حدود و مرز آزادی تا کجاست؟
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٠   کلمات کلیدی:

آزادی یکی از واژه‌هایی است که در عین ابهام و اجمال، بیشترین کاربرد را در محاورات و طرح نظرات دارد بهر حال رایج‌ترین معنای آزادی این است که «آزادی عبارت از حقی است که به موجب آن افراد می‌توانند استعدادها و توانایی‌های طبیعی و خدادادی خویش را به کار اندازند. مشروط بر آنکه آسیب یا زیانی به دیگران وارد نسازند.»(1) امّا این معنا از نظر ما مخدوش است. زیرا «آزادی از دیدگاه اسلام یعنی رها شدن از بردگی و اطاعت غیر خدا»(2) لکن از آنجا که این تعاریف و غیر آن بیش از آنکه تعریف و تفسیر آزادی باشد، بیانگر برداشت‌ها و تلقی‌ها از آن است و نمی‌تواند بازگو کننده ابعاد و زوایای مختلف آزادی باشد، ما ناگزیریم زوایا و جوانب متعدد آن بپردازیم:
1. «از نظر فلسفی انسان موجودی است که فطرتاً آزاد خلق شده و آزادی جزء خصائل و غیر قابل انفکاک از طبیعت اوست.»(3) همانطوریکه هستی انسان محدود است آزادی او نیز محدود خواهد بود، یعنی آزادی انسان که از اوصاف او به شمار می‌رود و در اصل تحقق، تابع هستی اوست، محدود می باشد. بنابراین حتماً آزادی انسان مطلق و نامتناهی نبوده بلکه مقید محدود و مشروط می‌باشد.»‌(4)
2. از یک نگاه دیگر می‌توان گفت دو نوع آزادی مطرح است. یکی آزادی اجتماعی که عبارتست از آزادی انسان از قید و اسارت دیگران و از نگاه دیگر آزادی معنوی است که عبارت است از آزادی انسان از قید اسارت خویش. از دیدگاه اسلام، انسان تا آزادی معنوی را بدست نیاورد به آزادی اجتماعی هم نمی‌رسد و به همین جهت آزادی به مفهوم اسلامی نخست از درون آغاز می‌شود. آنچه انسان را به زنجیر اسارت جبّاران می‌کشد همان بذرهای جهل، زبونی، طمع و پرستش هوا و هوس‌ها و تمایلات حیوانی است، لذا آزادی آن‌طور که بعضی تصور کرده‌اند به معنای رهایی از هر قید و بند اخلاقی، اجتماعی و بی‌مسئولیتی نیست.»(5)
3 . از نظر حقوقی «در این قسم از آزادی بحث از این است که هیأت حاکمه، قانون و مجریان آن قانون تا چه حدّ می‌توانند آزادی افراد را محدود کنند و آنان را به رعایت مقرراتی در روابط اجتماعی موظف نمایند و یا به انجام اوامر و خواست‌های دولت متعهد سازند.»(6) چنانکه قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران در مقام آزادی و حدود آن، هم نسبت به هیأت حاکمه و هم نسبت به ملّت حدودی را بیان می‌کند که اهم موارد آن را عبارت از محورهایی همچون مبانی و موازین دینی و شرعی، مسئولیت انسان در برابر خدا، قانون، وحدت ملّی، حفظ نظام جمهوری اسلامی، استقلال، نفی وابستگی، نفی استبداد، انحصار و استثمار است.
بنابراین از نظر قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران آزادی مطلق نبوده و نسبت به آن انسان مسئول است، از سوی دیگر از آنجا که هدف آفرینش کمال‌یابی همة انسان‌هاست، باید همگان حق استفاده از همة مواهب مادی و معنوی را داشته باشند امّا در مقام عمل تزاحم و کشمکشهایی پدید می‌آید که برای از بین بردن آن، تعیین حداقل‌ها و مرز افراد و گروه‌ها ضرورت می‌یابد.»(7) به عبارت دیگر، آزادی نامحدود جامعه را به انحطاط می‌کشد و باعث خواهد شد که افراد قوی منافع افراد ضعیف را قربانی مطامع خود کنند. بنابراین، این آزادی تعدیل شده است که می‌تواند ضامن سعادت جامعه باشد در آزادی تعدیل‌‌شده هم از انحطاط جامعه جلوگیری می‌شود و هم این امکان وجود دارد که افراد مردم با ابراز اندیشه‌ها و اعمال آراء خود هیأت حاکمه را به نفع جامعه مهار کنند.(8)
در جوامع سرمایه‌داری و صنعتی که سخن از اصالت فرد است، محور و حدود آزادی نقطه تلاقی و اصطکاک آزادی‌هاست در آن جوامع آزادی عبارت است از قدرت بر انجام هرگونه عملی که به دیگری صدمه نزند. لذا محدودة اعمال حقوق طبیعی هر انسان فقط تا آنجاست که همین حقوق سایر اعضای جامعه را تضمین کند.(9) چون در تمدن مغرب زمین مبنای توجّه بهره‌برداری هرچه بیشتر از مادیات است لذا افراد در اعمال آزادی از قیود اخلاقی و عقاید دینی و مفاهیم متعالی انسانی آزادند و هر کاری را که بشرط اینکه مخالفت با قوانین موضوعه نداشته باشد، می‌توانند انجام دهند و چون در قوانین موضوعه چندان توجّه و تقیّدی به اصول اخلاقی و عقاید دینی وجود ندارد، انسان در جنبه‌های مادی و شهوانی آزاد است و از تکاملی که ناموس آفرینش برای او برنامه‌ریزی کرده است، محروم است.»(10)
امّا در جوامع ارزشی و براساس دیدگاه الهی تنها عامل تحدیدکنندة آزادی انسان همان مبدأ تحدید اصل هستی اوست. یعنی آن مبدأ هستی‌بخش که وجود محدود به او عطا کرد، تنها مرجع تعیین حدود آزادی اوست. چون غیر از آن مبدأ هستی‌بخش هیچ کس از حیطة هستی او آگاه نیست. بنابراین تنها مرجع صالح برای تحدید آزادی بشر همانا خداوندی است که هستی محدود را به او عطا فرمود و برای هر چیز اندازة خاصی قرار داد زیرا از نگاه قرآن کریم آزادی مقدمه حیات انسان است. همة آزادی‌ها برای آن است که انسان حیات اصیل و ارجمند برای خود فراهم سازد برای این‌که انسان به حیات مادی و معنوی ارجمندی دست یابد باید آزاد باشد و برای رسیدن به این آزادی باید خود را از بند هوس برهاند.(11) به بیان دیگر اساس تعلیمات اسلام بر اعتقاد به توحید و در مراحل بعد بر اصول اخلاقی و ملکات فاضله‌ایست که از همان اعتقاد به توحید ناشی می گردد و در این مکتب، آزادی مفهوم بلند و متعالی دارد که با تفکّر غرب کاملاً متفاوت است و نخستین نوع آزادی لازم برای انسان را آزادی از قید بندگی غیر خدا دانسته است و این، مفهومی است که همة نوع از آزادی‌های که با طبیعت آدمی سازش دارد را فرا می‌گیرد. انسان تنها یک معبود می‌شناسد و آن خداست. رهایی از بسیاری از قید و بندها به همین یک نوع آزادی باز می گردد. چنانچه حضرت علی ـ علیه السّلام ـ می‌فرماید: لا تکن عبد غیرک و قد جعلک الله حراًَ.(12) خلاصه این‌که «آزادی و حریت در اسلام معنایی بس عمیق و ژرف و ظریف دارد و با آنچه متفکرین غرب پنداشته‌اند،از زمین تا آسمان تفاوت دارد.»(13)
در نتیجه در جهان سرمایه‌داری حفظ ‌آزادی دیگران دیوارة آزادی‌ها را شکل می‌دهد. امّا در جوامع دینی علاوه بر حفظ و احترام به حقوق و آزادی‌های دیگران که لازمة زندگی اجتماعی است، آزادی از هوا و اطاعت غیر خدا و رهایی بردگی‌ ماسوی‌الله نیز لحاظ شده و حدود آزادی انسان به تبع وجود محدودش از سوی مبدأ عالی هستی‌بخش تعیین می‌شود.

                                                                           نرم افزار پاسخ

 


پاورقی:

1. هاشمی، سید محمد، حقوق اساسی جمهوری اسلامی ایران، تهران، دادگستر، چاپ سوم، 1380، ج1، ص196.
2. جوادی آملی، عبدالله، فلسفه حقوق بشر، قم، نشر اسراء، 1377، ص 189.
3. هاشمی، همان، ص 196.
4. جوادی آملی، همان، ص 9.
5. صفار، محمد جواد، آشنایی با قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران، تهران، مرکز آموزش مدیریت دولتی، 1377، ص 155.
6. دفتر همکاری حوزه و دانشگاه، درآمدی بر حقوق اسلامی، تهران، انتشارات سمت، 1368.
7. مصباح یزدی، محمدتقی، حقوق و سیاست در قرآن، قم، انتشارات مؤسسه امام خمینی (ره)، 1377، ص 46.
8. هاشمی، همان، ص 198.
9. اعلامیه حقوق بشر و شهروند فرانسه، 1789، مادة 4.
10. مدنی، همان، ص 55.
11. جوادی آملی، همان، ص 197ـ198.
12. مدنی، همان، ص 54ـ55.
13. صفار، همان، ص 156.



 
استعمار فکری به چه معناست؟
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: استعمار فکری به چه معناست؟

کلمه استعمار(colonialism) در لغت به معنای«آبادانی خواستن» و «آباد کردن» و معنای دیگر آن که امروزه به کار می‌‌رود به معنای تسلط سیاسی، و یا نظامی و یا اقتصادی و یا فرهنگی ملتی قدرتمند بر یک ملت دیگر است(1)، به عبارتی در عمل به معنای تسلط جوامع و کشورهای قدرتمند (عمدتاً غربی) بر جوامع و سرزمین های دیگر به منظور استثمار و بهره کشی از آن کشور و گاه به جای کلمه استعمار از یک اصطلاح دیگر به نام امپریالیسم هم استفاده می‌‌شود(2)و مفهوم استعمار امروزه با مفهوم امپریالیسم پیوستگی کامل یافته و استعمار اساساً عمل قدرت امپریالیستی شناخته می‌‌شود. یعنی قدرتی که می‌‌خواهد از مرزهای ملی و قومی خود تجاوز کند و سرزمین ها، ملت ها و اقوام دیگر را زیر تسلط خود در آورد.(3) از قرن شانزدهم میلادی به بعد استعمارگرانی چون دولت های بزرگ اروپایی برای دست یابی به سرزمین های دیگر به رقابت پرداختند، اروپائیان با لشکرکشیهای خود به این سرزمین ها، آن کشورها را یکی پس از دیگری از دست بومیان خارج و به امپراطوریهای خود ضمیمه کردند و تا پایان قرن نوزدهم میلادی تمامی بیش از صدو سی کشوری که امروزه در قاره های آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین به نام کشورهای جهان سوم موجودیت سیاسی مستقل دارند، به زیر سلطه کشورهای استعمارگر غربی درآمده بودند و برخی هم به صورت دیگری عرصه حضور و نفوذ استعمارگران غربی شدند و از تبعات آن فارغ نماندند.(4)
قابل ذکر است که به طور کلی استعمار را به سه نوع تقسیم کرده اند، استعمار مستقیم و استعمار غیر مستقیم و استعمار نو.

استعمار مستقیم:استعمار مستقیم آن است که کشور استعمار گر تحت عناوینی مانند کمک های نظامی، فنی و ... مستقیماً و آشکارا در نظام و اداره کشور مستعمره دخالت نماید و برای اداره آن جا افرادی از کشور استعمارگر بگمارد هم چون فرمانروایان سابق هند و یا برخی کشورهای آفریقایی که رسما ملیت دولت استعمارگر را داشته اند.

اسعمار غیر مستقیم:در استعمار غیر مستقیم دولت استعمارگر برای آن که افکار ملت استعمار زده را بیشتر تحدید کند اداره کشور آن ها را به افراد محلی و بومی همان منطقه می‌سپارد و با آن ها زدو بند می‌کرد. به هر حال چه با استعمار مستقیم و چه غیر مستقیم منافع ملت مستعمره به جیب استعمارگران خواهد رفت.(5)

استعمار نو:کشورهای صنعتی، از راه صدور سرمایه و مکانیسم جهانی قیمت ها و داد و ستد مواد خام با کالاهای ساخته شده و فشارهای سیاسی و اقتصادی از کشورهای کم رشد بهره کشی می‌‌کنند و این رابطه عنوان«استعمار نو» (نئوکولونیالیسم) به خود گرفته است و بسیاری از ملت های کوچک و تازه آزاد شده را علیه این نوع رابطه سیاسی و اقتصادی برانگیخته است.
روش نو استعماری سبب می‌‌شود که کشورهای ضعیف با وجود استقلال سیاسی، هم چنان در مراحل اولیه رشد اقتصادی بوده و در برابر آن، کشورهای پیشرفته از بهره برداری منابع آن ها سودهای کلان به دست می‌‌آورند.(6)
بدین خاطر یکی از مهم ترین راه هایی که استعمارگران برای وصول به اهداف سیاسی، اقتصادی خود به آن متوسل می‌‌شوند راه نفوذ در فرهنگ ملت ها و بعد تسلط تمام عیار آنان می‌‌باشد و از جمله میراث مهم استعمار در کشورهای جهان سوم، تغییراتی است که در فرهنگ کشورهای مزبور اتفاق افتاده و به جای مانده است. منظور این است که یک ملت تحت سلطه در اثر تداوم سلطه قدرت های بیگانه بر حیات اجتماعی، اقتصادی و سیاسی آن کشور دچار خصایصی نظیر خود کم بینی فرهنگی و تلاش برای تقلید از بیگانگان، سلب مسئولیّت از خود و ... شده و اهمیت اینگونه تاثیرات فرهنگی و فکری استعمار بر کشورهای جهان سوم تا اندازه ای است که برخی صاحب نظران پدیده استعمار را از این نظر بررسی و ارزیابی کرده و از آن به سلب شخصیت یاد می‌‌کنند.(7)شهید مرتضی مطهری در این باره می‌‌نویسد: «مشرق زمین بطور کلی و مسلمانان به خصوص وقتی خود را در مقابل غربی ها دیدند، احساس کوچکی و حقارت کردند»(8) و انقلاب اسلامی ما توانست یک موفقیت بسیار بزرگی که در این باره کسب کند همین از بین بردن خود باختگی ملت ما در برابر غرب بود. نهضت ما توانست به مردم بگوید که شما خود یک مکتب و یک فکر مستقل دارید. خود می‌‌توانید بر روی پای خود بایستید و تنها به خود اتکا داشته باشید.(9)
امام خمینی(ره) درباره اثرات این استعمار فکری فرمودند: «بالاتر فاجعه ای که برای این ملت اتفاق افتاده است در این ظرف های طولانی، این است که فکرشان عوض شده است ... فکر غربی شده، فکرشان، توجهشان همه به این است که ما خودمان چیزی نداریم از خارج باید بیاید»(10) او هم چنین می‌‌فرمایند: «بزرگترین وابستگی ملت های مستضعف به ابرقدرت ها و مستکبرین وابستگی فکری و درونی است که سایر وابستگی ها از آن سرچشمه می‌‌گیرد و تا استقلال فکری برای ملتی حاصل نشود استقلال در ابعاد دیگر حاصل نخواهد شد.(11)
اما متأسفانه امروزه در برخی محافل باالقائاتی چون توهم دانستن توطئه های استکبار جهانی و موهوم بودن استعمار، ایفای نقش در دهکده جهانی و جهانی شدن روحیه تسلیم را در اذهان جای می‌‌دهند، امام خمینی(ره) در این باره هم چنین هشدار می‌‌دهند که:«مبادا اساتید و معلمین که به وسیله معاشرت ها و مسافرت به جهان به اصطلاح متمدن جوانان ما را که تازه از اسارت و استعمار رهیده اند تحقیر و سرزنش نمایند و خدای ناکرده از پیشرفت و استعداد خارجی ها بت بتراشند و روحیه پیروی، تقلید و گدا صفتی را در ضمیر جوانان ترزیق نمایند و به جای این که گفته شود که دیگران کجا رفتند و ما کجا هستیم، به هویت انسانی خود توجه کنند و روح توانایی و راه و رسم استقلال را زنده نگهدارند.»(12)
امّا علی رغم این هشدار بیم آن می‌‌رود که برخی با فراموشی غرب، مسئله استعمار را نیز از بحث ها خارج نموده و استعمار فکری را به گونه های دیگر بر ملت عزیز ما تحمیل نمایند.

                                                                      نرم افزار پاسخ

 


پاورقی:

1. آشوری، داریوش، دانشنامه سیاسی، انتشارات مروارید، ص 26.
2. ساعی، احمد، مسائل سیاسی، اقتصادی جهان سوم، تهران، انتشارات سمت، 1377، ص 46.
3. دانشنامه سیاسی، همان، ص 27.
4. مسائل سیاسی، اقتصادی جهان سوم، همان، ص 45.
5. اصفهانی، رضا، بردگی فکری، چاپ و نشر دفتر فرهنگ اسلامی، ص 47 و 48.
6. دانشنامه سیاسی، همان، ص 30.
7. مسائل سیاسی، اقتصادی جهان سوم، همان، ص 76.
8. مطهری، مرتضی، پیرامون انقلاب اسلامی، انتشارات صدرا، ص 45 و 46.
9. همان.
10. موسوی خمینی، سید روح الله، صحیفه نور ج 9 ص 174.
11. همان، ص 185.
12. همان، ج 20، ص 242.


 
پایه گذار امپریالیسم چه کسی بود........در کجا ....و امروزه در کجا ....
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: پایه گذار امپریالیسم چه کسی بود

پایه گذار امپریالیسم چه کسی بود و اولین بار در کجا رواج داشت و امروزه در کجا رواج دارد و دارای چند شاخه است؟

پاسخ:

امپریالیسم بطور کلی، عنوانی است برای قدرتی (یا دولتی) که بیرون از حوزة ملی خود به تصرف سرزمین های دیگر بپردازد و مردم آن سرزمین ها را به زور وادار به فرمانبرداری از خود کند و از منابع اقتصادی و مالی و انسانی آنها به سود خود بهره برداری کند. البته در معنای وسیعتری هم به کار رفته است(1) که گفته اند امپریالیسم تسلط سیاسی و اقتصادی کشوری بر کشور و سرزمین های دیگر که گاه با تسخیر خاک آن کشور به وسیلة قدرت نظامی توأم بوده و گاه به صورت استقرار حکومت های دست نشانده برای تأمین منافع سیاسی و اقتصادی کشور مسلط نمایان می شود.(2) اما آن چه باید گفت امپریالیسم به معنای تشکیل امپراتوری از آغاز تاریخ بشر شاید وجود داشته است لکن در معنای محدودتر واژه امپریالیسم (یعنی از کلمة قدیمیتر امپراتوری) در دهة 1890 در انگلستان رواج یافت. رواج دهندگان آن گروهی بودند به رهبری جوزف چیمبرلین، سیاستمدار استعمارخواه انگلیس که هوادار گسترش امپراطوری انگلستان بودند و همین طور مخالف با سیاست تکیه بر توسعة اقتصادی داخلی، امّا این کلمه بزودی در زبان های دیگر به کار گرفته شد، به آن اندازه که از آن برای بیان رقابت قدرت طلبی های کشورهای اروپایی برای به دست آوردن مستعمرات و حوزه نفوذ آنان در افریقا و دیگر قاره ها استفاده شد، تا اینکه دهة 1880 تا 1914 را بدین خاطر عصر امپریالیسم نامیدند.(3) البته امپریالیست های اروپایی ادعا می کردند که هدفشان گسترش تمدن و رساندن دستاوردهای آنان به دیگران است امّا در بنیادشان ایمان به برتری نژادی مادی و فرهنگی وجود داشت.
اصطلاح امپریالیسم همراه با پسوندهایی چون امپریالیسم اقتصادی، امپریالیسم نو و همینطور امپریالیسم فرهنگی به کار رفته است که ما به طور اجمال و ضمنی به این موارد خواهیم پرداخت.
امپریالیسم اقتصادی: اقتصاددان انگلیسی به نام هابسن (1858-1940) در کتاب خویش به نام امپریالیسم، برای نخستین بار از این پدیده یک برداشت اقتصادی نموده و از آن به طور نظری انتقاد نمود. این نظریه را لنین ‌گرفت و در کتاب امپریالیسم عالیترین مرحله سرمایه داری بسط داد و این برداشت به نام نظریة اقتصادی درباره امپریالیسم نامدار شد که خلاصه آن بدین گونه است: «گرایش طبیعی سرمایه به انباشت خود سبب کاهش سود می شود و برای آن که نرخ سود بالا باشد، انحصارهای اقتصادی (کارتل ها و تراست ها) به وجود می آیند. سپس سرمایه داران برای کسب سود به سرمایه گذاری در خارج کشیده می شوند و با تسلطی که بر دولت دارند، دولت را به تشکیل امپراتوری وا می دارند تا بازارها، مواد خام و بالاتر از همه، فرصت هایی برای سرمایه گذاری سرمایه های اضافی به دست آورند.» بدین ترتیب برداشت اقتصادی امپریالیسم، چنانکه لنین آورده است، یکی از عناصر مهم نظریه مارکسیستی است.(4)

امپریالیسم به معنای تسلط سیاسی. در اصطلاح سیاستمداران آسیا و آفریقا امپریالیسم اغلب به معنای تسلط سیاسی است و مفهوم اقتصادی آن را در کلمة استعمار می جویند. به هرحال مفهوم امپریالیسم با مفهوم استعمار پیوندی نزدیک و جدا نشدنی دارد.(5) مفهوم استعمار امروزه با مفهوم امپریالیسم پیوستگی کامل یافته و استعمار اساساً اعمال قدرت امپریالیستی شناخته می شود، یعنی همان طور که یادآور شدیم قدرتی که می خواهد از مرزهای ملی و قومی خود تجاوز کند. از این رو، دو اصطلاح استعمار سرخ و استعمار سیاه پدید آمده است که نخستین آن اشاره به سیاست توسعه طلبی اتحاد شوروی سابق و دومین آن اشاره به به توسعه طلبی های امپریالیستی غرب دارد به همین قیاس، پاکستانیها، در مورد کشمیر، از امپریالیسم قهوه ای یعنی امپریالیسم هندی نام برده اند،(6) البته در اروپا ایدئولوژی امپریالیسم به فاشیسم و نازیسم انجامید و امروزه توسعه طلبی های امپریالیسمِ دنیای غرب را در تجاوزات آمریکا در عراق و کشورهای اسلامی دیگر به عینه مشاهده می کنیم که برای تسلط بر منابع انرژی و اثبات تک قطبی بودن جهان تحت عنوان ایجاد دموکراسی و بهانه های واهی چون مبارزه با تروریسم و... طبل جنگ های صلیبی را به صدا درآورده است. امام خمینی(ره) در این باره فرمودند: «آمریکا این تروریست بالذات دولتی است که سرتاسر جهان را به آتش کشیده و هم پیمان او صهیونیسم جهانی است که برای رسیدن به مطامع خود، جنایاتی مرتکب می شود که قلم ها از نوشتن و زبان ها از گفتن آن شرم دارند.»(7)
امپریالیسم نو: که از آن استعمار نو هم تعبیر شده است به معنای وضعیتی است که در آن کشوری، با داشتن استقلال سیاسی، از دست اندازی و دخالت کشور دیگری و یا عوامل آن آسیب ببیند و این رابطه ممکن است دنبالة رابطة استعماری گذشته میان دو کشور نباشد و قدرت نوخاسته ای آن را پدید آورد. در برخی از بخش های جهان (مثلاً، آمریکای لاتین) اغلب اصطلاحات هم ردیف مانند امپریالیسم اقتصادی (یا به اصطلاح دقیقتر، امپریالیسم دلار) را بیشتر به کار می برند.(8)
امپریالیسم فرهنگی: نفوذ فرهنگی کشورهای امپریالیست بر کشورهای دیگر را به عنوان امپریالیسم فرهنگی یاد می کنند.(9) و یا به عبارتی می توان به این صورت تعریف کرد که. کاربردِ قدرت سیاسی و اقتصادی برای پراکندن ارزشها و عادت های فرهنگی متعلق به آن قدرت در میان مردمی دیگر و به زیان فرهنگ آن مردم را امپریالیسم فرهنگی می گویند. امپریالیسم فرهنگی می تواند یاری دهنده امپریالیسم سیاسی و اقتصادی باشد چنانکه مثلاً، فیلم های امریکایی برای فرآورده های آمریکایی تقاضا پدید می آورند(10) که امام راحل(ره) درباره این طور وابستگی فرمودند: بزرگترین فاجعه برای ملت ما این وابستگی فکری است که گمان می کنند همه چیز از غرب است و ما در همة ابعاد فقیر هستیم.(11) و همین طور فرمودند: «تربیت غرب، انسان را از انسانیت خودش خلع کرده»(12) و تا ما از آن غربزدگی در نیاییم و مغزمان را عوض نکنیم و خودمان را نشناسیم، نمی توانیم مستقل باشیم، نمی توانیم هیچ داشته باشیم.(13) بنابراین ما در اینجا می توانیم نتیجه بگیریم که امپریالیسم فرهنگی اساس و بنیاد دیگر گونه های امپریالیسم بوده و نمی توان از آن با تسامح و به سادگی گذشت.

                                                                                 نرم افزار پاسخ

 


پاورقی:

1. دانشنامه سیاسی، داریوش آشوری، انتشارات مرواید، ص 36.
2. فرهنگ جامع سیاسی، محمود طلوعی، نشر علم، ص 182.
3. داریوش، آشوری. همان، ص 37.
4. همان.
5. داریوش آشوری، همان، ص 38.
6. داریوش آشوری، همان، ص 27. .
7. امام خمینی، کلمات قصار، مؤسسه نشر آثار امام خمینی، ص 154.
8. داریوش آشوری، همان، ص 38.
9. فرهنگ جامع سیاسی،همان، ص 182.
10. داریوش آشوری، همان، ص 38.
11. امام خمینی، همان، ص 113.
12. همان، ص 158.
13. همان.


 
منظور از کاپیتالیسم چیست؟
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: منظور از کاپیتالیسم چیست؟

کاپیتالیسم یا همان سرمایه داری، نظام اقتصادی است که با انقلاب صنعتی در اروپا و آمریکا پدید آمد و مراد از آن سیستمی است که در آن مالکیّت خصوصی سرمایه تعیین کننده چهره اقتصادی و سیاسی آن و هم چنین پدیدآورنده نوعی نظم اجتماعی خاص است که در آن طبقه حاکم، همان سرمایه دار یا بورژوا(1) می باشد و بیشترین سود را از نیروی تولیدی جامعه می برد در این نظام کاپیتالیستی یا سرمایه داری مالکانِ سرمایه های بزرگی وجود دارند که واحدهای بزرگ تولیدی و سرمایه ای (مانند بانک ها) به آنان تعلق دارد.
کاپیتالیسم یا سرمایه داری، به عنوان ایدئولوژی، پشتیبان نابرابری های درآمد و ثروت است و آن هوادار لیبرالیسم اقتصادی است و بازار آزاد اقتصادی را شرط لازم پیشرفت اقتصادی می داند دوره های آن با رشد سرمایه داری بازرگانی آغاز می شود و با انقلاب صنعتی مرحله ای از آن با سرمایه داری صنعتی دنبال می شود و در این دوره مالکان کارخانه های بزرگ و دیگر بنگاههای اقتصادی بر جریان تولید مسلطند و مرحله بعد با سرمایه داری مالی نظام کاپیتالیستی استمرار می یابد دراین دوره تسلط اقتصادی رفته ـ رفته به دست بانک داران و پول داران بزرگ می افتد و آنان با پول خود بر موسسه های صنعتی مسلط می شوند و در این دوره سرمایه گذاران با قدرت مالی خود از واحدهای صنعتی و تولیدی و از دیگر واحدهای اقتصادی، سود می برند(2) در این دوره ها وجه دیگری که نظام کاپیتالیستی پیدا کرد وجه امپریالیستی است که با تسلط بر منابع اقتصادی و مالی دیگر کشورها انحصار اقتصادی را با بنگاههای اقتصادی چند ملیتی به وجود آوردند یعنی سرمایه داران برای کسب سود به سرمایه گذاری در خارج از کشور خود دست یازیدند و با این حرکت، بازارها و مواد خام و بالاتر از همه فرصت هایی برای سرمایه گذاری سرمایه های اضافی را به دست آوردند و این شرکت های چند ملیتی با تسلط بر منابع و بازار دیگر کشورها در واقع یک سلطه اقتصادی پیدا کردند که آن تسلط سیاسی را هم به دنبال داشت و این بود که نظام کاپیتالیستی یک امپریالیسم نو یا امپریالیسم اقتصادی را بر دنیا حاکم کرد و این به معنای وضعیتی است که کاپیتالیسم با گسترش قدرت مالی ـ سرمایه ای خود حیات سیاسی ـ اقتصادی دیگر کشورها را در سایه قدرت مالی و سرمایه ای خود قرار داده است.(3) یعنی کاپیتالیسم و نظام سرمایه داری علاوه بر تسلطی که بر منابع و بازار دیگر کشورها داشت و سیطره جهانی را در این باره از آن خود کرده بود امروزه با تسلط بر بازار سرمایه و دستاوردهای دانش بشری هرمونی و غلبه خود را بر جهان بیش از پیش افزوده است و حتی این ذهنیت را ایجاد نموده است که کشورهای در حال توسعه هم ناگزیرند در این گردونه حرکت کنند با این وجود باید گفت نظام کاپیتالیستی آسیب پذیر است و برای خروج و استقلال از این ترتیبات نظام کاپیتالیستی رهبران انقلابی و آزادیخواهان جهان به خصوص مسلمانان باید هوشمندانه تمهیداتی بیاندیشند تا بتوانند با ارائه الگوهای توسعه همراه با خودباوری و خود اتکایی، خود را از این گردونه درهم تنیده خارج کنند درست است که نظام کاپیتالیستی و سرمایه داری امروزه هژمونی خود را با وابستگی دیگر کشورها آنقدر پیچیده و درهم تنیده کرده است که بعضی کشورها حیات خود را در این ترتیبات می بینند لکن این مرعوبیت از ناحیه اغراق هایی است که رسانه های وابسته به نظام کاپیتالیستی به مردم جهان القاء می کنند و مردم انقلابی و آزادیخواهان جهان باید این باور را داشته باشند که بدون نظام کاپیتالیستی، جهان برقرار است و به حیات خود ادامه می دهد لذا می توان از این گردونه و چنبره نظام کاپیتالیستی بیرون بود و به حیات خود ادامه داد و پیشرفت و توسعه را می توان بدون ترتیبات نظام کاپیتالیستی دنبال کرد مسلمانان آنقدر استعداد و توان دارند که با همگرایی می توانند رشد و توسعه را بدون این وضعیت حاکم تعریف کنند پیشرفت های علمی کشور و مقاومت در تحریم هایی که سرمداران نظام سرمایه داری بر کشور ما تحمیل کردند نشان می دهد که ما می توانیم چنین امکان هایی را محقق سازیم

                                                                                       نرم افزار پاسخ

 


پاورقی:

1. بورژوا همان طبقه سرمایه دار است.
2. ر.ک دانش سیاسی، داریوش آشوری، انتشارات مروارید، ص199.
3. ر.ک دانش سیاسی، همان، ص37.


 
آیا آزادی مطلق در مکاتب غربی مورد پذیرش است؟ ........
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: آیا آزادی مطلق در مکاتب غربی مورد پذیرش است؟

آیا آزادی مطلق در مکاتب غربی مورد پذیرش است؟ چه قیدهایی برای آزادی انسان گفته اند؟

پاسخ:

با مراجعه به متون کلاسیک در فلسفة ‌سیاسی ملاحظه میشود که هیچ مکتب سیاسی آزادی را مطلق ندانسته است و این شاید به این جهت باشد که بطلان آزادی مطلق بدیهی و روشن میباشد زیرا اولین پیامد تجویز آزادی مطلق آن است که مایة ‌سلب آزادیهای دیگران میشود اگر انسان چنان آزاد باشد که بتواند هر کاری انجام دهد و حتی به حقوق دیگران تعدی کند چنین آزادی گستردهای موجب زیان به جامعه و سلب آزادیهای دیگران است. شهید مطهری در این زمینه می فرماید: «بدیهی است که آزادی مطلق امکان ندارد در جامعه باشد لازمة طبیعت جامعه این است که آزادیها محدود شود یعنی آزادی هر فرد به آزادی فرد دیگر محدود گردد. مواهب اجتماعی (باید) بهطور عادلانه در میان افراد تقسیم شود، نظامات اجتماعی، نظاماتی دست و پاگیر نباشد و افراد به حداکثر آنچه که در جامعه ممکن است، بتوانند به کمال خودشان برسند یعنی امکانات برای افراد بهطور مساوی و در حد کمال امکان، فراهم باشد»(1) بنابر این آزادی مطلق امکانپذیر نیست زیرا که انسان محدودیتهای فراوانی دارد و از اینرو آزادیاش آزادی نسبی است یعنی آزادی در یک دایره محدود است، انسان در دایرة محدودی که دارد، میتواند در تبدیل محیط طبیعی و محقق ساختن خواستههایش برای خود آیندهای سعادتبخش یا شقاوتآلود انتخاب کند.
محدودیتهای انسان از جهات متعددی است مانند:

1. وراثت انسان با طبیعت انسانی به دنیا میآید از آنجهت که پدر و مادرش انسان بودهاند، او هم قهراً و جبراً مانند یک فرد انسان به دنیا میآید. و از طرف دیگر، پدر و مادرش یک سلسله صفات موروثی خود را در فرزندشان به یادگار میگذارند که اینها نیز قهراً‌ و جبراً همراه این افراد هست مانند رنگ پوست، رنگ چشم، خصوصیتهای جسمی که احیاناً از چند پشت به ارث میرسد. انسان هیچ یک از اینها را برای خود انتخاب نکرده است بلکه جبراً وراثت اینها را به او داده است.

2. محیط طبیعی و جغرافیاییمحیط طبیعی و جغرافیایی انسان و منطقهای که در آن منطقه رشد میکند، خواه ناخواه یک سلسله آثار قهری بر روی اندام و روحیة‌انسان میگذارد. منطقههای سردسیر و منطقههای گرمسیر و منطقههای معتدل هرکدام نوعی روحیه و اخلاق را ایجاب میکند، همچنین منطقة کوهستانی یا منطقة صحرایی و غیره.

3. محیط اجتماعی محیط اجتماعی انسان عامل مهمی است در تکوین خصوصیات روحی و اخلاقی انسان، زبان انسان، آداب عرفی و اجتماعی، دین و مذهب، غالباً همان چیزی است که محیط اجتماعی بر انسان تحمیل میکند.

4. تاریخ و عوامل زمانیانسان از نظر محیط اجتماعی تحت تأثیر زمان حال نیست، زمان گذشتته و وقایع و حوادثی که در گذشته رخ داده است، نیز در ساختن او تأثیر بهسزائی دارد، بهطور کلی میان گذشته و آیندة هر موجودی، رابطة قطعی و مسلم برقرار است. گذشته و آینده مانند دو نقطة جدا از یکدیگر نیستند بلکه مانند دو قطعه از یک جریان مداوماند، گذشته نطفه و هسته آینده است البته همانطور که شهید مطهری فرمودهاند: انسان در عین اینکه نمیتواند رابطهاش را با وراثت، محیط طبیعی، محیط اجتماعی و تاریخ و زمان بهکلی قطع کند، میتواند تا حدود زیادی علیه این محدودیتها طغیان نموده و خود را از قید حکومت این عوامل آزاد سازد.(2) منظور از ذکر این محدودیتها آن بود که روشن شود سخن از آزادی مطلق گفتن در باب انسان برخاسته از عدم تأمل در محدودیتهای آدمی است که شامل محدودیتهای ناشی از طبیعت و جز آن میشود، اینک جهت آنکه شاهدی بر ادعای نفی آزادی مطلق در کلمات غربیان و لیبرالها ذکر کرده باشیم، پارهای از دیدگاه های متفکران غربی را در باب قیود آزادی بیان میکنیم.

1. جان استوارت میل: به گفتة‌ میل «در رسالة آزادی تنها آزادی که شایستگی این نام را دارد این است که هرکس به شیوة خاص خویش مصلحت خویش را دنبال کند بهشرطی که به مصالح دیگران آسیب نرساند.»(3)

2. کانت: از نظر کانت، آزادی عبارت از استقلال از هرچیز سوای فقط قانون اخلاقی.(4)

3. آیزایا برلین: وی میگوید: «البته آزادی نامحدود سرمایهداران آزادی کارگران را از بین میبرد، آزادی نامحدود کارخانهداران یا پدران و مادران به استخدام کودکان در معادن زغال سنگ میانجامد. شکی نیست که باید ضعفا در برابر اقویا حمایت شوند و از آزادی اقویا تا این حد کاسته گردد »(5)

4. پوپر: کارل پوپر که یکی از متفکران لیبرال است با اشاره به دیدگاه جان استوارت میل (که نقل کردیم) می گوید: «من اصل حرف استوارت میل را بهصورت ذیل میپذیرم هرکس باید آزاد باشد، به شیوهای که خود میخواهد دل شاد یا نادل شاد باشد تا جایی که شخص ثالثی را به خطر نیاندازد»(6)
با توجه به آنچه از باب نمونه ذکر کردیم ملاحظه فرمودید که نه دفاع از آزادی مطلق معقول است و نه کسی گفته است و متفکران غربی و از جمله لیبرالها برای آزادی قیودی را ذکر کردهاند البته اسلام برای آزادی قلمرو ویژهای قائل است و آنرا به قیدی مانند رعایت مصالح عالیة‌ فرد نیز محدود میکند .از دیدگاه غرب تنها قید آزادی، رعایت آزادی دیگران است ولی از دیدگاه اسلام رعایت مصالح واقعی فرد قید دیگر آزادی است و این بدانجهت است که در غرب ریشه و منشاء آزادی را تمایل و خواهشهای انسان میدانند، از اینرو آزادی غربی در واقع نوعی حیوانیت رها شده است، در حالیکه از دیدگاه اسلام انسان در عین اینکه حیوان است انسان است، آدمی یک سلسله استعدادهای مترقی و عالی دارد که ملاک انسانیت او است، تفکر منطقی انسان و تمایلات عالی او مانند میل به حقیقتجویی و خیر اخلاقی و همین استعدادهای برتر منشاء آزادیهای متعالی او میشود.(7)

 

                                                                               نرم افزار پاسخ


پاورقی:

1. مطهری، مرتضی، فلسفة‌ تاریخ، انتشارات صدرا، 1369، ص 259 ـ 260.
2. مطهری، مرتضی، انسان در قرآن، انتشارات صدرا، 1369، ص 36 ـ 40.
3. جان استوارت میل، رساله دربارة‌ آزادی، ترجمة جواد شیخ الاسلامی، 1363، به نقل از قبسات، ش 5 و 6، ص 82.
4. موریس گرنستون، تحلیلی نوین از آزادی، ترجمة جلال الدین اعلم، انتشارات امیر کبیر، 1370، ص 13 ـ 50.
5. آیزایا برلین، در جستجوی آزادی، ترجمة ‌خجستهکیا، نشر گفتار، چاپ اول، 1371، ص 62.
6. درس این قرن، ص 13، به نقل از نشریة ‌قبسات، ش 5 و 6، ص 82.
7. مطهری، مرتضی، پیرامون انقلاب اسلامی، انتشارات صدرا، 1369، صص 7 و 100 ـ 104.


 
تفاوت آزادی‌های موجود در غرب و آزادی‌های موجود در جمهوری اسلامی در چیست؟
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: تفاوت آزادی‌های موجود در غرب و آزادی‌های موجود

آزادی تعریف های متعدد و فراوانی دارد که پرداختن به آن تعاریف نیاز به مباحث مبسوطی است که از حوصله ا ین نوشتار خارج است با این حال بد نیست که به عنوان حسن مطلع نگاهی کوتاه به این واژة داشته باشیم، به رغم اینکه برای حصول تفاهم در بحث‌های مربوط به آزادی باید به تعریفی مشترک رسید و بعد از توافق بر سر معنایی خاصّ به گفتگو نشست امّا این امر هیچگاه تحقق نیافته است، بعنوان نمونه برخی نویسندگان غربی برای آزادی حدود بیست تعریف ذکر کرده‌اند که بسیاری نزدیک به هم و بعضی هم با هم متناقض هستند.(1) با این توضیح باید گفت که تبیین و تعریف این واژه در دیدگاه اسلام غرب دارای تفاوت آشکار و روشن است. آزادی در نگاه برخی اندیشمندان ممتاز و سرشناس اسلامی با آن تعریفی که از دیدگاه اندیشمندان نامدار غربی بیان می‌شود، تباین جدّی و مشخصی دارد. بعنوان نمونه علامه محمد باقر صدر آزادی را به امکان توانایی بکارگیری و تعبیر عینی و عملی اراده برای تحقق اهداف متعالی خود تعبیر می‌نماید(2)و شهید مرتضی مطهری نیز آزادی را در کنار واژة اختیار قرار داده از منظر کلام مفهوم آن را توضیح می‌دهد: (اختیار و آزادی مورد اعتقاد شیعه به این معنی است که بندگان مختار و آزاد آفریده شده‌اند، اما بندگان مانند هر مخلوق دیگر به تمام هستی و به تمام شئون هستی و از آن جملة شأن فعالیت، قائم بر ذات و ... از مشیت و عنایت او هستند.)(3) علامه محمد تقی جعفری نیز آزادی را عبارت از برداشتن قید یا زنجیر یا هر عاملی که موجب بسته شدن مسیر جریان اراده در یک یا چند موضوع، می‌داند.(4)
در هر حال باید گفت مبانی آزادی در اسلام بر دو اصل استوار است:
الف) معرفت شناختی: که دو استوانة قوی شاکلة آن را حفظ می‌کند: 1. ربوبیت الهی 2. وحی الهی.
ب) انسان شناختی: که همان مقام خلیفة الهی است که اسلام انسان را به این مقام معرفی می‌نماید.
با این تعاریف مختصر با نگاهی به تعاریف و مبانی آزادی در دیدگاه غرب تفاوت این دو منظر مشخص می‌گردد. توماس هابز آزادی را به معنای فقدان مخالف تعریف می‌نماید.(5) آیز یا برلین هم معنای اصلی آزادی را عبارت از آزادی از بند و زندان، آزادی از بردگی غیر دانسته و در جایی دیگر آن را عبارت از فقدان موانع در راه تحقق آرزوهای انسان تلقی می‌نماید.(6) جان لاک نیز آزادی را رها بودن از محدودیت و خشونت دیگران دانسته است.(7)
با توجه به تعاریف متعددی که از آزادی در غرب صورت گرفته، بطور کلی مبانی آزادی در غرب بر دو اصل که هر یک از این اصول، دارای پایه‌ها و زیرمجموعه‌های بنیادین می‌باشد، شکل پذیرفته است.
الف)معرفت شناختی: 1. بی‌دینی و آزادی و الحادی: در مکتب غربی لیبرالیسم، آزادی منهای خدا و دین است. 2. حواس مادی: در اندیشة لیبرال ابزار شناخت یا حسی است یا عقل و مراد از عقل، همان عقل حسابگر (راسیونالیستی) می‌باشد.
ب) انسان شناختی: 1. فردگرایی (اومانیسم): که در این اصل انسان و خواسته‌های او دارای اصالت می‌باشند. 2. حاکمیت امیال به عنوان منشاء پویایی فعالیت انسان.
بطور کلی باید گفت، با توجه به توضیحات مختصری که داده شد مشخص می‌شود که مبانی آزادی در اندیشة غربی و اسلامی دارای اختلاف و تباین جدی هستند. از نظر اسلام آزادی منشاء خدایی دارد در حالیکه در نگاه غرب آزادی منهای خدا و دین است. ابزار شناخت در تفکر غرب حواس مادی است در حالی که در اسلام وحی الهی می‌باشد. دیگر آنکه غرب انسان محور است و اصالت را به انسان می دهد ولی در اسلام مبنای آزادی جهان‌بینی توحیدی است. در غرب حدّ آزادی منافع مادی است در حالیکه در اسلام ارزش‌های معنوی مدّنظر می‌باشد. محدودة آزادی در غرب بر اساس قوانین بشری است ولی در اسلام براساس قوانین الهی است. غیر از این در مکتب لیبرالیسم، آزادی به صورت مطلق تلقی شده ولی اسلام آزادی مطلق را مساوی هرج و مرج می‌داند. بدین ترتیب ملاحظه می‌شودکه مبانی اسلام با مبانی لیبرالیستی در باب آزادی مخالفت جدی دارد و به هیچ وجه قابل جمع نیست. به دیگر سخن باید گفت. آزادی اصولاً در جوامع مختلف بر حسب مؤلفه‌ها و مفاهیم و ارزشهای حاکم در آن جامعه تعریف می‌شود و دیدگاه اسلام با غرب در باب آزادی با هم مخالف است.
امروزه نیز در دنیای بظاهر متمدن غرب و در رأس آن آمریکا، ژست آزادیخواهی به وفور دیده می‌شود ولی پشت پرده، حمایت از مستبدان روزگار صورت می‌پذیرد.
از جفای روزگار چه می‌شود، وقتی که دیده می‌شود تروریست‌ترین کشور دنیا بعنوان مهد آزادی معرفی‌ می‌گردد ولی کشورهایی که اسارت و بندگی معبود دروغین دنیا را نمی‌پذیرند. تروریست و ضدّ آزادی و دموکراسی معرفی می‌گردند آنهایی که جمهوری اسلامی را متهم به اذیت و آزار و ترور اقلیتهای دینی می کنند و مدعی می شوند که برخلاف آمریکا، در ایران این اقلیت‌ها از آزادی مذهبی برخوردار نمی‌باشند. بر اساس کدام ادعّا و دلیل، آمریکا را مأوا و محل آزادی عقاید و مذاهب می‌دانند، در آمریکایی که بزرگترین مدّعی رعایت حقوق بشر است، پیروان یک فرقة مذهبی به نام(داودیّه) در حالیکه زنان و بچه‌های بسیاری نیز در میان آنها بودند در معبد خصوصی خود زنده به آتش کشیده می‌شوند چرا که غیر رسمی هستند یا احیاناً ممکن است به امنیت ملی و مصالح کلی جامعه ضربه بزنند. آیا این تعریف آزادی مذهب و عقیده است. البته قابل تذکر است که آزادی بر اساس ارزش‌های پذیرفته شده در جامعه است. در ایران اسلامی نیز آزادی بر اساس احکام اسلامی است که به عنوان ارزش‌های جامعه محسوب می‌شود و این ارزشها نقش بنیادین در جامعة‌ ما دارند و روشن است که احکام اسلامی یک سری محدودیتهایی برای مراسم و رسوم ادیان دیگر دارد که این امر، مانع آزادی مذهب و دین آن‌ها نیست. ولی در مورد سایر ادیان تا آنجایی که اطلاع داریم اقلیتهای دینی در نظام اسلامی اکثر مناسک مذهبی و حتی عزاداری در معابد و کلیسا‌ها و مراکز مخصوص مذهبی خودشان صورت می‌پذیرد.
اقلیتهای دینی نه تنها هیچ محدودیتی در اجرای فعالیتهای مذهبی ندارند بلکه آزادانه به زندگی خود مشغولند مگر آنکه قصد اخلال یا خرابکاری داشته باشند که در این صورت دیگر فرقی بین مسیحی و مسلمان نیست.

                                                                             نرم افزار پاسخ

 


پاورقی:

1. مصباح یزدی، محمد تقی، پرسشها و پاسخها ج 4، صص 11-10
2. صدر، سید محمد باقر، آزادی در قرآن، ترجمه هادی انصاری، تهران، انتشارات روزبه، ص 21-22.
3. مطهری، مرتضی، مجموعه آثار کلام، قم، انتشارات صدرا، چاپ چهارم، 1374، ج2، ص99.
4. جعفری، محمد تقی، حکمت سیاسی اسلام، تهران، بنیاد نهج البلاغه، چاپ دوم، 1373، صص 365ـ366.
5. آنتونی آربلاستر، ظهور و سقوط لیبرالیسم غرب، ترجمه عباس فجر، تهران، انتشارات مرکز، 1376، ص 84.
6. آیز یا برلین، چهار مقاله دربارة آزادی، ترجمه علی محمد موحد، تهران، انتشارات خوارزمی، 1368، ص46 و 336.
7. هایز و لاک، نظریة آزادی در فلسفه سیاسی، ترجمه سید علی محمودی، تهران، انتشارات پژوهشگاه علوم انسانی، 1377، ص 87.


 
اصلاح طلبان ، اصول گرایان و افراطیون
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: معرفی اصلاح طلبان، اصول گرایان و افراطیون اصلاح

اصلاحات و اصلاح‌طلبان:این لفظ که معادل کلمة رفورمیسم (Reformism) است، از جهت اصطلاحی عبارت از «مجموعة روشها و تدبیرهایی است که حکومت‌ها یا ایدئولوگ‌ها در پیش می‌گیرند تا ضمن حفظ ساختار یک حکومت، وجوه بیمار و ناسالم آن را دگرگون نمایند. یا به عبارتی جامعه‌ای که هنوز از رژیم حاکم به طور کامل سلب امید نکرده، امیدوار است با اصلاحاتی شرایط حاکم بر جامعه را به نحوی تغییر دهد که با کمترین خسارت، خواسته‌های خود را از طریق معمول در نظام تأمین کند. این حرکت با تحوّل در درون نظام حاکم، در عین حفظ آن تحقّق می‌یابد. مثلاً نهضت مشروطیت اگرچه انقلاب نامیده شده، در واقع نهضتی رفورمیستی بود که با حفظ سلطنت قاجار و با جلب رضایت مظفر‌الدین شاه، نظام استبدادی را به نظام مشروطة سلطنتی تبدیل کرد».(1)
در فرهنگ‌های سیاسی این واژه «بیشتر برای بیان گرایشهای موجود در جنبش سوسیالیسم بکار می‌رود. که اندیشة قهر و خشونت انقلابی را کنار نهاده و خواستار دگرگونی مسالمت‌آمیزنهادهای اجتماعی از راههای دموکراتیک شده است».(2)
با این توضیحات، حال باید به این نکته اشاره شود که اصولاً منظور از اصلاحات و اصلاح‌طلبان در جامعة کنونی ما چه کسانی هستند و آیا نظر و حرکت آنها در چارچوب معنای اصطلاحی اصلاحات قرار می‌گیرد؟
هر ساختار حکومتی و سیستم سیاسی پس از گذشت دورانی از حیات خود ممکن است که نیاز به برخی اصلاحات در برخی وجوه خود داشته باشد که در عین حفظ کلیّت و تمامیّت آن ساختار یا سیستم، برخی معایب و ناکارآمدیهای آن را برطرف نماید. مطمئناً نظام جمهوری اسلامی ایران نیز مستثنی از این قاعده نیست.
اصلاح‌طلبان حال حاضر در ایران را می‌توان به دو دسته تقسیم کرد: 1. اصلاح‌طلبان انقلابی. 2. اصلاح‌طلبان آمریکایی.
اصلاح‌طلبان انقلابی عده‌ای هستند که از اول انقلاب هم حضور داشته و دارند و می‌توان گفت همان دلسوزان نظام و انقلاب بشمار می‌آیند. اینان که رهبر انقلاب پرچمدار آنان بوده و هستند دارای چند ویژگی بارز و برجسته‌اند:
الف) این اصلاح‌طلبان دین‌مدار هستند و اصلاحات آنها بر پایه اعتقاد به اصل ولایت فقیه و در چارچوب آن صورت می‌گیرد.
ب) اصلاحات آنها دارای هویّت و ویژگی عدالت‌طلبانه است و هدف اصلی آن از بین بردن فقر و فساد تبعیض موجود در شرایط کنونی جامعه و نظام است.
ج) این اصلاحات رویکردی ضدّ امپریالیستی و ضدّ سلطه‌گرایی دارد.
در واقع اصلاحات انقلابی عبارت است از انجام فعالیّتها و حرکتهایی جهت تعمیق روح دینی و جوهر ولایی انقلاب و تداوم حیات و بلکه تعمیق آرمانهای مبنایی آن. در مقابل «اصلاحات انقلابی»، «اصلاحات آمریکایی یا اصلاحات لیبرالی» وجود دارد.
اصلاحات آمریکایی رویکردی است که در چند سالة اخیر با بهره‌گیری از حضور برخی لایه‌های نفوذی در مدیران کشور و بر پایة اعتقاد به لیبرال دموکراسی تحت لوای اصلاحات، خواهان استحالة نظام اسلامی ایران به یک حکومت سکولار با رعایت برخی ظواهر دینی است.
جریان اصلاحات آمریکایی، در واقع خواهان تغییر ماهیت دینی و روح انقلابی نظام جمهوری اسلامی به یک نظام باطناً سکولار، با حفظ ظواهر دینی و مدافع نظام سرمایه‌سالاری و هضم شده در نظام جهانی سلطه است. این جریان به اصطلاح اصلاح‌طلبی، در واقع در صدد استحالة نظام اسلامی و حذف صبغة روح دینی و ولایی آن است و علی‌رغم ظاهر اصلاح‌طلبانه، در واقع یک حرکت براندازانه است که اساس کارکرد آن براندازی خاموش و کودتای خزندة فرهنگی ـ سیاسی است».(3)

اصول‌گرایی:در فرهنگهای سیاسی اثری از واژة «اصولگرایی» در آنها نمی‌یابیم. در عوض به کلمة بنیادگرایی برمی‌خوریم که تعبیر مثبت آن، به معنای اصولگرایی که امروزه در عرف سیاسی ما بکار می‌رود نزدیکتر است.
فرهنگهای سیاسی «بنیادگرایی» را این گونه تعریف می‌کنند: «اصطلاحی است که برای توصیف زیاده‌روی و افراط سیاسی جنبش‌هایی که در ارتباط تنگاتنگ با اعتقادات مذهبی هستند بکار می‌رود. بنیادگرایی دارای دو معنای متفاوت می‌باشد که در نقطة مقابل هم قرار دارند. در معنای نخست که بیشتر با عنوان فارسی «اصولگرایی» از آن یاد می‌شود عبارت است از: اصولی بودن اعتقادات و باورها و تمسّک‌ به آنها. در معنای دیگر که بیشتر بار ارزشی منفی دارد بنیادگرایی مساوی با نهاد قشری‌گری و تمسّک به ظواهر می‌باشد».(4)
اصولگرایی که در عرف سیاسی کشور ما متداول شده است اصطلاح جدیدی است که قبلاً به این شکل سابقة کاربرد نداشته است. طبق این تعبیر اصولگرایان افرادی هستند که معتقد به آرمانها و عقاید مقدسی می باشند. که این عقاید ریشه در مذهب و دین آنها دارد و آنها حاضر نیستند بر سر این اصول معامله کنند یا از آنها عدول کنند. برای مثال مسئلة دفاع از حقوق فلسطینیان و به رسمیت نشناختن اسرائیل در نظام جمهوری اسلامی ایران یک مسألة اصولی نظام به شمار می‌آید که مسئولان حاضر نیستند بر سر این مسأله با کسی معامله کنند. در واقع اصولگرایان افرادی هستند که حاضرند بر سر اعتقادات و اصول صحیح خود فداکاری بکنند.
ارائه طرح اصولگرایی از جانب مقام معظم رهبری در شرایطی صورت گرفت که بعضی از مسئولان که دارای سابقة خوش انقلابی بودند حاضر شدند برای خوشایند غربیها از مواضع انقلابی و بعضی اعتقادات سابق خود دست بردارند. لذا طرح این مسأله از جانب رهبری عملاً باعث شد خط و خطوط این عدّه از بقیّه جدا شود و یاران واقعی نظام که حاضر به فداکاری برای اصول و مواضع انقلابی خود هستند در یک جبهة واحد به نام جبهة «اصولگرایان» متشکّل شوند.
اصولگرایی یعنی ایستادگی روی عقاید و آرمانهایی که ریشه در دین و مذهب دارد و عدم عدول از این اصول. بنابراین هر کس که دارای چنین روحیه و اعتقادی هست بدون شک جزو اصول‌گرایان خواهد بود. به تعبیر رهبری. اصول گرایی یعنی اصول مستدل منطقی را قبول داشتن و به آنها پایبند ماندن و رفتارهای خود را با آن اصول تطبیق کردن(5)... اصول گرایی اسلامی متکی به منطق و عقل و استدلال و تجربه و شوق آزادی خواهی و استقلال خواهی یک ملت می شود.(6)

افراطیون:«افراط گرایی یا همان رادیکالیسم از واژة لاتینی «Radix» به معنای «ریشه» مشتق شده و به مفهوم طرفداری از وقوع تغییرات بنیادی می‌باشد. صفت رادیکال به هر گونه نظری که خواهان دگرگونی بنیادی و فوری در نهادهای موجود شود، اطلاق می‌گردد. از نظر تاریخی، رادیکالیسم همواره با نارضایتی از وضع موجود و تمایل به وقوع دگرگونی‌های اساسی، سیاسی و اجتماعی همراه بوده است و رادیکالیست‌ها در هر عصری در پی از میان برداشتن ساختارهای اجتماعی و سیاسی موجود و ایجاد ساختارهای جدید بوده‌اند».(7)
البته به نظر می‌رسد افراط‌گرایی که در جامعه ما عرف شده با معنای اصطلاحی آن متفاوت باشد. افراطیون کسانی هستند که در نظر جناح‌های سیاسی تاب تحمّل رقیب مقابل را ندارند و با توسل به هر شیوه‌ای هر چند که غیرقانونی باشد در صدد حذف طرف مقابل هستند. لذا افراطی‌گری در عرف سیاسی کشور ما امری بسیار زشت می‌باشد.

                                                                         نرم افزار پاسخ

 


پاورقی:

1. محمّدی، منوچهر، انقلاب اسلامی، زمینه‌ها و پیامد‌ها،قم : نشر معارف , 1380 ص24.
2. علیزاده، حسن، فرهنگ خاص علوم سیاسی، ص252.
3. برگرفته از: زرشناس، شهریار، واژه‌نامة فرهنگی، سیاسی، ص 22 و 23.
4. علیزاده، حسن، فرهنگ خاص علوم سیاسی، ص128.
5. بیانات رهبری، 7:11:1381.
6. همان، 15:5:1382.
7. علیزاده، حسن، فرهنگ خاص علوم سیاسی، ص248.


 
منظور از اصلاحات یلتسین چیست؟
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: منظور از اصلاحات یلتسین چیست؟

پروژه اصلاحات در شوروی سابق از سال 1985 م توسط گورباچف آغاز گردید، تاکنون مراحل متعددی را طی نموده است، در یک مقطع زمانی خاص «یلتسین» (1991 ـ 1993 م) به عنوان زمامدار اصلاحات ایفای نقش نمود. آنچه از گفته‌های اصلاح طلبان شوروی استفاده می‌شود، این است که آنان به منظور تکمیل و ترمیم سوسیالیسم سوار قطار اصلاحات شدند، چانچه «الکساندر نیکو لایوچ یاکولوف» می‌گوید: «ما در سال 1985 قصد ایجاد یک جامعه مدنی داشتیم، شعار اول این بود که سوسیالیسم را تکمیل و ترمیم کنیم، تغییر ساختار اجتماعی در برنامه ما نبود، تمام اینها بعداً به وجود آمد.»(1)
اما این تنها ظاهر قضیه بود، غربی‌ها بویژه آمریکا، با یک برنامه حساب شده و از پیش تدارک دیده توسط «جان اف‌ کندی» «در سال 1960» در لفافه اصلاحات، اهداف خود را دنبال می‌کردند، چنانچه «یاکولف» در اعترافاتش دارد: «من فکر می‌کنم درتمام این سالها آمریکا مشغول کارهای خود بود. و همدردی با اصلاح طلبان تنها ظاهر قضیه بوده است، وعده‌های آنها فقط با هدف تشویق اصلاح طلبان برای حذف رقیبان داخلی داده می‌شد، اما ما در آن زمان کاملاً به آمریکا خوشبین بودیم... و آنها به وعد‌ه‌های خود عمل نکردند»(2)
مهم‌ترین بخش راهبردی آمریکا در این راستا، استفاده از تمام امکانات، ابزارها و عوامل اجرایی درونی و بیرونی و عناصر نفوذی برای هدایت افکار عمومی و نزاعهای درون غربی به سمت گزینش فرد یا افرادی در مقام‌های عالی از جمله صدر‌هیأت رئیسه یا رئیس مملکت بود. وظیفه این افراد طوری طراحی شده بود که فقط شعار بدهند، در عین دارا بودن بالاترین مقام اجرائی، همواره به مطرح کردن مشکلات کشور و بزرگ جلوه دادن آنها در افکار عمومی بپردازند، از اصلاحات بگویند، مطالبات نوین مطرح کنند، بدون آنکه برنامه و طرح اجرایی مشخصی را برای حل نارسایی‌ها به مرحله اجرا در آورند، و آنان موظف بودند پیوسته مشکلات را به عهده دیگران بیندازند و به افکار عمومی القاء کنند که موانعی سر راه آنها ایجاد می‌کنند و... «گورباچف» و یلتسین مهره‌هایی بودند که این نقش را به نحو دلخواه غربی‌ها و آمریکا بخوبی ایفا کردند. «گورباچف» (1985 تا 1991 م) در مقام شعار دادن توانست تب اصلاحات را طبق میل گردانندگان اصلی بالا ببرد. در این مرحله طی یک روند خزنده تمام دستاوردهای مثبت گذشته و فرهنگ‌ ملی به فراموشی سپرده شد، چهره بسیار بدی از گذشته برای نسل جوان ترسیم گردید، و گرایش به دموکراسی آمریکایی افزایش یافت. گورباچف در برابر این خوش خدمتی‌ها از سوی غربی‌ها به عنوان مرد سال معرفی گردید.(3)
اما روند اصلاحات که از راه دور هدایت می‌شد، به اینجا متوقف نمی‌شد، ارباب اصلاحات، با پیش‌بینی پایان یافتن تاریخ مصرف گورباچوف، در صدد برآمدند، با کودتای ژوئن 1991م (24:3:1370 هـ.ش) و تبلیغات پیرامون آن و با کمک ایادی داخلی آمریکا، در رسانه‌های ارتباط جمعی و مطبوعات توانستند، یلتسین را در افکار عمومی اعم از داخلی و بین‌المللی به عنوان چهره شاخص اصلاح طلب مطرح و موقعیت او را در شوروی تحکیم بخشند.
در این مرحله با تقسیم‌بندی اصلاح طلبان به دو جناح تندرو و کندرو، از یلتسین و طرفدارانش به عنوان تندروها حمایت کردند. که منجر به سقوط حزب کمونیست گشت و گورباچف نیز از صحنه کنار رفت هر چند یلتسین همانند گورباچف در ظاهر به قصد تکمیل و ترمیم سوسیالیسم وارد بازی شد، اما مهم‌ترین آثار و پیامد‌های اصلاحات یلتسین که تجلی اغراض او و طرفداران اصلاحات است، عبارتند از،
1. فروپاشی کامل شوروی و تجزیه آن به کشورهای مستقل.2. نابودی پیمان ورشو. 3. دگرگونی کامل قانون اساسی کشور، 4. تثبیت و تحکیم سلطه‌ آمریکا بر جمهوری های تازه استقلال یافته.5. استحاله فرهنگی شوروی. 6. به تاراج رفتن ثروت شوروی و شیوع فقر عمومی.
در یک جمله در این مقطع (1991 ـ1993 م) تسلط آمریکا بر اصلاح طلبان چنان سیطره پیدا کرد که خواسته‌های خود رابه طور آشکار به صورت دستور به مسؤلان شوروی و از جمله شخص «یلتسین» دیکته می‌کرد. به عنوان نمونه، سه روز پس از ریاست یلتسین، جرج بوش رئیس جمهور وقت آمریکا اعلام کرد که سه جمهوری حوزه بالتیک (لتونی، استونی، و لیتوانی) متعلق به شوروی نیست و باید مستقل شوند و اگر نظام حاکم بر شوروی این جمهوری ها را به رسمیت نشناسد، وعده‌های آمریکا به شوروی تحقق نخواهد یافت.(4)
الکساندر پروخانوف،(5) اصلاحات گورباچف و یلتسین را چنین توصیف می‌کند. ...هدف اصلی این بود که با ثروتی که شوروی داشت به یک سطح جدیدی از تمدن و پیشرفت برسد... اما متأسفانه این اصلاحات را به جای اینکه دوستان مردم شوروی آغاز کنند، دشمنان آنها آغاز کردند و با سوء استفاده از توقعات مردم، این اصلاحات را به ضد اصلاحات جنایتکارانه تبدیل کردند، نتیجه این رفرم که توسط گورباچف شروع و توسط یلتسین ادامه پیدا کرد این شد که همه ساله روسیه حدود یک میلیون نفر مرگ و میر داشته باشد که البته همه اینها نتیجه ناموفق است... ارزش پول ملی چند هزار برابر کاهش یافته و بدهی‌های خارجی کشور به 160 میلیارد دلار رسیده، ارتش روسیه ضعیف شده، و ما از نظر مایحتاج زندگی آنچنان وابسته به غرب شده‌ایم که بدون مواد خوراکی و کالاهای غربی زندگی برای ما دشوار می‌نماید و... و اینها تماماً دستاوردهای اصلاحات آمریکایی است.»(6) نامبرده تأکید می‌کند که «ما باید از آنچه تا بحال بر ما گذشته است درس عبرتی بگیریم تا دیگر چنین چیزهایی بر‌ایمان تکرار نشود»(7)
زیرا «بر طبق برنامه‌ریزی غرب نابود کننده اصلی شوروی «گورباچف» بود. پس از او غرب «یلتسین» را بر گورباچف ترجیح داد تا ادامه دهنده و پیاده کننده سیاست‌های غرب در روسیه باشد»(8)
به نظر می‌رسد، امام راحل (ره) درنامه‌اش به گورباچف، گرفتاری اصلی شوروی و نیز راه‌حل و بیرون رفتن از بن‌بست موجود را بخوبی ارائه داد: «جناب آقای گورباچف... شما اگر بخواهید در این مقطع تنها گره‌های کور اقتصادی سوسیالیسم و کمونیسم را با پناه بردن به کانون سرمایه‌داری غرب حل کنید نه تنها دردی از جامعه خویش را حل نکرده‌اید که دیگران باید بیایند و اشتباهات شما را جبران کنند. چرا که امروز اگر مارکسیسم در روش‌های اقتصادی به بن‌بست رسیده است، دنیای غرب هم در همین مسایل البته به شکل دیگر و نیز در مسایل دیگر گرفتار حادثه است.»(9)
جناب آقای گورباچف! باید به حقیقت رو آورد، مشکل اصلی کشور شما مسأله مالکیت و اقتصادی و آزادی نیست، مشکل شما عدم اعتماد واقعی به خدا است همان مشکلی که غرب را هم به ابتذال و بن‌بست کشیده و یا خواهد کشید، مشکل اصلی شما مبارزه طولانی و بیهوده با خدا و مبدء هستی و آفرینش است»(10) پس از تذکرات لازم، راه بیرون رفتن از بن‌بست موجود را چنین ارائه می‌دهد. «اکنون بعد از ذکر این مسایل و مقدمات از شما می‌خواهیم درباره اسلام به صورت جدی تحقیق و تفحص کنید و این نه بخاطر نیاز اسلام و مسلمانان به شما که به جهت ارزشهای والا و جهان شمول اسلام است که می‌تواند وسیله راحتی و نجات همه ملت‌ها باشد و گره مشکلات اساسی بشریت را بازنماید»(11)
در یک جمع‌بندی و تبیین دور نمایی از اصلاحات (یلتسین ـ گورباچف) می‌توان گفت: اصلاحات مزبور به دلیل متکی بودن به غرب نه تنها سودی برای مردم شوروی نداشت بلکه به ضد اصلاحات تبدیل شده وسرانجام به فروپاشی انجامید. (فاعتبروا یا اولی الابصار): حشر (59)، 2.

                                                            نرم افزار پاسخ

 


پاورقی:

1. واعظی، حسن، اصلاحات و فروپاشی، تهران، انتشارات سروش، 1379، ص112.
2. همان، ص111.
3. همان، ص37.
4. همان، ص176.
5. نویسنده و سردبیر هفته‌نامه زافترا افراوا.
6. همان، ص 166.
7. همان، ص 177.
8. همان، ص 163.
9. موسوی خمینی، سیدروح الله، آوای توحید، پیام امام خمینی به گورباچف، موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی، چاپ پنچم، 1373، ص9.
10. همان، ص 10 و 13.
11. همان.


 
← صفحه بعد