به فدیه دادند و نام کسى را نبردم، تو تفصیل دادى و ایشان را مذکور کردى و هیچ حاجتى به این تفصیل نبود.)

پس «ورثانى» شروع به فریاد کرد و بلند کرد آواز خود را، مى‏گفت که صحابه عالیتر است قدر ایشان از اینکه از اهل نفاق باشند!؟ خصوصا صدّیق یعنى ابو بکر و فاروق یعنى عمر و شروع کرد در کلامى مثل کلام اهل بازار و عوام و اهل شر و فتنه.

پس به او شیخ گفت که دفع کن از خودت قول صحیح را که گفتیم و خلاصى بجوى از چیزى که وارد ساختیم آن را بر تو از برهان، و حیله بکن از براى خودت و قومت و گر نه این کلمات هرزه نفع براى تو ندارد. پس به تحقیق که ظاهر شد حق و فاسد شد باطل به اندک سعى و الحمد للَّه.

دفاع از تشیع، شیخ مفید ، ص:72 - 78

 

 

 


 
انسان چگونه می تواند ظاهر و باطن یکسانی داشته باشد؟
ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ مهر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

پاسخ:

باطن و ظاهر ما حالات مختلفی می توانند داشته باشند:
الف) باطن حقیقی (فطرت): باطن همة انسان ها ابتداً سالم است همة انسان ها فطرتاً دنبال حقیقت می گردند، خداجو می باشند و از دورنگی ها فراری‌اند. اما برخی از امور هستند که باعث می شوند این گوهر و آئینه حقیقت نما زنگار بگیرد.(1) از جمله آنها می توان به موارد زیر اشاره کرد:
1. ارتکاب گناهان.
2. توجه به وسوسه های شیطان و دوستان شیطان صفت.
3. غفلت از آخرت.
4. توجه به دنیای زودگذر.
ب) باطن خوب و ظاهر بد: گاهی انسان نیّت خوبی دارد، اما ظاهر او این حقیقت را نشان نمی دهد که لازم است تلاش شود انسان با باطن خویش بر روی رفتار و ظواهرش نیز اثر مثبت بگذارد. به عنوان مثال خانمی که از صمیم قلب خداوند را دوست دارد و به دستورات الهی توجه دارد، اما در ظاهر حریم رفتارهایش را با نامحرم حفظ نکند، مورد تهمت قرار می گیرد و متدینان تصور می کنند که او انسان گنهکاری است. البته اگر انسان با اندیشه و تأمل به خدا توجه کند و به آثار و نعمت های او دقت کند، نیّت و باطن خوب او بر ظاهرش اثر می گذارد، به گونه ای که ظاهر و باطنش یکی می شود.
ج) ظاهر خوب و باطن بد: گاهی انسان ها نیت بدی دارند، ولی طوری وانمود می کنند که انگار قصد آنها خوب و خیر است. در ظاهر امر به معروف می کنند، اما هدفشان خورد کردن شخصیت فرد و تحقیر او نزد دیگران است، در ظاهر به یتیم و فقیر توجه می کنند، اما در باطن دنبال جلب توجه مردم و عوام فریبی است که این امر از قسمت دوم (باطن خوب و ظاهر بد) بسیار بدتر است.(2) مثل منافق، ریاکار... حال با توجه به این مسائل به اصل سؤال می پردازیم، چه کنیم ظاهر و باطن یکسانی داشته باشیم؟

راهکارهای عملی1. توجه به ضررهای اخروی دورویی، دروغ، نفاق و ریا: در روایت داریم کسی که دورو و دوزبان است، نزد مردم خوب و پشت سرشان بدگویی می کند، با زبانی از آتش محشور می شود.(3) و بدتر از آن شرمساری نزد خداوند مهربان است.
2. توجه به ضررهای دنیوی دورویی، دروغ، نفاق و ریا:
الف) این افراد بخاطر اینکه پیوسته دنبال منافع خود هستند، به دیگران توجه نمی کنند و حق دیگران را رعایت نمی کنند، به همین خاطر در درازمدت مورد تنفر افراد و حتی نزدیکان خود می شوند.(4)
ب) بیماری های جسمی و روحی: این افراد هیچ گاه به آرزوهای طولانی خود نمی رسند، همیشه در درون خود احساس کوچکی و حقارت می کنند، همیشه از پیشرفت دیگران ناراحت اند و غم و غصه می خورند و آرامش روانی خود را از دست می دهند. از سوی دیگر آنها اگر به همه دروغ بگویند و همه را فریب دهند، نمی توانند وجدان و فطرت خود را فریب دهند. پس همیشه در درونش بین دروغ ها، نفاق ها و وجدانش تعارض و جنگ است و پیوسته مورد ملامت وجدان خود می شود. به همین خاطر همیشه دچار مشکلات جسمانی و مشکلات روان تنی(5) (مثل زخم معده، سردرد و...) می شوند.
3. دوستان سالم: اگر انسان با افرادی دوست شود که ظاهر و باطن یکسانی دارند، پیوسته تشویق می شود که با صفات او همانندسازی کنند و از نصیحت ها و خیرخواهی های دوستان نیز کمک می گیرند.
4. دوری از دوستان ناسالم و مجالس گناه: دوستان ناسالم انسان را در دور شدن از ظاهر و باطن یکسان تشویق می کنند و تلاش می کنند برای اهداف شهوانی خود ریاکاری کنند، دروغ بگویند و ما را همرنگ خود کنند.
5. توجه به آثار مثبت صداقت و اخلاص: الف) محبوب خداوند و خلق خدا شدن ب) زیاد شدن دوستان ج) دور شدن افراد بد از انسان د) آرامش روانی بخاطر توجه به خدا و عدم فزون خواهی
6. غفلت زدایی: ما باید با توجه به موعظه، سخنرانی های مذهبی مطالعة کتب اخلاقی و همنشینی با صالحان غفلت زدایی کنیم، این حالت تذکر باعث می شود که ما همیشه در حال بیداری باشیم و وسوسه های شیطان در ما اثر نگذارد، البته این کارها باید کم و همیشگی باشد (نه تندروی و نه کندروی).
7. طمع نداشتن به مال مردم و قناعت کردن به داشته خود.(6)
8. رضایت خدا را بر رضایت خلق او ترجیح بدهیم.
9. دعا و توسل: از خدا و ائمه ـ علیهم السّلام ـ بخواهیم که ما را در راه رسیدن به مال و غلبه بر شیطان و هوای نفس کمک کند.
10. توجه به کرامت و فضیلتی که خداوند به انسان بخشید و بر او عزت داده، در روایت داریم کسی که نفس او نزد خودش خوار شد و در خود احساس بی شخصیتی کرد از شرّ او ایمن نباشید.(7)
11. خودشناسی: امام علی(ع) می فرماید « معرفه النفس انفع المعارف. شناخت خویشتن، سود مندترین منافع است.(8)» انسان اگر خود واقعی و پاک خود را بشناسد، به مرحله ای می رسد که ظاهر و باطنش یکی می شود، و اصلاً دوست نمی دارد که دورو باشد.

                                                                 نرم افزار پاسخ

 


پاورقی:

1. اشاره به سورة روم:30.
2. البته ظاهر بد و باطن بد از بحث ما خارج است و این شامل افراد بسیار شرور و کافر می شود.
3. قمی، عباس، خلاصه معراج السعاده، مؤسسة در راه حق، 1370، ص 172.
4. مکارم شیرازی، ناصر، 150 درس زندگی، مدرسة الامام علی بن ابیطالب، چاپ هفدهم، 1380، ص 38.
5. مشکلات روانی ای که بر جسم اثر می گذارد و جسم را نیز رنجور می کند.
6. خلاصة معراج السعاده، ص 169.
7. مکارم شیرازی، ناصر، 150 درس زندگی، پیشین، ص 38.
8. آمدی، غررالحکم و دررالحکم، تهران، دانشگاه تهران، 1373، ج7، ص387.


 
کرامت و عزت نفس به چه معناست؟
ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ مهر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: کرامت و عزت نفس به چه معناست؟

عزّت و سرافرازی یکی از صفاتی است که خداوند حکیم آن را برای خود و پیامبرش و مؤمنین اختصاص داده است و در چند آیه شریفه به آن اشاره فرموده است.(1) در روایات ما، برای عزّت و سرافرازی، موجبات و علل متعددی مطرح شده است، مثل انصاف، پای‌بندی به حق، گذشت، تواضع، شجاعت و ... و یکی از آن‌ها یأس و نا امیدی از آن چه در نزد مردم است، می‌باشدکه از این موجب و علّت، تعابیر مختلفی می‌شود، مثل «استغناء از مردم»، «عزت نفس»، «کرامت نفس» و ... . بنا بر این عزّت نفس به اعتبار منشاء آن، بخشی از اصل سرافرازی و عزّتی است که در قرآن کریم به آن اشاره شده است.
در این جا باید دید عزّت نفس دقیقاً چه معنایی دارد و چه صفات رذیله‌ای در مقابل آن قرار می‌گیرد، کما این که عوامل و موجبات دیگری که برای عزت بر شمردیم در مقابل هر کدام از آن‌ها صفات رذیله‌ای قرار می‌گیرد.
عزّت نفس عبارت ‌است از خود عزیر داشتن در برابر مردم، به سبب طمع و حرص نورزیدن به اموال و دارایی‌های مردم. و امّا اصل عزّت و سرافرازی به معنای «خود عزیز داشتن» است و این معنی اعم از این است که خود را برای خداوند عزیز بداریم و یا در برابر مردم عزیز بداریم.
بنابراین عزّت نفس، صفتی است که انسان را فقط در برابر مردم عزیز می‌کند و آثار فراوانی از جهت اجتماعی دارد (هرچند به طور طبیعی، آثاری فردی و درونی که مقام و منزلت او را نزد خداوند بالا ببرد نیز در پی دارد). مثلاً کسی که برای هرکار ریز و درشتی به مردم مراجعه نمی‌کند و به آن چه که خود دارد، قانع است، مردم او را فردی غنی و بی‌نیاز از خود می‌پندارند و چون به طور نادر و بسیار کم (یعنی در مواقع ضروری) دست به دامن آن‌ها می‌شود، او را عزیز می‌دارند، چرا که او خود را نزد مردم عزیز داشته است.
بنا بر این عزّت نفس در حقیقت روحیة بی‌نیازی و یأس نسبت به مردم است که در این باره روایات زیادی وارد شده است. امام صادق ـ علیه السلام ـ می‌فرماید: «عزت، پیوسته بی‌قراری می‌کند تا آن که به خانه‌ای در آید که اهل آن، چشم طمع به آن چه در دست مردم است، نداشته باشند و در آن جا مستقر می‌شود.»(2)
در مقابل صفت پسندیده عزت نفس، صفات باپسند حرص و طمع قرار دارند، که تنها راه‌ رهایی از حرص و طمع، رسیدن به مقام والا و بلند عزّت نفس و قناعت اختیار کردن در زندگی است.
امام صادق ـ علیه السلام ـ می فرماید:
«اِنْ اَرَدْتَ أنْ تَقَرَّ عَیْنُکَ و تناَل خَیْرَ الدنیا و الآخرة فَاقْطَعِ الطَّمَعَ عَمّا فی اَیْدی الناس.
اگر می‌خواهی چشمت روشن شود و به خیر دنیا و آخرت دست یابی. پس چشم طمع از آن چه که دیگران دارند بر کن.»(3)
اینک با توجه به توضیحاتی که آورده شد روشن می‌شود که برای تبیین هرچه بیشترعزّت نفس، در قرآن و روایات و اقوال بزرگانِ اخلاق و عرفان، و نیز برای روشن ساختن آثار و پیامد‌های فردی و اجتماعی آن، باید به ابواب و فصولی که در کتب تفسیری(4) و روایی و اخلاقی، به عزت و قناعت و طمع و حرص اختصاص داده شده، مراجعه نمود و البته از آن جا که مسئله عزت (و بخصوص عزت نفس) به جهاتی با صفات تکبر و عجب قرابت پیدا می کند، باید برای تمییز دادن عزّت نفس از تکبر و عجب، به بحث‌های مربوط به آن صفات نیز مراجعه شود.
و امّا «کرامت» از آنجایی که یکی از معانی کرامت به حسب لغت، عزت و سرافرازی است، معمولاً کلمة کرامت به جای «عزت» به کار می‌رود، لذا وقتی می‌گویند: «کرامت نفس» مراد و معنای آن، دقیقاً همان معنای عزّت نفس است.

                                                                     نرم افزار پاسخ

 


پاورقی:

1. فاطر: 10. یونس: 65. نساء: 139.
2. محمدی ری‌ شهری، محمد، میزان الحکمة، نشر دارالحدیث، ج8، ص3740.
3. همان، ج7، ص 2310.
4. در بخش پایانی (معرفی منابع بیشتر) منابعی بیان شده است.


 
جایگاه محبت و دوستی بین یکدیگر را از دیدگاه اسلام توضیح دهید؟
ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ مهر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: جایگاه محبت و دوستی بین یکدیگر را از دیدگاه اسلام

پاسخ:

محبت، عبارت است از احساس میل نسبت به چیزی که برای انسان، لذت بخش است.(1)
از نظر اسلام، محبت، بیشترین نقش را در سازماندهی جامعه آرمانی انسانی دارد. ملاحظه نصوص (کتب روایی) به روشنی اثبات می کند که جامعه مطلوب انسانی در اسلام، جامعه ای است که براساس محبت مردم نسبت به یکدیگر شکل بگیرد. اسلام می خواهد جامعه ای بسازد که همه مردم، خود را برادر یکدیگر بدانند و تا سر حد ایثار نسبت به هم عشق بورزند، و این بدان جهت است که هیچ چیز مانند محبت در سامان دهی جامعه دلخواه انسانی، کارساز نیست.(2)
اسلام، برنامه تکامل انسان است. اصلی ترین عناصر این برنامه، محبت است. عنصر محبت، تا آنجا در تحقق برنامه هایی که اسلام برای پیشرفت جامعه انسانی پیش بینی کرده موثر است که امام باقر ـ علیه السّلام ـ ، دین اسلام را چیزی جز محبت نمی داند و می فرماید: «هل الدین الاّ الحُبّ؟»(3) آیا دین، جز محبت است؟
خدایی که قرآن به مردم معرفی می کند، خدایی است مهربان و عاشق مردم.(4) او آیین اسلام را که دین همه انبیای الهی است، برپایه محبت خود، استوار کرده (5) و پایگاه اصلی حکومت اسلامی را عشق و مودت مردم نسبت به پیشوایان دینی و رهبران سیاسی امت اسلام قرار داده است.(6)
پیشوایان بزرگ اسلام، برای این که مردم با شیرینی محبت، زندگی را شیرین کنند و از برکات این نعمت بزرگ الهی بهره مند شوند، با جملاتی زیبا و رسا و در ذهن ماندنی، مانند «رأس العقل»(7)، «اول العقل»(8) و «نصف العقل»(9) آن را توصیف کرده اند و مردم را به دوستی و محبت و الفت نسبت به یکدیگر و افزایش «خویشاوندان محبتی» تشویق کرده اند؟ چرا که آنان از اقوام نسبی و سببی، کارسازترند.(10)
بحث محبت، در کتب روایی به دو بخش عمده تقسیم می شود. بخشی مربوط به ایجاد انس و محبت بین مردم است و بخش دیگر، مربوط به محبت خداوند می باشد. جهت آشنایی، به برخی از این معارف اشاره می شود. البته باید توجه داشت که به دلیل مختصر گویی، در خیلی از موارد، نص روایت را نیاورده و فقط به مطلب موجود در آنها اشاره نموده ایم.

دوست داشتن یکدیگر«انما المومنون اخوه فاصلحوا بین اخویکم و اتقوالله لعلکم تُرحمون»(11) مومنان برادرند. پس میان برادرانتان، اصلاح کنید و از خدا بترسید. شاید که مورد رحمت واقع شوید.

ارزش دوستی(12)1. نشان نیرومندی عقل
2. نیمی از دین
3. نزدیک ترین خویشاوندی
4. سودمندترین گنج ها
5. شیرین ترین چیزها

عوامل دوستی(13)1. الهام 2. سازگاری جان ها 3. ایمان و کار شایسته 4. خوش نیتی 5. خوش گمانی 6. خوش خویی 7. گشاده رویی 8. ادب 9. اظهار دوستی 10. فروتنی 11. وفاداری 12. راستگویی 13. نرمی 14. کرم 15. خاموشی 16. بخشندگی 17. بیزاری از بدی 18. رها کردن حسادت

کارهای پدید آورنده دوستی(14)1. با دل به خدا روی آوردن 2. دل سپردن به نماز 3. نیکی کردن به مردم 4. بخشش 5. بی رغبتی به داشته های مردم 6. رفتار بر اساس حق 7. کاردانی 8. دید و بازدید 9. آشکارگی در سلام 10. نرمی سخن 11. هدیه دادن 12. دست دادن 13. خیر خواهی 14. پیروی از نصیحت گر 15. انتقاد از عاقل 16. سجده کردن میان اذان و اقامه 17. یاری جستن از خدا

موانع و آفات دوستی(15)1. سرشت پلید 2. بدخویی 3. عیبجویی 4. خرده گیری 5. ستیزه گری 6. نابردباری 7. خجالت دادن 8. تنگ چشمی 9. پریشانی 10. افسردگی 11. تکبر 12. جفا کاری 13. کینه توزی 14. حسادت 15. دست انداختن 16. گناه 17. پیروی از سخن چینی 18. سرزنش بسیار 19. جویا نشدن حال 20. بی انصافی 21. خیر نرساندن.
در جای دیگر به اهمیت گزینش دوست اشاره شده است و تاکید می شود که بدون آزمون، دوستی انتخاب نگردد و باید دوست را. هنگام خشم و وقت تنگدستی خود، بیازماییم.(16)
و نیز در آداب دوستی و معاشرت با برادران مطالبی بیان شده است:(17)
1. شناخت ویژگی ها 2. اعلام دوستی 3. حفظ دوستی کهن 4. گشاده رویی به هنگام دیدار 5. مدارا.

ناشایسته های معاشرت با برادران(18)1. ظاهر سازی 2. بدگمانی 3. فریفتن 4. بخل 5. اعتماد مطلق 6. آزردن 7. تحقیر کردن 8. زیاده روی در دوستی 9. گناه کردن برای دوست 10. آشکار کردن هر راز 11. نثار کردن نابه‌جای دوستی 12. انصاف خواهی
از نظر اسلام، برخی از افراد دوستی شان واجب است، برخی مستحب، برخی حرام، و برخی مکروه، اما آنان که دوستی شان واجب است:
1. خدا و رسول - «بگو اگر پدرانتان، برادرانتان، همسرانتان، خویشاوندانتان و اموالی که اندوخته اید و تجارتی که از کساد آن بیم دارید و خانه هایی که بدان دلخوش هستید، برایتان از خدا و رسولش دوست داشتنی تر است، منتظر باشید تا خدا فرمان خویش بیاورد، و خدا مردم فاسق را هدایت نخواهد کرد.(19)
پیامبر اکرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ : هیچ یک از شما ایمان نمی آورد، مگر آن که من برایش از پدرش، فرزندش و همه مردم دوست داشتنی تر باشم.(20)
2. عترت پیامبر اکرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ :
«بگو بر این رسالت، مزدی از شما جز دوست داشتن خویشاوندان، نمی خواهم.»(21)
پیامبر اکرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ: هر چیزی را بنیادی است و بنیاد دین، دوستی ما اهل بیت است.(22)

آنان که دوستی شان مستحب است:(23)1. مومنان 2. عالمان 3. عاقلان 4. نیک خواهان 5. نیکان 6. راهنمایان به سوی خیر 7. یادآوران خدا 8. فقیران 9. زنان و شوهران 10. کودکان 11. فرزند 12. همسایه 13. دوست پدر 14. کسی که با تو دشمنی نکند. 15. آن که سودش برای تو و زیانش برای دیگری است.

آنان که دوستی شان حرام است:(24)1. دشمنان خدا 2. ستمکاران 3. آنان که از اجتماع مسلمانان روی گردان شوند.

آنان که دوستی شان کراهت دارد:(25)1. شریران 2. فاسقان 3. دروغگویان 4. حسودان 5. طمعکاران 6. جاهلان 7. احمقان 8. پادشاهان 9. میخواران 10. بی وفایان 11. کسانی که به شخص بی رغبت اند. 12. فرزندان دنیا 13. آنان که دوستی شان خدایی نیست.
در برخی از روایات به عشق مجازی و غیر خدایی اشاره شده و این عشق مذمت گردیده است. عشق مجازی بیماری است که نه پاداشی دارد و نه عوضی.(26) و کسی که عاشق غیر خدا شده است با چشمی نادرست می نگرد و با گوشی ناشنوا می شنود. شهوت ها خردش را دریده و دنیا دلش را میرانده و جانش شیفتة آن شده است. پس او بنده دنیا و کسی است که از آن، بهره ای دارد و به هر جا رفت، او نیز می رود...(27).
محبت در منابع دینی به دوستی خداوند که برترین دوستی ها است اشاره دارد:
خداوند متعال در یکی از کتاب هایش چنین نازل کرده است: «بنده ام! به حق خودم سوگند که من دوستدارت هستم. پس به حق خودم بر تو، سوگندت می دهم که دوستدارم باش.»(28)
در دین اسلام، عشق خداوند متعال، برترین عشق معرفی شده است. در این باره حضرت رسول ـ صلّی الله علیه و آله ـ می فرماید: خداوند متعال می فرماید: «هر گاه اشتغال به (یاد) من بر بنده ام چیره گردد، خوشی و لذتش را در یاد کردن خودم قرار می دهم. پس چون خوشی و لذتش را در یاد کردن خودم قرار دادم، با من عشق می ورزد و من با او عشق می ورزم. پس چون با من عشق ورزید و من با او عشق ورزیدم، حجاب میان خود و او را بر می دارم و خود نشانه هایی برابر چشمانش می شوم. در نتیجه، چون مردم دچار فراموشی و خطا شوند، او دچار فراموشی و خطا نگردد. آنان، سخنشان سخن پیامبران است. آنان قهرمانان حقیقی هستند. اینان کسانی هستند که هرگاه بخواهم زمینیان را کیفر یا عذابی دهم، به یادشان می افتم و در نتیجه، عذاب و کیفر را از زمینیان برطرف می کنم.»(29)

اسباب محبوبیت نزد خدا(30)1. توبه 2. فرمانبرداری از خدا 3. پیروی از اهل بیت 4. خوش خویی 5. کارهای والا 6. دوستی در راه خدا 7. دشمنی در راه خدا 8. بی علاقگی به دنیا 9. فرو بردن خشم 10. بخشش 11. غیرت 12. جهاد در راه خدا 13. خواندن قرآن 14. یاری دادخواهان 15. سیراب کردن تشنگان 16. از خود گذشتگی 17. پاکی 18. آسانگیری 19. گفتن حق 20. آشکارگی در سلام.

موانع دوستی خدا(31)1. دوستی دنیا 2. دوستی شهوت.

 


پاورقی:

1. محمدی ری شهری، محمد، دوستی در قرآن و حدیث، ترجمه سید حسن اسلامی، قم، دارالحدیث، چاپ اول، 1379، ص23.
2. همان، ص24.
3. همان، ص267، ح864.
4. هود: 90.
5. دوستی در قرآن و حدیث، همان، ص309، ح954.
6. همان، ص25.
7. همان، ص23.
8. همان.
9. همان.
10. همان، ص26-25.
11. حجرات: 10.
12. دوستی در قرآن و حدیث، همان، ص39-33.
13. همان، ص89-69.
14. همان، ص103-91.
15. همان، ص123-113.
16. همان، ص133-127.
17. همان، ص169-161.
18. همان، ص179-171.
19. توبه: 24.
20. دوستی در قرآن و حدیث، همان، ص191، ح612.
21. شوری: 23.
22. دوستی در قرآن و حدیث، ص191، ح620.
23. همان، ص205-193.
24. همان، ص217-211.
25. همان، ص225-217.
26. همان، ص217، ح872.
27. همان، ص273، ح879.
28. دوستی در قرآن و حدیث، همان، ص299.
29. همان، ص275، ح885.
30. همان، ص375-249.
31. همان، ص413-407.


 
معنا و حقیقت شرح صدر چیست؟
ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ مهر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: معنا و حقیقت شرح صدر چیست؟

پاسخ:

پاسخ در چند محور ارائه می شود:
1. معنای شرح صدر: شرح صدر، عبارت است از استعداد دریافت معارف و حقایق. وقتی این استعداد در کسی پدید می آید، انوار معرفت الهی در دل او می تابد، لذا گفته اند: شرح صدر آن است که در سه مرحله، سه نوع نور، نصیب انسان می شود: نور عقل در آغاز راه، نور علم در وسط مسیر سلوک و نور عرفان در پایان مسیر. در نتیجه در پرتوی این انوار، انسان به درک و شهود بسیاری از حقایق دست می یابد و بسیاری از حجاب ها از جلوی چشم او کنار می رود و او می تواند برخی از عوالم ملکوت را مشاهده کند و باطن پدیده ها را ببیند. و به همین مساله کلام نورانی رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ اشاره دارد. ایشان می فرمایند: «اتقوا فراستة المومن فانه ینظر بنور الله» یعنی از فراست و دید نافذ مؤمن پرهیز کنید و مواظب باشید که مؤمن با نور الهی می تواند بسیاری از امور را ببیند.(1)
2. مفهوم شرح صدر از منظر قرآن و روایات: در قرآن کریم دربارة‌ مسئلة شرح صدر، در چند مورد سخن گفته شده است که به ترتیب به نمونه هایی از آن اشاره شده و مفهوم قرآنی آن بازگو می شود:
الف) خداوند خطاب به پیامبر اسلام ـ صلی الله علیه و آله ـ فرمود: الم نشرح لک صدرک(2) آیا برای تو
سینه ات را نگشادیم. علامه طباطبایی می گوید: شرح صدر عبارت است از بسط سینه و جان آدمی با نور الهی و آرامشی که از جانب خداوند، نصیب انسان می شود.
از مجموع آیات سورة انشراح و نحوة بیان و ترتیب آیات آن سوره، معلوم می شود که مراد از شرح صدر در آیة یاد شده، آن است که دل و جان رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ به گونه ای بسط و گسترش وجودی یافته بود که نه تنها همة‌ معارف وحی به او القا می شد و او به طور کامل دریافت و تبلیغ می کرد، بلکه تمام رنج هایی که از این ناحیه بر آن حضرت پدید می آمد، به آسانی تحمل می کرد. بدین معنا که نفس مقدس آن حضرت کاملاً مستعد دریافت همة فیض الهی و انجام وظیفة خطیر رسالت شده بود.(3)
نکتة‌ دیگر که باید اشاره شود، این است که شرح صدر در این آیه، به معنای کنایی، عبارت از توسعه دادن به روح و فکر پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ است. این توسعه، می تواند مفهوم وسیعی داشته باشد که هم وسعت علمی پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ را از طریق وحی و رسالت شامل گردد و هم بسط و گستردگی تحمل و استقامت او در برابر لجاجت ها و کارشکنی های دشمنان و مخالفان.(4)
نکتة‌ دیگر در مفهوم شرح صدر در این آیه، آن است که از پیامبر خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ روایت شده که فرمود: من به خداوند عرض کردم که برخی پیامبران ـ علیهم السلام ـ پیشین را به تصرف در باد، قدرت دادی و جریان به کار اندازی باد را به طور معجزه گونه در اختیار آن ها گذاشتی، و به بعضی دیگر قدرت زنده کردن مردگان اعطا فر مودی. خداوند به من فرمود: ترا به نعمت شرح صدر نائل کردم.(5) عده ای از مفسرین گفته اند: از این روایت به دست می آید که شرح صدر پیامبر اسلام ـ صلی الله علیه و آله ـ بالاتر از معجزه انبیاء پیشین ـ علیهم السلام ـ بوده است.(6)
ب) حضرت موسی ـ علیه السلام ـ به خداوند عرض کرد: رب اشرح لی صدری(7) یعنی خداوندا سینة مرا بسط و گسترش عنایت کن. در این آیه نیز آموزة شرح صدر مطرح شده و حضرت موسی از خداوند خواسته است، حالا که مرا به امر خطیر رسالت از یک سوی و مبارزه با فرعون از سوی دیگر، موظف ساخته ای، شرح صدر را نصیب من نما، تا در این ماموریت حساس موفق باشم. مراد آن است که جریان رسالت و نبوت و همچنین مبارزه با طاغوت و مدیریت جامعه و امت هر کدام نیازمند شرح صدر است، چون دریافت معارف وحی و انجام ماموریت با طاغوت، هر دو روح بزرگ، فکر بلند و عقل توانا و به تعبیر قرآن، شرح صدر و گشادگی سینه لازم دارد.(8) همچنین در بخش انجام ماموریت الهی و ادارة امت و حکومت، مهم ترین سرمایه، شرح صدر، تحمل و بردباری، استقامت و شهامت است. لذا امیر مومنان ـ علیه السلام ـ در نهج البلاغه در جملة زیبایی فرمود: «آلة الریاسة سعة الصدر»(9) وسیلة رهبری و ریاست، سینة گشاده است. در مجموع در این آیه و کلام امیر مومنان ـ علیه السلام ـ در نهج البلاغه، شرح صدر به عنوان بهترین وسیلة موفقیت در انجام ماموریت الهی معرفی شده است. پس یکی از معانی شرح صدر از نظر قرآن و نهج البلاغه، همان تحمل بار سنگین و صبر و مقاومت در پیش برد هدف است.
ج) در آیه دیگر خداوند، شرح صدر را به عنوان بهترین موهبت الهی یاد کرده و فرمود: فمن یرد الله ان یهدیه یشرح صدره الاسلام(10) یعنی آن کسی که خدا بخواهد هدایت کند، سینة او را برای پذیرش اسلام گشاده می سازد.
مفسرین گفته اند: مراد از صدر در این آیه، روح و فکر آدمی است و شرح همان وسعت روح و بلندی فکر و گسترش افق عقل آدمی است. زیرا پذیرا شدن حق، احتیاج به گذشت ها و ایثار فراوان دارد و این کار جز از افرادی که صاحب روح وسیع و فکر بلندند ساخته نیست. هنگامی که این آیه نازل شد از رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ پرسیدند: که شرح صدر چیست؟ حضرت فرمود: «نور یقذفه الله فی قلب من یشاء، فینشرح له صدره و ینفسح» یعنی نوری است که خدا در قلب هر کس بخواهد می افکند و در پرتو آن روح او وسیع و گشاده می شود. از حضرت دوباره سوال شد نشانة شرح صدر چیست؟ حضرت فرمود: «نشانة آن توجه به سرای جاودان و دامن بر چیدن از زرق و برق دنیا و آماده شدن برای مرگ است.»(11)
با توجه به این حقیقت، یکی از معانی شرح صدر، از منظر قرآن و روایات، این است که انسان در برابر خداوند تسلیم باشد و هر کس که تسلیم و انقیادش در مقابل احکام و عقاید دینی بیشتر است، در واقع شرح صدر بیشتری دارد و هر اندازه که عمل صالح بهتر و بیشتر از انسان پدید آید، نشانة شرح صدر بیشتر اوست، چه اینکه بر اساس آیة یاد شده، شرح صدر به مفهوم توسعه و زمینة‌ بیشتر داشتن برای دریافت علم و معرفت و حقایق وحی آسمانی نیز است.(12)
3. نمونه هایی از شرح صدر بزرگان یا افراد عادی، با توجه به بند 1 و 2 «چیستی شرح صدر و مفهوم قرآنی و روائی آن» باید گفت: نمونه های فراوانی می توان از شرح صدر که نصیب برخی بزرگان شده، ارائه کرد. همچنین شرح صدر به مفهوم تاثرگذار در مسایل اجتماعی نیز نمونه های فراوان دارد که به طور خلاصه، در دو محور جداگانه نمونه هایی ارائه می شوند:
الف: در بخش شرح صدر، به مفهوم دریافت معارف، از جمله جریانی که برای محمد تقی مجلسی رخ داده است بسیار مفید و آموزنده است. ایشان می گوید: هنگامی که من مشغول ریاضت بودم و به مطالعة کتاب های تفسیری نیز مشغول بودم، تا از فرصت سیر و سلوک از معارف قرآنی نیز بهره مفید ببرم. شبی در حالت بین خواب و بیدار «حالت منامیّه: حالت معنوی و عرفانی» قرار داشتم، خدمت پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله ـ مشرف شدم و با خود فکر کردم که در این فرصت خوب است، بهتر به صفات و کمالات آن حضرت تماشا و دقت نمایم هر چه بیشتر و بهتر دربارة او دقت می کردم، عظمت و انوار او بیشتر برای من ظاهر می شد، به طوری که فضای آسمان را مملو از جلوه های اوصاف او یافتم، در همین حال از آن حالت بیرون آمدم، لکن در باطن خود این حقیقت را یافتم که قرآن کریم صورت مکتوب اوصاف و کمالات سید انبیاء محمد ـ صلی الله علیه و آله ـ است، پس باید در آیات آن بیشتر دقت کنم، بعد از این جریان هر گاه به آیات قرآن مراجعه می کردم، امواجی از معارف مرا در خود فرو می برد، تا این که یک وقت دریایی بی نهایت از معارف و علوم به صورت ناگهانی بر قلب من افاضه شد.(13)
ب: دربارة شرح صدر به مفهوم دیگر آن، یعنی تحمل شداید و سختی ها در راه پیش برد اهداف الهی و یا مبارزه با ستمگران و یا ادارة‌ جامعه و امت اسلامی به نظر می رسد، در میان افراد غیر معصوم نحوة عمل کرد مصلح بزرگ معاصر حضرت امام خمینی (ره) سرمشق و نمونه ای بسیار آموزنده و مناسب است که موسی گونه به جنگ طاغوت زمانش رفت و با شرح صدر و تحمل ناملایمات مختلف، قبل از پیروزی انقلاب و بعد از آن در انجام وظایف الهی خود موفق شد.
4. روش های ترویج شرح صدر در جامعه: با توجه به معنای شرح صدر که در بند 1 و 2 مطرح شد، به نظر می رسد بهترین روش را باید از طریق سخنان معصومین ـ علیهم السلام ـ و سفارشات علمای بزرگ به دست آورد و دید که آنها برای تحصیل و ترویج شرح صدر، به هر دو معنای علمی و عملی آن چه گفته اند و چه گونه عمل کرده اند.

 


پاورقی:

1. سجادی، سید جعفر، فرهنگ اصطلاحات عرفانی، تهران، نشر کتابخانة طهوری، 1370 ش، ص 503.
2. انشراح: 1.
3. طباطبایی، سید محمد حسین، تفسیر المیزان، تهران، نشر دارالکتب الاسلامیه، 1379 ش، ج 20، ص 449.
4. مکارم شیرازی، ناصر، تفسیر نمونه، تهران، نشر دارالکتب الاسلامیه، 1379 ش، ج 27، ص 122.
5. طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البیان، بیروت، نشر دارالمعرفة، بی تا، ج10، ص 508.
6. مکارم شیرازی، ناصر، تفسیر نمونه، نشر پیشین، ج 27، ص 123.
7. طه: 25.
8. طباطبایی، سید محمد حسین، تفسیر المیزان، نشر پیشین، ج 14، ص 157. و مکارم شیرازی، ناصر، تفسیر نمونه، نشر پیشین، ج 13، ص 186.
9. نهج البلاغه، حکمت 176.
10. انعام: 125.
11. مکارم شیرازی، ناصر، تفسیر نمونه، ج 5، ص 436 و ص 335، مجمع البیان، ج 4، ص 363.
12. طباطبایی، سید محمد حسین، تفسیر المیزان، نشر پیشین، ج 7، ص 362.
13. روضة المتقین فی شرح من لا یحضره الفقیه، قم، نشر فرهنگ اسلامی، 1399 ق، ج 13، ص 127.


 
حدّ ومرز توریه
ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ مهر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: حدّ ومرز توریه

برای اینکه به پاسخ پرسش خود برسیم، ناگزیریم چند مطلب را تقدیم داریم:
1. معنای توریه: توریه در اصطلاح عام، عبارت است از اراده کردن خلاف ظاهر کلام . مثلاً کسی در یک شرایط حسّاس مثل میدان جنگ، در حالی که لشکر به شدّت سرگرم نبردند، فریاد بزند که پیشوای شما از دنیا رفت. با اینکه در آن شرایط جنگی، کلمة پیشوا، به معنای فرمانده جنگ و سپاه است. ولی گوینده، از آن کلمه، یکی از ائمة پیشین را قصد کند. این را از آن جهت توریه می‌گویند که گویندة آن کلام، برای هراس و تفرقه در سپاه طرف، بخواهد چنین جمله‌ای بگوید.(1)
2. مفهوم فقهی توریه: توریه در اصطلاح فقه، عبارت از این است که گوینده، معنایی مطابق با واقع را از لفظ اراده کند و در عین حال، هدف او این است که مخاطب معنایی را که مقصود اوست و لفظ هم در آن ظهور دارد نفهمد، بلکه خلاف آن را از لفظ بفهمد. مثلاً گاهی می‌شود که انسان دربارة شخصی سخن می‌گوید، ولی بعداً مورد مؤاخذه قرار می‌گیرد، او در دفاع از خود در مقام انکار می‌گوید: «عَلِمَ الله ما قلته» کلمة (ما) در این‌جا مشترک بین دو معنا است: نافیه و موصوله (به معنای چیزی) اگر کلمة ما را در معنای نفی به کار گیریم، معنای جمله چنین است. (خدا می‌داند که چنین سخنی نگفته‌ام) و این خلاف واقع است و اگر در معنای موصوله (چیز) به کار گیریم معنای جملة یاد شده چنین خواهد بود، (خدا به آنچه که گفته‌ام عالم است) و این مطابق با واقع است، بنابراین کلام، استعداد دو گونه معنی را دارد: که یکی مخالف واقع است و دیگری موافق با واقع و گوینده عملاً جواب را دو پهلو ادا می‌کند، تا مخاطب از آن معنا، نفی را استفاده کند، در صورتی که مقصود گوینده، معنای موصول آن است.(2)
3. بحث فقها، نخست دربارة ماهیت توریه است. چه اینکه حکم توریه، مبتنی به چگونگی ماهیت آن است، به این صورت: آیا توریه از انواع کذب و دروغ است و در نتیجه مشمول ادلّه حرمت کذب و دروغ بوده و حرام می‌باشد؟ یا اصولاً ماهیت توریه با ماهیت کذب متفاوت است و در نتیجه مشمول حرمت کذب نمی‌باشد؟ برخی از فقها توریه را از مقوله کذب نمی‌دانند.(3) لذا چیزی که از مقوله کذب نباشد و عناوین دیگر حرمت نیز به آن صدق نکند، دلیل ندارد که منعی در آن باشد و به همین جهت بعضی از بزرگان، با اشاره به دیدگاه علمای شیعه در برخی موارد، توریه کردن را واجب می‌دانند، یعنی انسان به گونه‌ای سخن بگوید که دچار کذب و دروغ نشود.(4)
بنابراین اگر در توریه مفسده‌ای وجود نداشته باشد و از آن، ضرری به کسی یا به خود انسان نرسد، دلیل خاصی به محدود بودن استفاده از آن وجود ندارد. ولی اگر مفسدة خاصی را به همراه داشته باشد، به طور یقین استفاده از آن محدودیت خاصی پیدا خواهد کرد. یکی از بزرگان در تحلیل مبسوطی می‌گوید: باید توجه داشت حتی در مواردی که توریه مصداق کذب و دروغ نیست، گاهی مفاسد آن را در بردارد و سبب اغراء به جهل و افکندن مردم در خطا می‌شود و از این نظر گاه ممکن است به مرحلة حرام برسد، امّا هر گاه نه چنین مفسده‌ای دارد و نه مصداق کذب و دروغ است، دلیلی بر حرمت آن نداریم. بنابراین تنها دروغ نبودن برای توریه کردن کافی نیست. بلکه باید مفاسد دیگر نیز در آن نباشد و البته در مواردی که ضرورتی ایجاب کند که انسان دروغی بگوید، مسلّماً مادام که توریه ممکن است. باید توریه کرد تا سخن از مصداق دروغ نباشد.(5)

                                                                          نرم افزار پاسخ

 


پاورقی:

1. دائرة المعارف تشیّع، تهران، نشر شهید محبّی، 1375 ش، ج5، ص 142.
2. انصاری، مرتضی، المکاسب، قم، نشر مجمع الفکر الاسلامی، 1378 ش، ج2، ص 17.
3. همان، ص 18.
4. همان.
5. مکارم شیرازی، ناصر، تفسیر نمونه، تهران، نشر دارالکتب الاسلامیه، 1372 ش، ج19، ص 96.


 
40 نکته مفید برای داشتن زندگی شیرین
ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ مهر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: 40 نکته مفید برای داشتن زندگی شیرین ،چند راهکار مفید برای مردان: ،چند راهکار مفید برای زنان

چند راهکار مفید برای مردان:

1ـ از همسرتان درباره کارهایی که طی روز انجام داده، سؤال های شخصی کنید. مثلاً بپرسید:«آیا امروز به پزشکی که قرار بود بروی، مراجعه کردی؟»
2ـ گوش دادن و سؤال نکردن را تمرین کنید.
3 ـ بیست دقیقه با او وقت صرف کنید. در این زمان از خواندن روزنامه یا انجام کارهایی که حواس شما را به آن معطوف می کند، خودداری نمایید.
4 ـ وقتی او با شما حرف می زند، مجله یا روزنامه را به کناری بگذارید، تلویزیون را خاموش کرده و همه توجه خود را به او معطوف نمایید.
5 ـ وقتی مساله ای را با شما در میان می گذارد، شکیبایی به خرج دهید و مرتب به ساعت نگاه نکنید.
6 ـ با او به مهربانی حرف بزنید.
7 ـ با رعایت حال و احساس او حرف بزنید. مثلاً به او بگویید:«امروز خوشحال به نظر می رسی » یا «مثل این که خسته هستی ؟» و بعد از او بپرسید: «امروز را چگونه گذراندی ؟»
8 ـ با او به همان شکلی که در شروع آشنایی رفتار می کردید، برخورد نمائید.
9 ـ هنگام گفتگو با او تماس چشمی را فراموش نکنید.
10 ـ هنگام گوش دادن به او، با تکان دادن سر یا با حرف ( چه جالب، عالیه، که این طور ) به او نشان دهید که صحبت او برای شما جالب است.
11 ـ از او بپرسید که چه احساسی دارد.
12 ـ وقتی با او در مورد موضوعی مهم یا احساسی حرف می زنید، به زنگ تلفن جواب ندهید.
13 ـ با هم به گونه ای حرف بزنید که شما از خواسته های او و او از خواسته های شما آگاه شود.
14 ـ هر آن احساس می کنید می خواهید با خود تنها باشید، به او بگوئید که باز می گردید یا بگوئید می خواهید دقایقی تنها باشید.
15 ـ وقتی آرامش بیشتری پیدا می کنید و باز می گردید، محترمانه و بی آن که کسی را سرزنش کنید، با او از آنچه شما را رنج می داد، حرف بزنید.
16 ـ به او بگوئید که وقتی از او دور هستید، دل تان برایش تنگ می شود.
17 ـ اگر وظیفه شستن لباس ها به او محول شده، لباس ها را نزدیک ماشین رختشویی بیاورید یا به او پیشنهاد کمک دهید.
18 ـ اگر همسرتان خسته است، به او پیشنهاد دهید که برایش فنجانی چای تدارک ببینید.
19 ـ به او بگوئید که جعبه های سنگین را شما حمل می کنید.
او را با خواندن یک قطعه شعر یا یک جمله عاشقانه غافلگیر کنید.
20 ـ در خالی کردن کسیه زباله او را یاری دهید.

چند راهکار مفید برای زنان

21 ـ هیچ گاه در مورد مشکلات پیش آمده، همسرتان را سین جیم نکنید. بگذارید او برای حل مشکل خود، احساس همدلی با شما پیدا کند.
22ـ هیچ گاه او را به سخن گفتن وادار نکنید. بگذارید در فرصت مناسبی حرف هایش زده شود.
23 ـ اگر شما از مشکلات تان برای او می گویید، دلیل نمی شود که او هم رفتار شما را در پیش بگیرد.
24 ـ سعی کنید محیط آرام بخشی را برای رفع مشکلات روحی او فراهم کنید.
25 ـ اگر لب به سخن باز کرد، پیشنهاد هر نوع کمکی را به او بدهید.
26 ـ چنانچه بخواهید موضوع مورد بحث در جمع دوستان تان، مشکلات او باشد، شک نداشته باشید که او را خواهید رنجاند.
27 ـ وقتی او از خود و مشغله های فکری اش سخن می گوید، شما نقش یک بی طرف را بازی کنید.
28 ـ اگر اشتباهی مرتکب شده، سرزنشش نکنید.
29 ـ به عنوان یک دوست، با احساسات او همراه و شریک شوید.
30 ـ فقط در صورتی که تقاضا کرد، عکس العمل نشان دهید.
31 ـ از حالتی که کمی بوی بی اعتنایی داشته باشد، دوری کنید، مردها مایلند که مورد توجه قرار گیرند.
32 ـ کت همسرتان را شما تن او کنید. همچنین کیف او را هنگام خروج از در به دستش بدهید.
33ـ هنگام خداحافظی او را ببوسید.
34 ـ کنار در به انتظار خروج او ننشینید.
35 ـ به پاس لحظاتی که به صحبت های شما گوش می دهد، شما هم وقتی او درگیر زندگی است، محیط مناسبی برایش فراهم کنید.
36 ـ اگر قصد ترک خانه را دارید، می توانید با این پیشنهاد کمی او را آرام کنید و به او بگوئید: «اگر احساس کردی حضورم در خانه ضروری است، حتماً خبرم کن. خوشحال می شوم بتوانم کمکت کنم ».
37 ـ می توانید از احساسات تان در مواقعی که او در خود به سر برده است با همسرتان صحبت کنید، اما بدون انتقاد و سرزنش. لحن گرم شما می تواند امیدی باشد برای دفعه های بعد.
38ـ در این مدت که او احساساً از شما دور است، می توانید از نوشتن نامه های عاشقانه ای که مخاطب آنها همسرتان است استفاده کنید. در این نامه ها می توانید تمامی احساس تان را بیان کنید؛ ترس، خشم، اندوه، و... به جز سرزنش و انتقاد.
39 ـ کارهای انجام شدنی را روی برگه ای بنویسید و آن را به یخچال بچسبانید و هر آینه فرصتی پیدا کردید، به انجام آنها بپردازید. اجازه ندهید انجام این کارها مدتی طولانی به تعویق بیفتد.
40 ـ هرگز برای انجام کاری به مرد خانه خود از کلمه «باید » استفاده نکنید. او چنین می پندارد که شما به او سلطنت کرده و به او دستور می دهید، می توانید به جای این واژه از جملاتی چون «اگر ممکن است » یا «خواهش می کنم » یا «خوشحال می شوم که...» استفاده کنید. تشکر را نیز فراموش نکنید.

اگر اینها بشه چه میشه ولی متاسفانه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

منبع: نشریه راه موفقیت، شماره 18

 


 
اهانت و تحقیر
ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ مهر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

عن ابى عبد اللَّه علیه السّلام انّه قال: نزل جبرئیل على النّبىّ صلّى اللَّه علیه و آله و قال: یا محمّد انّ ربّک یقول من اهان عبدى المؤمن فقد استقبلنى بالمحاربة.

امام صادق علیه السّلام فرمود: که جبرئیل به محضر رسول اکرم شرفیاب شد عرض کرد: خدایت میگوید هر کس بنده مؤمن مرا اهانت نماید با ستیز و جنگ باستقبال من آمده است.

قال علىّ علیه السّلام: من لم یصلحه حسن المداراة یصلحه حسن المکافاة.

على علیه السّلام فرموده است: کسى که ملائمت و حسن سلوک او را اصلاح نکند، مجازات بجا و خوب، اصلاحش خواهد کرد.

و عنه علیه السّلام: من لم تصلحه الکرامة اصلحته الإهانة.

و نیز فرموده است: آن کس که روشهاى کریمانه و اندرزهاى خیرخواهانه اصلاحش ننماید، هتک حرمت و توهین‏هاى اجتماعى اصلاحش خواهد کرد.

و عنه علیه السّلام: لا تشارّ من فوقک و لا تسخر بمن هو دونک.

و نیز امام صادق علیه السّلام بعبد اللَّه بن جندب فرموده است: با کسانى که از تو بالاترند ستیزه مکن و کسانى را که از تو پائین‏ترند مورد استهزاء و تمسخر قرار مده.

قال ابو عبد اللَّه علیه السّلام: انّ اللَّه عزّ و جلّ فوّض الى المؤمن اموره کلّها و لم یفوّض الیه ان یذلّ نفسه.

امام صادق علیه السّلام فرموده: خداوند تمام کارهاى مؤمنین را بخودشان واگذارده است، ولى این اختیار را به آنان نداده که خود را ذلیل و خوار نمایند.

قال رسول اللَّه صلّى اللَّه علیه و آله: لا تحقّرنّ احدا من المسلمین فانّ صغیرهم عند اللَّه کبیر.

رسول اکرم (ص) فرموده است: هیچ یک از مسلمانان را کوچک و ناچیز نشمارید که خردسالان مسلمین هم در پیشگاه الهى بزرگند.

الحدیت-روایات تربیتى، ج‏1، ص: 107

 

 

 


 
تملق و چاپلوسى‏
ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ مهر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

قال علىّ علیه السّلام: لا تصحب المائق فیزیّن لک فعله و یودّ انّک مثله.

على علیه السّلام فرموده است: با چاپلوس رفاقت مکن که او با چرب زبانى تو را اغفال میکند، کار نارواى خود را در نظرت زیبا مى‏نماید و دوست دارد که تو نیز مانند وى باشى.

قال علىّ علیه السّلام: ینبغى للعاقل ان یحترس من سکر المال و سکر القدرة و سکر العلم و سکر المدح و سکر الشّباب، فانّ لکلّ ذلک ریاح خبیثة تسلب العقل و تستخفّ الوقار.

على علیه السّلام فرموده: شایسته است انسان عاقل، خویشتن را از مستى ثروت، از مستى قدرت، از مستى علم و دانش، از مستى تمجید و تملّق، از مستى جوانى مصون نگاه دارد. زیرا هر یک از این مستى‏ها بادهاى مسموم و پلیدى دارد که عقل را زائل میکند و آدمى را خفیف و بى‏شخصیّت مینماید.

قال علىّ علیه السّلام: الثّناء باکثر من الاستحقاق ملق، و التّقصیر عن الاستحقاق عىّ او حسد.

على علیه السّلام فرموده است: ثنا گفتن و تمجید دگران، بیشتر از حدّ شایستگى و لیاقت، تملق و چاپلوسى است، و کمتر از آنچه سزاوارند یا ناشى از عجر تمجیدکننده است یا منشأ روانى آن بیمارى حسد است.

الحدیت-روایات تربیتى، ج‏1، ص: 111

 

 

 


 
انصاف‏
ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ مهر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: انصاف

قال رسول اللَّه صلّى اللَّه علیه و آله: لا خیر لک فی صحبة من لا یرى لک من الحقّ مثل ما ترى له.

رسول اکرم (ص) فرموده است: کسى که تو بحقوق او توجّه دارى ولى او بحق تو توجّه نمیکند رفیق خوبى نخواهد بود و براى مصاحبت شایستگى ندارد.

فلمّا صار بن سبع سنین قال لامّه حلیمة یا امّى این اخوتى قالت یا بنىّ انّهم یرعون الغنم الّتى رزقنا اللَّه ایّاها ببرکتک، قال یا امّاه ما انصفتنى، قالت کیف ذلک یا ولدى، قال اکون انا فی الظّلّ و اخوتى فی الشّمس و الحرّ الشّدید و انا اشرب منها اللّبن.

موقعى که حضرت محمّد (ص) هفت ساله شد روزى بمادرش حلیمه سعدیّه فرمود برادرانم کجا هستند؟ جواب داد فرزند عزیز، آنان گوسفندانى را که خداوند ببرکت وجود تو بما مرحمت کرده است بچرا میبرند. طفل گفت مادر، در باره من بانصاف رفتار ننمودى. مادر پرسید چرا؟ فرمود آیا سزاوار است که من در سایه خیمه باشم و شیر بنوشم و برادرانم در بیابان برابر آفتاب سوزان باشند.

قال علىّ علیه السّلام: تحلّوا بالاخذ بالفضل و الکفّ عن البغى و العمل بالحقّ و الانصاف من النّفس.

على علیه السّلام فرموده است: خویشتن را با فضائل اخلاقى و ملکات انسانى بیارائید، از ستم خوددارى کنید، بحق و درستى رفتار نمائید و با قضاوت وجدانى خود نسبت بمردم منصف باشید.

قال علىّ علیه السّلام: مع الانصاف تدوم الاخوّة.

على علیه السّلام فرموده: روابط برادرانه با وجود انصاف و رفتار منصفانه قابل بقاء و دوام است.

قال علىّ بن الحسین علیه السّلام: و امّا حقّ الصّاحب فان تصحبه بالفضل ما وجدت الیه سبیلا و الّا فلا اقلّ من الانصاف و ان تکرمه کما یکرمک.

حضرت سجاد علیه السّلام فرمود: حقّ رفیق اینست که با او بر اساس تفضل و عواطف عالیه انسانى برخورد نمائى و در مواردى که قادر بتفضل اخلاقى نیستى باید از مرز عدل و انصاف تنزل ننمائى و موظّفى که رفیقت را همواره احترام کنى همان طور که او محترمت میدارد.

عن علىّ بن الحسین علیهما السّلام قال: کان رسول اللَّه صلّى اللَّه علیه و آله یقول فی آخر خطبته: طوبى لمن طاب خلقه و طهرت سجیّته و صلحت سریرته و حسنت علانیته و انفق الفضل من ماله و امسک الفضل من قوله و انصف النّاس من نفسه.

از حضرت سجاد علیه السّلام حدیث شده که رسول اکرم در آخر خطبه خود فرمود: خیر و سعادت براى کسى است که اخلاقش پسندیده و خویش پاک باشد، باطنش نیکو و ظاهرش خوب باشد، ما زاد اموال خود را انفاق کند و از اداء سخنان زائد امساک نماید و با همه مردم بعدل و انصاف رفتار کند.

عن ابى عبد اللَّه علیه السّلام قال قال رسول اللَّه (ص): من واسى الفقیر من ماله و انصف النّاس من نفسه فذلک المؤمن حقّا.

امام صادق علیه السّلام از رسول اکرم (ص) حدیث کرده که فرموده است: کسى که با مال خود به یارى تهیدستان میرود و با تمام مردم بر اساس انصاف رفتار میکند او مؤمن واقعى و پیرو حقیقى مکتب اسلام است.

الحدیت-روایات تربیتى، ج‏1، ص:57 -  59

 

 

 


 
انجام وظیفه‏
ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ مهر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: انجام وظیفه

عن الصّادق علیه السّلام: ثلاثة تجب على السّلطان للخاصّة و العامّة: مکافأة المحسن بالاحسان لیزدادوا رغبة فیه و تغمّد ذنوب المسی‏ء لیتوب و یرجع عن غیّه و تألّفهم جمیعا بالاحسان و الانصاف.

بفرموده امام صادق علیه السّلام بر فرمانروایان فرض است که همواره سه وظیفه را در باره فرد و جامعه انجام دهند. یکى آنکه نیکوکاران را با پاداش نیک تشویق کنند و از این راه میل درستکارى را در آنان افزایش دهند. دیگر آنکه پرده بدکار را پاره نکنند و گناهش را مستور نگاهدارند تا از کرده خود پشیمان شود و از راه نادرست بازگردد. سوّم آنکه با روشهاى تفضل‏آمیز و منصفانه موجبات همبستگى و الفت جامعه را فراهم سازند.

عن ابى جعفر علیه السّلام قال: قال رسول اللَّه صلّى اللَّه علیه و آله: اغد عالما او متعلّما و ایّاک ان تکون لاهیا متلذّذا.

امام باقر (ع) از رسول اکرم (ص) حدیث کرده است که فرموده:

صبح کن و روزت را بگذران که یا عالم باشى یا علم آموز، و بپرهیز از اینکه عمرت در لذائذ غفلت‏زا و کامجوئیهاى زیانبخش سپرى گردد.

على علیه السّلام در ضمن بعضى از نامه‏هاى رسمى از تشویق نیکوکاران سخن گفته و انجام این وظیفه مؤثّر تربیتى را به مأمورین عالیرتبه دولت خود، صریحا خاطر نشان فرموده است. از آن جمله بمالک اشتر نوشته است.

فافسخ فی آمالهم و واصل فی حسن الثّناء علیهم و تعدید ما ابلى ذوو البلاء منهم، فانّ کثرة الذّکر لحسن افعالهم تهزّ الشّجاع و تحرّض النّاکل.

بآنان میدان بده تا بآرزوهاى مشروع خویش برسند و پیوسته به نیکى یادشان نما. کسانى که با تحمل رنج و زحمت، بخوبى امتحان داده و انجام وظیفه کرده‏اند خدماتشان را یک بیک بزبان بیاور و قدردانى کن، چه آنکه تشویق مکرّر از کارهاى خوب، دلیران را در انجام وظائف تهییج میکند و ضعیفان ترسو را تشجیع و تشویق مینماید.

الحدیت-روایات تربیتى، ج‏1، ص: 56

 

 

 


 
انجام وظیفه‏
ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ مهر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

عن الصّادق علیه السّلام: ثلاثة تجب على السّلطان للخاصّة و العامّة: مکافأة المحسن بالاحسان لیزدادوا رغبة فیه و تغمّد ذنوب المسی‏ء لیتوب و یرجع عن غیّه و تألّفهم جمیعا بالاحسان و الانصاف.

بفرموده امام صادق علیه السّلام بر فرمانروایان فرض است که همواره سه وظیفه را در باره فرد و جامعه انجام دهند. یکى آنکه نیکوکاران را با پاداش نیک تشویق کنند و از این راه میل درستکارى را در آنان افزایش دهند. دیگر آنکه پرده بدکار را پاره نکنند و گناهش را مستور نگاهدارند تا از کرده خود پشیمان شود و از راه نادرست بازگردد. سوّم آنکه با روشهاى تفضل‏آمیز و منصفانه موجبات همبستگى و الفت جامعه را فراهم سازند.

عن ابى جعفر علیه السّلام قال: قال رسول اللَّه صلّى اللَّه علیه و آله: اغد عالما او متعلّما و ایّاک ان تکون لاهیا متلذّذا.

امام باقر (ع) از رسول اکرم (ص) حدیث کرده است که فرموده:

صبح کن و روزت را بگذران که یا عالم باشى یا علم آموز، و بپرهیز از اینکه عمرت در لذائذ غفلت‏زا و کامجوئیهاى زیانبخش سپرى گردد.

على علیه السّلام در ضمن بعضى از نامه‏هاى رسمى از تشویق نیکوکاران سخن گفته و انجام این وظیفه مؤثّر تربیتى را به مأمورین عالیرتبه دولت خود، صریحا خاطر نشان فرموده است. از آن جمله بمالک اشتر نوشته است.

فافسخ فی آمالهم و واصل فی حسن الثّناء علیهم و تعدید ما ابلى ذوو البلاء منهم، فانّ کثرة الذّکر لحسن افعالهم تهزّ الشّجاع و تحرّض النّاکل.

بآنان میدان بده تا بآرزوهاى مشروع خویش برسند و پیوسته به نیکى یادشان نما. کسانى که با تحمل رنج و زحمت، بخوبى امتحان داده و انجام وظیفه کرده‏اند خدماتشان را یک بیک بزبان بیاور و قدردانى کن، چه آنکه تشویق مکرّر از کارهاى خوب، دلیران را در انجام وظائف تهییج میکند و ضعیفان ترسو را تشجیع و تشویق مینماید.

الحدیت-روایات تربیتى، ج‏1، ص: 56

 

 

 


 
انجام وظیفه‏
ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ مهر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

عن الصّادق علیه السّلام: ثلاثة تجب على السّلطان للخاصّة و العامّة: مکافأة المحسن بالاحسان لیزدادوا رغبة فیه و تغمّد ذنوب المسی‏ء لیتوب و یرجع عن غیّه و تألّفهم جمیعا بالاحسان و الانصاف.

بفرموده امام صادق علیه السّلام بر فرمانروایان فرض است که همواره سه وظیفه را در باره فرد و جامعه انجام دهند. یکى آنکه نیکوکاران را با پاداش نیک تشویق کنند و از این راه میل درستکارى را در آنان افزایش دهند. دیگر آنکه پرده بدکار را پاره نکنند و گناهش را مستور نگاهدارند تا از کرده خود پشیمان شود و از راه نادرست بازگردد. سوّم آنکه با روشهاى تفضل‏آمیز و منصفانه موجبات همبستگى و الفت جامعه را فراهم سازند.

عن ابى جعفر علیه السّلام قال: قال رسول اللَّه صلّى اللَّه علیه و آله: اغد عالما او متعلّما و ایّاک ان تکون لاهیا متلذّذا.

امام باقر (ع) از رسول اکرم (ص) حدیث کرده است که فرموده:

صبح کن و روزت را بگذران که یا عالم باشى یا علم آموز، و بپرهیز از اینکه عمرت در لذائذ غفلت‏زا و کامجوئیهاى زیانبخش سپرى گردد.

على علیه السّلام در ضمن بعضى از نامه‏هاى رسمى از تشویق نیکوکاران سخن گفته و انجام این وظیفه مؤثّر تربیتى را به مأمورین عالیرتبه دولت خود، صریحا خاطر نشان فرموده است. از آن جمله بمالک اشتر نوشته است.

فافسخ فی آمالهم و واصل فی حسن الثّناء علیهم و تعدید ما ابلى ذوو البلاء منهم، فانّ کثرة الذّکر لحسن افعالهم تهزّ الشّجاع و تحرّض النّاکل.

بآنان میدان بده تا بآرزوهاى مشروع خویش برسند و پیوسته به نیکى یادشان نما. کسانى که با تحمل رنج و زحمت، بخوبى امتحان داده و انجام وظیفه کرده‏اند خدماتشان را یک بیک بزبان بیاور و قدردانى کن، چه آنکه تشویق مکرّر از کارهاى خوب، دلیران را در انجام وظائف تهییج میکند و ضعیفان ترسو را تشجیع و تشویق مینماید.

الحدیت-روایات تربیتى، ج‏1، ص: 56

 

 

 


 
ادب‏
ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ مهر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

قال علىّ علیه السّلام: العقول مواهب و الآداب مکاسب‏

على علیه السّلام فرموده: عقلهاى مردم بخشش‏هاى الهى است و با سعى و کوشش بدست نمیآید، ادب و اخلاق است که مردم میتوانند از راه سعى و مجاهده بدست آورند.

قال علىّ علیه السّلام: من کلّف بالأدب قلّت مساویه.

على علیه السّلام فرموده: آن کس که بر خلاف میلش، بادب آموزى و تربیت وادار شود و بمشقّتهاى آن تن در دهد بگفتار و رفتار زشت کمتر آلوده میگردد.

على (ع) فرمود:

انّ العاقل یتّعظ بالادب و البهائم لا یتّعظ الّا بالضّرب.

پند پذیرى انسان عاقل بوسیله ادب و تربیت است، چهار پایان و حیواناتند که تنها با ضرب و زدن، تربیت میشوند.

من قلّ ادبه کثرت مساویه.

بر عکس، آن کس که ادب و تربیت را کمتر بپذیرد گناهانش بسیار خواهد بود

على علیه السّلام میفرمود:

ما نحل والد ولدا نحلا افضل من ادب حسن.

بخشش و تفضل هیچ پدرى بفرزندش بهتر از عطیه ادب و تربیت پسندیده نیست.

و عنه علیه السّلام: لا میراث کالادب.

و نیز فرموده است هیچ ارثى براى فرزندان بهتر از ادب و تربیت نیست.

حضرت سجاد زین العابدین علیه السّلام فرمود:

و امّا حقّ ولدک فان تعلم انّه منک و مضاف الیک فی عاجل الدّنیا بخیره و شرّه و انّک مسئول عمّا ولیّته به من حسن الادب و الدّلالة على ربّه عزّ و جلّ و المعونة له على طاعته فاعمل فی امره عمل من یعلم انّه مثاب على الاحسان الیه معاقب على الاسائة الیه.

حق فرزندت بتوانیست که بدانى وجود او از تو است و نیک و بدهاى او در این دنیا وابسته بتو است، بدانى که در حکومت پدرى و سرپرستى او مؤاخذ و مسئولى، موظفى فرزندت را با آداب و اخلاق پسندیده پرورش دهى، او را بخداوند بزرگ راهنمائى کنى، و در اطاعت و بندگى پروردگار یاریش نمائى، برفتار خود در تربیت فرزندت توجه کنى. پدرى باشى که بمسئولیت خویش آگاه است، میداند اگر نسبت بفرزند خود نیکى نماید در پیشگاه خداوند اجر و پاداش دارد، و اگر در باره او بدى کند مستحق مجازات و کیفر خواهد بود.

عن الصّادق علیه السّلام قال‏ قال لقمان: یا بنىّ ان تادّبت صغیرا انتفعت به کبیرا. و من عنى بالادب اهتمّ به. و من اهتمّ به تکلّف علمه. و من تکلّف علمه اشتدّ له طلبه. و من اشتدّ له طلبه ادرک به منفعة.

امام صادق (ع) فرموده است که لقمان بپسر خود چنین گفت:

اى فرزند اگر در کودکى ادب آموختى در بزرگى از آن بهره‏مند خواهى شد. کسى که قصد ادب آموزى دارد بر آن همت میگمارد. و آن کس که در آموختن ادب همّت کند بزحمت فرا گرفتن علوم تربیتى تن میدهد و با شدّتى هر چه تمامتر از پى علم اخلاق میرود. و آنکه جدا در راه طلب قدم بردارد سرانجام بمقصد میرسد و منافع آن عایدش خواهد شد.

عن الرّضا علیه السّلام: قال العقل حباء من اللَّه و الأدب کلفة فمن تکلّف الأدب قدر علیه و من تکلّف العقل لم یزدد بذلک الّا جهلا.

حضرت رضا علیه السّلام به ابو هاشم فرمود: عقل عطیّه الهى است و ادب و تربیت نتیجه مشقّت. آن کس که در راه فرا گرفتن ادب بمشقّت و زحمت تن در دهد پیروز مى‏شود و سرانجام مؤدّب میگردد، و آن کس که در راه ازدیاد عقل خدا داد که جزء سرشت آدمى است سعى و مجاهده نماید جز بر نادانى خود نیفزوده است.

على علیه السّلام در ضمن نامه خود بفرزندش حضرت حسن (ع) نوشته است:

فبادرتک بالأدب قبل ان یقسو قلبک و یشتغل لبّک.

فرزند عزیز در راه ادب آموزى تو از فرصت استفاده کردم و قبل از آنکه دل کودکانه‏ات سخت شود و عقلت باندیشه‏هاى دیگرى مشغول گردد بتربیتت مبادرت نمودم و وظیفه پدرى خود را انجام دادم.

عن علىّ علیه السّلام: یا معشر الفتیان حصّنوا اعراضکم بالادب و دینکم بالعلم.

على علیه السّلام فرموده است: اى گروه جوانان، شرف انسانى و سجایاى اخلاقى خود را با ادب آموزى و تربیت محافظت نمائید و سرمایه گرانبهاى دین خویشتن را با نیروى علم و دانش از دستبرد ناپاکان و خطرات گوناگون برکنار نگاه دارید.

عن على علیه السّلام: قال علیکم بالعلم و الادب فانّ العالم یکرم و ان لم ینتسب و یکرم و ان کان فقیرا و یکرم و ان کان حدثا.

على علیه السّلام فرموده است: در علم و ادب بکوشید چه آنکه عالم، عزیز و گرانقدر است، اگر چه به خاندان بزرگى منتسب نباشد، اگر چه فقیر بى‏بضاعت باشد، و اگر چه جوان باشد

قال علىّ علیه السّلام: استدلّ على ما لم یکن بما قد کان فانّ الامور اشباه و لا تکوننّ ممّن لا تنفعه العظة الّا اذا بالغت فی ایلامه فانّ العاقل یتّعظ بالأدب، و البهائم لا تتّعظ الّا بالضّرب.

على علیه السّلام بفرزندش حضرت مجتبى فرموده است: براى امور واقع نشده بآنچه واقع شده است استدلال نما و با مطالعه قضایاى تحقّق یافته، حوادث یافت نشده را پیش‏بینى کن، زیرا امور جهان، همانند یک دیگرند، از آن اشخاص نباش که موعظه سودش ندهد، مگر توأم با آزار و رنج باشد زیرا انسان عاقل باید از راه آموزش و فکر، پند پذیرد، این بهائم هستند که جز با کتک، فرمان نمى‏برند.

و عنه علیه السّلام: حسن الأدب افضل نسب و اشرف سبب.

و نیز فرموده است: ادب و تربیت خوب از هر بستگى نسبى و سببى شریفتر و افتخار آمیزتر است.

عن ابى عبد اللَّه علیه السّلام: انّ خیر ما ورّث الآباء لأبنائهم الأدب لا المال.

امام صادق علیه السّلام فرموده است: بهترین ارثى که پدران براى فرزندان خود باقى میگذارند ادب و تربیت صحیح است نه ثروت و مال.

قال ابو عبد اللَّه علیه السّلام: ان اجّلت فی عمرک یومین فاجعل احدهما لأدبک لتستعین به على یوم موتک.

امام صادق علیه السّلام فرمود: اگر از عمرت فقط دو روز باقى مانده باشد، یک روزش را بفراگرفتن ادب و تربیت اختصاص بده تا روز مرگت از سرمایه‏هاى اخلاقى روز قبلت یارى بخواهى.

حضرت سجّاد علیه السّلام در انجام وظیفه سنگین تربیت فرزند، از خداوند بزرگ استمداد مى‏نمود و در ضمن دعاهاى خود در پیشگاه الهى عرض میکرد:

و اعنّى على تربیتهم و تأدیبهم و برّهم‏

بار خدایا مرا در تربیت و ادب و نیکوکارى فرزندانم یارى و مدد بفرما.

الحدیت-روایات تربیتى، ج‏1، ص: 54

 

 

 


 
احترام و تکریم‏
ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ مهر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

رسول اکرم (ص) ضمن خطبه‏اى در بیان وظائف مردم در ماه رمضان فرمود:

وقّروا کبارکم و ارحموا صغارکم.

به بزرگسالان خود احترام کنید و نسبت بکودکان خویش ترحم و عطوفت نمائید.

فی ما اوصى به امیر المؤمنین عند وفاته: و ارحم من اهلک الصّغیر و وقّر منهم الکبیر.

از وصایاى على (ع) نزدیک وفات، این بود که در خانواده خود بکودکان عطوف و مهربان باش و بزرگترها را احترام کن.

قال رسول اللَّه (ص): من اجلال اللَّه اجلال ذى الشّیبة المسلم.

رسول اکرم (ص) در باره احترام به شخصیت کهنسالان فرموده است: یکى از صور تکریم و تعظیم ذات اقدس الهى احترام و تجلیل سالخوردگان مسلمان است.

قال رسول اللَّه صلّى اللَّه علیه و آله: من وقّر ذا شیبة فی الاسلام امنه اللَّه من فزع یوم القیمة.

رسول اکرم (ص) فرموده است: کسى که پیر مسلمانى را توقیر و تجلیل نماید خداوند او را از ترس روز قیامت ایمن میدارد.

جاء شیخ الى رسول اللَّه (ص) فابطئوا عن الشّیخ ان یوسّعوا له فقال (ص): لیس منّا من لم یرحم صغیرنا و لم یوقّر کبیرنا.

پیرمردى حضور رسول اکرم (ص) شرفیاب شد، کسانى که در محضر آن حضرت نشسته بودند مراعات احترامش را ننمودند و در جا دادن به او کندى و تسامح کردند. پیغمبر اکرم (ص) از این رفتار بر خلاف ادب ناراحت شد، به آنان فرمود: کسى که به خردسالان ما تفضّل و ترحّم نکند و پیران ما را مورد تکریم و احترام قرار ندهد از ما نیست و با ما بستگى و پیوستگى ندارد

قال علىّ بن الحسین علیه السّلام: و امّا حقّ الصّاحب فان تصحبه بالفضل ما وجدت الیه سبیلا و الّا فلا اقلّ من الانصاف و ان تکرمه کما یکرمک.

حضرت سجاد علیه السّلام فرمود: حقّ رفیق اینست که با او بر اساس تفضل و عواطف عالیه انسانى برخورد نمائى و در مواردى که قادر بتفضل اخلاقى نیستى باید از مرز عدل و انصاف تنزل ننمائى و موظّفى که رفیقت را همواره احترام کنى همان طور که او محترمت میدارد.

عن ابى عبد اللَّه علیه السّلام قال: ان شئت ان تکرم فلن، و ان شئت ان تهان فاخشن.

امام صادق علیه السّلام فرموده است: اگر میخواهى در جامعه مورد تکریم و احترام باشى با مردم به مدارا و نرمى برخورد کن، و اگر میخواهى با تحقیر و اهانت مردم مواجه شوى روش تندى و خشونت در پیش گیر.

عن ابى عبد اللَّه علیه السّلام انّه قال: من اتاه اخوه المسلم فاکرمه فانّما اکرم اللَّه عزّ و جلّ.

امام صادق علیه السّلام در باره تکریم میانسالان فرموده است:

کسى که برادر مسلمان خود را که بر او وارد شده احترام نماید خدا را احترام کرده است.

عن النّبىّ صلّى اللَّه علیه و آله: اکرموا اولادکم و احسنوا آدابکم.

رسول اکرم (ص) فرمود: فرزندان خود را احترام کنید و با آنان مؤدّب برخورد نمائید.

قال رسول اللَّه صلّى اللَّه علیه و آله: لیس منّا من لم یرحم صغیرنا و لم یوقّر کبیرنا.

پیغمبر اکرم فرمود: کسى که بکودکان مسلمین رحمت و محبت نکند و بزرگسالان را احترام ننماید از ما نیست.

الحدیت-روایات تربیتى، ج‏1، ص: 45

 

 

 


 
راه رستگارى‏
ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ مهر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: راه رستگارى‏

قال رسول اللَّه صلّى اللَّه علیه و آله: خیارکم احسنکم اخلاقا الّذین یألفون و یؤلفون. «3»

رسول اکرم (ص) فرموده است: بهترین شما کسانى هستند که اخلاقشان نیکوتر است، آنان که با مردم طرح الفت و محبت میریزند و مردم نیز با آنان پیوند انس و دوستى برقرار میکنند.

قال علىّ علیه السّلام: ذلّلوا انفسکم بترک العادات و قودوها الى فعل الطّاعات و حمّلوا بها اعباء المغارم و حلّوها بفعل المکارم و صونوها عن دنس المآثم.

على علیه السّلام فرموده است: نفس متجاوز و سرکش خویش را با ترک عادات ناپسند خوار نمائید و بانجام اوامر الهى وادارش سازید و بار غرامتهاى تخلفش را بر وى تحمیل نمائید، با ارتکاب مکارم اخلاق زینتش کنید و از پلیدیهاى گناه مصونش دارید.

قال علىّ علیه السّلام: تحلّوا بالاخذ بالفضل و الکفّ عن البغى و العمل بالحقّ و الانصاف من النّفس

على علیه السّلام فرموده است: خویشتن را با فضائل اخلاقى و ملکات انسانى بیارائید، از ستم خوددارى کنید، بحق و درستى رفتار نمائید و با قضاوت وجدانى خود نسبت بمردم منصف باشید.

و عنه علیه السّلام: اکره نفسک على الفضائل، فانّ الرّذائل انت مطبوع علیها.

و نیز فرموده است: با سعى و مجاهده، فضائل اخلاقى را بنفس سرکش خود تحمیل کن و بر خلاف میل و رغبتش او را به پاکى و نیکى وادار نما، زیرا خواهش طبیعى و رغبت نفسانى بشر، بشهوات ناروا و رذائل اخلاق است و قبول فضائل و ملکات پاک بر خلاف تمایلات فطرى نفس است.

قال علىّ علیه السّلام: ما اصعب اکتساب الفضائل و ایسر اتلافها.

على علیه السّلام فرمود: چه سخت است تحصیل صفات پسندیده و فضائل اخلاق و چه آسان است نابود ساختن خلقیات حمیده و بر باد- دادن آنها.

قال علىّ علیه السّلام: لیس من اخلاق المؤمن الملق و لا الحسد الّا فی طلب العلم.

على (ع) فرموده است: تملق گفتن و حسد بردن از خلقیات مردان با ایمان نیست مگر در راه فرا گرفتن علم و دانش.

على (ع) فرمود:

عنوان صحیفة المؤمن حسن خلقه‏

سرلوحه کتاب سعادت بشر ملکات پاک و سجایاى اخلاقى او است.

قال علىّ علیه السّلام: جهل المرء بعیوبه من اکبر ذنوبه.

على علیه السّلام میفرماید: جهل و بى‏خبرى انسان از عیوب اخلاقیش در ردیف بزرگترین گناهان او است.

قال امیر المؤمنین علیه السّلام: الجهل بالفضائل من اقبح الرّذائل.

امیر المؤمنین (ع) میفرماید: جهل آدمى بفضائل اخلاقى خود، از قبیح‏ترین صفات رذیله است.

و عنه علیه السّلام: اعجز النّاس من قدر على ان یزیل النّقص عن نفسه و لم یفعل.

و نیز فرموده است: ناتوانترین مردم کسى است که به اصلاح نقائص معنوى و سیّئات اخلاقى خود قادر باشد و اقدام نکند.

عن ابى جعفر علیه السّلام قال: یحفظ الاطفال بصلاح آبائهم.

امام باقر علیه السّلام فرموده است: فرزندان بشر با صلاحیت اخلاقى پدران خود از خطر انحراف مصون میمانند.

عن على (ع) انّه قال‏ لو کنّا لا نرجو جنّة و لا نخشى نارا و لا ثوابا و لا عقابا لکان ینبغى لنا ان نطالب بمکارم الاخلاق فانّها ممّا تدل على سبیل النّجاح.

على (ع) میفرمود: اگر فرضا نه ببهشت امیدوار باشیم و نه از آتش ترسان، ثواب و عقابى را عقیده نداشته باشیم باز شایسته است از پى سجایاى اخلاقى برویم زیرا اخلاق پسندیده و ملکات فاضله است که ما را در زندگى براه رستگارى هدایت میکند.

قال علىّ علیه السّلام: من احبّ المکارم اجتنب المحارم.

على علیه السّلام فرموده است: کسى که مکارم اخلاقى و سجایاى انسانى را دوست دارد باید از گناه و نادرستى بپرهیزد، زیرا مکارم اخلاق با گناهکارى و عصیان، ناسازگار است.

و عنه علیه السّلام: ربّ عزیز اذلّه خلقه و ذلیل اعزّه خلقه.

و نیز فرموده است: چه بسا عزیزانى که اخلاق ناپسند، آنها را بذلّت و خوارى انداخته و چه بسا مردم پست و کوچکى که صفات پسندیده، آنان را عزیز و محبوب ساخته است.

قال على علیه السّلام: تحلّوا بالاخذ بالفضل و الکفّ عن البغى و العمل بالحقّ و الانصاف من النّفس.

على علیه السّلام فرموده است: خویشتن را با فضائل اخلاقى و ملکات انسانى بیارائید، از ستم خوددارى کنید، بحق و درستى رفتار نمائید و با قضاوت وجدانى خود نسبت بمردم منصف باشید.

عن ابى جعفر علیه السّلام: و اللَّه ما ینجو من الذّنب الّا من أقرّ به.

امام باقر (ع) میفرمود: بخدا قسم هیچ کس از گناه خلاص نمیشود مگر آنکه صریحا بگناه خود اقرار نماید.

و نیز از آن حضرت حدیث شده است:

ما اراد اللَّه تعالى من النّاس الّا خصلتین: ان یقروا له بالنّعم فیزیدهم و بالذّنوب فیغفرها لهم.

خداوند از مردم خواستار دو فضیلت است: به نعمتها اقرار کنند تا بر آن بیفزاید، و بگناهان اعتراف نمایند تا آنها را ببخشد.

عن علىّ بن الحسین علیهما السّلام قال: کان رسول اللَّه صلّى اللَّه علیه و آله یقول فی آخر خطبته: طوبى لمن طاب‏ خلقه و طهرت سجیّته و صلحت سریرته و حسنت علانیته و انفق الفضل من ماله و امسک الفضل من قوله و انصف النّاس من نفسه.

از حضرت سجاد علیه السّلام حدیث شده که رسول اکرم در آخر خطبه خود فرمود: خیر و سعادت براى کسى است که اخلاقش پسندیده و خویش پاک باشد، باطنش نیکو و ظاهرش خوب باشد، ما زاد اموال خود را انفاق کند و از اداء سخنان زائد امساک نماید و با همه مردم بعدل و انصاف رفتار کند.

عن اسحق بن عمّار، عن ابى عبد اللَّه علیه السّلام قال: إنّ الخلق منیحة یمنحها اللَّه عزّ و جلّ خلقه، فمنه سجیّة و منه نیّة. فقلت فأیّتهما افضل؟ فقال صاحب السّجیّة و هو مجبول لا یستطیع غیره و صاحب النّیّة یصبر على الطّاعة تصبّرا فهو افضلهما.

اسحق بن عمّار از امام صادق علیه السّلام روایت کرده است که فرمود: خلق خوب و صفت پسندیده عطیه الهى است که خداوند جهان به بندگان خود عطا فرموده است و آن بر دو قسم است: نزد بعضى فطرى و بصورت سجیّه و در گروه دیگرى اکتسابى و قائم به نیّت و اراده است. اسحق پرسید کدام یک نسبت بدیگرى برترى دارد؟ حضرت فرمود: صفت فطرى با سرشت آدمى ترکیب شده و صاحبش بطور طبیعى‏ نمیتواند بغیر آن متّصف باشد ولى خلق اکتسابى از راه مجاهده و بردبارى بدست آمده است و هر صفت پسندیده‏اى که با کوشش و صبر بدست آید بر صفت طبیعى برترى دارد.

عن ابى عبد اللَّه علیه السّلام قال قال امیر المؤمنین (ع): المؤمن مألوف و لا خیر لمن لا یألف و لا یؤلف.

امام صادق از على (ع) حدیث کرده است که فرمود مرد با ایمان شایسته دوستى و الفت است، کسى که خود با مردم دوستى نمیکند و مردم نیز او را لایق دوستى نمیدانند در وجودش خیر و خوبى یافت نمیشود.

عن عنبسة بن العابد قال قال لى ابو عبد اللَّه علیه السّلام: ما یقدم المؤمن على اللَّه عزّ و جلّ بعمل بعد الفرائض احبّ الى اللَّه تعالى من ان یسع النّاس بخلقه.

امام صادق علیه السّلام به عنبسة بن عابد فرمود: بعد از فرائض دینى هیچ یک از اعمال مرد با ایمان در پیشگاه الهى محبوبتر از آن نیست که با تمام مردم بگشاده‏روئى و حسن خلق برخورد نماید.

الحدیت-روایات تربیتى، ج‏1، ص:33 -  41

 

 

 


 
آزمایش عقل‏
ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ مهر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: آزمایش عقل‏

عن ابى عبد اللَّه علیه السّلام قال: اذا اردت ان تختبر عقل الرّجل فی مجلس واحد فحدّثه فی خلال حدیثک بما لا یکون فان انکره فهو عاقل و ان صدّقه فهو احمق.

امام صادق علیه السّلام فرموده است: اگر بخواهى در یک مجلس، عقل مردى را آزمایش کنى در خلال سخنانت مطلبى را ذکر کن که ناشدنى است. اگر متوجّه شد و انکارش کرد عاقل است، ولى اگر آن را پذیرفت و ناسنجیده تصدیق کرد او مرد احمقى است.

قال علىّ علیه السّلام: الطّمأنینة الى کلّ احد قبل الاختبار من قصور العقل.

على علیه السّلام فرموده است: پیش از آزمایش بهر کس دل بستن و از وى در باطن، سکون و ایمنى داشتن ناشى از نارسائى عقل و کوتاهى خرد است.

قال علىّ علیه السّلام: من اتّخذ اخا بعد حسن الاختبار دامت صحبته و تأکّدت مودّته.

على علیه السّلام فرموده: کسى که پس از آزمایش صحیح، کسى را بدوستى برگزیند رفاقتش پایدار و مودّتش استوار خواهد ماند.

 

الحدیت-روایات تربیتى، ج‏1، ص: 19

 

 


 
سنجش و ارزیابى انسان‏
ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ مهر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

عن علىّ علیه السّلام قال: المرء یوزن بقوله و یقوّم بفعله فقل ما ترجح زنته و افعل ما تجلّ قیمته.

على علیه السّلام فرموده: آدمى به گفتارش سنجیده مى‏شود و به رفتارش ارزیابى میگردد. چیزى بگو که کفّه سخنت سنگین شود و کارى کن که قیمت رفتارت بالا رود.

قال علىّ علیه السّلام: من اتّخذ اخا من غیر اختبار الجأه الاضطرار الى مرافقة الاشرار.

على علیه السّلام فرموده: کسى که ناسنجیده با دگران پیمان دوستى مى‏بندد ناچار باید برفاقت اشرار و افراد فاسد تن در دهد.

الحدیت-روایات تربیتى، ج‏1، ص: 20

 

 

 


 
تفاوت بهتان و تهمت
ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٧ مهر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: بهتان و تهمت

بین بهتان و تهمت چه تفاوت ها و شباهت هایی وجود دارد؟ چه کنیم تا زبانمان به ناسزا باز نشود؟

پاسخ:

ابتدا باید دانسته شود که بهتان یا تهمت دو لغت است که هر دو به یک معناست، اما در گفتار و نوشته ها گاهی کلمه بهتان به کار میرود و گاهی تهمت. در کتب لغت، بهتان را به معنای کلام دروغ ذکر کردهند.(1) علمای اخلاق نیز زشتی آن را شدیدتر از غیبت و دروغ میشمارند.(2)
تهمت یا بهتان از جمله گناهان کبیره است. یعنی به دیگری، چیزی یا عیبی که در او نیست، نسبت دهیم. ممکن است این گناه از غیبت بدتر باشد زیرا غیبت کردن، گاهی یاد کردن عیب شخصی است که در او، آن عیب وجود دارد. حال وقتی این گناه کبیره باشد، پس بهتان که ذکر عیبی است که در او نیست، به طریق اولی و حکم قطعی عقل، گناه کبیره خواهد بود.
بهتان، مشتمل بر دو کبیره است: غیبت و دروغ. چنانکه عبدالرحمان بن سبابه گوید: شنیدم از حضرت امام صادق ـ علیه السّلام ـ که میفرمود: .... بهتان آن است که دربارة شخصی، چیزی را بگویی که در او نیست.(3) و از یحیی بن ازرق روایت شده که حضرت ابوالحسن (موسی بن جعفر) ـ علیه السّلام ـ به من فرمود: هر کس پشت سر مردی، چیزی را بگوید که در او وجود دارد و مردم هم میدانند که آن چیز در اوست، غیبت او را نکرده، و هر کس پشت سر کسی چیزی را بگوید که در او هست، ولی مردم نمیدانند، غیبتش را کرده و هر کس پشت سر کسی چیزی بگوید که در او نیست، به او بهتان زده است.(4)
نتیجه اینکه، با توجه به روایات و لغت، هر کس به دیگری صفتی را نسبت دهد که در او نیست، چه پشت سر او باشد یا در جلو، به او بهتان زده است. و چون بهتان مورد ابتلاء عمومی است و مفسده آن بسیار است، در قرآن مجید و روایات، به سختی از آن نهی شده و عقوبتهای شدیدی بر آن وعده داده شده است.
و اما در قرآن، کلمة بهتان در سورههای نور، ممتحنه،‌نساء و احزاب آمده و پیرامون زشتی آن سخن گفته شده که برای توضیح و تفصیل آن می توان به کتب تفسیر مراجعه نمود. در روایات هم لفظ بهتان آمده و هم تهمت بکار برده شده است.
و اما زشتی تهمت در روایات: امام رضا ـ علیه السّلام ـ از قول پیغمبر اکرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ میفرمایند: هر کس به مرد یا زن مؤمنی، تهمت بزند یا چیزی را که در او نیست بگوید، خداوند او را روز قیامت بر محلی از آتش نگه میدارد، تا از عهدة آنچه گفته برآید.(5) امام صادق ـ علیه السّلام ـ میفرمایند: هر کس به برادر مؤمنش تهمت بزند، ایمان در دلش ضایع میشود و از بین میرود. چنانچه نمک در آب حل میشود.(6)
علمای اخلاق، بهتان را به سه نوع تقسیم میکنند. نوع اول: بهتان به خداست که سختترین بهتانها است. همانند کسانی که منکر عدالت یا حکمت و.... خدا شوند. در قرآن کریم به این قسم در سورة مبارکه صف اشاره فرموده.(7)
نوع دوم: بهتان به پیامبر یا امام: مانند اینکه پیامبر را ساحر، دیوانه، شاعر و دروغگو بنامند.
نوع سوم: بهتان به مردم که بر دو قسم است:
الف) گاهی قول بدون علم است. یعنی عیبی که ثابت نشده و یقینی نگردیده، به مجرد سوء ظن، به دیگری نسبت داده شود.
ب) افتراء است. یعنی عیبی را که میداند در آن شخص وجود ندارد، یا کاری را که میداند از او سر نزده، از روی دشمنی به آن شخص نسبت دهد. قرآن کریم در سورة مبارکة نساء به این نکته اشاره فرموده است.(8) همچنین از آیات 105 تا 113 نساء، حکم به تحریم بهتان و افتراء استفاده میشود، هر چند این افتراء نسبت به کافری باشد.
و اما در مورد بخش دیگر سؤال، اینکه چه کنیم تا ناسزا نگوییم. باید ابتدا زشتی عمل و آثار و عواقب آن دانسته شود. رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ میفرمایند: به راستی خداوند بهشت را حرام فرموده است، بر هر فحش دهنده بیآبرو و کم شرم که باک ندارد، چه بگوید و چه به او گفته شود.
در روایت دیگری است از قول سُماعه، یکی از شاگردان امام صادق ـ علیه السّلام ـ میگوید: به محضر امام صادق ـ علیه السّلام ـ رفتم. حضرت با من آغاز سخن فرمود که ای سماعه این چه جنجالی بود که میان تو و شتردارت پیدا شد؟ مبادا دشنام گو و بدزبان و لعنت فرست باشی. در پاسخ گفتم: بلکه همین گونه بود، زیرا او به من ستم کرد. حضرت فرمودند: اگر او به تو ستم کرد، تو بیشتر به او ظلم روا داشتی و بیشتر ستم کردی. به راستی این کردار از اعمال من نیست. من به شیعیانم چنین دستوری نمیدهم. از پروردگارت آمرزش بخواه و دیگر این گناه را تکرار نکن.(9) این کلام نورانی، به خوبی بیان میدارد که شیعة امام صادق ـ علیه السّلام ـ باید چگونه باشد و دهان خود را به فحش و ناسزا باز نکند. اگر انسانی که ادعای مسلمانی میکند و به کتاب خدا، قرآن معتقد است و قول خداوند را صادق میداند که: و من احسن من الله حدیثاً و راستگوتر از خدا در سخن کیست؟(10) خداوند در قرآن میفرماید «ما یلفظ من قولٍ الا لدیه رقیب عتید»(11) (آدمی) هیچ سخنی را به لفظ در نمیآورد، مگر اینکه مراقبی آماده نزد او است. ( و آن را ضبط میکند).
پس چنانچه هر کلمهای از سخنان ما در نامة اعمال ما محفوظ میماند و فرشتگانی بزرگوار، هر عملی را که ما انجام میدهیم، میدانند- و انّ علیکم لحافظین کراماً کاتبین یعلمون ما تفعلون(12) -و این نامة اعمال در روز قیامت گشوده خواهد شد و دیگر چیزی مخفی نخواهد ماند، آیا بهتر نیست، به عاقبت بهتان و غیبت فکر نماییم و به جای رسوائی در روز قیامت و دوری از بهشت و نعمتهای آن، سعادت اخروی را برگزینیم.
و اما عاقبت فحش و ناسزا: امام صادق ـ علیه السّلام ـ میفرمایند: هرزهگویی و بدزبانی، از جفاکاری است و جفاکار در آتش است.(13) محقق بزرگوار مرحوم میرزا محمد تقی شیرازی، در حاشیة کتاب مکاسب شیخ اعظم انصاری (ره) میفرماید: مقتضای اطلاق روایات، حرام بودن فحش است، با هر که باشد. خواه مسلمان و مؤمن باشد یا کافر و فاسق. کوچک باشد یا بزرگ. بلکه میتوان گفت: هر چند بچه و غیر ممیز باشد. بلکه از بعضی روایات استفاده می شود که سَبّ و لعن حیوانات نیز نهی شده است.(14)

نرم افزار پاسخ

 


پاورقی:

1. راقب اصفهانی، المفردات فی غریب القرآن، چاپ: دفتر نشر کتاب، 1404، کتاب الباء، ص 63، لغت بهت.
2. نراقی، ملا محمد مهدی، جامع السعادات، مؤسسة مطبوعاتی اسماعیلیان، چاپ سوم، ج 2، ص 315، 316.
3. بحرینی دشتی، علی، تهذیب نفس، مؤسسة مطبوعاتی اسماعیلیان، 1373، ج2، ص 349، به نقل از: حر عاملی، وسائل الشیعه، ج 8، ص 604، ح3.
4. همان. و همچنین کلینی، محمد بن یعقوب، اصول کافی، ج 4، با توجه و شرح سید هاشم رسولی، چاپ دفتر نشر فرهنگ اهلبیت ـ علیهم السلام ـ کتاب الایمان والکفر، باب غیبت و بهتان، ص 61 و 62، ح 6.
5. صابری یزدی، علیرضا، الحکم الزاهراة، اعتقادی، ‌عبادی، اخلاقی، سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، ترجمه محمد رضا انصاری محلاتی، مرکز چاپ و نشر سازمان تبلیغات اسلامی، چاپ دوم، 1375، ص 563.
6. دستغیب، سید عبدالحسین، گناهان کبیره، انتشارات صبا، چاپ آرمان، ج 2،‌ص 323 ـ 331.
7. و من اظلم ممن افتری علی الله الکذب و هو یدعی الی الاسلام.... ترجمه: آیا از آن کس که به راه اسلام و سعادتش میخوانند و او (از فرط شقاوت) همان دم بر خدا افتراء و دروغ میبندد در جهان کسی ستمکارتر هست. صف: آیة 7.
8. و من یکسب خطیئة او اثما ثم یَرم به بریئاً فقد احتمل بهتاناً‌و اثماً مبیناً و هر کس خطا یا گناهی از او سر بزند و تهمت به دیگری بندد مرتکب بهتان و گناه بزرگ و آشکاری شده است. نساء: 112.
9. گناهان کبیره، ج2، ص 259 و 260.
10. نساء: 87.
11. ق: 18.
12. انفطار: 10-12.
13. همان.
14. همان.


 
عامل رشوه‌گیری چیست رشوه‌ای که در ادارات وجود دارد چه حکمی دارد؟
ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٧ مهر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: عامل رشوه‌گیری چیست ،رشوه‌ای که در ادارات وجود دارد چه حکمی دارد؟

پاسخ:

عوامل مختلفی در پیدایش پدیده های اجتماعی وجود دارد، بعضی از این عوامل ناشی از روابط اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی است و بعضی ناشی از طبیعت نفس و درونِ خود افراد است و بعضی از هر دو. مسئله ی رشوه نیز از بقیه ی مسائل قابل استثناء نیست، البته بررسی هر کدام از عواملِ پیدایش رشوه پاسخ خاص خودش را می طلبد. در این پاسخ ضمن این که دخالت عوامل اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و ... را در پیدایش رشوه، انکار نمی کنیم که البته جای بحث دارد، ولی در این‌جا به عاملِ شخصی و درونی افراد می پردازیم:
شاید یکی از عوامل مؤثر در این رابطه، حرص و زیاده خواهی نفس انسانی باشد مطابق حدیث شریف، «الحرص مطیةٌ لایکبوا». حرص، مرکب راهواری است که قابل کنترل و مهار شدن نیست. هرچه به دنبال آن برود، او را بیشتر به دنبال خود می کشاند، تا جایی که انسان را به قعر ذلّت و پستی و بدبختی می کشاند، هم چنان که امیرالمؤمنین (علیه السلام) می فرماید: «اَلْمَذلَّةُ والمَهانةُ والشَّقاءُ فی الطّمع والحرص»، ذلت، پستی و بدبختی، در خوی ناپسند حرص و آز نهفته است.
وقتی بحث منافع مادی برای انسان پیش بیاید، حالت انسان از دو صورت خارج نیست، یا انسانی است که عقیده به مبدأ و معاد (خدا و پیامبر، امام و قبر و قیامت) دارد و به اعتقادش عشق میورزد و حاضر است در راه آن فداکاری کند، در این صورت به ندای وجدان و قانون شرعی مذهبش پاسخ مثبت می دهد و پایبند عقیده اش می شود. و اگر مسلمان باشد، عقیده به مبداء و معاد دارد، ولی در هنگام رسیدن به دو راهی انتخاب بین عقیده و منافع مادی، منافع مادی را ترجیح می‌دهد. در این صورت، عقیده ی خود را فراموش می کند و خدای ناکرده تا انکار اعتقادات خودش یعنی انکار خدا، و پیامبر و قبر و قیامت، پیش می رود، و این مطلب بعیدی نیست و خطری است که در کمین همه ی انسان هاست، مگر نبودند علماء و دانشمندان اهل کتاب (یهود و نصارا) که با اینکه پیامبر -صلی الله علیه وآله- را با نشانه هایی که از کتاب های خود در مورد پیامبر خاتم داشتند ولی پیامبری او را انکار کردند؟ به تعبیر قرآن کریم: الذین آتینهم الکتاب یعرفونه کما یعرفون ابناءهم وان فریقاً منهم لیکتمون الحق وهم یعلمون(1). آنها (صاحبان کتاب) پیامبر -صلی الله علیه وآله- را همانند فرزندان خود می شناختند ولی حق را کتمان کردند و خود می دانستند.
بسیاری از انحرافات از عدم کنترل نفس ناشی می شود، و انسان باید مواظب باشد بر سر دو راهی کدام یک را انتخاب کند، عقیده اش یا منافع مادی را؟ با کمی دقت روشن می شود که بسیاری از گناهان روزمره از جمله دروغ، تهمت، رشوه و ... از همین مسئله ناشی می شود، در پایان به سه حدیث در مورد رشوه اشاره می کنیم:
1 - پیامبر -صلی الله علیه وآله- فرمودند: «ایاکم والرشوه فأنها محض الکفر و لایشمّ صاحب الرشوه ریح الجنة». از رشوه اجتناب کنید چرا که آن کفر محض و خالص است و رشوه گیرنده بوی بهشت را نمی فهمد.
2 ـ از پیامبر -صلی الله علیه وآله-: «لعن الله الراشی و المرتشی الذی یمشی بینهما»، خداوند، لعنت کرده است، رشوه گیرنده، رشوه دهنده و واسطه ی بین آن دو را.
3 ـ از پیامبر -صلی الله علیه وآله-: «الراشی و المرتشی فی النار»، رشوه گیرنده و رشوه دهنده هر دو در آتش هستند.(2)

روشه در اداراتروشوه‌ای که در ادارات مرسوم است معمولاً به اسم هدیه صورت می‌پذیرد که هدف هدیه دهنده این است که گیرندة هدیه، کار او را انجام دهد. مثل بسیاری از هدایا که به رؤسا و مسئولین داده می شود که اگر در آن مقام نبود چنین هدیه‌ای به او داده نمی‌شد. اگر کار شخص که هدیه می‌دهد کاری حرام باشد و این هدیه را برای انجام آن کار حرام می دهد یا انجام آن کار بر آن مسئول واجب باشد چنین هدیه‌ای ملحق به رشوه و حرام است. ولی اگر کار مباح باشد آن هدیه حلال. ولی مکروه است.

نرم افزار پاسخ

 


پاورقی:

1. بقره:146.
2. احادیث از میزان الحکمه، ج 2، باب رشوه نقل شده است، منقول از کنزالعمال.


 
در برابر بدرفتاری‌های دیگران چگونه برخورد کنیم؟
ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٧ مهر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: در برابر بدرفتاری‌های دیگران چگونه برخورد کنیم؟

پاسخ:

ما در جامعه‌ای زندگی می‌کنیم که افراد آن درک‌های متفاوت، اخلاق گوناگون و طبع‌ها و مزاج‌های متفاوت از هم دارند، بنابراین طبیعی است که در برخوردها و روابط اجتماعی خویش با دیگران، شاهد برخوردها و رفتارهای نادرستی باشیم. در این‌گونه موارد نظر اسلام، این است که در برابر بدرفتاری‌های دیگران با عفو و گذشت برخورد کنیم.(1) اساساً چگونه می‌توان در جامعه‌ای که رفتارهای متفاوت در آن مشاهده می‌شود، بدون صبر و روحیة گذشت، زندگی کرد؟ کدام یک از ما عیبی نداریم؟ کدام یک از ما دوست نداریم عیب و رفتار ناپسند ما مورد گذشت از سوی دیگران قرار گیرد؟ کدام یک از ما دوست نداریم خدا او را ببخشد؟ اگر چنین است، پس باید مردم را ببخشیم و در برابر بدرفتاری‌های دیگران با روحیة گذشت، برخورد نمائیم. تا خدا ما را ببخشد. خداوند متعال در قرآن کریم می‌فرماید: «باید بخشش کنید و بدرفتاری‌های دیگران را نادیده بگیرید، آیا دوست نمی‌دارید خداوند شما را ببخشد؟ و خداوند بخشنده و مهربان است.»(2) حال که پاسخ سؤال به طور کلی روشن گردید و دانستیم که از نظر اسلام در وهله اوّل باید در برابر بدرفتاری‌های دیگران با عفو و گذشت برخورد کنیم، شایسته است پیرامون این اصل اخلاقی و موارد کاربُرد آن نکاتی را یادآور شد.»

1. معنای عفو و گذشت: «عفو» که در آیات و روایات به آن توصیه شده، به معنی گذشتن از لغزش دیگران، بدی را با بدی پاسخ دادن، از حقی که بر گردن دیگران دارد، صرف‌نظر کردن و خطاکار را تبرئه کردن است.(3) بخشش یکی از فضیلت‌های اخلاقی است که با فضایل دیگری مانند بردباری، صبر، فروخوردن خشم (کظم غیظ)، ارتباط نزدیک دارد.

2. اهمیت عفو و گذشت در نگاه معصومان ـ علیهم‌السلام ـ در سخنان گهربار معصومان ـ علیهم‌السلام ـ از عفو و گذشت بالاترین تعریف‌ها و تمجیدها شده است. و از آن با عنوان‌های، صفت الهی،(4) بهترین اخلاق دنیا و آخرت،(5) محبوب‌ترین عمل انسان مؤمن پیش خدا(6) و یکی از سنت‌های پیامبران به‌ویژه پیامبر گرامی اسلام ـ صلی الله علیه و آله ـ و امامان معصوم ـ علیهم‌السلام ـ یاد شده است. امام صادق ـ علیه‌السّلام ـ فرمودند: گذشت در هنگام توانایی از سنّت‌های پیامبران است.(7) پیامبر گرامی اسلام ـ صلی الله علیه و آله ـ فرمود: «روش ما اهل‌بیت این است که از کسانی که به ما ستم کرده‌اند گذشت می‌کنیم.»(8)
شایسته است که همة ما خود را به این صفت پیامبران الهی و اهل‌بیت پیامبر گرامی اسلام ـ صلی الله علیه و آله ـ آراسته کنیم و در برابر بدرفتاری‌های دیگران با گذشت و بخشش برخورد نمائیم. چون رفتارهای منفی و واکنش‌های مقابله‌ای باعث تضاد و تنش بیشتر در جامعه خواهد شد. با توجه به این کارایی مثبت عفو و گذشت، در برخی روایات، پاداش «گذشت» معادل پاداش شهید معرفی شده‌است. پیامبر گرامی اسلام ـ صلی الله علیه و آله ـ فرمودند: کسی که خشمش را فرو خورد و از برادر مسلمانش درگذرد و نسبت به رفتار نامطلوب او بردباری نشان دهد، خداوند پاداش شهید به او عنایت فرماید.»(9)
گذشت در برابر بدرفتاری‌های دیگران، افزون بر آثار و برکات دنیایی که در روایات به آن اشاره شده مانند سرافرازی و بزرگواری،(10) پیروزی بر دشمن،(11) طولانی شدن عمر(12) و... پاداش فراوان الهی را نیز در پی دارد. از جمله: بخشش خداوند،(13) شفاعت امامان ـ علیهم‌السلام ـ،(14) داخل شدن به بهشت و... .(15)

حدود بخشش و گذشت اگرچه اسلام توصیه به عفو و بخشش نموده و به پیروان خود دستور داده است که بدرفتاری‌های دیگران را با عفو و گذشت پاسخ دهید. امّا این راهکار در همة موارد کارایی ندارد. بلکه در صورتی ارزشمند، سازنده و مفید است که در جای مناسب خود و نسبت به حقوقی باشد که انسان حق دارد از آنها چشم بپوشد، در غیر این صورت زیان گذشت بی‌جا و نامناسب گاهی بیش از سود آن است. بنابراین در موارد زیر، بدرفتاری‌های دیگران را با روحیة عفو و گذشت پاسخ دهید.

1. عفو در حقوق شخصیبدرفتاری‌های دیگران مربوط به حق شخصی باشد. امّا در احکام الهی و حقوق عمومی جامعه، گذشت پسندیده نیست. مثلاً‌ کسی که با قوانین اجتماعی مخالفت کرده است نمی‌توان با بخشش، تمام جرم‌های او را نادیده گرفت. بلکه به تصریح آیات و روایات، چنین اشخاصی باید مجازات شوند. هم‌چنین کسانی که امنیت جامعه را متزلزل می‌کنند، و یا با مواد مخدّر جوانان را به نابودی می کشند و یا ترویج‌کنندة فرهنگ بیگانه‌اند و در برابر نصایح و راهنمایی‌های دیگران بدرفتاری می‌کنند، این‌گونه افراد را نمی‌توان با چشم‌پوشی و گذشت، به حال خود رها کرد.

2. گذشت سازنده در صورتی می‌توانید بدرفتاری‌های دیگران را با عفو و گذشت پاسخ دهید که، گذشت سازنده باشد. یعنی باعث بیداری لغزش‌کننده شود و او را از کار زشت و رفتار نامطلوبش، باز دارد. اما اگر کسی به سبب پستی‌ و فرومایگی بخواهد، از گذشت دیگران سوء استفاده کند، نسبت به چنین شخصی، گذشت پسندیده نیست. امام علی ـ علیه‌السّلام ـ فرمودند: «عفو انسان فرومایه و پست به همان اندازه موجب فساد است که عفو انسان بزرگوار موجب صلاح است.»

نتیجه‌گیری از آیات و روایات استفاده می‌شود که در برابر بدرفتاری‌های دیگران باید در مراحل اول با عفو و گذشت و برخورد شایسته رفتار نماییم. امّا روایاتی نیز وجود دارد که برای عفو و گذشت، شرایط خاصی ذکر نموده‌ لذا در غیر آن موارد باید در برابر بدرفتاری‌های دیگران، با جدّیت و تصمیم قاطع برخورد نمود.

چراغ سبز برای بدرفتاری دیگراناین نکته را نباید از نظر دور داشت که بسیاری از مشکلات را خود ما می‌سازیم. برای مثال به طرف مقابل بیش از حد ظرفیت خودش روی خوش نشان می دهیم و محبت می کنیم. همین مسئله سطح توقع او را بالا می برد و کمترین بی توجهی ما به و باعث می شود علیه ما موضع بگیرد. اصولاً بعضی از انسان ها این گونه‌اند که محبت کردن و تواضع دیگران را نشانة خدمت گذاری افراد تلقی می‌کنند و وظیفه طرف مقابل می‌دانند و بعضی دیگر این کارها را نشانه شخصیت و ارزش افراد به حساب می‌آورند. رفتار با هر کدام از این‌ها باید مطابق با عکس العمل آنها باشد تابه بدرفتاری منتهی نشود.

عدم اعتراض و کم روییبعضی وقت ها خجالت و یا اعتراض نکردن ما نسبت به بدرفتاری دیگران سبب تشدید رفتار آنها می شود. در این موارد باید موضع خود را نمایان کرده و کم رویی و امثال آن را کنار گذاشت و به آنها با صراحت، احترام متقابل و صمیمیت فهماند که از دستشان ناراحتیم.

 


پاورقی:

1. فصلت:34، و نیز: اعراف:199، و حجر:85.
2. نور:22.
3. فیض کاشانی، ملامحسن، محجة البیضاء، ج 5، ص 318.
4. صحیفة سجادیه، دعای 16.
5. مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، ج 71، ص 399.
6. همان، ج 73، ص 386.
7. همان، ج 71، ص 423.
8. الحرانی، حسن، تحف العقول، ص 27.
9. مجلسی، محمد باقر، بحارالانوار، ج 76، ص363.
10. همان، ج 71، ص 401.
11. کلینی، محمد ابن یعقوب، الاصول من الکافی، ج 8، 195.
12. پیشین، ج 75، ص 359.
13. نور:22.
14. پیشین، ج 75، ص 316.
15. همان، ج 92، ص 353.


 
علل لجاجت و درمان آن
ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٧ مهر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: علل لجاجت و درمان آن

با یک فرد لجباز که حاضر نیست حرف حق را قبول کند و با این لجبازی به خود و دیگران لطمه می زند چگونه باید رفتار کنیم؟

پاسخ:

ابتدا به علل و سپس به شیوه های درمان اشاره می کنیم.

علل لجاجت(1) بی تردید با آشنایی با علل لجاجت می توان مسیر درمان آن را هموار کرد. به طور کلی علل لجاجت گاهی ریشه در فرد لجوج دارد و گاهی ریشه در فرد مقابل و گاهی در هر دو. اما این علل می تواند یک یا چند تا از عوامل ذیل باشد.
1. افکار معیوب، سوء برداشت ها 2. جلب توجه 3. سرزنش های متعدد و پی در پی 4. خودخواهی و برتری جویی، خودنمائی 5. جدال منفی (مِراء)(2) 6. عدم استفاده از شیوه های صحیح نقد در برخورد با او 7. توقع بیش از اندازه 8. اکتساب و یادگیری (مستقیم یا غیر مستقیم) 9. ... .

درمان لجاجت فرد حال با توجه به علل فوق نکاتی را بیان می داریم که در کاهش لجاجت موثر است البته باید مراقب باشیم که رفتارهای ما خود عامل اصلی لجاجت نباشد.

1. درمان گام به گام یک صفت بد به تدریج در درون فرد شکل می گیرد بنابراین نباید منتظر باشیم که یک شبه این صفت برطرف گردد. صبر و تحمل در برخورد با این فرد یکی از مؤلفه های ارتباط مؤثر خواهد بود. اگر شیوه عمل ما درست باشد مطمئن باشیم که این شیوه، کار اصلاحی خود را انجام می دهد. اگرچه ممکن است در مراحل اول بسیار نامحسوس باشد.

2. پرهیز از سرزنش های مکرر و پی در پی: سرزنش و ملامت های پی در پی باعث برافروخته شدن آتش لجاجت می گردد چون فرد احساس می کند در نظر دیگران هیچ منزلت و شأنی ندارد و مورد حمله آنان قرار گرفته است. بنابراین لازم است اعتماد فرد را جلب کنیم به این که او مورد احترام ماست. حضرت علی ـ علیه السّلام ـ می فرمایند: الافراطُ فی الملامةِ یشبُّ میزان اللجاجة».(3) زیاده روی در ملامت باعث برافروخته شدن شعله های لجاجت می گردد.

3. خنثی کردن محرک ها و مشوق ها: غالباً لجاجت وقتی رخ می دهد که فرد لجباز در بین عده ای باشد. گاهی در جمع، افرادی یافت می شوند که این صفت ناپسند او را مدح می کنند و با تشویق کلامی و رفتاری (نگاهها و حرکات سر و ...) باعث تقویت و رفتار زشت او می گردند پس لازم است ما وقتی به سراغ فرد لجباز برویم که او تنها باشد.(4)

4. بیان و تقویت صفات مثبت: انسان ها عموماً تشویق پذیرند و برای آنها تأیید اجتماعی (approval Social)، مقبولیت و محبوبیت مهم است. ما می توانیم از این اصل مهم کمک بگیریم و با بیان صفات مثبت و حقایق کلام او اعتمادش را به خود جلب کنیم که فرد در این موقع احساس راحتی می کند و مطمئن است از طرف ما تهدید روانی نمی شود. بنابراین حاضر است برای مدتی طولانی به سخنان ما گوش دهد و حتی ناباورانه سریع به خواسته های ما ترتیب اثر دهد و از موضع لجاجت عقب نشینی کند.(5) در برخی موارد لجاجت فرد به این دلیل است که نیاز عاطفی او برآورده نشده و به نوعی با این کار اعلام نیاز می کند. از این روی که روان شناسان نیاز به پذیرفته شدن را یکی از نیازهای اساسی روانی بیان کرده اند.

5. واسطة مورد قبول: گاهی فرد به سبب سوء برداشت ها و یا رفتار نامناسب دیگران به آنان بدبین می شود آن وقت برایش سخت است که نگرش خودش را تغییر دهد. گاهی میانجیگری فردی که مطلع باشد و مورد اعتماد دو طرف، می تواند به راحتی باعث حل مشکل گردد. گاهی نیز فرد نمی تواند تحمل کند و به حرف های طرف مقابل خود گوش کند. اما اگر نامه ای محترمانه به او نوشته شود با تأنی و تأمل آن را می خواند. پس با توجه به موقعیت می توانیم از نامه نگاری نیز کمک بگیریم. نکته مهم این است که او بفهمد برای شما، حق، مهم است. اگرچه به ضرر خود شما باشد.

6. تصحیح افکار معیوب: گاهی فرد از روی اشتباه تصور می کند که حق به جانب اوست و فرد مقابل قصد حق خوری و یا حق کشی دارد اینجا باید با لطافت به تصحیح افکار غلط آن فرد بپردازیم. جدال و جر و بحث باعث تقویت سوء برداشت فرد می گردد. بنابراین باید با احترام متقابل، رعایت ادب، در فضایی آرام و با دلایل قانع کننده ای او را با واقع روبرو می کنیم.(6)

7. بار هیجانی کلمات همه ما از بی اعتنایی و تحقیر گریزانیم بنابراین در برخورد با دیگران در بدترین شرایط هم باید برخورد مثبتی داشته باشیم و به طرف مقابلمان بفهمانیم که او را دوست داریم یا لااقل به او احترام می گذاریم. جملاتی که با «تو» شروع می شوند بعضاً عیب جویانه، سرزنش آمیز و در موضع قضاوت اند و همیشه منجر به مشاجره و بحث می شود. اما هرگاه نقطه نظر و افکار خود را با جملات «من احساس می کنم» و ... بیان کنیم می توانیم در جوی آرام مقصود خود را بهتر منتقل کنیم.(7)

8. تفاوت های فردی (Individual differences) در روابط خود باید متوجه تفاوت های فردی افراد باشیم هر انسانی شخصیت منحصر به فرد خود را دارد برخی زبان منطق و استدلال عقلی را متوجه نمی شوند ولی نسبت به استدلال های احساسی و عاطفی منفعل می شوند یعنی باید از کانال عواطفشان با آنها ارتباط مؤثر برقرار کرد و برخی افراد اهل فکر و تعمق هستند این افراد به دنبال دلیل منطقی و عقل پسند می گردند و اگر حرف طرف مقابل را منطقی یافتند نسبت به آن مطیع می شوند البته در کنار استدلال منطقی، دلایل احساسی نیز می تواند مؤثر واقع گردد. بنابراین باید توجه داشته باشیم و ببینیم که فرد مورد نظر دارای چه شخصیت، سلیقه و ویژگی است و از آن جنبه با او رابطه برقرار کنیم.(8)

9. روشنگری گاهی فرد متوجه ضررهای متعدد کارش نیست و نمی داند که اکثر ناسازگاری ها ریشه در لجاجت او دارد نمی داند که فرزندش در اثر این لجاجت ها بی نشاط و افسرده شده است، نمی داند که این کار کام همه حتی خودش را تلخ کرده است و ... اگر در فضایی همراه با آرامش این ضررها برایش تبیین شود ممکن است مطیع گردد.

10. ترک مجادله و بگو مگو روایات ما بگو مگو را منشاء شرور و فتنه های بین افراد (کینه، حسد، خشم و ...) دانسته اند از این روی به شیوه های مختلف (تغافل، صبر، عفو و ...) سعی شده است ما را از این امر برحذر دارند. پیامبر اسلام ـ صلّی الله علیه و آله ـ می فرمایند: «حقیقت ایمان بنده کامل نمی شود مگر وقتی که مِراء و جدال را ترک کند اگر چه حق با او باشد».(9) و نیز در کتب اخلاقی ما بیان شده که از علائم تواضع این است که انسان حق را بپذیرد اگرچه بر خلاف نظریه و به ضرر او باشد. علامت دیگر تواضع این است که مجادله و بحث و بگومگو را ترک کند اگرچه حق با او باشد.(10) ناگفته نماند که گاهی صرف نظر کردن از حق باعث ضررهای بی اندازه ای به انسان و افراد دیگر می شود و فرد لجوج جسارت بیشتری پیدا می کند. در اینجا بهتر است از روش قانونی با مسأله برخورد کرد و از درگیر شدن با آن فرد اجتناب نمود. چون او تنها زبان قانون می فهمد نه زبان منطق و محبت.(11) البته اکثر انسان ها از روی عمد و عناد، لجاجت به خرج نمی دهند، اگر شیوه ما مناسب باشد کارساز خواهد بود.
به شیرین زبانی و لطف و خوشی توانی که پیلی به مویی کشی

11. محکوم نکنیم گاهی شیوه های ما نامناسب است و باعث خراب شدن رابطه می شود. افرادی که سعی دارند فرد لجوج را محکوم کنند و از او اقرار بگیرند که کارش اشتباه است، مطمئناً از این شیوة خود سودی نمی برند. اما برعکس، گذشت کریمانه و جواب بدی را با نیکی دادن در بسیاری از موارد موفقیت آمیز است و کار ساز. (حضرت علی ـ علیه السّلام ـ با فردی یهودی که زره‌اش را برداشته بود با نرمی برخورد کرد از موقعیت خود سوء استفاده نکرد با او پیش قاضی رفتند و از قاضی خواستند که بدون توجه به مقام حضرت علی ـ علیه السّلام ـ نزد وی بی طرفانه به قضاوت بپردازد این شیوه صحیح باعث اعتراف و پشیمانی مرد یهودی شد).

 


پاورقی:

1. لجباز، به کسی می گویند که سرسخت است و ستیزه کار و نیز کسی که در کاری پافشاری می کند. (دهخدا و المنجد).
2. مراء: یعنی این که انسان برای اظهار زیرکی خود به سخنان دیگران اعتراض کند و به قصد تحقیر دیگران بیان کند که در سخنان آنها نقص و خلل وجود دارد. ر.ک: خلاصه معراج السعاده، تألیف شیخ عباس قمی، نشر مؤسسه در راه حق، ص 143.
3. محمدی ری شهری، میزان الحکمه، قم: دارالحدیث، حدیث 18132 (لجاج)، چاپ اول، 1416، جلد 4.
4. قمی، عباس، خلاصه معراج السعاده، مؤسسه در راه حق، 1370، ص 144 (با کمی تغییر).
5. خلجی موحد، امان الله. خودشناسی در آئینه مذهب و روان شناسی، نشر فرهنگ اسلامی، 1378، چاپ اول، ص 70، با کمی تغییر.
6. دیوید برنز، از حال بد به حال خوب، ترجمه: مهدی قرچه داغی، تهران، نشر پیکان، 1380، فصل 1 و 2.
7. خودشناسی در آئینه مذهب و روان شناسی، ص 71.
8. همان، ص 69. خداوند در سورة نحل آیة 125 به پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ فرمود: برای دعوت مردم به کار نیک و اسلام به علت سلایق مختلف مردم با سه شیوه تبلیغ کن: 1. استدالال و حکمت 2. موعظة نیک 3. جدال و مبحاثه پسندیده (و جادلهُم باللّتی هِیَ أحسَن).
9. خلاصه معراج السعاده، ص 143.
10. همان، ص 65.
11. لجاجت برای دریافت حق و حقوق خود مذموم نیست، همان، ص 144.


 
تعریف نفاق و تفاوت آن با کفر و ارتداد چیست؟
ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٧ مهر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: نفاق و تفاوت آن با کفر و ارتداد

پاسخ:

نفاق در لغت از مادة نفق گرفته شده است و در «اصل از نافقاء الیربوع (حفره های خانة موش) گرفته شده است.»(1) نافقاء نیز جمع نفقاء است که بمعنی «یکی از حفره های موش است که موش (بمنظور تدابیر امنیتی) آن را پنهان می کند و دیگری را آشکار می گرداند.»(2) (تا هنگام احساس خطر از حفره‌ پنهانی داخل شود.) بمنظور این شباهت کار منافق را نفاق نامیدند، چرا که منافق در لغت به کسی می گویند که «کفرش را مخفی می کند و اظهار ایمان می کند و در کل خلاف آنچه در دل دارد اظهار می کند.»(3)
امیر المومنین ـ علیه السلام ـ منافق را چنین تعریف می کنند: «مظهر للایمان متصنع بالاسلام... منافق کسی است که تظاهر به اسلام می کند و نقاب اسلام به چهره دارد، نه از گناه می ترسد و نه از آن دوری می جوید و از روی عمد به پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ نسبت دروغ می دهد و... »(4)
شهید مطهری (ره) نیز در تعریف نفاق فرموده اند: «نفاق یعنی دو چهرگی، این که انسان جوری باشد و طور دیگر ارائه دهد.»(5) از مقدمات فوق روشن می شود که نفاق یکی از مصادیق بارز کفر است. بدین بیان که هر منافقی کافر است، ولی هر کافری منافق نمی باشد.
بدیهی است که نفاق بیش از کفر بر پیکرة‌ اسلام آسیب رسانده و می رساند و قرآن نیز بیش از کفر به مبارزه با نفاق پرداخته است. شهید مطهری در تبین این ادعا می فرمایند:
«با وجودیکه منافق یکی از اقسام کافر است، در عین حال چنانکه از قرآن در بعضی موارد استفاده می شود، منافق خطرش برای اسلام از کافر بدتر است. زیرا کافر... کسی است که قرآن و خدا و پیغمبر را قبول ندارد. ولی صداقت دارد، یعنی علناً اظهار می کند و تکلیف مردم با او روشن است. ولی آن کس که بر روی عقیدة قلبی خود روپوش نهاده و بزبان جوری سخن می گوید و در دل طور دیگر است، خطرش بسیار زیاد است. زیرا مردم مسلمان را گول می زند و هیچگاه مردم از کفار گول نمی خورند. لذا می فرماید: «ان المنافقین فی الدرک الاسفل من النار»(6) اینکه در تاریخ می بینیم، پیامبر جنگید و پیروز شد. ولی علی ـ علیه السلام ـ نتوانست مانند رسول الله ـ صلی الله علیه و آله ـ پیش برود، جهتش همین است که پیامبر با کفار جنگید و علی با منافقین!... »(7)

تفاوت نفاق با ارتدادارتداد عبارت است از برگشتن و رجوع کردن از دین، و مرتد در اسلام به کسی می گویند که بعد از پذیرش دین اسلام، کافر شود البته مرتد بر دو قسم است که در کتاب های فقهی مفصل در مورد احکام آن ها بحث شده است.
با دقت در تعریف ارتداد و نفاق فرق آن دو روشن می شود، منافق و مرتد هر دو در نهان کافر است، با این تفاوت که مرتد کفر خویش را اظهار می کند، و در نهان نیز کافر است، اما منافق اسلام را اظهار می دارد و در نهان خویش کافر است. از این رو چون منافق در ظاهر اسلام را اظهار می دارد احکام اسلام بر او مترتب می شود، و نمی توان او را به قتل رسانید، اما مرتد چون اظهار کفر می کند احکام کفر و باز گشت از دین بر او بار می شود که تفصیل آن در کتب فقهی آمده است.
بله اگر مرتدی ارتداد خویش را اظهار نکند، در این صورت می توان او را در زمره منافقین محسوب کرد، زیرا او با اظهار نکردن ارتداد و تظاهر به اسلام قصد اعمال و کردار نفاق آمیز دارد.

 


پاورقی:

1. لویس معلوف، المنجد فی اللغة، قم، موسسه‌ انتشارات دارالعلم، چاپ اول، 1382، ص 828.
2. همان.
3. ابراهیم مصطفی و دیگران، المعجم الوسیط، دارالدعوة استانبول، 1989 ق، 1410 هـ . ق، ص 942.
4. نهج البلاغه، ترجمة محمد دشتی، قم، نشر شریعت، چاپ اول، 1379، ص 432، خطبة 210.
5. مطهری، شناخت قرآن، (سورة‌حمد ـ قسمتی از سورة‌ بقره)، تهران، صدرا، بی تا، ص 149.
6. نساء: 145.
7. همان، ص 165.


 
چرا بی غیرتی در میان برخی مردان جوانان شایع شده است؟
ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٧ مهر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

پاسخ:

در بررسی علل و عوامل ایجاد و گسترش فساد و انحرافات اخلاقی درسطح جامعه، جنبه های مختلفی را باید مورد کنکاش قرار داد. نکتة قابل توجه ای که باید در نظر داشت، این است که این فساد و انحرافات و کج روی ها و رفتارهای نابهنجار و ناشایست، یکباره اتفاق نیفتاده است، بلکه به مرور زمان و در طول ده ها سال ایجاد شده است. ریشه های این بداخلاقی ها به دهه های گذشته بر می‌گردد. در اوایل انقلاب اسلامی فضای عمومی کشور مملوّ از رفتارهای مذهبی و اخلاقی در صحنه های مختلف اجتماع بود. معنویت و عدالت در تمامی عرصه های فردی و اجتماعی موج می‌زد. در زمان هشت سال دفاع مقدس نیز، متأثر از جنگ و شهادت، مردم دارای روح درستی و ایثار و معنویت بودند. هرچند در همان زمان ها هم عدّه ای در گوشه و کنار، رفتارهای غیر اخلاقی و غیرشرعی انجام می‌دادند. لذا وضعیت نابسامان کنونی، مختص به همین سالیان اخیر نیست. ولی مشکل عمده، ظهور و گسترش روز افزون این پدیدة زشت اجتماعی در چند سال اخیر است.

ریشه یابی انحرافات اجتماعی:به نظر می‌رسد که ریشة اصلی این بی بند و باری ها و نابهنجاری های اجتماعی را باید در ابعاد مختلف اجتماع، جستجو کرد. جاهایی را مورد نگاه قرار داد که پایه های اصلی اخلاق و رفتار پی ریزی می‌شود و تربیت شکل می‌گیرد. مراکزی مثل، خانواده، مدارس، دانشگاه ها، مراکز فرهنگی و اجتماعی و ... امروز خانواده‌ها به خصوص والدین نظارت دقیقی بر فعالیت های فرزندان خود ندارند.(1)
مشکل اصلی خانواده ها ورود مهمان های ناخوانده ای به نام ماهواره و اینترنت، نوار، عکس مبتذل و ... است. فرهنگ برهنگی و برهنگی فرهنگی که برنامه های ماهواره و اینترنت و ... وارد خانه ها می‌کند، کم کم و به مرور زمان بنیان‌های مستحکم و اصیل و باورهای دینی خانواده ها را نابود می‌کند. در اکثر خانواده‌ها، استفاده از این دو ابزار رسانه‌ای در بازی‌های تفریحی و سرگرمی‌های غیراخلاقی خلاصه شده‌است.
برخی مدارس و دانشگاه‌ها که باید کانون تعلیم و تربیت اسلامی باشند، خواسته یا ناخواسته به مراکز ترویج و گسترش فساد و انحرافات اجتماعی تبدیل شده‌اند. و این معلول بی توجهی و تعلّل و بی برنامه‌گی مسئولان می‌باشد. صدا و سیما، باید مهمترین ابزار تبلیغاتی برای مقابله با تهاجم فرهنگی غرب باشد. خود گاهی مواقع به ترویج الگوهای غربی از طریق سریال‌ها و فیلم‌ها می‌پردازد البته مخصر کردن رشد دامنه فساد به این امور صحیح نیست و مسائلی چون فقر، فشار مالی، فساد ها و تبعیض های اجتماعی جر دامنه فحشا می افزاید. نبود امکان اشتغال برای جوانان، زیاد شدن سن ازدواج را در پی دارد و همین امر موجب رشد فساد و چشم چرانی می شود.
بدحجابی: گسترده ترین ناهنجاری اجتماعی که در سطح جامعه دیده می شود، مشکل بدحجابی برخی از زنان است. پوشش بسیار بد و نامتعارف برخی از زنان، امروز نماد بسیاری از بی نظمی‌ها و ناهنجاری‌های فرهنگی، اجتماعی، عرفی و اخلاقی است. در یک نگاه کلی می توان ریشة این نابسامانی را در موارد زیر خلاصه کرد:(2)
1. نبود الگوهای مناسب برای پوشش بومی و ملی و مذهبی، و در مقابل عرضة گستردة الگوهای غربی از طرق مختلف مثل فیلم ها و سریال های داخلی و خارجی، مجلات، ماهواره و اینترنیت.
2. عدم نظارت و کنترل منظّم بر تولیدکنندگان و عرضه کنندگان پوشاک.
3. کم کاری و بی توجّهی مسئولان فرهنگی و اجتماعی کشور و عدم هماهنگی بین ارگان‌ها و نهادهای فرهنگی.
4. برخوردهای سلیقه ای و مقطعی با این پدیدة اجتماعی و عدم رعایت اصول و مراحل امر به معروف و نهی از منکر.

راه کارهایی برای رفع مشکل:1. نظارت بر بازار تولید و عرضة پوشاک و بهبود کیفیت چادر و مانتو و مقنعه.
2. اصلاح شیوه‌های برخورد با بدحجابی و مقابلة جدّی، با مظاهر فساد و بدحجابی در ادارات دولتی جایگزینی ارشاد به جای قوه قهریه.
3. هماهنگی ارگان‌های فرهنگی کشور و تدوین نظام جامع فرهنگی مثل مجلس، دولت، سازمان تبلیغات و...

نگاه حرام (چشم چرانی):به دنبال وجود بدحجابی ها در صحنه های اجتماعی، نگاه‌های حرام گسترش پیدا خواهد کرد. وقتی خانم یا دختری بدون ملاحظات عرفی، شرعی و قانونی با وضعی بسیار نامناسب در انظار عمومی ظاهر می شود، عرصة اجتماع را به فساد، شهوت رانی و نگاه های آلوده و مسموم، بدل خواهد کرد.(3)
زمانی که حریم مرد و زن از هم پاشید و دختران و زنان همچون عروسک های بزک کرده، دل جوانان و مردان را ربودند، عفت و حیا درجامعه کمرنگ می‌شود، چشم چرانی، گذرگاه ورود به منجلاب انحرافات و فساد جنسی و اخلاقی است.
نگاه آلوده تخم شهوت را در دل می‌کارد. نگاه مسموم تیری از تیرهای زهرآگین شیطان است. نگاه حرام از بزرگترین عامل ایجاد فتنه و فساد در یک جامعة دینی است.(4) مهمترین عامل ایجاد و گسترش این نگاه‌های آلوده، وجود بدحجابی و آرایش‌های افراطی در زنان جامعه می‌باشد.(5) به‌دنبال این نگاه‌های شیطانی، فسادها و انحرافات گستردة دیگری ایجاد خواهد شد. خانواده‌ها از هم پاشیده می‌شود. بدبینی‌ها گسترش می‌یابد. سرقت، اعتیاد، و بسیاری دیگر از ناهنجاری‌های اجتماعی ایجاد خواهد شد.
عامل مهم دیگر در ایجاد این ناهنجاری ها، وجود مجلاّت و سی دی های مبتذل در سطح جامعه، و عدم کنترل و نظارت دقیق توسّط مسؤلان انتظامی و قضایی کشور بر مبادی ورودی کشور است.
عامل اساسی دیگری که می‌توان به آن اشاره کرد: ارتباط محرم و نامحرم است. در فیلم ها و سریال هایی که از صدا و سیما پخش می‌شود، ارتباط محرم و نامحرم با ضوابط شرعی منطبق نیست و گویا اصلاً مسئله ای به نام محرم و نامحرم در شرع وجود ندارد، و نباید هیچ حریمی حفظ شود.(6)

راه حل‌هایی برای مقابله با این بیماری : 1. آسان سازی امر ازدواج و ایجاد اشتغال و تأمین مسکن برای جوانان 2. تقویت باورهای مذهبی در افراد جامعه 3. مبارزه با فساد و تبعیض در ادارات دولتی 4. ساخت برنامه های فرهنگی مطابق با اصول مذهبی و عرفی جامعه و نظارت بر تولیدات فرهنگی.

 


پاورقی:

1. روزنامه جمهوری اسلامی، 12شهریور 84.
2. پرتو سخن (هفته نامه)، نهم شهریور 1384، 8 تیر 1384.
3. پرتو سخن (هفته نامه)، سوم شهریور 1384.
4. کتاب فضایل و رذایل، نمایندگی ولی فقیه در سپاه، چاپ سوم، 1373.
5. به قلم جمعی از نویسندگان، کتاب چشم چرانی، الزهراء، چاپ اول، 1358.
6. روزنامة کیهان، سوم شهریور 84.


 
باعث تکرار گناه ...............................
ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٧ مهر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: اعث تکرار گناه

با توجّه به زشتی گناه و این که فکر آن آزار دهنده است چه چیز باعث تکرار گناه می‌شود؟ و راه حلّ اسلام برای جلوگیری از تکرار گناه چیست؟

پاسخ:

قرآن کریم از راه بینش دادن به انسان می‌خواهد او را نسبت به خطرها و مضرّات گناه که مانع سعادتند، آگاه سازد و فطرت پاک و الهی او را بیدار نماید تا در شخص روحیة اجتناب از گناه پدید آید در این راستا می‌فرماید: کلو مما رزقکم الله و لاتتبعوا خطوات الشیطان انه لکم عدوٌ مبین(1). از آنچه که خداوند به شما روزی داده تناول کنید و از قدمها و گام‌های شیطان تبعیت نکنید که او دشمن آشکار شما است. از این آیه استفاده می‌شود که فطرت بیدار انسان اقتضا می‌کند که اکنون که انسان بر خوان کرم پروردگار جهانیان نشسته است و از نعمت‌های او استفاده می‌کند نباید از دشمن او اطاعت کند و اطاعت خداوند را رها سازد.
اگر انسان از گام‌های شیطان پیروی کند و هوا و هوس را بر فرمان شرع، که عقل و نقل حکایت‌گر آن است ترجیح دهد، این ارتکاب معاصی باعث می‌شود که انسان به اسارت هوای نفس درآید، آنگاه انسان با علم و عمد معصیت می‌کند و دیگر قادر بر ترک گناه نخواهد شد. چون اسیر، از خود اراده‌ای ندارد و نمی‌تواند ارادة خود را عملی سازد. پس عاقلانه‌ترین کار این است که از ابتدا انسان عقلش را با ارتکاب گناه و پیروی شیطان به دام نیفکند. حضرت علی -علیه السلام- می فرماید: «کم من عقل اسیر تحت هوای امیر»(2) «چه بسا عقل‌هایی که اسیر هواهای امیرند.» پس هر کس که از مقام پروردگارش ترسان باشد و نفس را از هوا باز دارد قطعاً بهشت جایگاه اوست(3)». به رغم میل باطنی غلبة هوی و هوس، به اسارت رفتن عقل و غفلت انسان از یاد خدا، باعث تکرار گناه می‌شود.

راه جلوگیری از تکرار گناهاز کشتی نجات انسان‌ها حضرت امام حسین -علیه السلام- روایت است که فردی خدمت حضرت شرفیاب شد و عرض کرد که من مردی گناهکار هستم و نمی‌توانم گناه را ترک نمایم، مرا موعظه‌ای بفرمایید. حضرت فرمودند: «افعل خمسة اشیاء و اذنب ما شئت». پنج کار را انجام بده آن گاه هر چه می‌خواهی گناه کن.
«فاول ذلک: لا تأکل من رزق الله و اذنب ما شئت». از روزی خداوند نخور و هر چه می‌خواهی گناه کن.
«والثانی: اخرج من ولایة الله و اذنب ما شئت». از ولایت و حکومت خدا خارج شو و هر چه می‌خواهی گناه کن
«والثالث اطلب موضعاً لا یراک الله و اذنب ما شئت». جایی را پیدا کن که خداوندت را نبیند و هر چه می‌خواهی گناه کن
«والرابع: اذا جاءک ملک الموت لیقبض روحک فادفعه عن نفسک و اذنب ما شئت». هنگامی که ملک الموت نزد تو می‌آید تا تو را قبض روح کند، او را از خود درو کن و هر چه می‌خواهی گناه کن.
«والخامس: اذا ادخلک ما لک فی النار فلا تدخل فی النار و اذنب ما شئت». هنگامی که مالک (فرشتة نگهبان جهنم) تو را به داخل آتش می‌افکند در آتش داخل نشو، و هر چه می‌خواهی گناه کن.(4)
اگر انسان اندکی دقت کند و متوجه باشد که از روزی خدا می‌خورد و هر چه دارد از اعضاء و جوارح و نعمت‌های ظاهری و معنوی همه و همه از خداست و هر کجا که برود باز در ملک خداست و هر کجا باشد در محضر حضرت رب العالمین است و او شاهد و ناظر اعمالش می‌باشد (الم یعلم بان الله یری: آیا انسان نمی‌داند که خدا او را می‌بیند؟)(5) و آگاه شود که انسان با هر مقام و موقعیت که باشد باید بمیرد و در برابر ارادة رب العالمین و ملک الموت هیچ اختیار و اراده‌ای ندارد و بداند که اگر اهل معصیت باشد، بخواهد یا نخواهد او را در آتش می‌افکنند که آسمان و زمین تحمل آن را ندارد و این حقایق را در عمق وجود خویش برده و به صورت ملکه درآورد، هرگاه بخواهد گناهی مرتکب شود این حقایق برای او مرور می شود و مانع ارتکاب به گناه او می‌گردد. قطع دلبستگی به دنیا عامل عمده ای است برای ترک گناه. در روایتی محبت دنیا اساس هر گناهی دانسته شده است و گناهان از آبشخور محبت دنیا سیراب می شوند. دلبستگی نداشتن به دنیا هم به این معنی است که آن را غایت و هدف کارهای خود قرار ندهیم و همت خود را برای زندگی دنیایی به کار نبندیم، بلکه از دنیا وسیله ای بسازیم برای آبادانی زندگی جاویدان خود و تکامل شخصیت انسانی خودمان. کم آن ما را افسرده و اندوهناک نسازد و بسیار آن ما را به طغیان و سرکشی نیندازد.
حضرت علی -علیه السلام- می‌فرماید: اتقوا معاصی الله فی الخلوات، فان الشاهد و هو لحاکم.(6) برحذر باشید از معصیت خداوند در خلوت‌ها. چرا که همان خدایی که اکنون شاهد بر اعمال شما است فردا برای شما حکم کرده و نسبت به شما قضاوت می‌کند. یعنی مواظب باشید که در برابر دیدگان قاضی معصیت نکنید.
آثار بسیار زیادی در کتب روایی برای گناه ذکر شده است که تذکر آنها در ترک گناه مؤثر است. آثار دنیوی گناهان، آثار اخروی، تأثیر آن بر نزول بلا تأثیر آن بر بریده شدن روزی، تأثیر آن بر قساوت قلب و ... برای نمونه یک روایت را برای حسن ختام بیان می‌کنیم: امام صادق -علیه السلام- می‌فرماید: «هیچ خونی ریخته نمی‌شود و هیچ رنج و زحمت و دردسر و مریضی نیست مگر به سبب گناه و این قول خداوند عزوجل است درکتابش که می‌فرماید: و ما اصابکم من مصیبة فبما کسبت ایدیکم یعفوا عن کثیر(7) یعنی هیچ مصیبتی بر شما وارد نمی‌شود مگر به وسیلة آنچه با دست خود کسب کرده‌اید و خدا از بسیاری از آنچه خود فراهم نموده‌اید در می‌گذرد و امام صادق فرمود: «آنچه را که خدا از آن در می‌گذرد بیش از آن چیزی است که به واسطة آن مؤاخذه می‌نماید»(8)

برخی راهکارهای ترک گناهغربال کردن دوستان بد.
گزینش دوستان معنوی و همنشینی با آنها.
استفاده از آثار عالمان ربانی و اخلاقی و زیارت آنها.
زیارت زود به زود اماکن مقدس.
تلاوت روزانه و با تدبر قرآن.
بازگشت فوری از گناهان.
استفاده از برنامه خود اصلاحی(مشارطه (بر انجام کار خود و ترک گناه) صبحگاهی ، مراقبه روزانه،محاسبه شبانه و تشویق برای کارهای خوب و تنبیه برای کارهای بد).

 


پاورقی:

1. - انعام:142.
2. - نهج البلاغه، حکم 211.
3. - نازعات:41 و 4.
4. - بحارالانوار ، ج 78، ص 126، روایت 7، باب 20.
5. - علق:14.
6. - جمعه:8.
7. - شوری:30.
8. - اصول کافی، ج 2، ص 269، روایت 3.


 
شخصیت حضرت داود و گناه آدم
ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ مهر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: شخصیت حضرت داود و گناه آدم

پرسش:

نظریه شیعه درباره روایت مناظره امام رضا(ع) با علی بن جهم در مورد شخصیت حضرت داود و گناه آدم را بنویسید.

پاسخ:

در این مناظره که میان حضرت امام رضا(ع) و علی بن محمد بن جهم در حضور مأمون عباسی انجام شده است امام(ع) در راستای عصمت انبیاء به نحوی استدلال فرموده است که نظریه و پاسخ شیعیان او به یقین همان خواهد بود که امام(ع) درباره حضرت آدم(ع) می فرماید که این معصیت آدم(ع) در بهشتی که برای آن خلق نشده بود، انجام شده است، و واجب است که او در زمین معصوم باشد و لذا وقتی که او را بعد از هبوطش در زمین حجّت و خلیفه خود قرار داد، معصومش گردانید. علامه طباطبایی در جلد 14 ص 222 المیزان در این مورد بیانی به این صورت دارد که واقعه حضرت آدم(ع) قبل از تشریع اصل دین اتفاق افتاده و بهشتی که آن حضرت در آن ساکن بود، بهشت برزخیه بوده که در زندگی غیر دنیوی و مادی تمثل داشته است. و نهی خداوند هم ارشادی بوده، نه مولوی و مخالفت نهی ارشادی معصیت شمرده نمی شود، آنچه معصیت بر آن مترتب می شود، مخالفت امر مولوی و تکلیفی است. و همه انبیاء از مخالفت در امر مولوی معصوم می باشند و کلام حضرت امام رضا(ع) نیز به همین معنا اشاره دارد.
اما در مورد حضرت داوود(ع) که امتحان و خطاء آن حضرت در سوره (ص) آمده است امام رضا(ع) ارتباط این امتحان و خطاء با افسانه تمثل شیطان به شکل پرنده را نفی نموده است و دیدن زن اوریا در حال استحمام و عاشق شدن آن حضرت، و قتل اوریا، را که از تورات نقل شده است، کذب محض دانسته است. علامه طباطبایی در ص 196 جلد 17 المیزان می گوید که حضرت داوود وقتی متوجه غیر عادی بودن ورود متخاصمین که از فرشتگان بودند، شد و او در قضاوت هم عجله نمود، دانست که مورد امتحان خدا قرار گرفته است، لذا استغفار و توبه نمود. این خطای ‌حضرت داوود(ع) مستلزم معصیت او نیست، زیرا این واقعه با توجه به غیر عادی بودن آن در عالم غیر تکلیف و مادی شبیه عالم رؤیا بوده است و همانند خطیئه حضرت آدم، قبل از هبوطش به زمین می باشد و اگر هم این واقعه در عالم ماده واقع شده باشد قضاوت و حکم حضرت داوود(ع) تقدیری خواهد بود یعنی در فرض اینکه در این دعوا مدعی علیه حجت نداشته باشد به مظلومیت مدعی حکم می شود و در هر دو فرض هیچ معصیتی برای حضرت داوود(ع) ثابت نمیگردد.

                                                                                    نرم افزار پاسخ


 
اگر امام رضا( علیه السلام(مطلع از غیب بودند.......................
ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ مهر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

اگر امام رضا( علیه السلام(مطلع از غیب بودند، چرا از خوردن  انگور سمّی پرهیز نکردند؟

پاسخ:

موضوعِ علم غیب یکی از بحث هایی است که از قدیم الایام بین فلاسفه(1) مطرح بوده است و بعد از اسلام نیز به اوج خود رسید به صورتی که از ائمه اطهار( علیهم السلام ) بارها سؤال شده و آن ها نیز پاسخ های مناسب بیان فرموده اند.(2)
در پاسخ این سؤال ابتدا لازم است به چند نکته اشاره گردد:

نکته اول: توجه به مفهوم غیباز نظر لغت این وازه به معنی  پنهان بودن، مخفی و ناپیدا آمده است.(3)
و در تعریف آن گفته اند: غیب عبارت است از علم به حوادث و آن  چه که واقع می شود، به عبارت دیگر مشاهده نظام هستی و رؤیتِ  حقیقت و واقع جهان وجود، بنابراین کسی که به یک حادثه غیبی عالم  می شود، ملکوت جهان هستی و مجموع علل و اسبابی را که بدان حادثه  منتهی می شود مشاهده می کند، و از راه علم به اجزای علّت تامّه،  بدان حادثه که معلول ضروری آن است عالم می شود.(4)
نکته دوم: نگاهی اجمالی به نظر قرآن در مورد علم غیب و حدود آن نسبت به خدا و دیگران دراین زمینه لازم است .وقتی آیات قرآن را بررسی می کنیم در مورد علم غیب به سه دسته آیات برخورد می کنیم:
دسته اول: آیاتی که علم غیب را منحصر به خداوند می داند مانند آیه و عنده مفاتیح الغیب لا یعلمها الا هو...(5)خزانه های غیب نزد اوست و جز او از آن ها خبر ندارد. و آیه انما الغیب للّه...(6) غیب  تنها برای خدا (و به فرمان او) است. 
و آیه: و لله غیب السموات و الارض(7) و (آگاهی از) غیب (و اسرار  نهان) آسمان ها و زمین، تنها از آن خداست و آیات دیگر...
دسته دوم: آیاتی است که علم غیب را از پیامبران و پیامبر اسلام نفی می کند. مانند:
آیه: قل لا اقول لکم عندی خزائن الله و لا اعلم الغیب...(8) بگو به شما نمی گویم خزائن خدا نزد من است و من، (جز آن چه خدا به من بیاموزد) از علم غیب آگاه نیستم و آیه: قل لا املک لنفسی نفعا و لا ضراً الا ما شاء الله، و لو کنت اعلم الغیب لا ستکثرت من الخیر ...(9) بگو من مالک نفع و ضرر خود نیستم مگر آن چه که خدا بخواهد اگر غیب می دانستم هر آینه خیر زیادی بدست می آوردم.
دسته سوم: آیاتی است که علم غیب را به صراحت برای پیامبران و بندگان شایسته خداوند اثبات می کند، مانند آیه: عالم الغیب فلا یظهر علی غیبه احداً الا من ارتضی من رسول(10) خداوند به غیب آگاه است و بر غیب خود احدی را جز کسانی که می پسندد، از پیامبران، اطلاع نمی دهد.
و آیه: ...و ما کان الله لیطلعکم علی الغیب و لکن الله یجتبی من رسله من یشاء...(11) چنین نبوده که خداوندهمواره شما را به غیب آگاه نماید ولی از پیامبران خود کسانی را که بخواهد انتخاب می کند، (و  قسمتی از اسرار نهان را در اختیار او می گذارد).
از مجموع این آیات نتیجه می گیریم که مقصودِ دسته اول و دوّم این  است که علم غیب مطلق، ذاتاً و اصالتاً مال خداوند است و مالک حقیقی اوست،و غیر او (ملائکه و پیامبران و ائمه ـ علیهم السلام ـ ) ذاتاً علم غیب نمی دانند (اگر چه از دیگران کامل ترند ولی به هر حال وجودشان محدود به زمان و مکان است.)
و مقصود دسته سوم این است که پیامبران به واسطه تعلیم خداوند  (وحی، الهام...) از علم غیب آگاهی پیدا می کنند.
بنابراین علم غیب اختصاص به خدا ندارد، بلکه بعضی از افراد  برگزیده بشری، با تأیید و افاضه پروردگار جهان می توانند با عالم غیب ارتباط پیدا کنند.
نکته سوم:علم غیب ائمه(علیهم السلام)وحدودآن ازنظرعلمادین مرحوم شیخ مفید(رحمه الله) در این باره می فرماید: ائمه ( علیهم السلام ) گاهی از ضمایر مردم خبر می دادند. بسیاری از حوادث را قبل از وقوع می دانستند. آنان این مزیت را داشتند. لکن دانستن غیب از شرایط امام (علیه السلام ) نیست، بلکه لطف خاصی است از جانب خدا، که درباره آنان مبذول داشته و اخبارش به ما رسیده است. اما سزاوار نیست این گونه علم را علم غیب بنامیم. زیرا درباره کسی می توان گفت: عالم غیب است که حقایق جهان هستی را بالذات و بدون استمداد از دیگری مشاهده نماید. اما کسی که به وسیله تعلیمات و افاضات دیگری از بعض امور غیبی خبردار می شود واقعاً علم غیب ندارد و اطلاق این کلمه در خور او نیست. لکن یکی از امتیازات بزرگی که امام(ع) بر سایر انسان ها دارد این است که در مواقع ضروری با جهان غیب ارتباط پیدا می کند و علوم و اطلاعات لازم در اختیارش قرار داده می شود.(12)
امام علی (علیه السلام ) در این باره می فرماید: «رسول خدا، هزار در از علم را به روی من گشود، که از هر دری هزار در باز شده، پس هزار هزار درِ علم به روی من گشوده شد، به طوری که از گذشته و آینده خبر دارم، از مرگ ها و پیش آمدها و طریق قضاوت خبر دارم.(13)
و این علم به عنوان ارث نبوّت به همه امامان شیعه، نسل به نسل، رسیده است و اکنون در اختیار تنها ذخیره پیامبران، «امام زمان (عج)» می باشد. و به وسیله همین علم بود که تک تک امامان ما از حوادث آینده حتی از چگونگی شهادت خود و دیگران و محل شهادت و محلّ دفن شان خبردار بودند.

نکته چهارم:ارتباط علم غیب و مصلحتبا توجه به سه نکته قبل در این سؤال که چرا پیامبر اسلام( صلی الله علیه وآله) و ائمه اطهار ( علیهم السلام ) در زندگی خود از علم غیب استفاده نکردند؟ این است که چون پیامبران و ائمه اطهار (علیهم السلام) قرار بود از جنس بشر باشند،(14) و مانند سایر مردم زندگی کنند، در اعمال و معاملات و معاشرت مانند یک بشر عادی بودند، با همین چشم می دیدند، با همین گوش می شنیدند... بر طبق ظواهر و شواهد داوری می کردند، گاهی مشورت می کردند، برای معالجه بیماری ها به پزشک و در قیمت ها به کارشناسان مراجعه می کردند.... مصائب و حوادثی بر ایشان اتفاق می افتاد با مشکلات مواجه می شدند در جنگ ها شکست می خوردند، زخمی می شدند مسموم می شدند... و چون بنا بود مانند مردم عادی زندگی کنند و مانند یک فرد عادی به ارشاد و هدایت بپردازند و مردم نیز با رغبت و اختیار ایمان بیاورند. از علم غیب استفاده نمی کردند. لکن اگر موضوع حرام و کار زشتی پیش می آمد که ارتکاب آن (ولو از روی سهو) در نظرها قبیح و زشت بود و به مقام امامت و عصمت لطمه می زند، و یا دانستن یک امری برای اثبات امامت لازم می شد، از پشتوانه های غیبی بهره مند می شدند.(15)
بنابراین پیغمبر و امام می تواند به اذن الهی از حوادث و پیش آمدها و افعال آینده خودش یا دیگران آگاه شود، لکن این گونه علم، مسیر حوادث را تغییر نمی دهد و در افعال و اراده ها اثر نمی گذارد و منشأ تکلیف قرار نمی گیرد.
روایات نیز این مطلب را تأیید می کند چنان که حسن بن جهم می گوید: به امام رضا ( علیه السلام)عرض کردم: آیا امیرالمؤمنین (علیه السلام )قاتل خود را شناخته بود و می دانست که در چه شبی و در چه مکانی کشته می شود؟و چون نعره مرغابی ها را در خانه شنید فرمود: «این هاشیون کنندگانند که نوحه گران پشت سردارند» و وقتی ام کلثوم به او عرض کرد: کاش امشب در خانه نماز بخوانی و برای نماز جماعت دیگری را بفرستی آن حضرت قبول نکرد، و در آن شب بدون اسلحه رفت و آمد می کرد، در صورتی که می دانست ابن ملجم او را با شمشیر می کشد و اقدام به چنین کاری جایز نیست؟
امام رضا ( علیه السلام ) فرمود: «آن چه گفتی درست است ولی خود آن حضرت اختیار فرمود که در آن شب مقدرات خدای عزوجل اجرا شود».(16) و مرحوم علامه مجلسی(رحمه الله)در توضیح این روایت می گوید: کسی که مقدرات خدا و علل و اسباب آن ها را نمی داند، می تواند از آن ها دوری و اجتناب ورزد و به اجتناب مکلف شود، اما کسی که به جمیع حوادث و پیش آمدها عالم است، چگونه ممکن است او را به اجتناب و دوری از آن مکلف نمود. اگر چنین تکلیفی ممکن باشد، لازم می آید که هیچ یک از مقدرات نسبت به او واقع نشود.(17)
پس امامان ما (علیهم السلام ) به جمیع حوادث و بلاهایی که بر آن ها واقع می شود عالمند و تکلیف هم ندارند که طبق این علم عمل کنند و از آن بلاها اجتناب و دوری کنند، چنان که پیامبر (صلی الله علیه وآله )و امیرالمؤمنین ( علیه السلام ) منافقین را می شناختند و از عقاید فاسد آن ها آگاه بودند ولی مکلف نبودند که از آن ها دوری کنند و با آن ها معاشرت و ازدواج ننمایند، یا آن ها را بکشند، و یا طرد کنند (تا زمانی که موجب قتل و طرد از آن ها مشاهده نشود) هم چنین امیرالمؤمنین( علیه السلام) با آن که می دانست در ظاهر بر معاویه پیروز نمی شود و معاویه پس از وی خلافت می کند، ولی از جنگیدن با او کوتاهی نفرمود، بلکه نهایت کوشش را به کار برد، تا این که شهید گشت، و خود آن حضرت خبر می داد که من کشته می شوم و پس از من معاویه بر شیعیانم تسلط پیدا می کند.
همچنین امام حسین ( علیه السلام ) می دانست که اهل عراق با او پیمان شکنی می کنند و خود او با اولاد و اصحابش کشته می شوند و بارها از این مطلب خبر داده بود ولی از جانب خداوند مکلف نبود به عراق نرود، و جان خود را حفظ کند.
به عبارت روشن تر دو نوع قضایا وجود دارد: یکی قضایای حتمی الوقوع و دیگری قضایای غیر حتمی.
این نوع قضایا که در مورد شهادت ائمه ( علیهم السلام ) مطرح شده است از قضایای حتمیه است و گریز از این نوع قضایا غیر ممکن است.
خلاصه مطالب مطرح شده:
1ـ غیب به معنی پنهان و مستور بودن است و علم به غیبت به معنی آگاهی از اسرار مخفی جهان است.
2ـ غیب مخصوص انسان هاست ولی برای خداوند چیزی مخفی نیست.
3ـ علم به غیب خداوند ذاتی است اما علم غیب پیامبران و ائمه (علیهم السلام )عرضی و به تعلیم خداوند است بنابراین ائمه اطهار ( علیهم السلام ) از غیب اطلاع دارند و خبرهای زیادی را از غیب دادند منتهی چون علم غیب آن ها ذاتی نیست، هر وقت از خداوند علم چیزی را بخواهند آن وقت عالم می شوند.
4ـ علم غیب از شرایط امامت نیست بلکه یک موهبتی است که به خاطر شایستگی به آن ها داده شده است و ائمه(علیهم السلام)مکلف نبودند در زندگی عادی از علم غیب استفاده بکنند و مرگ کسی را جلو یا عقب ببرند. فقط در مواقع ضروری که مصلحت بوده از غیب استفاده کرده اند. و شهادت ائمه ـ علیهم السلام ـ از نوع قضایای حتمیه بوده و اجتناب از آن غیر ممکن می باشد.

نرم افزار پاسخ

 


پاورقی:

1. طباطبایی، سید محمد حسین، نهایة الحکمة، قم، مؤسسه نشر اسلامی، چاپ دوازدهم، 1416 هـق، ص 290.
2. کلینی، محمد بن یعقوب، اصول کافی، ترجمه سید جواد مصطفوی، تهران، دفتر نشر فرهنگ اهل البیت ـ علیهم السلام ـ ، ج 1، ص 376.
3. معین، محمد، فرهنگ فارسی معین، تهران، امیرکبیر، چاپ چهارم، 1360 هـ . ش، ج 2، ص 2456، سیاح، احمد، فرهنگ جامع عربی فارسی، تهران، کتاب فروشی اسلام، چاپ سوم، 1343، ج 3، ص 1139.
4. امینی، ابراهیم، بررسی مسائل کلی امامت، قم، انتشارات شفق، چاپ هشتم، 1361 هـ ش، ص 320.
5. انعام: 59.
6. یونس: 20.
7. هود: 123.
8. انعام: 50.
9. اعراف: 188.
10. جن: 26.
11. آل عمران: 179.
12. شیخ مفید، اوائل المقالات، تبریز،بی نا، ص 38.
13. حنفی قندوزی ،ینابیع المودة، ص 88 .. مجلسی، محمد باقر، بحارالانوار، ج 22، ص 507.
14. کهف: 109. «قل انما انا بشرٌ مثلکم یوحی الی...» یعنی بگو جز این نیست مثل هم مثل شما از جنس بشر هستم که بر من وحی نازل می شود.
15. امینی، همان، ص 324.
16. کلینی، محمدبن بعقوب،اصول کافی(ترجمه محمدباقر کمره ای) ،ج2 ص 301، اسوه ،سوم ،1375،
17. همان ص 785


 
ولادت، کودکی، دوران نوجوانی و جوانی آقا امام رضا ـ علیه السّلام ـ
ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ مهر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: ولادت، کودکی، دوران نوجوانی و جوانی آقا امام رضا ـ

هشتمین خورشید فروزان آسمان امامت، حضرت «علی بن موسی الرضا ـ علیه السّلام ـ » طبق قول مشهور در یازدهم ذی القعده سال 148 هـ ق. در شهر مدینه دیده به جهان گشود.(1) مادر بزرگوار ایشان به اسامی متعددی خوانده می شدند. از جمله تکتم، خیزران(2) نجمه خاتون،طاهره و ام البنین.(3)
دوران پیش از امامت ایشان نیز چون سایر ائمه ـ علیهم السلام ـ به واسطه اختناق و فشار حکومت خیلی روشن نیست. دوره ولادت، کودکی، نوجوانی و جوانی امام رضا ـ علیه السّلام ـ در شهر مدینه سپری شد. در خصوص ولادت این امام بزرگوار روایتی از نجمه مادر آن حضرت در کتب تاریخی بیان شده است. ایشان می فرماید: «بعد از این که فرزندم علی متولد شد، دو دست خویش را به زمین گذارده بود و در حالی که سرش را به سوی آسمان بلند کرده بود لبهای مبارکش را تکان می داد. گویی با خدای خویش سخنی داشت. پدرش امام موسی کاظم ـ علیه السّلام ـ نوزاد را در آغوش گرفت و به من گفت: ای نجمه این کرامت الهی بر تو مبارک باشد. سپس حضرت در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه گفتند. و با آب فرات کام آن حضرت را برداشته و سپس فرزند را به من برگرداندند.(4)
علی بن موسی الرضا ـ علیه السّلام ـ همانند سایر ائمه طاهرین از همان دوران کودکی رشد و کمال عقلی و اخلاقی فوق العاده ای داشت. پدرش از خود علاقه و اشتیاق فراوانی نسبت به او نشان می داد و علوم و معارف و اسرار امامت را به وی تعلیم می داد و در تربیت فرزند خویش می کوشید.
امام موسی کاظم ـ علیه السّلام ـ برای آنکه شیعیان پس از شهادتش سرگردان و حیران نگردند، مقام شامخ امامت فرزندش علی را به اصحاب نزدیک و شیعیان خاص و مورد اعتماد گوشزد می فرمود. مفضل بن عمر می گوید: «خدمت امام موسی بن جعفر ـ علیه السّلام ـ مشرف شدم در حالی که فرزندش علی بن موسی الرضا ـ علیه السّلام ـ را در دامنش نشانده بود و می بوسید عرض کردم: فدایت گردم با مشاهده سیمای این کودک علاقه و ارادتی برایش در قلبم ریشه دوانید، که نظیر آن برای احدی جز شما در دلم قرار نگرفته است. حضرت فرمود: نسبت او به من همچون نسبت من به پدرم می باشد. عرض کردم. آیا پس از شما او صاحب امر و حجت خدا بر روی زمین است؟ فرمود: آری هر کسی از او پیروی کند رستگار گردد و هر کسی از فرمانش سرپیچی نماید کافر می گردد.»(5)
آری حضرت امام رضا ـ علیه السّلام ـ در پرتو تعالیم سازنده و رشد دهنده پدر بزرگوارش نشو و نما نمود. و علوم و فضائل و مکارمی که آن حضرت از پدران ارجمندش به ارث برده بود، از او دریافت نمود و به همین جهت شایستگی مقام امامت را به دست آورد. دوران کودکی و نوجوانی و جوانی امام رضا ـ علیه السّلام ـ مصادف بود با خلافت تعدادی از خلفای عباسی.
هنگام ولادت امام رضا ـ علیه السّلام ـ منصور دوانیقی، خلیفة عباسی، در اوج قدرت و سلطه بود، منصور برای تثبیت پایه های حکومت خویش عدة زیادی را به قتل رساند. پس از حکومت ظالمانه منصور پسرش مهدی عباسی روی کار آمد هر چند او در ابتدا به قتل و آزار و شکنجه دست نزد، اما پس از مدتی برنامه های ضد اسلامی خویش را همانند پدرش آغاز کرد.(6)
حضرت امام رضا ـ علیه السّلام ـ در این زمان دوران نوجوانی خویش را سپری می کرد. حاکم عباسی به فرماندار خویش در مدینه دستور داد امام موسی کاظم ـ علیه السّلام ـ را به بغداد (مرکز حکومت) اعزام نماید.(7) این مسئله قطعاً باعث حزن و اندوه امام رضا ـ علیه السّلام ـ شد. امام موسی کاظم ـ علیه السّلام ـ به فرزندش اطمینان داد که در این سفر هیچ گونه خطری ایشان را تهدید نمی کند و به زودی به مدینه باز خواهند گشت.(8)
مهدی عباسی پس از مدتی امام را به مدینه بازگرداند. طولی نکشید که مهدی عباسی به هلاکت رسید.(9)
سپس هادی عباسی به حکومت رسید (سال 169 هـ) در همین زمان بود که حسین بن علی صاحب فخ قیام کرد. در این قیام که در حوالی مدینه اتفاق افتاد رهبر قیام به شهادت رسید و عدة کثیری از علویان به اسارت در آمدند و سپس به شهادت رسیدند.(10) با مرگ هادی عباسی برادرش هارون به حکومت رسید. هارون پس از مدتی امام هفتم را به مرکز خلافت جلب نمود و آن حضرت را بعد از چندین سال که زندانی کرد به شهادت رساند.(11) حضرت رضا ـ علیه السّلام ـ با اندوه و تالم این رویدادهای دردناک را که بسیاری از افراد خانواده و بنی اعمام او را به کام خود کشیده بود، مشاهده کرد. تا این که در 25 رجب سال 183 هـ پدرش در سن 55 سالگی به شهادت رسید.(12) در این زمان امام رضا ـ علیه السّلام ـ 35 ساله بود. و امامت آن حضرت از همین زمان آغاز گشت.
مسعودی می نویسد: وقتی امام کاظم ـ علیه السّلام ـ را از مدینه به عراق بردند آن حضرت به فرزند بزرگوارش فرمود: تا وقتی من زنده ام باید در دهلیز خانه بخوابی خادم حضرت می گوید: هر شب بستر امام رضا ـ علیه السّلام ـ را در دهلیز خانه می گستردم. در یکی از شبها دیدم حضرت نیامدند تا صبح فردا فرا رسید. (گویی آنحضرت خبردار شدند که پدر بزرگوارشان در عراق به شهادت رسیده اند) از این زمان امامت امام رضا ـ علیه السّلام ـ آغاز گردید.»(13)

 


پاورقی:

1. شیخ مفید، الارشاد فی معرفة حجج الله علی العباد، تهران، دارالمفید، بی تا، ج 2، ص 247.
2. علی بن عیسی اربلی، کشف الغمه، بی جا، مجمع العالمی لاهل البیت ـ علیهم السّلام ـ 1426 هـ ق. ج 3، ص 336.
3. فضل الله کمپانی، حضرت رضا(ع)، تهران نشر مفید، چاپ پنجم، 1372، ص 11.
4. شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا، بیروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، 1404ق، ج1، ص 30 ـ 29.
5. محمد بن حسن حر عاملی اثبات الهداة، تهران، دارالکتب الاسلامیه، 1366، ج 6، ص 21.
6. باقر شریف القرشی، حیاة الامام موسی بن جعفر(ع)، بیروت، دارالبلاغه، چاپ اول، 1413ق، ج 1، ص 443.
7. علی بن حسین مسعودی، اثبات الوصیه، قم، مؤسسة انصاریان، 1417ق، ص196.
8. همان.
9. همان، ص 197.
10. رضوی اردکانی، سید ابوالفضل، ماهیت قیام شهید فخ، قم، مرکز مطالعات و تحقیقات اسلامی، 1370، ص 169.
11. علی بن حسین مسعودی، همان، ص200.
12. علی بن عیسی اربلی، همان، ج 3، ص 262.
13. علی بن حسین مسعودی، همان، ص 200 ـ 199.


 
نحوه شهادت امام رضا ـ علیه السّلام ـ
ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ مهر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

حضرت امام رضا ـ علیه السّلام ـ در سال 148 هـ .ق در شهر مدینه متولد شد،(1) و در ماه صفر سال 203 هـ .ق در سن 55 سالگی در شهر طوس خراسان به شهادت رسید.
در باب شهادت ایشان تقریباً تمام علمای شیعه و عده زیادی از علمای اهل سنت قائلند که آن حضرت مسموم و شهید شده اند. درباره عامل شهادت اختلاف نظر و اقوالی وجود دارد که به آنها اشاره خواهیم کرد.
قول مشهور این است که آن حضرت توسط مأمون خلیفه عباسی مسموم شده و به شهادت رسیده اند.
علمای اهل سنت درباره شهادت امام به دست مامون دو دیدگاه دارند:
برخی از علمای اهل سنت براین باورند که مأمون، امام رضا ـ علیه السّلام ـ را مسموم نکرده است. و برای این گفته خود دلائلی هم ذکر می کنند.
مأمون دختر خود را به همسری امام جواد ـ علیه السّلام ـ درآورد.
مأمون به برتری امام رضا ـ علیه السّلام ـ در برابر علما استدلال می کرد.
بعد از درگذشت امام رضا ـ علیه السّلام ـ مأمون بسیار ناراحت و غمگین بود و... در ادامه خواهیم گفت که به هیچ یک از دلائل در این رابطه نمی توان استناد کرد.
عده ای از علمای اهل سنت قائلند که ایشان مسموم شده اند و عامل جنایت، عباسیان (غیر از مأمون) بوده اند. به عنوان نمونه ابن جوزی می گوید: «وقتی عباسیان دیدند خلافت از دست آنها خارج شد (به واسطه ولایتعهدی) و به دست علویان افتاد، امام رضا ـ علیه السّلام ـ را مسموم کردند.(2)» این قول نیز چندان صحیح به نظر نمی رسد چرا که «بیشتر مورخین و روات اجماع دارند که مأمون سم را به امام ـ علیه السّلام ـ داده نه غیر او»(3). علاوه بر اینکه مأمون برای این کار انگیزه هم داشته که به آن اشاره خواهد شد. روایاتی از امام رضا ـ علیه السّلام ـ وارد شده است که در این روایات آن حضرت شهادت خویش را پیشگویی کرده و عامل این جنایت را مأمون دانسته اند. امام رضا ـ علیه السّلام ـ به هرثمه بن اعین می گوید: «موقع مرگ من فرا رسیده است این طاغی (مأمون) تصمیم گرفته مرا مسموم کند...»(4).
شهید مطهری می نویسد: «قرائن نشان می دهد که امام رضا ـ علیه السّلام ـ را مسموم کردند و یک علت اساسی همان قیام بنی العباس در بغداد (بر علیه مأمون) بود. مأمون در حالی حضرت رضا ـ علیه السّلام ـ را مسموم کرد که از خراسان به طرف بغداد می رفت و مرتب اوضاع بغداد را به او گزارش می دادند. به او گزارش دادند که بغداد قیام کرده او دید که حضرت رضا ـ علیه السلام ـ را نمی تواند عزل کند و اگر با این وضع آشفته بخواهد وارد بغداد شود بسیار مشکل است. برای اینکه زمینه رفتن آنجا را فراهم کند و به بنی عباس بگوید کار تمام شد حضرت را مسموم کرد و آن علت اساسی که می گویند و قابل قبول هم هست و با تاریخ وفق دارد همین جهت است»(5).
به نظر می رسد انگیزه اصلی مأمون در به شهادت رساندن امام رضا ـ علیه السّلام ـ همین مطلبی باشد که ذکر شد. چرا که قیام عباسیان در بغداد جز به خاطر ترس از روی کار آمدن علویان نبوده است.
طبری می نویسد: «مأمون نامه ای به بنی عباس در بغداد نوشت و مرگ علی بن موسی ـ علیه السّلام ـ را به آنان اعلام کرد و از آنان خواست که به اطاعت او درآیند زیرا دشمنی آنان با او جز با بیعت وی با علی بن موسی ـ علیه السّلام ـ نبوده است.(6) از دیگر موجباتی که مورخان در قتل امام رضا ـ علیه السّلام ـ ذکر کرده اند، کینه ای می دانند که مأمون از امام رضا ـ علیه السّلام ـ به دل گرفته بود. طبرسی می نویسد: علتی که موجب شد مأمون امام رضا ـ علیه السّلام ـ را به شهادت برساند این بود که آن حضرت بی محابا (و بدون ترس) حق را در برابر مأمون اعلام می کرد. در بیشتر موارد در مقابل او قرار می گرفت که موجب عصبانیت و کینه او می شد...»(7). همانگونه که بیان شد از نظر روایات شیعی شکی نیست که مأمون حضرت رضا ـ علیه السّلام ـ را مسموم کرد.(8) امّا اینکه کیفیت این عمل چگونه بوده است؟ چند گونه گزارشهای وجود دارد که به آنها اشاره میشود:
روایتی را شیخ مفید از عبدا... بن بشیر نقل کرده که عبدا... گفت: مأمون به من دستور داد که ناخنهای خود را بلند کنم... سپس مرا خواست و چیزی به من داد که شبیه تمر هندی بود و به من گفت: این را به همة دو دست خود بمال... سپس نزد امام رضا ـ علیه السّلام ـ رفت و به من دستور داد که انار برای ما بیاور من اناری چند حاضر کردم و مأمون گفت: با دست خود آن را بفشار، من فشردم و مأمون آن آب انار را با دست خود به حضرت خورانید و همان سبب مرگ آن حضرت شد و پس از خوردن آن آب انار دو روز بیشتر زنده نماند»(9).
روایت دیگری را شیخ مفید از محمد بن جهم ذکر کرده که می گوید: «حضرت رضا ـ علیه السّلام ـ انگور دوست می داشت پس قدری انگور برای حضرت تهیه کردند. در حبه های آن به مدت چند روز سوزنهای زهرآلود زدند. سپس آن سوزنها را کشیده و به نزد آن بزرگوار آوردند... آن حضرت از آن انگورهای زهرآلود بخورد و سبب شهادت ایشان شد».(10)
روایتی از اباصلت هروی نیز نقل شده که می گوید: مأمون امام رضا ـ علیه السّلام ـ را فراخواند و آن حضرت را مجبور کرد از انگور بخورد آن حضرت به واسطه آن انگور مسموم شد.(11)»
بنابراین، ادله ای که اهل سنت ذکر کرده اند که مأمون امام رضا ـ علیه السّلام ـ را به شهادت نرسانده بی اساس می باشد. چرا که مأمون فردی بود که به خاطر حکومت، برادر خویش امین را به قتل رساند و محبوبیت امام رضا ـ علیه السّلام ـ در نزد او از برادرش بیشتر نبود. و گریه ظاهری او بعد از مرگ امام ـ علیه السّلام ـ به جهت منحرف کردن اذهان علویان و طرفداران امام رضا ـ علیه السّلام ـ بوده است.
«بعد از شهادت امام رضا ـ علیه السّلام ـ شیعیان بدن شریف آن حضرت را در خراسان تشییع کردند. این تشییع جنازه به حدی پر شور بود که تا آن زمان مثل آن دیده نشده بود، همه طبقات در تشییع جنازه امام حاضر شدند»(12). امام رضا ـ علیه السّلام ـ در سال 203 هـ.ق در شهر طوس به خاک سپرده شد.

 


پاورقی:

1. شیخ مفید، الارشاد، ترجمه سید هاشم رسولی محلاتی، تهران، انتشارات علمیه اسلامیه، چاپ دوم، بی تا، ج 2، ص 261.
2. باقر شریف القرشی، حیاة الامام علی بن موسی الرضا(ع)، قم، نشر سعید بن جبیر، 1372ش، ج 2، ص 371.
3. همان.
4. محمد بن جریر بن رستم طبری، دلائل الامامه، قم، منشورات الرضی، 1363، ص 178.
5. مطهری، مرتضی، سیری در سیره ائمه اطهار، تهران، صدرا، چاپ بیست و هفتم، 1384، ص 210.
6. محمد بن جریر طبری، تاریخ طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، تهران، اساطیر، چاپ دوم، 1364، ج 13، ص 5676.
7. فضل بن حسن طبرسی، اعلام الوری، قم، مؤسسه آل البیت(ع)، 1417، ج 2، ص 80. شیخ مفید، همان، ج 2، ص 260.
8. مطهری، مرتضی، همان، ص 211.
9. شیخ مفید، همان، ج 2، ص 262ـ261.
10. همان، ص 262.
11. فضل بن حسن طبرسی، همان، ص 83ـ82.
12. باقر شریف القرشی، همان، ص 375.


 
برخی ازکرامات امام رضا ـ علیه السّلام ـ در طول سفرش به ایران
ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ مهر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: برخی ازکرامات امام رضا ـ علیه السّلام ـ در طول سفر

از امام رضا ـ علیه السّلام ـچه در طول سفرش به ایران در منازل وچه درحین حضوردرمدینه ومرو کرامتها ی فروان به اثبات رسیده. آثار برخی از آنها تا به امروز موجود است که به شماری ازآنها اشاره می‌شود:
1- خدیجه دختر حمدان گوید: وقتی حضرت در نیشابور در محلّة غزو به خانه ما وارد شد، در کنار خانه درخت بادامی کاشت. آن درخت روئید و بزرگ شد و در همان سال میوه داد و مردم خبردار شدند و از میوه‌اش برای شفای مریض‌ها می‌بردند. هر که به دردی مبتلا می‌شد برای تبرک و شفا از آن می‌خورد و سلامتی خود را باز می یافت. هر که چشمش درد می‌گرفت، از میوة آن به چشم می‌مالید صحّت می ‌یافت و زن آبستن که زائیدنش دشوار می‌شد از آن می‌خورد به آسانی وضع حمل می‌کرد. برای قولنج حیوانات چوب آن را به شکم آنها می‌مالیدند خوب می‌شد. پس از مدتی درخت خشک شد، جدّ من حمدان شاخه‌های آن درخت را برید و کور شد. پسرش عمرو آن را از بیخ کند، تمام مالش که هفتاد الی هشتاد هزار درهم بود. از بین رفت ...(1)
2- شیخ صدوق روایت کرده چون امام رضا ـ علیه السّلام ـ داخل نیشابور شد در محلّه‌ای فرود آمد که او را «فوزا» می‌گفتند و آنجا حمامی بنا نمود و آن حمام امروز به «گرمابه رضا» معروف است و نیز در آنجا چشمه‌ای بود که آبش کم شده بود، حضرت کسی را برای تعمید آن گماشت، تا اینکه آب آن چشمه بسیار شد و در بیرون دروازه حوضی ساخت که چند پله پایین می‌رفت، حضرت داخل آن حوض شد و غسل کرد و بیرون آمد و بر پشت آن نماز گزارد و مردم می‌آمدند به آن حوض و غسل می‌کردند و از آب آن می‌آشامیدند و در آنجا دعا می‌خواندند و حوائج خود را از خدا می‌خواستند و حوائج آنها روا می‌شد و آن چشمه را «عین کهلان» می‌نامند و مردم تا به امروز به آن چشمه می‌آیند.(2)
3- شیخ صدوق و ابن شهر آشوب از ابوصلت روایت کرده‌اند که چون امام رضا ـ علیه السّلام ـ به ده سرخ رسید، گفتند: یا ابن رسول الله ظهر شده است، نماز نمی‌خوانید؟ حضرت پیاده شد و فرمود: آب بیاورید، گفتند: آب نداریم، پس با دست مبارک خود خاک زمین را کنار زد، چشمه‌ای جوشید حضرت و همراهانش وضو گرفتند و اثرش هنوز باقی است و چون به سناباد رسید پشت مبارک خود را به کوهی گذاشت که دیگ‌ها را از آن می‌تراشند و گفت: خدایا! نفع ببخش به این کوه و برکت ده در هر چه در ظرفی گذارند که از این کوه تراشند و فرمود که برایش دیگ‌ها از سنگ تراشیدند و فرمود که غذایش را نپزند مگر در آن دیگ‌ها. پس از آن روز مردم دیگ‌ها و ظرف‌ها از آن تراشیدند و برکت یافتند.(3)
4- از ابوهاشم جعفری نقل کرده‌اند که گفت: وقتی رجاء بن ابی ضحاک، امام رضا ـ علیه السّلام ـ را از طریق اهواز به سمت خراسان می‌برد، چون خبر تشریف فرمایی امام به من رسید، خودم را به اهواز رساندم و خدمت حضرت شرفیاب شدم، آن موقع زمان اوج گرمای تابستان بود و ایشان نیز بیمار بودند. آن حضرت به من فرمودند: طبیبی برای ما بیاور! حرکت کرده و طبیبی حاذق را به خدمتشان آوردم، امام گیاهی را برای طبیبی توصیف کرد، طبیب از آن همه اطّلاعات امام متعجب شد و گفت: هیچ کس را جز شما سراغ ندارم که این گیاه را بشناسد، امام فرمود: پس نیشکر تهیه کن، طبیب گفت: یافتن نیشکر در این فصل از آنچه در ابتدا نام بردید دشوارتر است چرا که در این وقت سال نیشکر یافت نمی‌شود، امام فرمود: هر دو در سرزمین شما و در همین زمان موجود است، آن گاه امام به من ـ ابوهاشم ـ اشاره کرد و فرمود: با او همراه شو و به آن سوی آب بروید ، پس خرمنی انباشته می‌یابید به سوی آن بروید مردی سیاه را خواهید دید، از او محلّ روییدن نیشکر و آن گیاه را بپرسید. ابوهاشم می‌گوید: من با آن طبیب به همان نشانی که امام فرموده بود رفتیم، سپس آن گیاه و نیشکر را تهیه کرده و به خدمت آن حضرت آوردیم، طبیب که از آن همه اطّلاعات و علم غیب آن حضرت شگفت زده شده بود از من پرسید این مرد کیست؟ ... چون خبر این واقعه و کرامت امام به گوش رجاء بن ضحاک رسید او فوراً به یاران خود دستور داد امام را حرکت دهند.(4)
5- ابوالحسن صائع از عمویش نقل می‌کند که گفت: با حضرت رضا ـ علیه السّلام ـ به خراسان می‌رفتیم و چون به اهواز رسیدیم، امام به مردم اهواز فرمود: نیشکری برای من تهیه کنید، بعضی از بی‌خردان آنجا گفتند: این اعرابی و بادیه نشین است، نمی‌داند که نیشکر در فصل تابستان پیدا نمی‌شود، عرض کردند: سرور ما! این فصل نیشکر پیدا نمی‌شود، حضرت فرمود: جستجو کنید، می‌یابید، اسح